صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: یه تجربه ی خیلی وحشتناک برای نوه ی عموم

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    3,335
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    13 روز 21 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0

    یه تجربه ی خیلی وحشتناک برای نوه ی عموم





    روز 19 فروردین 92 دو تا خبر خیلی بد بهمون رسید

    داماد جوون یکی از اقوام نزدیکمون بر اثر تصادف درجا فوت میکنه
    خدا بیامرزه تش

    خبر بد دیگه ای که به گوشمون رسید تصادف نوه ی عموی بزرگم بود که یه پسر بچه 11 ساله اس

    3 روز تو بیهوشی بود (دلم نمیاد بگم تو کما بود)
    خدا رو شکر خدا رو شکر الان خوبه و فقط یه لخته تو سرش بود باید جذب میشد


    رفتیم عیادت محمد
    پسرعموم به آقامون گفته بود محمد یه حرفی بهم زده دارم دیوونه میشم.میگه تو شوکم

    گفتیم چی گفته!!

    گفته بابا من وقتی تصادف کردم خودمو دیدم
    دیدم سرم شکسته و لباسم خونی شده

    بابا خیلی بدی وقتی بغلت بودم تو بیمارستان هر چی داد زدم نشنیدی
    گلوم پاره شده ولی جواب منو ندادی

    وای خدایا روح از بدنش جدا شده و خودش خبر نداره چی شده


    خدای من شکرت که بچه رو به خانواده ی عموم برگردوندی


    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6060


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    845
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    19 روز 22 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    1
    گالری
    0






    من ازبعضی افراد شنیدم که موقع تصادف یاسانحه روح ازبدنشون جداشده

    ولی چون تقدیرشون زنده بودن بوده روح به بدن برگشته




    آیة الله العظمی بهجت:


    تا رابطه ما با ولیّ امر، امام زمان (عج) قوی نشود، کار ما درست نخواهد شد.



    و قوّت رابطه ما با ولیّ امر (عج) هم در اصلاح نفس است.


    راه خلاص از گرفتاری ها، منحصر است به دعا کردن در خلوات برای فرج ولیّ عصر (عج)؛


    نه دعای همیشگی و لقلقه زبان... بلکه دعای با خلوص و صدق نیّت و همراه با توبه.




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    34
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    16 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    حالا من بگم
    9 سالم بود رفته بودیم خونه مامان بزرگ مامانم از اونجا که برگشتیم ساعتای 5 شب بود همه چیزو میدیدم زور میداددم چیزی بگم که نمیشد بالاخره یه لحظه زود از تو دیوار رفتم اتام مامان اینا برگشتم بعد دیگه چیزی یادم نیس بردنم بیمارستان دکتر دارو تشنج تزریق کرد بعد کلی آزمایش دیدن حتی اثری از عارضه جسمی نیس
    خودمم جوابی برا این سوال پیدا نکردم ولی بعد اون ماتجرا همیشه مضطربم ولی تازگیا دارم سعی میکنم بهتر شم
    خانوم شیلان سعی کنید نفهمه چی شده بود حالا هرجور که میتونید رو من که خیلی تاثیر گذاشته با اینکه از لحاظ ذهنی هم آدم ضعیفی نیستم و دارای iq & eq بسیار بالایی هستم ولی نمیتونم این مساله رو حضم کنم
    یعنی کلا دست خودم نیست این اضطراب



    یا حق


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    3,335
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    13 روز 21 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط T-Luvr نمایش پست
    حالا من بگم
    9 سالم بود رفته بودیم خونه مامان بزرگ مامانم از اونجا که برگشتیم ساعتای 5 شب بود همه چیزو میدیدم زور میداددم چیزی بگم که نمیشد بالاخره یه لحظه زود از تو دیوار رفتم اتام مامان اینا برگشتم بعد دیگه چیزی یادم نیس بردنم بیمارستان دکتر دارو تشنج تزریق کرد بعد کلی آزمایش دیدن حتی اثری از عارضه جسمی نیس
    خودمم جوابی برا این سوال پیدا نکردم ولی بعد اون ماتجرا همیشه مضطربم ولی تازگیا دارم سعی میکنم بهتر شم
    خانوم شیلان سعی کنید نفهمه چی شده بود حالا هرجور که میتونید رو من که خیلی تاثیر گذاشته با اینکه از لحاظ ذهنی هم آدم ضعیفی نیستم و دارای iq & eq بسیار بالایی هستم ولی نمیتونم این مساله رو حضم کنم
    یعنی کلا دست خودم نیست این اضطراب

    یا حق
    جدی از تو دیوار رد شدین؟اونم تو بیداری؟؟
    شاید بختک بوده !!
    منم چندین بار تو خواب و بیداری دچارش شدم و از وحشت زبونم بند اومده
    آخرین بارش همین دو سه روز پیش بود !

    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6060


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    1,109
    صلوات
    49
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    36 روز 15 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    2



    نقل قول نوشته اصلی توسط شیلان نمایش پست
    شاید بختک بوده !!
    یعنی چی؟
    یعنی زنده و سالمین ولی از توی دیوار رد میشین؟



    کارتان را برای خدا نکنید
    برای خدا کار کنید...
    تفاوتش زیاد نیست فقط همین قدر که ممکن است امام حسین (ع) در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا.....
    شهید آوینی
    =================================™
    سلامتی رهبر معظم انقلاب صلوات:

    https://encrypted-tbn0.gstatic.com/i...uiGyQnbl1I4zLw
    بی تو،تا دنیاست،دنیایی ندارم...
    اللهم عجل لولیک الفرج


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,324
    صلوات
    17776
    تعداد دلنوشته
    12
    تشکر:
    1
    حضور
    21 روز 19 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نقل قول نوشته اصلی توسط T-Luvr نمایش پست
    حالا من بگم
    9 سالم بود رفته بودیم خونه مامان بزرگ مامانم از اونجا که برگشتیم ساعتای 5 شب بود همه چیزو میدیدم زور میداددم چیزی بگم که نمیشد بالاخره یه لحظه زود از تو دیوار رفتم اتام مامان اینا برگشتم بعد دیگه چیزی یادم نیس بردنم بیمارستان دکتر دارو تشنج تزریق کرد بعد کلی آزمایش دیدن حتی اثری از عارضه جسمی نیس
    خودمم جوابی برا این سوال پیدا نکردم ولی بعد اون ماتجرا همیشه مضطربم ولی تازگیا دارم سعی میکنم بهتر شم
    خانوم شیلان سعی کنید نفهمه چی شده بود حالا هرجور که میتونید رو من که خیلی تاثیر گذاشته با اینکه از لحاظ ذهنی هم آدم ضعیفی نیستم و دارای iq & eq بسیار بالایی هستم ولی نمیتونم این مساله رو حضم کنم
    یعنی کلا دست خودم نیست این اضطراب



    یا حق
    خدا شانس بده والّا
    دلم خواست منم از دیوار رد بشم!!!!
    چه با حال


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    2,072
    صلوات
    25000
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    18 پست
    حضور
    61 روز 7 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    این نوشته کاربر گرامیT-Luvrکه همه چیو میدید.....


    سلام -میدونم که واقعیت داره وشک ندارم..اما چطوری این موقعیت پیش میاد؟
    ویرایش توسط راهیان عشق : ۱۳۹۲/۰۴/۲۶ در ساعت ۲۲:۳۸
    خدایا دلم شهادت میخواهد...
    مردن رو که همه بلدن...

    کمکم کن طوری زندگی کنم که لایق باشم...


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    3,335
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    13 روز 21 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط مطهره111 نمایش پست

    یعنی چی؟
    یعنی زنده و سالمین ولی از توی دیوار رد میشین؟
    آبجی جان اخه نوشته که میخواستم داد بزنم ولی نتونستم میگم نکنه تو خواب و بیداری بوده و فکر کرده از تو دیوار داشته رد میشده

    الله اعلم
    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6060


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    1,109
    صلوات
    49
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    36 روز 15 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    2



    نقل قول نوشته اصلی توسط شیلان نمایش پست
    آبجی جان اخه نوشته که میخواستم داد بزنم ولی نتونستم میگم نکنه تو خواب و بیداری بوده و فکر کرده از تو دیوار داشته رد میشده
    الله اعلم
    حقیقتا خوده خدا میدونه!



    کارتان را برای خدا نکنید
    برای خدا کار کنید...
    تفاوتش زیاد نیست فقط همین قدر که ممکن است امام حسین (ع) در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا.....
    شهید آوینی
    =================================™
    سلامتی رهبر معظم انقلاب صلوات:

    https://encrypted-tbn0.gstatic.com/i...uiGyQnbl1I4zLw
    بی تو،تا دنیاست،دنیایی ندارم...
    اللهم عجل لولیک الفرج


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    34
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    16 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط شیلان نمایش پست


    آبجی جان اخه نوشته که میخواستم داد بزنم ولی نتونستم میگم نکنه تو خواب و بیداری بوده و فکر کرده از تو دیوار داشته رد میشده

    الله اعلم


    این حالت برام دو بار اتفاق افتاده! این رو که خیال نبود مطمعنم اولش همه چیو میدیدم رو تخت بودم زور میدادم نمیتونستم کاری کنم بعدش یه لحظه اتاق مامانم اینارو دیدم بعدش بیدار شدم دیدم بیمارستانم یه حال بدی داشتم بلند شدم تو بیمارستان دور زدم بعدم بقیه ماجرا! این حالت یه روز قبلشم اتفاق افتاده بود ولی اینبار صورتم رو به سقف نبود به طرف در بود مامان بابام صبحونه میخوردن منم میخواستم صداشون بزنم نمیشد به مامانم بعد بیدار شدن گفتم گفت خواب دیدی ولی دفعه دوم واقعا ترسناک بود خدا نصیب هیچ کسی نکنه
    و البته بعد اون اتفاق همیشه خواب هایی میبینم که عینا اتفاق میافته و معمولا وقتی که اتفاق میافتن شدیدا مضطرب میشم و معمولا هم بیشتر روز هایی رو که مضطربم یه اتفاق خواص میافته تو خواب میبینم ولی فقط چند ثانیه قبل از بیداری کامل که نیمه هشیارم یادم میمونه بعدش یادم میره تا در دنیای واقعی اتفاق بیافته
    ویرایش توسط T-Luvr : ۱۳۹۲/۰۴/۲۷ در ساعت ۱۰:۱۸


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود