جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: فرار از زن بی حجاب

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۹
    نوشته
    277
    تشکر:
    1
    حضور
    2 روز 17 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    80
    آپلود
    0
    گالری
    0

    فرار از زن بی حجاب




    یکی از دوستان (سید کاظم حسینی) شهید برونسی می­گوید:

    یکبار خاطره ای از دوران سربازی­ش برایم تعریف کرد که :فرار از زن بی حجاب

    بعد از تمام دوره آموزشی ، هنوز کار تقسیم ، شروع نشده بود که فرمانده پادگان خودش آمد ما بین بچه ها و به قیافه ها به دقت نگاه می کرد و دو سه نفر من جمله من را انتخاب کرد و به بیرون صف برد.

    من قد بلندی داشتم و به قول بچه ها: هیکل ورزیده و در عوض ، قیافه روستایی و مظلومی داشتم. ما را عقب یک جیپ سوار کردند همراه یک استوار و رفتیم بیرجند .

    جلو یک خانه بزرگ و ویلایی، ماشین ایستاد. همان استوار به من گفت بیا پایین و خودش رفت زنگ آن خانه را زد و بعد به من گفت : تو از این به بعد در اختیار صاحب این خونه هستی ، هرچی بهت گفتند بی چون و چرا گوش می­کنی. پیر زن ساده وضعی آمد دم در و استوار به او گفت : این سرباز رو خدمت خانم معرفی کنید...





    خلاصه وقتی رفتم اتاق خانم، گوشه اتاق ، روی مبل ، یک زن بی­ حجاب ، با یک آرایش غلیظ و حال به هم زن . درحالی که پاهایش را خیلی عادی و طبیعی انداخته بود روی هم؛ دیدم.

    تمام تنم خیس عرق شد. پا به فرار گذاشتم. زن بی حجاب ،با عصبانیت داد می­زد برگرد بزمجه ،

    پیر زن گفت: اگه بری می­کشنت ها عصبی گفتم: بهتر.

    از خانه زدم بیرون ، آدرس پادگان را بلد نبودم ولی هر طوری بود،آن روز پادگان را پیدا کردم. بعداً فهمیدم آن خانه، خانه یک سرهنگ بود و من می­شدم خدمتکار مخصوص آن زن که همسر جناب سرهنگ طاغوتی و بی­غیرت بود. چندبار دیگر می­خواستند ببرنم همان جا ولی حریفم نشدند.

    ۱۸ تا توالت تو پادگان داشتیم که در هر نوبت چهار نفر مامور نظافتشان بودند ، به عنوان تنبیه یک هفته تنهایی همه توالتها را تمیز کردم.

    صبح روز هشتم یک سرگرد، آمد سروقتم ، گرم کار بودم که به تمسخر گفت :
    بچه دهاتی ! سرعقل اومدی یا نه ؟ جوابش را ندادم. کفری تر ادامه داد: انگار دوست داری برگردی ویلا؟ عرق پیشانی ام را با سر آستین گرفتم.
    حقیقتا توی آن لحظه خدا و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کمکم می کردن که خودم را نمی باختم. خاطر جمع و مطمئن گفتم:

    «این هیجده تا توالت که سهله جناب سرگرد، اکه سطل بدی دستم و بگی همه این کثافتها روخالی کن تو بشکه، بعد که خالی کردی تو بشکه، ببر بریز توی بیابون، و تا آخر سربازی هم کارم همین باشه، با کمال میل قبول می کنم ، ولی تو اون خونه دیگه پا نمی گذارم»
    عصبانی گفت: حرف همین؟ گفتم: اگه بکشیدم، اون جا نمیرم.

    بیست روز مرا تنبیهی همان جا گذاشتند. وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نمی شوند، کوتاه آمدن و فرستادنم گروهان خدمات.

    کتاب «خاکهای نرم کوشک » چاپ ۲۳،آبان ۸۶ ص۱۶
    http://effat.ir/fa/...html


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    2,072
    صلوات
    25000
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    18 پست
    حضور
    61 روز 7 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام......وای من این کتاب خونده بودم.......حقا که خدا خوب کسایی رو برد..........خدا کنه بتونیم جبران کنیم واون دنیا شرمندشون نشیم........که ایران ما خون زیادی داده واسه آزادی وواسه همه چی...........

    یاعلی
    خدایا دلم شهادت میخواهد...
    مردن رو که همه بلدن...

    کمکم کن طوری زندگی کنم که لایق باشم...


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    918
    مورد تشکر
    5 پست
    حضور
    38 روز 14 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    101



    نقل قول نوشته اصلی توسط monemizadeh نمایش پست
    یکی از دوستان (سید کاظم حسینی) شهید برونسی می­گوید:

    یکبار خاطره ای از دوران سربازی­ش برایم تعریف کرد که :فرار از زن بی حجاب

    بعد از تمام دوره آموزشی ، هنوز کار تقسیم ، شروع نشده بود که فرمانده پادگان خودش آمد ما بین بچه ها و به قیافه ها به دقت نگاه می کرد و دو سه نفر من جمله من را انتخاب کرد و به بیرون صف برد.

    من قد بلندی داشتم و به قول بچه ها: هیکل ورزیده و در عوض ، قیافه روستایی و مظلومی داشتم. ما را عقب یک جیپ سوار کردند همراه یک استوار و رفتیم بیرجند .

    جلو یک خانه بزرگ و ویلایی، ماشین ایستاد. همان استوار به من گفت بیا پایین و خودش رفت زنگ آن خانه را زد و بعد به من گفت : تو از این به بعد در اختیار صاحب این خونه هستی ، هرچی بهت گفتند بی چون و چرا گوش می­کنی. پیر زن ساده وضعی آمد دم در و استوار به او گفت : این سرباز رو خدمت خانم معرفی کنید...





    خلاصه وقتی رفتم اتاق خانم، گوشه اتاق ، روی مبل ، یک زن بی­ حجاب ، با یک آرایش غلیظ و حال به هم زن . درحالی که پاهایش را خیلی عادی و طبیعی انداخته بود روی هم؛ دیدم.

    تمام تنم خیس عرق شد. پا به فرار گذاشتم. زن بی حجاب ،با عصبانیت داد می­زد برگرد بزمجه ،

    پیر زن گفت: اگه بری می­کشنت ها عصبی گفتم: بهتر.

    از خانه زدم بیرون ، آدرس پادگان را بلد نبودم ولی هر طوری بود،آن روز پادگان را پیدا کردم. بعداً فهمیدم آن خانه، خانه یک سرهنگ بود و من می­شدم خدمتکار مخصوص آن زن که همسر جناب سرهنگ طاغوتی و بی­غیرت بود. چندبار دیگر می­خواستند ببرنم همان جا ولی حریفم نشدند.

    ۱۸ تا توالت تو پادگان داشتیم که در هر نوبت چهار نفر مامور نظافتشان بودند ، به عنوان تنبیه یک هفته تنهایی همه توالتها را تمیز کردم.

    صبح روز هشتم یک سرگرد، آمد سروقتم ، گرم کار بودم که به تمسخر گفت :
    بچه دهاتی ! سرعقل اومدی یا نه ؟ جوابش را ندادم. کفری تر ادامه داد: انگار دوست داری برگردی ویلا؟ عرق پیشانی ام را با سر آستین گرفتم.
    حقیقتا توی آن لحظه خدا و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کمکم می کردن که خودم را نمی باختم. خاطر جمع و مطمئن گفتم:

    «این هیجده تا توالت که سهله جناب سرگرد، اکه سطل بدی دستم و بگی همه این کثافتها روخالی کن تو بشکه، بعد که خالی کردی تو بشکه، ببر بریز توی بیابون، و تا آخر سربازی هم کارم همین باشه، با کمال میل قبول می کنم ، ولی تو اون خونه دیگه پا نمی گذارم»
    عصبانی گفت: حرف همین؟ گفتم: اگه بکشیدم، اون جا نمیرم.

    بیست روز مرا تنبیهی همان جا گذاشتند. وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نمی شوند، کوتاه آمدن و فرستادنم گروهان خدمات.

    کتاب «خاکهای نرم کوشک » چاپ ۲۳،آبان ۸۶ ص۱۶
    http://effat.ir/fa/...html
    واقعا احسنت بر این ایمان
    کاش ایمان ما هم به همین محکمی و استواری بود و با کوچکترین موردی وا نمیدادیم, این آقا از یک خانم آرایش کرده بی حجاب فرار کرده و ترسیده ایمانش به خطر بیفته اونوقت ما روزانه و یا در مجالسات عروسی با صد تا زن بدحجاب , بی حجاب مواجه میشیم (چه مرد و چه زن , منظورم فقط به مردها نیست) و ککمون هم نمیگزه و انگار نه انگار. صاف زل میزنیم تو چشاش و حالشو میپرسیم خدا واقعا بهمون رحم کنه , چند روز قبل داشتم با یک آقای غریبه حرف میزدم ایشون کاملا زاویه 90 درجه به خودش داده بود و با من حرف میزد وای خدا اونجا اینقدر تعجب کردم و تو دلم چقدر به این آقا بالیدم و گفتم واقعا خوش به حالش اینقدر محکمه ایمانش که در تمام اون مدت حتی نگاهی نکرد
    خدا به هممون کمک کنه ایمان ای چنینی داشته باشیم



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    1,460
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    47 روز 5 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    161



    دیروز ازهرچه بود گذشتیم، امروز ازهرچه بودیم!

    آنجا پشت خاكریز بودیم و اینجا در پناه میز!

    دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود !

    جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو میدهد!

    الهی نصیرمان باش تا بصیرگردیم،

    بصیرمان كن تا ازمسیر برنگردیم



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    25
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    مقام معظم رهبری یکی از افرادی هستند که به دلیل سابقه زندگی در شهر مشهد، آشنایی خوبی با شهید برونسی داشتند واز صفای ضمیر او باخبر بودند… ایشان بار‌ها در سخنرانی‌های مختلف خود از این شهید نام برده‌اند و جوانان را به مطالعه کتابی که درباره زندگی ایشان است، توصیه کرده‌اند.

    ایشان چند سال پیش در دیدارخانواده شهید برونسی، ضمن اشاره مجدد به خصوصیات وی، شهید برونسی را از عجایب واستثناهای انقلاب اسلامی خواندند که باید به عنوان الگویی برای جوانان معرفی شود. رهبرمعظم انقلاب در آن دیدار تاکید کردند: «خدا ان‌شاءاللَّه شهید عزیزمان را – مرحوم شهید برونسى را، یا همان‌طور که عرض کردیم اوستا عبدالحسین برونسى را – رحمت کند. این خیلى براى جامعه‌ى ما وکشور ما و تاریخ ما اهمیت دارد که یک شخص خوانده شده‌ى به عنوان «اوستاعبدالحسین» – نه دکتر عبدالحسین است، نه به معناى علمى استادعبدالحسین است؛ بلکه اوستا عبدالحسین است، اهل بنائى و اهل کارِ دستى و اهل شاگردىِ فلان مغازه؛ یعنى اوستا عبدالحسین بنا – از لحاظ معرفت و آشنائى باحقایق به جائى می‌رسد که قبل از پیروزى انقلاب در ظریف‌ترین کارهاى انقلابىِ جوان‌هایى که در مسائل انقلابى کار می‌کردند شرکت می‌کند – البته من از نزدیک در جریان آن کار‌ها نبودم و در آن زمان یادم نمى‌آید که با این شهید ارتباطى داشته باشم؛ لاکن اطلاع دارم، می‌دانم، شنیدم و توى کتاب هم خواندم – بعد از انقلاب هم وارد میدان جنگ می‌شود… این شهید عزیز وارد می‌شود؛ نه معلومات دانشگاهى دارد، نه عنوان و تی‌تر رسمى و دانشگاهى دارد، اما آنچنان در کار مدیریت جنگ پیشرفت می‌کند که به مقامات عالى می‌رسد و شخصیت برجسته‌اى می‌شود؛ شخصیت جامع‌الاطرافى که مثلاً فرمانده‌ى تیپ می‌شود، بعد هم به شهادت می‌رسد. ایشان اگر چنانچه به شهادت نمی‌رسید، مقامات خیلى بالا‌تر – از لحاظ رتبه‌هاى ظاهرى – راهم طى می‌کرد.
    روحش شاد
    یادش گرامی



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    1,692
    صلوات
    270
    تعداد دلنوشته
    9
    مورد تشکر
    34 پست
    حضور
    18 روز 21 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    15



    فرار از زن بی حجاب
    خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!یچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ینزدیک دانشگاه رفت... شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....! دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفتانگار!!! خدایا کمکم کن... چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد... خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شدیادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد... امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد! احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود! یک لحظه به خود آمد... دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!.

    خدایا هر چه سریعتر تابستان را به دانش آموزان عنایت بفرما(آمین)


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    1,692
    صلوات
    270
    تعداد دلنوشته
    9
    مورد تشکر
    34 پست
    حضور
    18 روز 21 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    15



    فرار از زن بی حجاب
    امروزه حجاب در کاربرد عام به پوشش ضروری زنان اطلاق می‌شود و به یکی از نمادهای بسیاری از جوامع اسلامی تبدیل شده و در برخی کشورها از جمله ایران رعایت آن در مکان‌های عمومی برای همه? زنان (با هر اعتقاد دینی) اجباری است. با وجود این، گروهی از نواندیشان دینی شیعه و سنی وجوب حجاب در اسلام را زیر سوال برده‌اند پسچون چادر در کشور اسلامی ایران از مظاهر و شعائر اسلام می باشد و با حفظ این شعار رسمی سعی کنند بانوان محترم حرکت دشمن علیه حجاب برتر را خنثی کنند.
    فرار از زن بی حجاب
    فرار از زن بی حجاب
    اگر چادر سیاه شب نبود..کسی قرص روی ماه رو نمی دید
    خورشید .چادرش را پوشید.ماه شد..ما زندگی سالم وخدایی میخواهیم
    ما دانشگاه اسلامی میخواهیم..نه غیر اسلامی
    فرار از زن بی حجاب
    فرار از زن بی حجاب
    من حجاب را دوست دارم، تو اما نه!
    من به چادر‌‌ بر سرم افتخار می‌کنم، تو اما گویا سنگینی نواری بر سرت آزاردهنده است!
    این‌جاست فرق من و تو؛
    من زیبایی را برای خود و خانواده‌ام می‌خواهم و تو برای غیر.
    من آزادی روح‌ام را می‌خواهم و تو آزادی نفس‌ات را.
    من آسایش دو دنیا را می‌خواهم و تو آسایش دنیای دنی را(هرچند که از همان هم محرومی!).
    من رضای الله را می‌خواهم و تو رضای الاه را.یادت بیاورم؛
    حجاب را من نخواسته‌ام؛معبود و معشوق‌ات خواسته‌است.
    عاشق هم که جز رضای معشوق، چیزی نمی‌خواهد!
    فرار از زن بی حجاب
    فرار از زن بی حجاب
    تمام رنگ های دنیا رو سیاه می شوند
    وقتی سیاهی چادرم؛
    قد علم می کند
    چه خوب می دانستند قدیمی تر ها:
    ‏”‏ بالاتر از سیاهی رنگی نیست ”
    بانو!..دختری که در پس پرده حجاب مخفی می شود
    ممکن است در زمین گمنام باشد،
    اما مطمئنم در آسمان مشهور است
    فرار از زن بی حجابفرار از زن بی حجاب
    فرار از زن بی حجاب
    فرار از زن بی حجاب
    پدر ها ومادرها تعامل وارتباطتان را با فرزندانتان بیشتر کنید
    وبا آنها ارتباط قلبی داشته باشید..به آنها محبت کنید بی هیچ چشم داشتی
    تا با بی حجابی و بی حیایی درخیابان دنبال محبت نگردند
    فرار از زن بی حجابفرار از زن بی حجابفرار از زن بی حجابفرار از زن بی حجاب

    خدایا هر چه سریعتر تابستان را به دانش آموزان عنایت بفرما(آمین)


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    1,692
    صلوات
    270
    تعداد دلنوشته
    9
    مورد تشکر
    34 پست
    حضور
    18 روز 21 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    15



    فرار از زن بی حجابپنجره را به روی قاصدک بی قرار باز کرد.قاصدک روی شانه دخترک نشست و با او گفت
    خدا زیبایی را آفرید وآن رابه فرشته ای به نام زن سپرد
    راستی
    با امانتی که خدا به تو سپرده بود چه کار کردی؟
    کتاب پنجره

    خدایا هر چه سریعتر تابستان را به دانش آموزان عنایت بفرما(آمین)


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    1,692
    صلوات
    270
    تعداد دلنوشته
    9
    مورد تشکر
    34 پست
    حضور
    18 روز 21 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    15



    فرار از زن بی حجاب


    دوستم گفت دیوونه ای چادر میپوشی تو که حجابت خوب بود

    حالا واسه چی چادر پوشیدی؟

    گفتم کی رو تا حالا دیدی رو پیکان 48 چادر بکشه؟

    همه روی ماشینای اخرین سیستم چادر میکشن روی وسایل با ارزش

    پارچه میزارن اونوقت یعنی ارزش من کمتر از ایناست ؟!!


    خدایا هر چه سریعتر تابستان را به دانش آموزان عنایت بفرما(آمین)


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    1,692
    صلوات
    270
    تعداد دلنوشته
    9
    مورد تشکر
    34 پست
    حضور
    18 روز 21 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    15



    فرار از زن بی حجاب
    بانوی شهر من!
    بعید می دانم مقابل نگاه مردم شهر و
    میان کوچه و بازار و محله‌هایش
    کسی با پوشیدن
    "ساپورت"
    در روز رستاخیز نیز
    "support"
    شود!!!
    انتخاب با تو است......!!!




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود