جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اخلاق و عرفان اسلامى

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    اخلاق و عرفان اسلامى




    اخلاق و عرفان اسلامى استاد محمدتقى مصباح اشاره در ادامه سلسله درس هاى اخلاق استاد مصباح يزدى در تبيين وصاياى امام صادق(ع) به عبدالله بن جندب، در اين شماره، بخش دوم از اين سخنرانى ها را پى مى گيريم. در بخش اول، درباره موضوعاتى چون گرايش فطرى انسان در تقرّب به خدا، پيروى از اهل بيت: به عنوان عرفان حقيقى، بزرگ ترين خطر تهديد كننده سالك الى الله در دام هاى گسترده شيطان و برخى از ويژگى هاى دوستان اهل بيت: (عظمت آخرت در نظر آنان، نورانى بودن دل هاى ايشان، اجتناب از دنياگرايى و انس با خدا) سخن به ميان آمد. قرآن و سنّت، كيمياى مورد جست و جوى بشر به بركت پيروى از اهل بيت:، همه ما تا حدى راه سعادت را از شقاوت تشخيص مى دهيم. اما آنچه كه در نظر ما كوچك و كم ارزش به حساب مى آيد، براى كسانى كه از اين معارف بى بهره اند، مانند گوهر گران بهايى است كه بايد مدت ها زحمت بكشند تا به آن دست بيابند. به بركت اهل بيت:، اين گوهرها به راحتى به دست ما رسيده است. متأسفانه به همين دليل، گاهى در زندگى به آنها چندان اهميت نمى دهيم و آنها را خوب به كار نمى گيريم; تصور مى كنيم براى رسيدن به سعادت، بايد به دنبال چيزى گشت كه نه در كتابى باشد و نه كسى درباره آن بحثى كرده باشد. ولى چنين نيست. آنچه براى سعادت ما اهميت داشته، در كتاب و سنّت بيش تر بر آن تأكيد گرديده و به صورت واضح تر بيان شده است; زيرا خدا خود مى خواهد كه بندگان را به قرب خويش برساند. بنابراين، نبايد آنها را كم اهميت تلقى كنيم و دنبال چيزهايى عجيب و غريب باشيم.

    محاسبه نفس يكى از موضوعاتى كه در روايات بر آن بسيار تأكيد گرديده و علماى اخلاق درباره اش بسيار بحث كرده اند، مسأله «محاسبه نفس» است. در اين روايت نيز بر اين مسأله تأكيد شده كه هر كس بايد از خود حساب بكشد و دست كم، در هر شبانه روز، يك بار خود را محاسبه كند. بهترين موقع براى اين كار شب هاست كه پيش از خواب، دست كم، چند دقيقه در رفتارمان تأمل كنيم و ببينيم كه آيا كارهايى كه انجام داده ايم درست بوده است يا نه. اگر خطايى انجام داده ايم، به آن معترف باشيم و در صدد جبران آن برآييم. امام صادق(ع) در اين روايت به اين جندب مى فرمايند: «ياابنَ جندب، حقٌّ على كلِّ مسلم يَعرفُنا أن يَعرضَ عملَه في كلّ يوم و ليلة على نفسهِ فيكونَ محاسبَ نفسهِ، فإن رأى حسنةً استزادَ منها و إن رأى سيّئةً استغفرَ منها لئلاّ يُخزى يومَ القيمةِ»;(1) اى پسر جندب، بر هر مسلمانى كه ما را مى شناسد، لازم است كه در هر روز و شب، اعمالش را بر خود عرضه بدارد و از نفس خود حساب بكشد; اگر كار خوبى در آنها يافت، بر آن بيفزايد و اگر كار زشتى يافت، طلب بخشايش نمايد تا در قيامت دچار رسوايى نگردد.

    عامل وادار سازنده انسان به محاسبه امام صادق(ع) در اين روايت، بر اين نكته تأكيد دارند كه هر مسلمانى كه ما را مى شناسد، خود را به ما منتسب مى كند و مى خواهد برنامه زندگيش را از ما بگيرد، بايد كارهاى خود را وارسى كند. اين از جمله ويژگى هايى است كه خداى متعال به روح انسان عطا كرده كه مى تواند بر اعمال خود نظارت و مراقبت داشته باشد. اين يكى از مسائلى است كه بسيارى از فيلسوفان جهان در آن متحير مانده اند. هر كس معمولاً مى تواند به جز خود نظر داشته باشد و به او بنگرد، اما اينكه بتواند به خودش هم نظر داشته باشد از ويژگى هاى مهم روح آدمى است. كسانى كه درباره معرفت نفس مطالعاتى دارند، به خوبى به اين واقعيت پى برده اند كه انسان موجودى است كه مى تواند خود را تشويق كند، تنبيه نمايد، توبيخ كند و... . اينكه اين چه خصوصيتى است نياز به بحثى مفصل دارد، اما گذشته از آن، يكى از الطاف خداوند است كه به انسان مرحمت كرده است. بنابراين، مورد تأكيد است كه در هر شبانه روز، دست كم، يك بار اعمال خودرابررسى كند; ببيندآيا كار خوبى انجام داده است يا نه. طبق اين روايت، انسان بايد حسابرس اعمال خود باشد، اگر كار خوبى در اعمالش مشاهد كرد، توجه داشته باشد كه لطفى از جانب خداست، از او توفيق بخواهد كه آن كار را بيش تر انجام دهد. در روايات ديگرى آمده است كه در چنين حالتى، ابتدا خدا را شكر گزارد، سپس از او بخواهد كه توفيق عنايت كند تا فردا كارهاى بهتر و بيش ترى انجام دهد. اگر هم لغزشى در اعمال خود مشاهده كرد، تدارك كند و پيش از همه، توبه نمايد. البته گاهى توبه لوازمى دارد; مثلاً، اگر عملى از او فوت شده، قضا نمايد يا اگر حقى از كسى ضايع ساخته، ادا كند و يا چنانچه كار زشت ديگرى انجام داده، آن را جبران نمايد تا كارهاى بد در روح او رسوخ نكند و در نهايت، در قيامت نيز رسوا نشود. امام صادق(ع) در كلمات خود، ضمن اشاره به محاسبه، اين نكته را هم متذكر مى شوند كه «لئلاّ يُخزى يومَ القيمةِ»; تا در قيامت، رسوا نگردد. اين هشدار ايجاب مى كند تا ما توجه نمانيم و كارى نكنيم كه در قيامت رسوا شويم. در آن صورت، ديگر راهى براى جبران وجود نخواهد داشت و به حسرت مبتلا خواهيم شد. از نظر روحى، چنين هشدارهايى مهم و مؤثر است; زيرا تا وقتى انسان سود يا ضرر كارى را درك نكند نسبت به انجام يا ترك آن رغبتى نشان نمى دهد. عاملى كه انسان را وادار به انجام كارى مى كند، نوعى نفع و مصلحتى است كه از كار عايد او مى شود. يا آنچه او را از انجام آن باز مى دارد، ترس از گرفتارى است. اگر بخواهيم برنامه صحيحى اجرا كنيم، بايد فوايد آن را در نظرمان مجسّم نماييم تا انگيزه اى براى انجام آن داشته باشيم و آن را بهتر انجام دهيم. عدم توجه به اين مسائل و در نتيجه، كار بدون انگيزه موجب مى شود انسان تنبل بار بيايد و مسائل را جدى نگيرد. بنابراين، براى جلوگيرى از پشيمانى ـ كه از هر عذابى دردناك تر است ـ انسان بايد از همين حالا به حساب خود رسيدگى كند. يكى از اسم هاى قيامت، «يوم الحسرة» است. مسأله پشيمانى به قدرى مهم است كه يكى از نام هاى قيامت بدان خوانده شده است. يكى ديگر از نام هاى ان «يوم الحساب» است. اگر انسان توجه نداشته باشد كه روزى به كارهايش رسيدگى مى شود و از او حساب مى كشند، احساس مسؤوليت نمى كند و به فكر نمى افتد كه به كارهايش سرو سامانى بدهد، كارى را ترك كند يا به كارى همت گمارد. اما اگر بداند كه مسأله جدى است، به جزئيات كارهايش هم رسيدگى مى كند. در قرآن نيز به اين حقيقت اشاره شده است كه عذاب قيامت به دليل فراموشى روز حساب است; همان فراموشى كه موجب مى شود انسان مرتكب كارهايى شود كه در نهايت، عذاب ابدى به دنبال داشته باشد: «اِنَّ الَّذينَ يَضِلُّونَ عن سَبيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَديدٌ بِمَا نَسوُا يَومَ الحِسَاب»(ص: 26) اين عذاب براى كسانى است كه روز حساب را از ياد برده اند، هر چند ممكن است به آن اعتقاد نيز داشته باشند. اما اعتقاد آنها كم رنگ است، زنده نيست و در اعمالشان تأثير نمى گذارد. قرآن كريم داستان دو برادرى را نقل مى كند كه يكى از آنها بى بند و بار بود و دراموالش، حساب و كتابى نداشت. برادرش هر قدر به او سفارش مى كرد كه مراقب اعمال و كردار خود باشد، مى گفت: «مَا اَظُنُّ السَّاعَةَ قاَئِمَةً وَ لِئنْ رُدِدْتُ اِلى رَبّي لاَجِدَنَّ خَيراً مِنْهاَ منُقْلَبَاً»(كهف: 36); تصور نمى كنم قيامتى برپا شود و اگر به فرض (هم خدا و قيامتى باشد و) من به سوى خداى خود باز گردم، در آن جهان نيز از اين دنيا منزلى بهتر خواهم يافت. قرآن با اشاره به اين داستان، مى خواهد بگويد: چنين اعتقادى به معاد فايده اى ندارد; زيرا ركن اساسى اعتقاد به معاد، اعتقاد به حساب است. ما همه در آن جهان زنده مى شويم تا نتيجه اعمالمان را ببينيم، و گرنه صرف اعتقاد به زنده شدن كارآيى ندارد. لازمه اين چنين اعتقادى هم توجه به عاقبت كار از همين دنياست. بنابراين،درروايتى پيامبر9 مى فرمايند: «حَاسبُوا انفسَكم قبلَ أن تُحاسَبوا»;(2) پيش از آنكه به حساب شما برسند، خود را مورد محاسبه قرار دهيد. اگر چنين باورى در انسان وجود داشته باشد كه روزى به همه اعمالش رسيدگى مى گردد و مطابق آنها دقيقاً پاداش يا كيفر داده مى شود، به فكر محاسبه نفس خود مى افتد و از خود حساب مى كشد.

    مراحل محاسبه مسأله محاسبه نفس به قدرى مهم است كه حتى برخى از علما در اين باره كتاب هايى نوشته اند. در اين باره، آيات و روايات بسيارى داريم و بحث هاى فراوانى درباره اش انجام گرفته است. در كتاب هاى اخلاقى، دستورالعمل هايى به افراد داده شده تا بتوانند بهتر به اين مهم بپردازند. محاسبه چهار مرحله دارد: اول مشارطه است; يعنى، صبح انسان با خودش شرط كند كه آن روز، وظايفش را به خوبى انجام دهد و از گناهان نيز بپرهيزد. دوم مراقبه است; يعنى، در طول روز مراقب خود و اعمالش باشد تا از آنچه با خود عهد كرده تخطّى نكند. سوم محاسبه است، كه در آخر شب، به حساب كارهاى خود برسد; بررسى كند كه چه مقدار به وظايف خويش عمل كرده و چه مقدار كوتاهى داشته است. چهارم معاتبه است.(برخى از علماى اخلاق اين مرحله را براى محاسبه ذكر كرده اند.) يعنى، اگر انسان در محاسبه متوجه اشتباهاتى در رفتارش شد، خود را تنبيه كند تا لغزش هايش جبران شود; مثلاً، خود را ملزم كند كه روز بعد را روزه بگيرد يا مبلغى انفاق كند يا قدرى قرآن تلاوت نمايد يا كار خير ديگرى انجام دهد تا مافات جبران شود. اما در مسأله محاسبه، آنچه بيش از همه اهميت دارد، نقش حساب كشيدن از خويش است; اگر كار خوبى انجام داده بوديم، خدا را شكر كنيم و توفيق ادامه آن را بخواهيم و اگر قصور ورزيده بوديم، به فكر تدارك آن بيفتيم

    نكاتى در باب محاسبه در اين باره، نكات مهم ديگرى نيز وجود دارد:

    الف ـ اجتناب از گناه اول اينكه انسان درباره گناه بيش تر بينديشد كه اصلاً گناه يعنى چه؟ وقتى اعتقاد ما است كه خداوند ما را آفريده و به ما اختيار انتخاب خوب و بد داده، راه خوب و بد را هم به ما نشان داده، عالم ديگرى نيز وجود دارد كه در آن، به كارهايمان رسيدگى مى شود ـ كيفر و پاداش مى بينم ـ معنايش اين است كه بايد از سرمايه عمرى كه در اختيار داديم به بهترين شكل، استفاده كنيم. اين همان فلسفه زندگى انسان است. دين چنين ديدگاهى دارد: ما به اين دنيا پا گذاشته ايم تا امتحان شويم، طى مراحلى خودسازى كنيم و به كمال برسيم تا در زندگى ابدى، از نتايج آن بهره مند گرديم. بنابراين، بايد توجه داشته باشيم كه زندگانى اين جهانى موقتى و در حكم زندگى جنينى نسبت به زندگى دنيوى است. همان گونه كه نطفه فقط چند ماهى را در شكم مادر مى گذراند، آن هم براى اينكه آماده زندگى اين جهانى شود، ما هم در اين برهه، براى زندگى ابدى آماده مى شويم، با اين تفاوت كه رشد جنبى قهرى بود، ولى رشد اين جهانى اختيارى است. علاوه بر آن، زندگى جنينى با زندگى دنيوى از حيث مدت قابل مقايسه بود، ولى جهان آخرت به دليل ابدى بودنش، به هيچ وجه، با زندگى اين جهانى قابل مقايسه نيست. به هر صورت، آن گونه كه دين معرفى مى كند، اين دنيا محل خودسازى و ابتلاست. بايد خود را براى عالم ديگر بسازيم. اگر با اين نگرش نگاه كنيم، مى بينم در مقابل سرمايه اى كه از كف مى دهيم، چيزى به دست مى آوريم كه براى زندگى ابديمان بسيار سودمند است و بايد خدا را شكر كنيم; «إنْ رأى حَسنةً استزادَ مَنهَا.» اما اگر نگرشى غير از اين داشته باشيم يا دچار غفلت شويم، در مقابل صرف سرمايه گران مايه، بدبختى اخروى براى خويش مهيّا ساخته ايم. پس بايد به فكر جبران آن بر آييم; «إنْ رأى سيئتهً استغفرَ منها لئلاَّ يخزى يومَ القيمةِ.» ميان اين دو مطلب فرق بسيار است كه كسى معامله اى بكند، ولى از آن سودى نبرد، اما در هر صورت، سرمايه اش بر جاى باقى بماند و آنكه در معامله سود كه نمى كند، ضرر هم مى كند و اصل سرمايه را از كف مى دهد. گناه كردن يعنى، از دست دادن سرمايه و خريدن زيان; از كف دادن عمر و سعادت اخروى و دچار عذاب ابدى گرديدن.

    ب ـ توجه به كميت گناهانى كه انجام داده ايم دوم اينكه وقتى فهميديم گناه بسيار زشت است، بايد ببينيم چقدر گناه كرده ايم و در صدد جبران آن برآييم. اينكه انسان به گناهان خود نزد خداوند اعتراف داشته باشد، بهتر از فراموشى يا انكار آن هاست، هر چند انسان نمى تواند مشخص كند كه دقيقاً هر روز از اول صبح تا شب، چند تا گناه كرده است; آن روز چند تا غيبت، چندتا دروغ، چند تا اهانت به ديگران و... داشته است. بنابراين، حساب از دست انسان خارج مى شود. اگر دقت كنيم، مى بينيم چقدر وقت ما صرف گناه شده است. اين مسأله مهمى است كه بتوانيم به كمّيت گناهانمان بينديشيم. اين چنين است كه محاسبه در تكامل انسان اثر مى گذارد و موجب مى گردد هر روز زندگى او نسبت به گذشته بهتر شود.

    ج ـ توجه به كيفيت گناهانى كه انجام داده ايم سوم توجه به كيفيت گناهان است. بعضى از گناهان به قدر هفتاد سال ارتكاب نوع ديگرى از گناه عظمت و اهميت دارند، با آنكه ممكن است انجام آنها يك لحظه بيش تر طول نكشد. توجه به صغيره يا كبيره بودن گناه مهم است; مثلاً، درباره غيبت و اهميت آن روايات متعددى وارد شده كه قبح بسيار آن را مى رساند. در اين باره، به اين نكته مهم نيز بايد توجه داشت كه درست است برخى از گناهان صغيره اند و اهميتشان از كباير كم تر است، اما بايد دانست كه كوچك شمردن گناهان صغيره، خود گناه كبيره به حساب مى آيد و اين از جمله دام هاى شيطان است كه انسان را به غفلت مى افكند.

    د ـ انجام همه واجبات چهارم آنكه ترك واجبات نيز گناه است. شايد ابتدا تصورمان اين باشد كه ما نماز، روزه و وظايفى مانند آن را ترك نمى كنيم، پس كدام واجب را ترك كرده ايم؟ اين همان دام شيطان است; زيرا بسيارى ازتكاليف موردغفلت ماست، حتى آنان كه به طور دايم، با فقه، آيات قرآن و سخنان اهل بيت: سر و كار دارند نيز از بسيارى واجبات غفلت مى كنند. نيكى به والدين، صله رحم، قضاى حاجت مؤمنى كه اظهار حاجت كرده و بسيارى ديگر، همه از جمله واجبات است كه ممكن است گاهى تا سال ها، ما به فكرانجام بسيارى ازآنهانباشيم. اگرواجبات اجتماعى وسياسى را هم به آن ها اضافه كنيم، مى بينيم تعدادشان چقدر بيش ترمى شود. امروز به بركت انقلاب، مردم ما به مسائل سياسى و اجتماعى خود تا حد بسيارى توجه پيدا كرده اند، ولى زمانى بود كه از بسيارى از اين وظايف غفلت داشتند، اگر چه هنوز هم عده اى هستند كه از اين وظايف غافلند و آن ها را جزو تكاليف خود به شمار نمى آورند. امر به معروف، نهى از منكر، ارشاد جاهل، مبارزه با ظلم، مبارزه با انحرافات عقيدتى، فكرى و دينى و... از اهم واجبات است كه كوتاهى در آن ها گناه كبيره به حساب مى آيد. وقتى مى توانيم به خوبى به همه اين وظايف عمل كنيم كه از قبل، براى فردايمان برنامه ريزى كرده باشيم; جدولى از تكاليف فراهم آورده باشيم تا بتوانيم بهتر به آنها عمل كنيم.

    هـ ـ توجه به شروط صحت اعمال پنجم مسأله اى است كه گاهى به ظاهر موجب دلخوشى ما مى شود، غافل از آنكه اين فقط تصور ما بوده كه كارمان را به درستى انجام داده ايم، وگرنه يا از ابتدا آن را خوب انجام نداده ايم و يا پس از انجام، آن را خراب كرده ايم; مثلاً، وظيفه ما اين است كه نماز بخوانيم. خوشحال هم هستيم از اينكه نماز مى خوانيم، درجماعت هم شركت مى كنيم تا ثواب بيش ترى ببريم. اما توجه نمى كنيم كه آيا نمازمان درست و مورد قبول خداوند هست يانه; آيا ريايى مرتكب نمى شويم؟ آيا شرايط حسن عمل را رعايت مى كنيم يا نه؟ پس از انجام كار، با عجب و غرور، نتيجه آن را از بين نمى بريم؟ با منّت گذاردن، اجر كارمان را تباه نمى كنيم؟... بنابراين، براى انجام اعمال خوب بايد، به شروط قبولى آن نيز توجه نماييم. ادامه دارد.

    پاورقيها: 1ـ محمدباقرمجلسى،بحارالانوار ، ج78،ص279 2ـ همان، ج 70 ، ص 73


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اخلاق و عرفان اسلامى استاد محمدتقى مصباح هدف از بعثت انبيا(عليهم السلام) قرآن كريم هدف از بعثت انبيا، بخصوص پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)را تزكيه و تعليم معرفى مى كند. در بعضى از آيات، تزكيه پيش از تعليم و در برخى نيز پس از تعليم ذكر شده است. اين دو واژه را در فارسى مى توان به آموزش و پرورش ترجمه كرد. با اين تفاوت كه هدف انبيا و وظيفه اصلى پيامبران و جانشينان آن ها، تعليم مطالبى است كه نقش اصلى در سعادت انسان ايفا مى كند; تعليمى كه على رغم داشتن اهميتى فوق العاده، يا خود بشر به آن ها دست رسى ندارد و يا اگر هم دارد، از آن ها غفلت مى كند. در يك كلمه، تعليم معارف دينى به بشر، از اهداف درجه اول انبياست. ساير علوم و دانش ها، گرچه اهميت زيادى براى زندگى بشر دارند اما كمابيش انسان ها با عقل و تجربه مى توانند به آن ها دست رسى پيدا كنند و اگر هم به آن ها نرسند، چندان زيانى نمى بينند. نداستن يكى از علوم مربوط به زندگى دنيا، سعادت ابدى انسان را به خطر نمى اندازد، اما نشناختن معارف اصلى دين، موجب محروم شدن انسان از سعادت ابدى مى گردد. بنابراين، تعليم وظيفه انبيا است. اما پرورش، برخلاف آموزش، در يك دايره وسيع و گسترده اى قرار مى گيرد كه شامل بسيارى از چيزها از جمله پرورش و تربيت بدن هم مى شود. هرچند تربيت بدن نيز مطلوب است، ولى وظيفه انبيا پرداختن به اين گونه تربيت ها نيست. آنچه وظيفه اصلى انبياست ، تربيت انسان براى ترقى و تكامل و رسيدن به آن هدف نهايى است; همان هدفى كه انسان براى آن آفريده شده است. پس از انبيا، اوصياى آنان و در اسلام، ائمه اطهار(عليهم السلام)همين دو هدف را دنبال مى كردند. بعد از آنان يعنى در درجه متأخرترى، علما و تربيت يافتگان مكتب اهل بيت اين وظيفه را عهده دار هستند. هر قدر زندگى بشر پيچيده تر مى شود، نياز به تعليم و تربيت در انسان بيش تر مى شود. حدود صد سال پيش اگر كسى در جامعه اسلامى مى خواست به فراگيرى مسائل دينى بپردازد، به گونه اى كه تا آخر عمر از اين ناحيه آسيبى نبيند و دينش به خطر نيفتد، تنها كافى بود چند صباحى در مكتب خانه اى، قرآن و اصول و فروع دين را ياد بگيرد و اگر خيلى همت داشت، چند سالى هم نزد يك عالمى مسائل دينى اش را بياموزد و اين تا آخر عمر براى او كافى بود. اما امروز نياز به آموزش مسائل دينى آن قدر وسعت پيدا كرده كه حتى اگر انسان تمام توان خود را به كار بگيرد، نمى تواند همه آنچه را كه براى رسيدن به سعادتش لازم دارد فراهم كند. آن قدر دايره علوم گسترش يافته و رشته هاى تخصصى به وجود آمده كه عمر يك انسان معمولى براى فهم و يادگيرى آن ها كافى نيست. امروز علوم دينى همچون ساير علوم گسترش پيدا كرده است. در گذشته اگر كسى ده، پانزده و يا بيست سال درس مى خواند، مى توانست تا حدودى به تمام علوم بشرى احاطه پيدا كند. فلاسفه قديم همانند ابن سينا، فارابى و بزرگانى ديگر، كه به عنوان معلم ناميده مى شوند، تمام علوم را در اختيار داشتند. ابن سينا حتى در دوره جوانى به تمام علوم زمان خود عالم بود. اما امروز انسان براى به دست آوردن تخصص در يك رشته از علوم بايد ده ها سال زحمت بكشد و در نهايت هم به همه شاخه هاى آن احاطه پيدا نمى كند. علوم دينى هم همين گونه است. به ويژه در اين زمان كه دشمنان اسلام همه توان خود را به كار گرفته اند تا مسلمانان را گمراه و بخصوص جوانان را دچار شك و ترديد كنند. در چنين شرايطى دانشمندان براى آموزش دادن مسائل دينى و تبيين معارف الهى، وظيفه سنگينى بر دوش دارند; وظيفه اى كه اساساً قابل مقايسه با گذشته نيست! اين مسأله بايد كمابيش مورد توجه همه طلاب جوانى كه در حوزه مشغول به تحصيل هستند، باشد. شاخه هاى علوم اسلامى بسيار متنوع است و تخصص پيدا كردن در آن ها ساليان متمادى به طول مى انجامد. تنها تخصص در فقه و اصول شايد ده ها سال زمان لازم داشته باشد تا انسان به درجه اجتهاد برسد و بتواند در تمام ابواب فقه اجتهاد كند، چه رسد به ساير رشته هاى علوم دينى. همان گونه كه بيان شد، انبيا(عليهم السلام) دو هدف عمده داشتند; يكى تعليم و ديگرى تزكيه: «يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة.» (آل عمران: 164 / جمعه: 22) اين مطالب در حوزه علوم و آموزش بود، اما در حوزه پرورش (تزكيه) چه بايد كرد؟ چه كسانى موظفند كه اين بار سنگين را در جامعه به دوش بكشند؟ اين وظيفه بر عهده كسانى است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)درباره شان فرمودند: «رحم الله خلفايى» و آنان را به عنوان جانشينان و وارثان خود معرفى كردند. آن ها علمايى هستند كه معارف دين را فرا مى گيرند و به مردم ياد مى دهند; آن ها وظيفه تزكيه جامعه را نيز بر عهده دارند. در جامعه و در كنار نهاد حوزه و روحانيت، كه به تعليم معارف دينى مى پردازند، نهاد مستقل ديگرى وجود ندارد كه به تزكيه مردم بپردازد; يعنى همان گونه كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)اين دو وظيفه را، كه ارتباط وثيق و تنگاتنگى با يكديگر داشتند و جداكردن مرز ميان آن ها مشكل بود، توأمان عهده دار بودند، جانشيان آن حضرت نيز بايد اين دو وظيفه را با هم عهده دار شوند. اما به دلايلى، همان گونه كه برخى از رشته هاى علوم اسلامى در بعضى از زمان ها، برجسته مى شوند و بيش تر مورد توجه قرار مى گيرند، بعضاً مسائل مربوط به تزكيه نيز مورد غفلت واقع مى شوند. بحمدالله پس از انقلاب در حوزه هاى علميه، بخصوص حوزه علميه قم، تعميم و توسعه مباحث و مواد درسى و رشته هاى علمى از يك قلمرو محدود به ساير قلمروهاى علوم اسلامى شروع شده، و پيشرفت هايى كرده است; هرچند كه هنوز بسيارى از رشته هاى علوم اسلامى آن طور كه بايد و شايد رشد و توسعه كافى پيدا نكرده است. انشاء الله با اهتمام دلسوزان معارف اسلامى، ساير رشته ها نيز از رشد مطلوبى برخوردار شوند; ولى آنچه بيش تر جاى تأسف دارد، اين است كه تاكنون نسبت به مسأله تزكيه يك تلاش منسجم و هماهنگى در حوزه به وجود نيامده است.

    دليل عدم رونق درس اخلاق در حوزه ها براى اين ناكارآمدى مى توان علل و عواملى را برشمرد. يكى از علت هاى آن اين است كه آن كسانى كه مى بايست به مسأله تربيت اخلاقى ديگران بپردازند، از اين كه ممكن است نوعى خودستايى يا معرفى خود در آن باشد، از اين كار پرهيز مى كنند; آن كسانى كه در صدد تهذيب خودشان هستند، قطعاً از اين خودستايى ها به صورت دلالت مطابقى يا تضمنى و التزامى پرهيز مى كنند. براى مثال، وقتى شما از برخى از بزرگان مى خواهيد تا يك توصيه اخلاقى بكنند و يا درس اخلاقى ارائه دهند، مى گويند: ما خودمان آلوده ايم و احتياج به تربيت داريم! اين ها نشانه اى از وارستگى علماست و بحمدالله چنين اشخاص وارسته اى كم هم نيستند; ولى به هر حال، با اين كارِ بزرگان كه از آفات اخلاقى براى خود پرهيز مى كنند، تكليف مسأله تزكيه و اين بار سنگين اجتماعى همچنان مبهم مانده است. اگر بنا باشد هر كس مهذب تر است، بيش تر از اين كار دورى كند و به تهذيب افراد نپردازد، آن گاه نوبت افرادى خواهد رسيد كه صلاحيت چنين كارى را ندارند. از اين رو، ممكن است نتايج آن بدتر باشد. به هر حال، يك تكليف واجبى است; همان گونه كه تعليم واجب است، تزكيه هم يك تكليف واجبى است. در تعليم و تزكيه نمى توان به خاطر پرهيز از خودستايى، از تدريس و بحث و تحقيق خوددارى كرد. البته، در گذشته و تاريخ حيات علما فراوان بوده اند بزرگانى كه در شرايط خاصى علم خودشان را ظاهر نمى كردند، و گاهى هم بسيارى از افراد نمى دانستند كه ايشان اهل علم و فضل هستند. اما امروز جامعه اقتضا مى كند كه بزرگان به تربيت و تزكيه ديگران بپردازند. همان گونه كه در حوزه تعليم، خوددارى عالمان از اظهار علم و فضل خود، موجب عدم بهره مندى افراد جامعه از علم و دانش ايشان مى شود، در مسأله تزكيه هم همين گونه است; يعنى اگر همه اشخاص وارسته از اين كه نصيحتى به ديگران كنند و درس اخلاقى بدهند، خوددارى كنند تا مبادا خودنمايى و خودستايى كرده باشند، اين تكليف سنگين روى زمين مى ماند. همچنان كه متأسفانه امروز روى زمين مانده است. بنده خود معتقدم كه هيچ صلاحيتى براى اين كار ندارم، ولى اگر از اين كار خوددارى نمايم، آيا فردا مؤاخذه نخواهم شد كه چرا تكليف واجبى را ترك كرده ام؟! به هر حال، اين واجب كفايى گريبانگير همه بزرگان هست; و با وجودى كه بزرگانى در حوزه درس اخلاق مى گويند، اما نياز چنين حوزه اى با اين درس ها برطرف نمى شود. گو اين كه با عرايض مثل بنده اى هم برطرف نمى شود، اما به هر حال، انجام وظيفه اى است; مرغكى است كه به اندازه منقار خودش بايد آبى بردارد و به آتش هوس ها و آفت هاى اخلاقى جامعه بريزد، هرچند كه نتواند همه آتش را خاموش كند، ولى در حد توان و به اندازه منقار خودش بايد آبى به آتش بريزد.

    معنا و مفهوم تزكيه در زبان فارسى براى واژه «تزكيه» معادلى كه كاملا معنايش را بيان كند وجود ندارد، بايد چند لفظ را به هم ضميمه كنيم تا روح اين معنا را بيان كند. مورد استعمال اصلى اين كلمه، پرورش درخت است; باغبانى كه به باغى رسيدگى مى كند و يك درخت را هرس مى كند و زوايد آن را مى زند تا درخت رشد كند و ميوه بدهد. اين كار، از يك سو، مستلزم فراهم كردن زمينه و بستر لازم براى رشد درختان است، كه هدف اصلى باغبان مى باشد، و از سوى ديگر، مستلزم كم كردن حجم درخت در بعضى از مواقع; يعنى قطع شاخه هاى زايد درخت براى ميوه دهى بيش تر. از اين رو، زكات هم كه از همين ماده هست، هر دو معنا را در بر دارد: در زكات، مقدارى از مال را بايد داد; مثل اين كه مقدارى از شاخه هاى درخت را بايد زد. و در عين حال، اين كم كردن، موجب افزايش و نمو مى گردد; زيرا آلودگى هاى آن برطرف مى شود. در مورد انسان هم همين طور هست; بايد كارى كرد كه نفس و روح انسان مصفّا و پالايش شود. به هر حال، آدمى هم احتياج به چنين تربيتى دارد. اما تربيت انسان با تربيت گل و درخت تفاوت هايى دارد. باغبان درختى را تربيت مى كند كه از خودش اراده اى ندارد. او به آن رسيدگى مى كند، شاخ و برگش را مى زند، آب و كود به آن مى دهد، سمپاشى مى كند تا درخت رشد كند. درخت از خود اختيارى ندارد كه قبول كند يا نكند، ولى تزكيه انسان اين گونه نيست. تزكيه انسان، عملى است كه بايد با اراده خود انسان انجام بگيرد. هيچ كس به زور نمى تواند آدم را بهشتى كند. حتى قرآن كريم درباره خود پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «انك لاتهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء» (قصص: 56); اى رسول ما، چنين نيست كه هركس را تو بخواهى بتوانى هدايت كنى، ليكن خدا هر كه را خواهد هدايت مى كند. انسان هيچ گاه دربست در اختيار كسى قرار نمى گيرد و به فرض هم كه كسى بتواند چنين تأثير قهرى در ديگرى داشته باشد، اين رشد انسانى نمى شود. كمال انسان اين است كه با اراده خودش راه صحيح را انتخاب كند و ادامه بدهد. رشد انسانى با حركت جبرى و قهرى امكان پذير نيست. مطلب ديگر اين كه كسى كه به تزكيه انسان ها مى پردازد بايد زمينه اى فراهم كند تا در خود طرف اراده رشد و تكامل و حركت تكاملى پيدا شود. او نمى تواند در نهاد طرف مقابل اراده بيافريند و وى را به زور تكامل ببخشد. اما مى تواند با فراهم آوردن مقدماتى، كمك كند تا توجه فرد به اين جهت معطوف و تمايلات فطرى او شكوفا شود. تزكيه بايد اختيارى باشد; تا فرد ميل نداشته باشد، اراده نمى كند و اگر اراده نكند، تزكيه انسانى نيست. در نهاد هر انسانى ميل به تهذيب و تزكيه وجود دارد، منتها در بسيارى از اشخاص و در بسيارى از اوقات اين ميل نهفته است، بايد آن را بيدار كرد تا شكوفا شود. پس معناى تزكيه اين است كه كسانى در صدد برآيند و براى ديگران زمينه اى فراهم كنند تا اراده آنان متوجه كمال شود; يعنى كمك كنند تا آن ها به اختيار خود كار خوب انجام دهند. اين مراحل مختلفى است كه شخصى نسبت به ديگرى مى تواند انجام دهد. اين تزكيه اى است كه باغبانى انسانى نسبت به درخت هاى انسانى مى تواند داشته باشد. اما يك تفاوت اساسى ديگرى كه تربيت درخت با تزكيه انسان دارد اين است كه انسان مى تواند خودپرور باشد، همان گونه كه تعليم مى تواند خودآموز باشد; يعنى گاهى ممكن است كتاب ها آن قدر ساده نوشته شده باشند كه انسان با مطالعه آن ها و با اندكى تفكر و تمرين بتواند مطالب را بفهمد و حل كند، تزكيه هم همين گونه است. اين امكان كه انسان خودپرور باشد; يعنى خودش سعى كند زمينه اين كار را فراهم كند، تا حدودى وجود دارد. البته، انسان گمراه و منحرفى كه در آلودگى ها فرو رفته و هيچ تمايلى به رشد و تكامل انسانى ندارد، هرگز اين خودپرورى برايش مفهومى ندارد. در اين جا بايد به كمك آموزش هاى لازم، آن حس و ميل باطنى را در او بيدار كرد تا خود مسير را بپيمايد. اين خاصيتى است كه خدا در وجود انسان قرار داده تا بتواند خودپرور باشد. از اين روست كه بسيارى از جاها كمبود استاد را جبران مى كند. البته انسان براى آموزش هميشه احتياج به معلم دارد، ولى در بسيارى از موارد مى تواند با شيوه هاى خاصى، كه ديگران زمينه اش را فراهم كرده اند، خودآموز باشد. اين مطلب در مورد تربيت و تزكيه نفس هم وجود دارد; يعنى با فراهم آوردن مقدمات آن، انسان مى تواند خودپرور باشد; يعنى خود شخص مى تواند با مطالعه، تفكر، تمرين و تقويت اراده، مراحل تكاملش را بپيمايد و يا دست كم بسيارى از اين مراحل را خودپرورى كند; خودش، خودش را تزكيه كند.

    شبهه عدم تحقق تزكيه بدون خواست الهى خداوند در قرآن مى فرمايد: «الله يزكي من يشاء» (نساء: 49 / نور: 21); تزكيه هم كار خداست. سؤالى كه در اين جا مطرح مى شود، اين است كه اگر اين گونه است، آيا بايد بنشينيم تا خدا ما را هدايت كند و به ما چيزى ياد بدهد؟ اصولا خداوند چه زمانى مى خواهد ما تزكيه شويم؟ و اگر تزكيه مخصوص خداوند است و اوست كه بايد اين كار را بكند، لذا حتى از پيامبر هم نبايد كارى ساخته باشد! پاسخ اين است كه قرآن اهتمام دارد تا به مردم بياموزد كه عامل اصلى و مؤثر حقيقى در اين امر خداست; مثلا، در مورد كشاورزى مى فرمايد: «ءأنتم تزرعونه ام نحن الزارعون» (واقعه: 64); آيا شماييد كه گياه را رشد مى دهيد و به ثمر مى رسانيد يا خدا؟ امثال اين گونه تعبيرها، نوعى تربيت توحيدى است; يعنى خداى متعال مى خواهد ذهن مؤمن را همواره متوجه كند كه سر سلسله اسباب، به دست خداست، اوست كه اين سلسله را مى جنباند و به حركت در مى آورد، سلسله جنبان اوست.

    به هر حال، كار اصلى دست خداست، بى اذن خدا كارى انجام نمى گيرد. در مورد تزكيه هم اين گونه است. فكر نكنيد ما على رغم اراده خدا مى توانيم خودمان را تزكيه كنيم، يا پيامبر مى تواند برخلاف خواست خدا كسانى را هدايت كند; هر آنچه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)، ائمه اطهار(عليهم السلام) يا ديگران انجام مى دهند، در راستاى اراده الهى است: «ماتشاؤون الا ان يشاءالله رب العالمين.» (تكوير: 29) از اين رو، قرآن هم مى فرمايد: «و الله يزكى من يشاء» و هم از پيامبر مى خواهد به تزكيه مردم بپردازد: «يزكيهم»، به خود انسان هم مى گويد: «قد افلح من زكها» (شمس: 9); خود انسان است كه بايد خودش را تزكيه كند. اين سه نسبت، كه به خدا، پيامبر و خود انسان نسبت داده مى شود، ـ به اصطلاح ـ نسبت طولى است. هيچ كدام ديگرى را نفى نمى كند. اين مطلب كه انسان براى تربيت اخلاقى احتياج به استاد دارد و گرنه گمراه مى شود، درست است، اما به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه عدم دسترسى به استاد نبايد مانعى در راه تكامل و رشد معنوى انسان به حساب آيد. اين گونه نباشد كه اگر انسان در همه چيز و در همه مراحل تحت تربيت استادى نبود، كمبود رشد معنوى خود را به نداشتن استاد نسبت دهد. اين يك نوع فرافكنى و عذر غيرموجه است. اگر روزى از مثل بنده اى سؤال كردند كه چرا خودت را تزكيه نكردى؟ ـ كه البته سؤال خواهند كرد: «ثم لتسئلنَّ يومئذ عن النعيم» (تكاثر: 8) بالاترين نعم الهى هم، نعمت ولايت است كه با تزكيه حاصل مى شود ـ آيا مى توانم بگويم استاد نداشتم؟! آيا اين توجيه را از من مى پذيرند؟ آيا مى گويند عذر شما موجه است، بفرماييد برويد بهشت؟! يا اين كه مى گويند چرا آن كارهايى را كه دست كم خودت مى توانستى بدون استاد هم انجام بدهى انجام ندادى؟ اين حقيقت را كه انسان براى بعضى از مراحل پيشرفته سير و سلوك معنوى، احتياج شديد به استاد و راهنما دارد، نمى توان انكار كرد; چرا كه اگر فرد با يك شخص بصيرى ارتباط نداشته باشد، شيطان او را فريب خواهد داد. بسيارند كسانى كه به درجاتى از كشف و شهود مى رسند، مكاشفات و شهودهايى برايشان پيدا مى شود، اما فريب شيطان را مى خورند، به گونه اى كه مكاشفات حق را از باطل نمى توانند تشخيص بدهند. آن جاست كه استاد بايد به فريادشان برسد. اما ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم. اين مراحلى را كه ما بايد طى كنيم، چيزى نيست كه بدون استاد نشود طى كرد. البته، اگر استاد باشد بسيار بهتر است. به هر حال، عذرى نداريم. انسان با مطالعه و تأمّل در كتاب هاى اخلاقى، احاديث، آيات قرآنى، سيره علما و بزرگان و تواريخ و سنت هاى آن ها، مى تواند در مسير تكامل معنوى گام بردارد


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اخلاق و عرفان اسلامى استاد محمدتقى مصباح يزدى فنا; عالى ترين كمال در مسيرى كه انسان بايد بپيمايد تا به قرب الهى برسد، دو جهت ملحوظند: يك جهت، راهى است كه انسان را تعالى، علو و ترقّى مى بخشد و از مراتب پست و زبونى نجات مى دهد و جهت ديگر، حقيقت اين راه است كه عبارت است از بندگى، يعنى درك ذلّت وجودى انسان در پيش گاه الهى; درك اين كه انسان عبد است; «عبداً مملوكاً لايَقدُر على شىء.»( ) اين تعبير ابتدا تناقض آميز به نظر مى رسد: از يك سو، مى گويد: از راه بندگى، آدمى به عالى ترين مراتب وجود مى رسد; و از سوى ديگر، مى گويد: اين مرتبه «مقام فنا» است. چگونه عالى ترين كمال همان فناست؟ همين مطلب دقيقاً درباره هر راهى كه انسان را به سوى خدا مى برد، صادق است. آدمى پله پله گام هاى ترقّى را طى مى كند، علو و تكامل پيدا مى كند و رشد مى نمايد. تزكيه هم متضمّن معناى رشد و تكامل است، در عين حال، راهى است كه واقعيت آن عبادت است، بندگى است، نشان دادن و به ظهور رساندن آن فناى ذاتى، تعلّق، وابستگى و ندارى انسان است. براى مثال، شعاع نورى كه از خورشيد يا از چراغى مى تابد، اگر خودش را درك كند، چگونه خود را مى يابد؟ چيزى كه وابسته به منبع نور است، اگر ارتباطش با منبع اصلى قطع شود، فناى محض است; چون اصلا چيزى نبوده كه ديده شود. البته اين تمثيل است، واقعيتش چيز ديگرى است; چون نور هم اگر از منبع خود جدا شود، معدوم نمى گردد. اما چون تصور ما اين است كه وجود اين نور وابسته به آن منبع اصلى است و تا زمانى كه ارتباط و اتصال هست، نور وجود دارد، وقتى چراغ خاموش شود، نورى نيست. اين البته حقيقتاً معدوم نمى شود. با اين تصور، مى توان گفت: اگر اين شعاع نور خودش را بيابد، خود را عين وابستگى به آن منبع نور مى بيند، و با قطع اين وابستگى، نابود مى شود. از اين رو، بزرگان اهل معقول گفته اند: وجود مخلوقات عين تعلّق و عين الربط است و هيچ استقلالى از خود ندارد. اين همان است كه مى گوييم: وقتى انسان تكامل پيدا مى كند، وجودش قوى تر مى شود. روح از سنخ علم است. تكامل روح عين تكامل علم است; عين تكامل شناخت خودش است. وقتى روح تكامل پيدا كند، خودش را بهتر مى شناسد; قوّت وجودش به اين است كه خودش را بهتر بشناسد; چون عين علم است. وقتى خود را شناخت، مى بيند كه هيچ استقلالى از خود ندارد. پس از يك سو، وجود او كامل شده; چون علم او قوى تر و روشن تر گرديده; و از سوى ديگر، محتواى اين علم وابستگى و عدم استقلال است.

    عبادت; هدف خلقت عنوان كلى مسيرى كه ما به سوى كمال طى مى كنيم، آن گونه كه انبيا و بخصوص قرآن كريم تصريح مى فرمايند، عبادت است: «و ماخلقتُ الجنَّ و الانسَ الاّ لِيعبُدونِ.» (ذاريات: 56) شايد برخى ابتدا اين گونه بپندارند ـ و اين تصور خامى است ـ كه هدف از خلقت انسان اين است كه خداى متعال مى خواست موجوداتى باشند كه در مقابل او خضوع و كرنش كنند! ايشان انسان را با خدا قياس مى كنند! چگونه وقتى كسى را احترام مى كنند، لذت مى برد؟ تصور مى كنند خدا هم لذت مى برد از اين كه موجوداتى در مقابل او به خاك بيفتند و او را سجده كنند! بنابراين، اگر اين موجودات نبودند، خدا از عبادت آنان لذت نمى برد! از اين رو، خدا موجودات را خلق كرد تا او را عبادت كنند و او از عبادت آنان خوشش بيايد! اين تصور، بسيار خام و جاهلانه است; زيرا با ذات بى نياز الهى ناسازگار است. خدا هرگز نيازمند به غير نيست و به هيچ چيز خارج از خودش نيازى ندارد. عالى ترين بهجت ها عين ذات اوست. هر كارى كه انجام مى دهد، نه چيزى از آن كم مى شود و نه لذتى برايش حاصل مى گردد و نه نيازى به آن ها دارد. برخى تصور مى كنند كه خداوند وقتى تنها بود و موجودى را خلق نكرده بود ـ مثل انسان ها ـ از تنهايى خود رنج مى برد! ايشان مى گويند: آدم وقتى خودش تنها باشد و در غربت و در تنهايى، از تنهايى خسته مى شود. تصور مى كنند خدا هم اين گونه است! به همين دليل، موجودات را خلق كرد تا از تنهايى در بيايد! در دعاها بر اين تكيه شده است كه چنين تصورى نكنيد: «ولا لوحشة دخلتْ عليكَ اذ لا غيركَ»;( ) خدايا، تو عالم را به خاطر اين خلق نكردى كه احساس تنهايى مى كردى. خداوند از خلقت خود هدفى جز افاضه رحمت و فيض ندارد. به هر حال، خداوند نه از عبادت من و شما لذت مى برد و نه چيزى نصيب او مى شود; نه اگر عبادت نكنيم، اطاعت نكنيم، جنگ با خدا كنيم، عليه خدا تظاهرات راه بيندازيم، خدا غصه اش مى گيرد، كمبودى احساس مى كند و يا افسرده مى شود كه چرا بندگان من اين گونه كردند; و نه زمانى كه عبادت مى كنيم و اطاعت مى نماييم، آن وقت لذتى پيدا مى كند كه قبلا نداشت. اين تصور خام هم گاهى براى برخى پيدا مى شود كه مى گويند: عبادت مى كنيم تا خدا راضى شود; عبادت مى كنيم براى رضايت خدا; كار خير مى كنيم تا خدا از ما راضى گردد; يعنى يك حالت خوش حالى كه قبلا براى خدا نبوده و از ناحيه عبادت من براى او حاصل مى شود! فقره اى از دعاى «عرفه» ناظر به همين تصور نادرست و نارساست: «الهى تَقَدَّسَ رضاكَ»، در بعضى نسخه ها هم دارد: «جلَّ رضاك، تَقدَّس رضاكَ ان تكونَ له علةٌ مِنك. فيكيف يكون علّةٌ منّى»;( ) رضايت تو بالاتر از اين است كه از ناحيه خودت علتى داشته باشد; يعنى چنان نيست كه اول تو رضايت نداشته باشى و خودت در خودت رضايت بيافرينى. چه رسد به اين كه من موجب رضايت تو بشوم! من چه دارم كه موجب رضايت تو بشوم؟ رضايت تو بالاتر از اين است كه علتى از خودت داشته باشد. انسان و هر موجود ديگرى بسى عاجزتر از اين هستند كه چيزى به خدا اعطا كنند كه او نداشته باشد. اين تعابير براى اين هستند كه ما چيزى را درك كنيم، تصورى داشته باشيم و انگيزه اى در ما پيدا شود. همه اين ها بايد از جهات نقص تنزيه شوند: اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايند: شايد مورچه تصور مى كند كه خداى او دو شاخ دارد; براى اين كه اين شاخك را براى خودش كمال مى بيند; تصور مى كند خدا هم اگر بخواهد كمالى داشته باشد، بايد دو شاخك داشته باشد. ما هم نقص هايى داريم و تصور مى كنيم كه خدا هم اگر اين ها را نداشته باشد، براى او نقص محسوب مى شود. پس خدا هم بايد مثل ما، علم، رضايت، لذت و مانند آن داشته باشد. تعاليم دينى به ما مى آموزند كه همراه همه اين صفاتى كه براى خدا اثبات مى كنيم، بايد يك جهت تنزيهى هم وجود داشته باشد: «عالمٌ لاكعِلمنا، قادرٌ لا كقدرتنا» و طبعاً «له رضاً لا كرضانا.» او لذت مى برد، اما نه مثل آنچه ما از چيزى لذت مى بريم. عبادتى كه ما مى كنيم براى اين نيست كه به خدا چيزى بدهيم كه نداشته، و يا كمبودى داشته است كه مى خواهيم با عبادت هاى خود آن را جبران كنيم، و يا به اين كه كسى با او حرف بزند از تنهايى در مى آيد. اين ها ناشى از كج فهمى انسان است. اين كه مى فرمايد: «من شما را خلق نكردم، جز براى عبادت»، به خاطر آن است كه عبادت موجب كمال ما مى شود. هيچ راه ديگرى براى تكامل ما، جز عبادت وجود ندارد. خدا مى خواهد انسان عبادت كند; چون راه تكامل انسان فقط از طريق عبادت ممكن است; هيچ راه ديگرى ندارد. كمالى كه در گرو انسانيت انسان است، فقط از راه عبادت خدا حاصل مى شود. البته منظور از «عبادت» معنا و مفهومى عام است. «عبادت» يعنى هرگونه رفتار و كردارى كه به انگيزه اطاعت خدا انجام مى گيرد، براى رضاى او و «قربة الى الله» انجام مى گيرد. البته عبادت بايد به نحو پسنديده، صحيح و مطلوب و به قصد قربت انجام گيرد. «اَلَم اَعهد اِليكم يا بَنى آدمَ اَن لاتَعبدوا الشيطانَ اِنّه لَكُم عدوٌّ مُبين و انَِ اعبدونى هذا صراطٌ مستقيمٌ.» (يس: 60 و 61) راه مستقيمى كه انسان را به كمال برساند، يك راه بيش نيست، آن هم «ان اعبدونى» است. اگر غير اين هر راه ديگرى برويد، راه شيطان است: «اَن لاتعبدوا الشيطان.» انسان موجودى است كه ذاتاً بايد در حال حركت باشد; نمى تواند توقف كند. اگر رو به بالا برود، به سوى خدا و عبادت الله حركت مى كند. اگر رو به پايين حركت كند، عبادت شيطان است. اگر راه مستقيم مى خواهيد «ان اعبُدونى هذا صراطٌ مستقيم.» خلقت هم فقط براى عبادت است: «ما خلقتُ الجنَّ والانسَ الاّ لِيعبدونِ»; يك هدف هم بيش تر ندارد، نمى توانيم بگوييم اين يكى از اهداف است. مى فرمايد: «ماخلقتُ... الاّ...» تنها هدف خلقت اين است كه شما عبادت كنيد; زيرا تنها راه تكامل شما و لياقت اين كه بالاترين فيض خدا را دريافت كنيد، عبادت است. سؤال اين است كه چرا عبادت بايد اين گونه باشد. خدا كه احتياجى ندارد و با عبادت ما چيزى عايد او نمى شود. اساساً رفتار ما نمى تواند چيزى براى او به وجود آورد. پس چرا عبادت، هدف خلقت ماست؟ در پاسخ به اين سؤال، بايد گفت: اگر درباره همان معنايى كه براى هدف وجود انسان و آخرين مرتبه كمال او گفته شد بيش تر تعمّق كنيم، اين مشكل حل مى شود. مرتبه نهايى كه انسان بدان مى رسد، جايى است كه احساس مى كند از خود هيچ ندارد; همه چيز او از ناحيه ذات مقدّس الهى است; همه چيز را دارد، اما از خدا. از خودش هيچ ندارد. تا اين درك حضورى و شهودى براى انسان پيدا نشود، حجاب هايى بين انسان و خدا وجود دارند. وقتى «تخرقَ ابصارُ القلوبِ حجبَ النورِ فتصلَ الى معدنِ العظمة» محقق شود، آن گاه هرچه چشم مى بيند، دل هم مى بيند و نظر مى كند به «ضياءِ نظرها اليك.» حجب نور دريده مى شوند و ديگر حجابى، حتى حجاب هاى نورانى هم باقى نمى مانند و هيچ فاصله اى بين او و خدا نخواهد بود. در چنين حالى، مى بيند كه از خود هيچ ندارد; هر چه هست از اوست. اين همان حقيقت عبوديت محض است. وقتى آدم هيچ ندارد، يعنى مملوك صرف است: «عبداً مملوكاً.» چون هيچ ندارد، مى گويند: به مقام فنا رسيده است. احساس مى كند و مى يابد كه از خود هيچ ندارد. پس ما بايد به جايى برسيم تا ببينيم كه از خود هيچ نداريم. رسيدن به چنين مقامى، هر لحظه به ما القا مى كند و ما را آماده تر مى كند براى درك اين واقعيت كه ما از خود هيچ نداريم. تنها عبوديت و بندگى است كه ما را به فهم و درك اين مقام و منزلت رهنمون مى كند. بايد بندگى كنيم تا بنده خالص شويم.

    راه نيل به مقام فنا اولين قدم براى رسيدن به اين مقام، آن است كه تا حدّى اراده خودمان را تابع اراده خدا كنيم. ما براى خود اراده مستقل قايليم; مى گوييم: خدا اين گونه خواسته، ولى من دلم نمى خواهد! پس او يك خداست، من هم يك خدا! او چيزى مى خواهد، من چيز ديگرى مى خواهم; «اَنا ربُّكم.»( ) اين كه مى گويم: من دلم مى خواهد، خدا يك چيز ديگرى خواسته، اين يعنى استقلال; يعنى به او كارى ندارم; خواست او جداست، خواست من هم جدا! اولين قدم در مسير بنده شدن، اين است كه در جايى كه دلم مى خواهد، بگويم: چون خدا خواسته، من از خواست خود صرف نظر مى كنم. اين يعنى اطاعت، بندگى و عبوديت. اولين قدم اين است كه ما اراده خود را تابع اراده او كنيم. صبح دلم مى خواهد بخوابم، ولى چون تو گفتى، پيش از آفتاب برخيز و نماز صبح بخوان، چشم! اراده ام را تابع اراده تو مى كنم. اين اولين قدم بندگى است. اين مرحله از بندگى، مراحل بى شمارى دارد. بايد ديد همين دو ركعت نماز صبح پيش از آفتاب را ما چگونه و با چه نيتى مى خوانيم; ترس از جهنم، يا شوق به بهشت؟ چون حور و قصر دلم مى خواهد، يا فقط به خاطر اين كه مى دانم تو دوست دارى، حتى اگر به خاطر اين نماز مرا به جهنم هم ببرى؟ اين يعنى بنده خالص. لذا، مى فرمايد: «ما عبدتُكَ خوفاً مِن ناركَ و لاطمعاً فى جنّتِكَ لكن وجدتُك اهلا للعبادةِ فعبدتُك»;( ) ديدم تو پرستيدنى هستى، تو را بايد پرستيد; نفعى براى من داشته باشد يا نه، حتى اگر ضرر هم داشته باشد، چون تو پرستيدنى هستى، تو را مى پرستم. تو اهل عبادت هستى. به تو بايد عشق ورزيد، حتى اگر به ضرر من باشد. اين عبادت خالص است. اگر آدمى در اين راه قدم برداشت، آن وقت خدا دستش را مى گيرد. اگر يك قدم جلو برود، او ده قدم مى آيد. رفتارهايى با آدمى مى كند كه قابل توصيف نيستند. در بعضى روايات و آيات به اين توصيف ها اشاره شده است: «و اُناجيه فى ظلمِ الليلِ و نورِ النهار.»( ) به مقامى مى رسد كه به جاى اين كه آدم نصف شب بيدار شود، به مسجد برود و مقدّماتى فراهم كند تا لحظه اى با خدا مناجات كند، او دايم با انسان سخن مى گويد: «فى ظُلَمِ الليلِ و نورِ النهار»; شب و روز او مناجات كننده مى شود. ببينيد تفاوت تا كجاست! پس تنها راهى كه انسان را به كمال مى رساند، بندگى است. چرا؟ براى اين كه مى خواهيم به مقامى برسيم كه خود را وابسته به خدا بيابيم. اين عالى ترين مقام است: «تصير ارواحُنا معلقةً بعزِّ قُدسكَ.» پس اين راه بايد راهى باشد كه قدم به قدم ما را به خدا آويخته تر و وابسته تر مى كند. ما تصور مى كنيم از خود چيزى داريم. اين جهل است كه بين ما و خدا حايل شده. با اين عبادت، پرده جهل دريده مى شود، حجاب ها برداشته مى شوند، به مقامى مى رسيم كه مى فهميم از خود هيچ نداريم. هر چه هست از اوست. هر جا، هر كمالى، هر جمالى هست از اوست. بنابراين، مى توان فهميد كه عبادت خدا تنها به خاطر اين نيست كه خدا مصلحت ما را بيش تر مى دانسته و از اين نظر از او اطاعت مى كنيم. اين هم مطلب صحيحى است. چرا ما بايد دستورات خدا را عمل كنيم؟ چون خدا مصلحت ما را بيش تر مى داند. پس به دستور خدا عمل مى كنيم تا مصلحت ما تأمين شود. در حقيقت، ما دنبال چه مى گشتيم؟ دنبال مصلحت خود مى گشتيم. اين جا اطاعت خدا براى مصلحت ما وسيله شده است. البته اين هم خوب است; بهتر از كسانى است كه خدا را نمى شناسند. اما خيلى فرق است بين كسى كه دستورات خدا را اطاعت مى كند به منزله نسخه پزشك كه چون او بهتر مى فهمد، حرفش را گوش مى كنم، با كسى كه دستورات او را اطاعت مى كند چون او را مى پرستد، چون او را مى خواهد. ميان اين دو تفاوت بسيار است. در اوّلى، نوعى خودپرستى نهفته است; مثل كسى كه براى بهشت يا براى ترس از جهنم خدا را عبادت مى كند. در آن هم نوعى خودپرستى وجود دارد. من خدا را عبادت مى كنم به خاطر رسيدن به بهشت. پس در حقيقت آنچه مطلوب است، همان نعمت بهشتى است. خدا را وسيله قرار دادم براى اين كه به آن برسم. البته براى ما همين هم غنيمت است، اما خدا بنده هايى هم دارد كه واقعاً بندگى آنان براى ترس از جهنم نيست. حضرت على(عليه السلام)مى فرمايند: «ماعبدتُك خوفاً مِن ناركَ.» امام زين العابدين(عليه السلام) با اين مضمون مى فرمايند: «خدايا، اگر صد بار مرا جهنم ببرى، و اگر هرقدر مرا بسوزانى، من دست از محبت تو بر نمى دارم. تو دوست داشتنى هستى. هر كارى مى خواهى، بكن.» بندگى و آن گوهرى كه خداوند استعداد آن را در نهاد آدمى قرار داده تا به مقام خليفة اللهى برسد، چنين چيزى است. ما هم اگر همّت كنيم، مى توانيم اين راه را برويم. بايد قدم به قدم از همين جا شروع كرد; سعى كرد از چيزى كه غضب خدا در آن است، پرهيز كرد. در ميان شما دل هاى پاكى هستند كه استعداد آن را دارند. قدم اول اين است كه انسان اراده اش را تابع اراده خدا كند. سپس به تدريج رضايت خود را تابع رضايت خدا گرداند; در مقابل اراده خدا، ديگر ميل و هوسى نداشته باشد. در اين حالت، بقيه كارها با خود اوست. او مى كشاند و پرده ها را بر مى دارد و نشان مى دهد كه آنچه دارد از اوست. او به تو نزديك است. با انسان سخن مى گويد. جايى كه غفلت كند، به او نشان خواهد داد: «الهى اَلهمنى ذكركَ»; تو ياد خودت را به من الهام كن. اين شدنى است كه او دعا مى كند. تو ياد خودت را به دل من بينداز. پس راه كلى رسيدن به كمال خدا بندگى است. بندگى يعنى چه؟ اول اين كه انسان اراده اش را تابع اراده خدا كند. به تدريج، در اين مسير پيش برود تا جايى كه جز خواست او چيزى نخواهد. آن وقت عبد خالص خدا مى شود. بندگان خالص و مخلص كسانى هستند كه خدا كمكشان مى كند، ناخالصى ها را از آنان دور مى كند; فقط بندگى خالص براى آنان مى ماند. آن وقت مى شوند: «عبادالله المخلصين.» خدا آن ها را پاك مى كند. تنها راه اين است كه تا مى توانيم اعمالمان را براى خدا خالص كنيم. بايد سراپاى زندگى ما عبادت شود. پاورقيها: 1ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 94، ص 99. 2ـ اشاره به آيه 75 سوره نحل، «ضربَ اللّهُ مثلا عبداً مملوكاً لا يقدرُ على شىء...»; خدا مثلى زده است: آيا بنده مملوكى كه بر هيچ چيز ـ حتى نفس خود ـ قادر نيست... 3ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 102، ص 167. 4ـ همان، ج 98، ص 226. 5ـ اشاره به سخن فرعون كه گفت: «انا ربكم الاعلى» (نازعات: 24); من خداى بزرگ شما هستم. 6ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 170، ص 186. 7ـ همان، ج 77، ص 29.


  5. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود