صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: فرازهایی از دل نوشته های شهدا

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,631
    صلوات
    1250
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    504 پست
    حضور
    98 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    304

    فرازهایی از دل نوشته های شهدا




    فرازهایی از دل نوشته های شهدا


    دست نوشته ای از شهید
    سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان مخلص او..... از اینکه بنده بد و گناهکار خدایم سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم آرزوی مرگ می کنم ولی باز چاره ام نمی شود.

    هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم ، جز اینکه دلم را به دو چیز خوش کرده ام: یکی اینکه با این همه گناه، او دوباره مرا به سرزمین پاکی و اخلاص و صفا و محبت بازم گرداند. پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد، هرچند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم اگر چنین نبود پس چرا مرا به اینجا آورد؟

    دوم اینکه قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدیهایم بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به رنجش کسی نمی شوم، حتی رنجش بسیار کوچک و ناچیز، ولی در عوض برای خوشنودی دیگران حاضر به تحمل هرگونه رنجی می شوم. بله! به این دو چیز دل خوش کرده ام.

    اگر دوستم داری که مرا به اینجا آورده ای پس به آرزویم که .... برسان.

    ای کسانی که این نوشته را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او، به بالاترین درجات دست یابند. البته در این امر شکی نیست ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنهکار خدا به آرزویش رسیده است.

    حالا که به عینه دیدید، شما را به خدا عاجزانه التماس و استدعا می کنم، بیایید و به خاکش بیفتید و زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید. با او آشتی کنید. زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یکبار از ته دل صدایش کنید. دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید و دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا که می برد، او می برد......


    شنبه 7/4/65
    ساعت 5 بعدازظهر
    بنده مخلص و گنهکار، امیر حاجی امینی



    فرازهایی از دل نوشته های شهدا





  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    165
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    5 روز 2 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    و خدایی ک دراین نزدیکی ست...

    نامه شهید عبدالرضا موسوی ب همسرشون:
    همسر عزیز و مهربان و وفادارم، سلام
    قصد دارم تا مدتی که هستم اگر میسر شود آنچه متوجه می شوم و حس می کنم و می یابم برایت بنویسم.شاید فاصله دور را کم کرده باشم.
    همسر عزیزم
    دوست داشتن از عشق برتر است. زیرا عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است.ولی دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.عشق با زمان و عبور سالها در رابطه است اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج است، عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است و تنها با بیم وامید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند است؛ اما دوست داشتن سراسر یقین و امید است. عشق طوفانی و متلاطم ولی دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت است.از عشق هر چه بنویسم سیراب تر و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر.عشق هر چه دیر می پاید کهنه تر و دوست داشتنی تر. عشق جلوه ای از خودخواهی و روح جاودانه آدمی ست اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز می خواهد.عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن است.عاشق در عشق پس از نبودن خویش معشوق را مرده می خواهد اما در دوست داشتن فرد از همسر خویش با تمام اصرار می خواهد که همسرم تو هنوز سالها می توانی باشی،احساس کنی ،بیندیشی،زندگی کنی، دوست بداری، عشق بورزی،همگامی همسری و هم صحبتی کنی.خویشاوندی را بی من بیابی،تو هنوز میتوانی به احساس کردنهای ریشه دار، به خواندن ، به فکر کردن، به دوست داشتن،به عشق ورزیدن و به غم خوردن بپردازی.تو ای سرچشمه سرشار و جوشنده حیات، ای سراپا روح مملو از زندگی و جوانی و شور و نشاط، تو می توانی و باید ادامه دهی.
    تو ای پر از زندگی ،تپیدن و توانستن،من همواره نگران توام و جز باین نمی اندیشم که نکند بر چشمان براق و شفاف تو اشک و بر چهره جوانت چینی بنشیند.
    تو باید با دوست داشتن سرشار از امید افق آینده را بدری تا تنهایی جاوید و آرام مرا حفظ کنی.تو باید باشی و زندگی کنی.باشی و زندگی کنی، آری باشی و زندگی کنی... که دوست داشتن از عشق برتر است و مباد که خود را تا سطح بلندترین قله های عشق فرو کشیم.مباد.
    آری همسر عزیزم (می توان تنها رفت)
    همسر مهربانم مبادا سکوت کنی و خود را بیازاری، مبادا زانوانت و دستهای مهربان و وفادارت مرتعش گردند و مبادا پاهای استوارت خشک گردند.به خدا دل ببند.آری تنها به او دل ببند.مبادا بگریی، مبادا بگریی و سراسیمه و پریشان شوی.همسرم، مهربانم، ای خوب مبادا فاطمه را-او را تنها بگذاری، او بدون تو چگونه خواهد بود؟به که اورا خواهی سپرد؟ مبادا بی او یک گام برداری؟ تو باید راه را ادامه دهی و با دستهای مهربان و نیرومندت امیدوار دست او را بگیری و پا به پایش راه را به او نشان دهی.آری همسرم تنها به خدا دل ببند و یاد او را گرامی بدار.یاری او شما را از آتش های مهیب و پرتگاههای مرگبار و چاه های ویل و گرفتاری خواهد گذراند.
    آری همسرم، مهربانم یاد او راه سخت و تنگ و تاریک را هموار و روشن خواهد ساخت.یاد خدا را به خاطر داشته باش که با یاد او پیروزمندانه از لهیب آتش عشق بیرون خواهی جست و با تیغ توفیق هیچ گونه بندی بر راهتان پای نخواهد داشت.مبادا لحظه ای او را از خاطر خویش دور بداری که دشهای هول و دره های سقوط و کوههای خطر و راههای پرپیچ و هراس در کمین اند.
    می دانم که دل تو بزرگ و مالامال از حماسه و غرور است مبادا، لحظه ای او را بدور بداری.
    آری مهربانم پس باید پس از این ؛ راه رفتن را آغاز کنی...
    بی هیچ گونه وحشت و اضطراب، و آیا مگر راهی که در پیش است از راههایی که از جهنم می گذرد دشوارتر است؟
    ای بزرگ، ای مهربان، من عجز را هیچ گاه در تو باور نمی توانم کرد،تو قادر هستی و مطمئنم که راه را ادامه خواهی داد.
    ای مهربانم، ی وفادار، تو قهرمان پیروز زندگی من هستی، تو باید هراس و پریشانی را عاجز کنی. آری فقط به خدا دل ببند، دیگر نه نگاههایت وحشت زده و پریشان و نه قدمهایت لرزان و هراسان خواهد بود. همسرم، تو رهنمون مقاومت و صبر من بودی، صبر و مقاومت را اکنون از او بطلب و راه را بپیما.
    همسرم مگر نخواندیم که ابراهیمیان ذبیحان مقدس خویش را، فرزندان دلبند خویش را با تمام عشق قربانی کردند و کارد با سختی تمام بر حلقوم پاره جگرشان کشیدند، فرزندانی که عمری با رنجها و امید ها پرورده اند و به دست خویش ((قربانی)) میکنند و اوج اخلاص را تجلی می دهند. و ندایشان و رازشان این است که ای ایمان، ای عشق بزرگ هیچ چیز با تو شریک نیست. و با تو هیچ چیز را نمی خواهیم.آری همسرم ایمان و عشقمان را به زندگی و بند هایش در لحظاتی که مهد آفرینش و تبلور خلوصی را در عمل خویش و در راه اراده خود می توان پی برد هرگز نیالاییم و بیا تا همه چیز را در راه او ذبح کنیم و در ابتدا خودمان را. می دانی که چه رنج و درد آرام و لذت بخشی است و می دانی هر چه دردناک تر جان دادن چقدر شیرین تر و سرفراز تر است.آری اکنون من میخواهم عشقمان را به او ابتدا از خون من سیراب و رنگین کنم و زلال و پاک شویم و تو فقط دعا کن، دعا کن، دعا کن، که بی غش و صاف بتوانم تا لحظه موعود ادامه دهم. همسرم تو ندیده ای که لحظه های جان دادن یک شهید چقدر دردناک اما شیرین و پرشکوه است.
    ای یار وفادار، ای مهربان، عزیزم، ای بزرگ، مبادا خود را غمگین و غریب بیابی که خلوتهای پر هراس را ذکر اوست که آرام و روشن می دارد و تو ای مهربانم که بسیار آزده ای اکنون جشن عشق و عید ایمان را برگزار و تو اکنون عزیزت و عزیزمان را قربانی بدار و خونش را ریخته بپندار.آری تو هم از هم اکنون ریاضت غرورآفرین و افتخار آمیز را شروع کن و با بی صبری تمام و بی تابی تمام و شوق، جشن آزمایش ایمان خود را و خلوص خویش را مشاهده کن.
    آری تو اینچنین در خوشبختی و پیروزی بزرگ را، سخت و با تمام وجود بکوب و راه توفیق بزرگ را بپیما.آری سعادت را تو اینچنین آغاز کن.آری فقط دعا کن. تا راه((عقبه))های صعب و سخت بر هر دومان هموار و روان و راحت گردد.
    همسر مهربانم مبادا بیم فقر و آوارگی به دل، راه دهی که با ترک و از دست دادن همه چیز((فضل خدا)) یافت خواهد شد.
    آری باید به تماشای جانخراش و لذت بخش فدا شدن بپردازیم و من، تو و او فرزندم، و تو من و او را آرام و صبور پی کنی و((ذبح)) کنی و با جان دادن سرود رهایی بخوانیم تا شاید گناه خطاهای بی شمارم و ضعف های فراوانم و تقصیرها و خطاهای متعددم شسته پاک شوند.زیرا حس می کنم شرم آلودگی ها و عذاب گناهان پنجه در جانم کشیده اند و من لرزان و هراسان با چهره ای تبدار و نگران و شیفته در تردید مانده ام که چه کنم که درد در لحظات شدت جانم را می فشارد و گویی قلبم را می درد.
    آری همسرم همدیگر را فدا کنیم تا رها گردیم و کیست که مرا رها کند، تو همسرم. می خواهم با فدا شدن من و رهایی تو غرور تمام وحشی ها و عقابها و سرکشها در جان تو ریخته شود و تو یکپارچه افتخار شوی و هرگز ننالی.
    همسر مهربانم، ای تشنهء عزیز من، من از چشم های معصوم تو که به امیده به من خیره و دوخته اند شرم دارم. همسرم مبادا که از حلقومت ناله ای برخیزد. مبادا که بخت را جز تنهایی کسی بداند.مبادا.
    و این همه را تنها یاد اوست که می بخشد و می دهد. همسرم یاد اورا گرامی و بزرگ بدارو لحظه ای از ذکرش غافل مباش که این همه رنج دوری و سختی و آوارگی تباه خواهد شد.آری همسرم، مهربانم یاد او را بزرگ بدار و دعا کن، دعا کن.
    خداحافظت مهربانم
    رضا

    ویرایش توسط rezvan : ۱۳۹۲/۰۵/۲۱ در ساعت ۱۴:۱۷
    زانو نمیزنم حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد.


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,631
    صلوات
    1250
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    504 پست
    حضور
    98 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    304



    از زبان شهید مجتبی علمدار


    ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه‌هایی بود که لذتهای مادی را فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم. وقتی در خون خویش غلطیدیم وچشم از دنیا بستیم، فکر می‌کردیم که دیگر همه چیز تمام شد. اما اینگونه نشد دردهای شما در فراق ما دل ما را بیشتر آتش میزد.

    درست است که ما به هر چه میکنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمیشد.

    وقتی شمااز این و آن طعنه می‌خورید ولاجرم به گوشه‌ی اتاق پناه می‌برید و با عکسهای ما سخن می‌گویید و اشک می‌ریزید، به خدا قسم اینجا کربلا می‌شود و برای هر یک از غمهای دلتاناینجا تمام شهیدان زار میزنند.

    یاد آن زمانی که در مجالس با یاد ما گریه می‌کنید و بر سر و سینه می‌زنید ما نیز به یاد آن روزها که با هم در فراق وسوگمولایمان سینه می‌زدیم و گریه می‌کردیم همراه با اشک شما، اشک غم می‌ریزیم.

    خدا می‌داند که ما بیشتر از شما طالب شماییم. برای همین پروردگار عالم هر ازچند گاهی اجازه می‌دهد که با مولایمان امام حسین(علیه السلام) درد و دل کنیم. بچه‌‌ها! آقا امام حسین (علیه السلام) خیلی بزرگوار است.

    او بهتر از همه شما شلمچه را م‌شناسد. فاطمیه را زیباتر از همه‌ی شما برای ما تعریف میکند وخاطره‌های جبهه را خیلی دوست دارد.هر وقت به پابوسش می‌رویم از ما می‌خواهد برایش خاطره بگوییم. به مجرداینکه بچه‌ها شروع به نغمه‌سرایی می‌کنند چشم‌های آقا مالامال از اشکمی‌شود.

    سرمبارکشان را به زیر می‌اندازد و دانه‌های اشکش زمین بهشت ومحاسن شریفشان را تر می‌کند. همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم. من از غروبهای شلمچه تعریف کردم. از کانال ماهی، از سه راه شهادت، از جاده شهید صفری، سنگرهای خونی، جاده امام رضا وجاده شهید خرازی.

    هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای ناله‌های آقا را با همین دو گوش خود شنیدم، آرام و آهسته فرمود: هیچ اصحابی و یاورانی بهتر و با وفاتر از اصحاب خود ندیدم. یکی از بچه‌ها به من گفت: بس است دیگر نگو. که آقا سر اززیر برداشت و آهسته فرمود: بگو، بگو عزیز دلم! آنچه دلت را بیتاب کرده بگو.

    بچه ها!

    اینجا بر خلاف دنیای شما خاطره‌های جبهه زیاد مشتاق دارد و همه‌ی اهل بهشت بخصوص آقا مشتاق آن هستند.

    یک روز به آقا عرض کردم : آقا جان! دوستان ما اکنون در دنیا هستند، بی آنها بر ما سخت می گذرد. آقا در حالی که اشک تمام محاسنش را پر کردهبود، فرمود: آنها بقیه شهدای منند. به جلال خداوند سوگند که در سکرات موت، ظلمت قبر، عذاب قبر، عذاب روح و در آن واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت.

    آنها در حساس‌ترین ایامی که نیاز به یاور داشتم، لبیک وفا سر دادند. من به اکبرم گفته‌ام که بدون آنها به بهشت نیاید.

    راستی بچه ها! اینجا همه با لباس خاکی هستند که خود امام فرمود: این لباس بیشتر به شما می‌آید. بچه‌ها در آن روزهایی که بی‌بی فاطمه‌یزهرا (س) دستهای بریده عباس و قنداق خونی علی‌اصغر را نزد خدابرای شفاعت می‌برد.

    ما هم که گرد وغباری از خاک شلمچه، مهران، فاطمیه، فکه، دهلران، چزابه، اروند، مجنون، کوشک و پاسگاه زید بر چهره‌هامان نشست و خونی را که هنگام شهادت بر بدن و لباس ‌هامان جاری شده بود، جمع کردیم و در آن لحظه‌ی حساس برایشفاعت شما به همراه آوردیم. شما مطمئن باشید که ما شما را فراموش نکردیم و نخواهیم کرد.




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,631
    صلوات
    1250
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    504 پست
    حضور
    98 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    304



    آخرین مناجات شهید خلبان عباس بابایی


    تولد:۱۳۲۹ - قزوین

    شهادت:۱۵ مرداد ۱۳۶۶ - مصادف با عید قربان -عملیات برون مرزی


    خدايا،تو شاهدي كه هركاري مي‌كنم،تنها براي تو وسرافرازي مسلمين است.

    پرواز كن، پرواز كن، امروز روز امتحان بزرگ اسماعيل است.

    و چند لحظه بعد از يك حماسه:مُسلم سلامت مي‌كند يا حسين!

    و آخرين كلام:

    اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك.



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    2,072
    صلوات
    25000
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    18 پست
    حضور
    61 روز 7 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    فرازهایی ازدلنوشته شهیدعلیرضامحمودی پارساکه آنرادرمراسم همرزمش رضا جهازی خواند


    ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنة
    السلام علیک یا اباعبدالله،السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
    با سلام بر هم وطنم، هم دینم، دوستم، هم سفرم، همسنگرم، هم رزمم، آموزگارم، خواننده قرآنم، گوینده حدیثم، رهرو راه حسین، عاشق دین حسین، عاشق رزم حسین، عاشق مرگ حسین، رضای خدایم و رضای دینم، رضا، رضا جهازی.
    رضا جان! چگونه نامت را بر زبان آورم؟ رضا جان! چگونه یادت را بر دلم اندازم، آخر من لایق نیستم. من حتی لایق نبودم با تو دوست باشم. رضا جان! اگر می دانستم چنین لیاقتی داری حتی زبانم را به سخن گفتن با تو باز نمی کردم.
    رضا جان! اگر می دانستم چنین لیاقتی داری بیشتر به سخنانت توجه می کردم و بیشتر از منبع سرشار الهی که در وجودت شراره گرفته بود، استفاده می کردم. ولی افسوس، صد افسوس، هزار افسوس که ندانستم و قدر نداشتم. من باید بیشتر در کارهایت دقت می کردم تا می فهمیدم که تو کیستی و سرانجامت چیست؟
    خاطراتت در ذهن من هر لحظه می گردد و می چرخد و در هر چرخش جگرم را می سوزاند. رضا جان! می خواهم از کارهایت برای میهمانانت بگویم ولی نمی دانم کدامین را بگویم. از آشناییت در اولین بار بگویم که از روز اول شجاعتت را دیدم یا از علمت در مدرسه. رضا جان! می خواهم بگویم که برای رفتن به جبهه چه گریه ها که نزد خانواده و در سپاه و در پادگان های مختلف نکردی ولی یادم به گریه های دعای کمیل و توسلت افتاد. چه گریه ها که نکردی و چه اشک ها که نریختی. رضا جان! می خواهم بگویم که چقدر به بی حجاب ها تذکر می دادی ولی یادم به تذکرات تو در جلسه های قرآنی که تو در جبهه تشکیل می دادی می افتد و مرا گیج و مبهوت می کند.
    و تو چه "اِرجعی" زیبایی داشتی. واقعاً زیبا و حسرت آور بود.
    ای مردم بدانید رضا به قرآن خیلی اهمیت می داد. او از همین قرآن بود که به این زودی و به این زیبایی به سوی خدا پر کشید. او همیشه سر پست یک یا چند آیه یا یک سوره از قرآن را حفظ می کرد و مرتب می خواند و صبح برای ما می گفت.
    رضا جان! در این خط می خواهم یکی از آن چند باری که خیلی گریه کردی را برای مهمانانت بگویم. ولی این بار مثل هر دفعه نبود. فکر کنم خودت که در این مجلسی، حدس زده باشی و فکر کنم مهمانانت هم حدس زده باشند. آری همان بار، همان شب.
    همان شبی که شب دیگر را به دنبال نداشت و دیگر شب از تو خجالت می کشید که پرده سیاهش را به روی عالم بیندازد. من در آن لحظات خیلی درس گرفتم. چقدر خوب لحظه ای بود. چه عاشقانه و چه عارفانه ! از یک نوجوان 14 ساله چه توقع است؟ او عرفان را از که آموخته بود؟ آخر او در کدام مکتب این عشق را آموخته و به این زیبایی سروده؟ او در شب حمله آنقدر اشک ریخت و امام زمانش را صدا زد تا بالاخره شهادت نامه اش را به امضا رسانید.
    رضا جان! من می روم که راهت را ادامه دهم. می روم تا کربلا را بگیرم. بدان ای حسین(ع)! رضا برای رسیدن به تو جلو دوید. رضا برای بوسیدن بارگاه تو بعد از فرمان حمله اولین آتش کننده اسلحه اش بود.
    رضا جان! من می روم که راهت را ادامه دهم و تو نیز در این راه یاریم ده. رضا جان! دلم می خواهد یک بار دیگر چهره ات را ببینم ولی افسوس که تو کجا و من کجا؟ تو شهیدی شهید. ولی من دارای نفسی کثیف و آلوده. ان شاء الله که با عمل کردن به قرآن و گفتار امام و وصیت نامه شهدا به خصوص شهید رضا جهازی خود را در خط دین انداخته و از مکتب و اسلاممان محافظت و آن را صادر نماییم....

    خدایا دلم شهادت میخواهد...
    مردن رو که همه بلدن...

    کمکم کن طوری زندگی کنم که لایق باشم...


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    462
    تشکر:
    1
    حضور
    11 روز 21 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14



    با نگاه آخرینش خنده کرد
    ماندگان را تا ابد شرمنده کرد

    فرازهایی از دل نوشته های شهدا

    فرازی از وصییت نامه

    پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام كاری‌ترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور،شرك و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار .
    ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک)



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,631
    صلوات
    1250
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    504 پست
    حضور
    98 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    304



    شهید عباس محمدی


    بسم ا... الرحمن الرحیم ای انسان

    تو چه قدر خودخواهی تو چه قدر

    عصیان گری مگر نمی دانی که این دنیا

    بیش از سه ساعت نیست اول ساعتی که

    گذشت در آن هر چه کشتی همان روید و همان خواهی

    چید و بدان که پشیمانی سودی ندارد.»

    دیگر ساعتی که در آن هستی و سومین ساعت ،ساعت آینده است.

    که امید زیادی برای دیدن آن نیست. پس چرا ای انسان ،عصیان گری پیشه خود ساختی.

    و نافرمانی خدای در پیش گرفتی و یک ساعت عمر خویش را که داری تباه می سازی زیرا که امید به زنده بودن در ساعت

    آینده را نداری به خود آی ای انسان!غرور و خودخواهی -ریا و تزویر از خود دور کن

    و یک ساعت فعلت را فدای آینده واهی که چندان هم امیدی به دیدن آن نیست مکن و در این ساعتت توشه ای برای آخرتت بردار.

    زیرا اگر نجنبی دیر خواهد شد در یک لحظه می بینی دست مرگ خرخره ات را گرفته و آینده ای که بدان امید بستته بودی ساعت مرگ تو شده.

    و رخصتی هم نمی دهند تا کارهای خلاف ساعت گذشته ات را جبران کنی.رهایی از مرگ،ناممکن است و حکم خددا تغییر ناپذیر

    مرگ برای هر کس بیش از یک بار نیست چنان که تولد از مادر هم بیش از یک بار نیست.

    قتل الانسان ما اکفره(سوره عبس آیه 17)

    کشته باد انسان چه ناسپاس است.

    توبه ام بپذیر این بار دگر

    تا ببندم بهر توبه صد کمر

    «شهید عباس محمدی از شهدای استان زنجان،شهادت:15/5/1366 عملیات نصر هفت»



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,631
    صلوات
    1250
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    504 پست
    حضور
    98 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    304



    شهید محمد کچویی

    فرازهایی از دل نوشته های شهدا


    بسم الله الرحمن الرحیم
    ان الله اشترا من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه
    خداوند از مومنین جانها و مالهایشان را می خرد و در مقابل بهشت میدهد . وقتی مرگ حق است و کل نفس ذائقه الموت و تمام نفوس خواهند مرد و بهترین نوع مردن شهادت در راه خدا میباشد شهادت را انسان انتخاب میکند و مردنی که بر اساس انتخاب میباشد نه مردنی که بر انسان تحمیل شود و این بنده سالهاست که خود چگونه مردن را انتخاب کردم که امیدوارم خداوند نصیبم کند و چنین است که کسانی از مرگ می ترسند که از اعمال گذشته خود وحشت دارند ولی کسیکه اعمال نیکو انجام داده باشد آرزو دارد هر چه سریعتر نتیجه اعمال درست خود را ببیند و دنیا بمنزله محل زراعت می باشد و مرگ پلی بین این دنیا و آن دنیا می باشد و در آن دنیا هر چه زراعت کرده باشد درو می کند .
    و این مطلب را هم لازم میدانم در وصیت نامه خود بنویسم که با توجه به اینکه خیلی ها با مرامهای مختلف ادعای حق بودن را دارند ولکن حق یک چیز بیشتر نیست و به نظر من اختلاف سر معیارها می باشد و برای من که معیارم قرآن و پیغمبر و ائمه و ولایت فقیه و در حال حاضر امام خمینی می باشد و جز این حق نمی باشد و شدیدا معتقدم که مجاهدین خلق با توجه به معیارهای باطلی که دارند ناحق ترین و باطل ترین گروهها هستند اگر هدایت شدنی هستند خداوند آنها را هدایت کند وگرنه نابود کند و معتقدم بدترین دشمن در حال حاضر برای جمهوری اسلامی که حاصل خون بیش از 70 هزار شهید می باشد همین مجاهدین هستند .
    والسلام علی من اتبع الهدی
    محمد کچویی 26/8/59
    شهید محمد کچویی
    فرزند:رمضان
    محل ولادت تهران
    سال ولادت 5/5/1329
    محل شهادت تهران زندان اوین ( ترور توسط منافقین )
    سال شهادت 8/4/1360
    محل دفن گلزار شهدای بهشت زهرا ( س ) تهران قطعه 24 ردیف 145 شماره 7


    ویرایش توسط صدیقه طاهره : ۱۳۹۲/۰۶/۰۲ در ساعت ۲۳:۳۲

  10. تشکر


  11. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,631
    صلوات
    1250
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    504 پست
    حضور
    98 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    304



    خدا و جایگاهش در قلب مجانین!

    فرازهایی از دل نوشته های شهدا


    اى آتش مرا دریاب، مرا دریاب كه در آتشى دائمى مى سوزم، صبرم به پایان رسیده، دل پردردم دیگر طاقت ندارد، با اشك به خود سكون مي بخشم، ولى
    دیدگانم نیز دیگر رمقى ندارند.
    خدایا به تو پناه مى برم. مهر خود را آن چنان در دلم جایگزین كن كه جایى دیگر براى عشق دیگرا ن نماند. سراپا ى وجودم را آن چنان مسخّر اراده خود
    كن كه به دیگر ى نیاندیشم و محلى از اعراب براى اعمال دیگر نماند.

    کتاب: خدا بود و ديگر هيچ (دست نوشته هاي دکتر مصطفي چمران)فرازهایی از دل نوشته های شهدا



  12. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    6,631
    صلوات
    1250
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    504 پست
    حضور
    98 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    304



    فرازی از وصیت نامه یکی از شهدا...

    متن قشنگیه اما اگه حوصله و وقت خوندن تمام متن رو ندارید حداقل قسمت آخر ( اما شهادت چیست؟) رو بخونید.


    اینجانب ناصرالدین باغانی بنده حقیر درگاه خداوندی ام. چند جمله ای را به رسم وصیت می نگارم. سخنم را درباره ی عشق آغاز میکنم.
    مارا به جرم عشق مواخذه می کنند گویا نمی دانند که عشق گناه ما نیست. اما کدام عشق؟ خداوندا! معبودا! عاشقا! مرا که آفریدی عشق پستان مادر را به من یاد دادی اما بزرگتر شدم و دیگر عشق اولیه مرا ارضا نمی کرد پس عشق به پدر و مادر را به من ودیعت نهادی، مدتی گذشت دیگر عشق را آموخته بودم اما به چه چیز عشق ورزیدن را نه . به دنیا عشق ورزیدم.به مال و منال دنیا عشق ورزیدم. به مدرسه عشق ورزیدم. به دانشگاه عشق ورزیدم اما همه اینها بعد از مدت کمی جای خود را به عشق حقیقی و اصیل داد یعنی عشق به تو.فهمیدم که لا ینفع مال و لا بنون...فهمیم وقتی شرایط عوض شود یفرالمرء من اخیه و صاحبته و بنیه و امه و ابیه و ... پس به عشق به تو دل بستم ، بعد از مدتی که با تو معاشقه کردم یکباره به خود آمدم و دیدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم و تو بزرگتر از آنی که معشوق من قرار بگیری ، فهمیدم که در این مدت که فکر میکردم عاشق تو هستم اشتباه می کرده ام این تو بودی که عاشق من بوده ای و مرا می کشاندی.

    آری تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار می کردی و به انتظار یک صدا از جانب معشوقت می نشستی اما من بدبخت ناز می کردم و شب خلوت را از دست می دادم و می خوابیدم اما تو دست برنداشتی و اینقدر به این کار ادامه دادی تا بالاخره من گریز پای را به چنگ آوردی و من فکر میکردم که با پای خود آمده ام. وه چه خیال باطلی!!!

    اما شهادت چیست؟

    شهادت خلوت عاشق و معشوق است. شهادت تفسیر بردار نیست ، ای آنانکه در زندان تن اسیرید به تفسیر شهادت ننشینید که از درک قصه شهادت عاجزید. فقط شهید می تواند شهادت را درک کند. شهید کسی نیست که ناگهان در خون بغلتد و نام شهید را برخود بگیرد.شهید در ان دنیا قبل از اینکه در خون بتپد، شهید است و شما همچنان که شهیدان را در این دنیا نمی توانید بشناسید و بفهمید بعد از وصلشان نیز هرگز نمی توانید درکشان کنید. شهید را شهید درک می کند. اگر شهید باشید، شهید را می شناسید وگرنه آیینه زنگار گرفته چیزی را منعکس نمی کند که نمی کند.
    برخیزید و ....
    فکری به حال خود کنید...


  13. تشکرها 2


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ۞❀۞❀۞آشنایی با شهید فرانسوی دفاع مقدس۞❀۞❀۞
    توسط seyed yasin در انجمن برگی از دفتر زندگی ( زندگی نامه و خاطرات شهدا)
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۶/۰۴, ۰۸:۵۶
  2. ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    توسط ║★║فاطمی║★║ در انجمن اهل بیت و ائمه در قرآن
    پاسخ: 24
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۷/۰۷, ۱۸:۳۸
  3. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۷/۰۲, ۱۲:۲۲
  4. نامه ی زن آمریکایی به زنان ودختران مسلمان
    توسط خادمة المهدی در انجمن حجاب و پوشش اسلامي
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۶/۲۸, ۱۵:۴۷

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود