صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ناسازگاری با خانواده همسر

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    1
    مورد تشکر
    1 پست
    حضور
    40 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    ناسازگاری با خانواده همسر




    سلام
    خیلی خوشحالم از اینکه تو این سایت عضو شدم
    من مشکلی داشتم و گفتم که درمیون بذارم و شاید مشکل خیلی های دیگه هم باشه
    من چهار ساله که ازدواج کردم
    همسرم برای شهر دیگری است که700کیلومتر با شهر ما فاصله دارد ! طبق رسوم به خواستگاری ام آمد و ما هم با تحقیق ازدواج کردیم
    مشکلی با همسرم ندارم
    مشکل من خانواده همسرم هستند،از روز عروسی به من دروغ هایی گفتن و مراسم عروسی را تبدیل به عذا کردن
    من تا زمان مجردی خیلی باهیجان ،خندان،شاد و... بودم
    ولی آرزوی هرکسی روز عروسیشه که خوش باشه
    که من به این آرزوم نرسیدم
    برای عقد هم فقط رفتیم محضر و اون محضر هم سفره عقد نداشت و بعدش هم هیچ جشنی در کار نبود
    کادو عقدم از طرف پدر شوهرم 5000تومن و من شوکه شدم
    از خانواده من کادو سکه بود
    واقعا خجالت کشیدم
    ولی همسر خوبی داشتم و حس میکردم که پشتمه
    و از حال الانم بگم که افسرده ،عصبی ،پرخاشگر و تمام صفات بد
    حتی با خانواده ام هم بحث میکنم
    ناسازگار شدم
    حتی دستهایم هم میلرزد
    این همه تغییر فقط برای روز عروسی و کادو نبود
    وقتی که گفتم چرا این کادو رو دادین گفتن ما نمیدونستیم باید کادو بدیم!
    در حالی که ندار نیستن
    پدر همسرم 6تاخونه و دوتا ماشین داره
    اون موقع گفتم که هرکی بیشتر داره بد تره انگار
    از این مساله کادو گذشتم تا شد روز عروسی
    من به خانواده همسرم گفتم که طرفای شما کادو چی میدن
    اونا گفتن که طلا میدیم
    من هم با خانواده ام در جریان گذاشتم و خانواده ام پول طلا رو دادن
    اما خانواده همسرم هیچی ندادن
    پدر شوهر رو مادر شوهر گفتن که همون خرید حلقه و ..این چیزا هدیه ما بود دیگه !
    خواهر شوهر هام هم شب عروسی چیزی ندادن و وقتی برای پاگشا رفتیم خونشون
    من رو صدا کردن بردن تو اتقاق و از توی چمدونشون پارچه بهم دادن
    واقعا داشت حالم ازشون بهم میخورد
    و همینطور میریختم تو خودم
    خیییلی حال بدیه خییییییلی ،واسه هیچکس پیش نیاد
    (بعد از عقد که رفتیم خونه پدر شوهرم اولین بار ،دست منو گرفت برد کنار و گفت که اینجا ما این رسما رو نداریم عروس بشینه ،باید کار کنی و...)
    بازم گفتم باشه
    و کار کردم
    بدون اینکه بگن نه تو بشین تازه عروسی و...
    همینطور ریختم تو خودم تا بعد عروسی که اومدیم تو خونمون بعد از چند ماه سر یه مساله کوچیک من ترکیدم و هرچی بود رو به شوهرم گفتم
    اون گفت چرا تاحالا بهم نگفته بودی
    هرچند الان که بیشتر میشناسمش میگم که گفته بودم هم توفیقی نداشت
    الان با وجود اینکه چند ساله دارم زندگی میکنم وقتی میریم خونه پدر شوهرم باید جارو کنم ،گرد گیری کنم ،ظرفهای هروعده رو بشورم ،خیلی عذر میخوام : حتی اینقدر سرویس بهداشتی رو کثیف نگهر میدارن تا مجبور بشم خودم بشورم
    واقعا دارم دیوونه میشم
    همسرم میگه تو به مادرم حسودی میکنی و میخوای خودت رو پیش من عزیز نشون بدی
    به خاطر مسافتی که داریم هربار که میریم خونه پدر همسرم چند روز میمونیم
    خونشون عین پادگانه
    صبح باید 6صبح بلند بشی
    همسرم اونجا 6صبح بلند میشه ولی تو خونه خودمون تا 10 میخوابه
    دیگه نمیدونم از چیشون بگم
    آهان:یه روز که من اونجا بودم و خواهر شوهرم هم بابجه هاش اونجا بودن موقع نهار همسرم نبود و سر سفره برای من بشقاب هم نذاشته بودن
    وقتی همسرم نیست من رو حساب نمیکنن ،همین یه مورد رو نمیگم خیلی پیش اومده
    الان مادر همسرم خونه ماهست همسرم صبحا میره بیرون
    مادرش هم میره یا تلوزیون میبینه یا میره تو اتاق میشینه
    و من تنها کار میکنم ،غذا درست میکنم اون هم به مقدار زیاد ،چون خوش اشتها هستن!
    و وقتی همسرم میاد مادرش میاد تو آشپرخونه و هی میگه بذار کمکت کنم بذار
    تو خسته شدی خییلی کار کردی
    خوب من چطور به همسرم ثابت کنم که اینطوری که میبینه نیست
    دارم دیوونه میشم
    دیگه نمیتونم حتی نگاهشون هم بکنم چشمم رو ازشون دور میکنم تا عصبانیتم رو نشون ندم
    من دو رو نیستم متاسفانه
    اگه بودم الان حالم این نبود
    همسرم هم میگه به مامانم چیزی نگو
    خودش هم هیچی نمیگه
    بعضی وقتا میگم تهدید به مهریه کنمش
    ولی دوستش دارم
    حاضر نیستم ناراحت بشه

    لطفا راهنماییم کنید


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    698
    مورد تشکر
    8 پست
    حضور
    16 روز 10 ساعت نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    2



    با نام و یاد دوست




    ناسازگاری با خانواده همسر





    کارشناس بحث: استاد امیدوار



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۴
    نوشته
    123
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    3 روز 23 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط گلی نمایش پست
    سلام
    خیلی خوشحالم از اینکه تو این سایت عضو شدم
    من مشکلی داشتم و گفتم که درمیون بذارم و شاید مشکل خیلی های دیگه هم باشه
    من چهار ساله که ازدواج کردم
    همسرم برای شهر دیگری است که700کیلومتر با شهر ما فاصله دارد ! طبق رسوم به خواستگاری ام آمد و ما هم با تحقیق ازدواج کردیم
    مشکلی با همسرم ندارم
    مشکل من خانواده همسرم هستند،از روز عروسی به من دروغ هایی گفتن و مراسم عروسی را تبدیل به عذا کردن
    من تا زمان مجردی خیلی باهیجان ،خندان،شاد و... بودم
    ولی آرزوی هرکسی روز عروسیشه که خوش باشه
    که من به این آرزوم نرسیدم
    برای عقد هم فقط رفتیم محضر و اون محضر هم سفره عقد نداشت و بعدش هم هیچ جشنی در کار نبود
    کادو عقدم از طرف پدر شوهرم 5000تومن و من شوکه شدم
    از خانواده من کادو سکه بود
    واقعا خجالت کشیدم
    ولی همسر خوبی داشتم و حس میکردم که پشتمه
    و از حال الانم بگم که افسرده ،عصبی ،پرخاشگر و تمام صفات بد
    حتی با خانواده ام هم بحث میکنم
    ناسازگار شدم
    حتی دستهایم هم میلرزد
    این همه تغییر فقط برای روز عروسی و کادو نبود
    وقتی که گفتم چرا این کادو رو دادین گفتن ما نمیدونستیم باید کادو بدیم!
    در حالی که ندار نیستن
    پدر همسرم 6تاخونه و دوتا ماشین داره
    اون موقع گفتم که هرکی بیشتر داره بد تره انگار
    از این مساله کادو گذشتم تا شد روز عروسی
    من به خانواده همسرم گفتم که طرفای شما کادو چی میدن
    اونا گفتن که طلا میدیم
    من هم با خانواده ام در جریان گذاشتم و خانواده ام پول طلا رو دادن
    اما خانواده همسرم هیچی ندادن
    پدر شوهر رو مادر شوهر گفتن که همون خرید حلقه و ..این چیزا هدیه ما بود دیگه !
    خواهر شوهر هام هم شب عروسی چیزی ندادن و وقتی برای پاگشا رفتیم خونشون
    من رو صدا کردن بردن تو اتقاق و از توی چمدونشون پارچه بهم دادن
    واقعا داشت حالم ازشون بهم میخورد
    و همینطور میریختم تو خودم
    خیییلی حال بدیه خییییییلی ،واسه هیچکس پیش نیاد
    (بعد از عقد که رفتیم خونه پدر شوهرم اولین بار ،دست منو گرفت برد کنار و گفت که اینجا ما این رسما رو نداریم عروس بشینه ،باید کار کنی و...)
    بازم گفتم باشه
    و کار کردم
    بدون اینکه بگن نه تو بشین تازه عروسی و...
    همینطور ریختم تو خودم تا بعد عروسی که اومدیم تو خونمون بعد از چند ماه سر یه مساله کوچیک من ترکیدم و هرچی بود رو به شوهرم گفتم
    اون گفت چرا تاحالا بهم نگفته بودی
    هرچند الان که بیشتر میشناسمش میگم که گفته بودم هم توفیقی نداشت
    الان با وجود اینکه چند ساله دارم زندگی میکنم وقتی میریم خونه پدر شوهرم باید جارو کنم ،گرد گیری کنم ،ظرفهای هروعده رو بشورم ،خیلی عذر میخوام : حتی اینقدر سرویس بهداشتی رو کثیف نگهر میدارن تا مجبور بشم خودم بشورم
    واقعا دارم دیوونه میشم
    همسرم میگه تو به مادرم حسودی میکنی و میخوای خودت رو پیش من عزیز نشون بدی
    به خاطر مسافتی که داریم هربار که میریم خونه پدر همسرم چند روز میمونیم
    خونشون عین پادگانه
    صبح باید 6صبح بلند بشی
    همسرم اونجا 6صبح بلند میشه ولی تو خونه خودمون تا 10 میخوابه
    دیگه نمیدونم از چیشون بگم
    آهان:یه روز که من اونجا بودم و خواهر شوهرم هم بابجه هاش اونجا بودن موقع نهار همسرم نبود و سر سفره برای من بشقاب هم نذاشته بودن
    وقتی همسرم نیست من رو حساب نمیکنن ،همین یه مورد رو نمیگم خیلی پیش اومده
    الان مادر همسرم خونه ماهست همسرم صبحا میره بیرون
    مادرش هم میره یا تلوزیون میبینه یا میره تو اتاق میشینه
    و من تنها کار میکنم ،غذا درست میکنم اون هم به مقدار زیاد ،چون خوش اشتها هستن!
    و وقتی همسرم میاد مادرش میاد تو آشپرخونه و هی میگه بذار کمکت کنم بذار
    تو خسته شدی خییلی کار کردی
    خوب من چطور به همسرم ثابت کنم که اینطوری که میبینه نیست
    دارم دیوونه میشم
    دیگه نمیتونم حتی نگاهشون هم بکنم چشمم رو ازشون دور میکنم تا عصبانیتم رو نشون ندم
    من دو رو نیستم متاسفانه
    اگه بودم الان حالم این نبود
    همسرم هم میگه به مامانم چیزی نگو
    خودش هم هیچی نمیگه
    بعضی وقتا میگم تهدید به مهریه کنمش
    ولی دوستش دارم
    حاضر نیستم ناراحت بشه

    لطفا راهنماییم کنید
    بسمه‌تعالي
    خواهر گرامي سلام عليكم. براي ما هم عضويت شما افتخاري مضاعف است و به شما خوش‌امد عرض مي‌كنيم. انشاءالله كه بتوانيم طرف مشورت خوبي براي شما باشيم.

    بر حسب توضيحات شما، رفتار خانواده همسر جاي دفاع و توجيهي ندارد، از اين بابت متاسفيم.
    اما از انجا كه امكان تغيير ديگران براي شما فراهم نيست، مناسب اين است كه با موضوع كنار بياييد و خاطرات تلخ گذشته را زنده نكنيد. البته از لحاظ روانشناختي ما موافق دفن و سركوب احساسات شما نيستيم، اما مرور پي در پي اين خاطرات را هم تاييد نمي‌كنيم.
    بهترين گزينه در اين خصوص اين است كه براي مدتي و نه براي هميشه، اين خاطرات را با تمام جزييات بنويسيد، مطالعه و مرور كنيد، احساستان را در مقابل آن بنويسيد و سپس اين دسنوشته‌ها را پاره كنيد و دور بريزيد!!!
    تعجب نكنيد روش فوق روش مطلوبي است كه هم از دفن خاطرات جلوگيري مي‌كند و هم از دامن زدن به انها.
    در مواردي نيز درميان گذاشتن اين موضوعات با ديگران (افرادي كه شما را نمي‌شناسند، تا شائبه غيبت پيش نيايد) در ميان بگذاريد نا سبكتر شويد. درست مثل همين اقدام، يعني حضور در سايت و همفكري با ديگران.

    در ادامه توجه شما خواهر محترم را به نكات زير جلب مي‌كنم:

    بر حسب اينكه فعلا حضرتعالي مخاطب بنده هستيد و نه همسر محترم، توجهتان را به مطالب زير جلب مي‌كنم؛

    - مبنا و اصل را سطح و نوع تعامل خويش با همسر محترم قرار دهيد و اجازه ندهيد اختلاف نظر خانواده همسر با شما، بر زندگي مشترك شما سايه بياندازد.
    - دغدغه‌ها و حساسيتهاي همسرتان (خانوادگي، اجتماعي، اقتصادي، فردي، جنسي و...) را در قدم اول بشناسيد و در قدم بعد محترم بشماريد و مورد توجه قرار دهيد.

    - آقايان نوعا نسبت به خانواده خود تعصب دارند (بر خلاف بانوان كه نسبت به ايشان وابستگي و تعلق خاطر دارند)، لذا اتخاذ موضع نسبت به خانواده ايشان لازم است با احتياط و دورانديشي صورت بگيرد.

    - در بسياري از موارد، انتقاد و شكايت نسبت به خانواده همسر، وي را دچار تعارض در ايفاي نقش مي‌كند و حاصلي جز ناراحتي و دلخوري از طرفين اختلاف (همسر، مادر، خواهر و...) ندارد. ضمن اينكه ممكن است وي را به تقابل و بهانه‌گيري نسبت به خانواده شما سوق دهد. بنابراين و با توجه به بعد مسافت شما از يكديگر و فراواني نه چندان زياد ارتباط شما با خانواده ايشان، سعي كنيد با انعطاف و مداراي بيشتر با موضوعات اختلافي برخورد نماييد.

    - احترام و گذشت شما نسبت به خانواده همسر، باعث علاقه و دلگرمي بيشتر همسر به شما خواهد شد.


    - به تفاوت فرهنگي و قوميتي، حساس نباشيد و بدان بي توجه باشيد

    - همدلي، همراهي، گوش دادن فعال و ...زمينه مشورت ايشان با شما را افزايش خواهد داد.

    - خاطرات خوب گذشته را با بيان لفظي، حضور در موقعيت و مكان خاطره خوش، الگو پذيري و مشابه سازي خاطرات، يادآوري و زنده كنيد.

    - با گفتگوهاي صميمانه، از زبان همسر درخواستها و انتظارات وي از خود را جويا شويد و متقابلا با بياني صميمي احساسات خود را ( و نه نقد رفتار وي) به او بازگو نماييد.

    - به هنگام مشاجره و يا عصبانيت از ادامه بحث و گفتگو خودداري كنيد و اجازه دهيد با فروكش كردن هيجانات و غلبه بر احساسات موضوع دنبال شود.

    - به موضوع زناشويي بيش از گذشته توجه و عنايت داشته باشيد. بسياري از بهانه گيريها از اين موضوع ناشي مي‌شود.

    - مهارتهاي ارتباطي خود را افزايش دهيد و شناخت خود را از روانشناسي مردان افزايش دهيد. در اين خصوص كتابهاي زير اطلاعات ارزشمندي در اختيار شما قرار مي دهند:
    - ايين همسرداري، نوشته ايت الله ابراهيم اميني
    - اخلاق در خانه، حاج آقا سيد علي اكبر حسيني
    - همسران سازگار، علي حسين زاده
    - رازهايي درباره مردان، باربارا دي آنجليس
    - فقط زنان بخوانند، شانتي فلدهان
    - از حال بد به حال خوب، ديويد برنز
    - مهارتهاي زندگي، كلينكه

    چه کنم تا در مسائل مالی شریک همسرم باشم؟ (شماره 35 و36)

    در پناه خداي بزرگ موفق باشيد

    و آخر دعوانا ان الحمدالله رب العالمين
    ویرایش توسط اميدوار : ۱۳۹۲/۰۵/۲۷ در ساعت ۱۲:۱۳


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,289
    صلوات
    4614
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    66 روز 12 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    نقل قول نوشته اصلی توسط گلی نمایش پست
    سلام
    خیلی خوشحالم از اینکه تو این سایت عضو شدم
    من مشکلی داشتم و گفتم که درمیون بذارم و شاید مشکل خیلی های دیگه هم باشه
    من چهار ساله که ازدواج کردم
    همسرم برای شهر دیگری است که700کیلومتر با شهر ما فاصله دارد ! طبق رسوم به خواستگاری ام آمد و ما هم با تحقیق ازدواج کردیم
    مشکلی با همسرم ندارم
    مشکل من خانواده همسرم هستند،از روز عروسی به من دروغ هایی گفتن و مراسم عروسی را تبدیل به عذا کردن
    من تا زمان مجردی خیلی باهیجان ،خندان،شاد و... بودم
    ولی آرزوی هرکسی روز عروسیشه که خوش باشه
    که من به این آرزوم نرسیدم
    برای عقد هم فقط رفتیم محضر و اون محضر هم سفره عقد نداشت و بعدش هم هیچ جشنی در کار نبود
    کادو عقدم از طرف پدر شوهرم 5000تومن و من شوکه شدم
    از خانواده من کادو سکه بود
    واقعا خجالت کشیدم
    ولی همسر خوبی داشتم و حس میکردم که پشتمه
    و از حال الانم بگم که افسرده ،عصبی ،پرخاشگر و تمام صفات بد
    حتی با خانواده ام هم بحث میکنم
    ناسازگار شدم
    حتی دستهایم هم میلرزد
    این همه تغییر فقط برای روز عروسی و کادو نبود
    وقتی که گفتم چرا این کادو رو دادین گفتن ما نمیدونستیم باید کادو بدیم!
    در حالی که ندار نیستن
    پدر همسرم 6تاخونه و دوتا ماشین داره
    اون موقع گفتم که هرکی بیشتر داره بد تره انگار
    از این مساله کادو گذشتم تا شد روز عروسی
    من به خانواده همسرم گفتم که طرفای شما کادو چی میدن
    اونا گفتن که طلا میدیم
    من هم با خانواده ام در جریان گذاشتم و خانواده ام پول طلا رو دادن
    اما خانواده همسرم هیچی ندادن
    پدر شوهر رو مادر شوهر گفتن که همون خرید حلقه و ..این چیزا هدیه ما بود دیگه !
    خواهر شوهر هام هم شب عروسی چیزی ندادن و وقتی برای پاگشا رفتیم خونشون
    من رو صدا کردن بردن تو اتقاق و از توی چمدونشون پارچه بهم دادن
    واقعا داشت حالم ازشون بهم میخورد
    و همینطور میریختم تو خودم
    خیییلی حال بدیه خییییییلی ،واسه هیچکس پیش نیاد
    (بعد از عقد که رفتیم خونه پدر شوهرم اولین بار ،دست منو گرفت برد کنار و گفت که اینجا ما این رسما رو نداریم عروس بشینه ،باید کار کنی و...)
    بازم گفتم باشه
    و کار کردم
    بدون اینکه بگن نه تو بشین تازه عروسی و...
    همینطور ریختم تو خودم تا بعد عروسی که اومدیم تو خونمون بعد از چند ماه سر یه مساله کوچیک من ترکیدم و هرچی بود رو به شوهرم گفتم
    اون گفت چرا تاحالا بهم نگفته بودی
    هرچند الان که بیشتر میشناسمش میگم که گفته بودم هم توفیقی نداشت
    الان با وجود اینکه چند ساله دارم زندگی میکنم وقتی میریم خونه پدر شوهرم باید جارو کنم ،گرد گیری کنم ،ظرفهای هروعده رو بشورم ،خیلی عذر میخوام : حتی اینقدر سرویس بهداشتی رو کثیف نگهر میدارن تا مجبور بشم خودم بشورم
    واقعا دارم دیوونه میشم
    همسرم میگه تو به مادرم حسودی میکنی و میخوای خودت رو پیش من عزیز نشون بدی
    به خاطر مسافتی که داریم هربار که میریم خونه پدر همسرم چند روز میمونیم
    خونشون عین پادگانه
    صبح باید 6صبح بلند بشی
    همسرم اونجا 6صبح بلند میشه ولی تو خونه خودمون تا 10 میخوابه
    دیگه نمیدونم از چیشون بگم
    آهان:یه روز که من اونجا بودم و خواهر شوهرم هم بابجه هاش اونجا بودن موقع نهار همسرم نبود و سر سفره برای من بشقاب هم نذاشته بودن
    وقتی همسرم نیست من رو حساب نمیکنن ،همین یه مورد رو نمیگم خیلی پیش اومده
    الان مادر همسرم خونه ماهست همسرم صبحا میره بیرون
    مادرش هم میره یا تلوزیون میبینه یا میره تو اتاق میشینه
    و من تنها کار میکنم ،غذا درست میکنم اون هم به مقدار زیاد ،چون خوش اشتها هستن!
    و وقتی همسرم میاد مادرش میاد تو آشپرخونه و هی میگه بذار کمکت کنم بذار
    تو خسته شدی خییلی کار کردی
    خوب من چطور به همسرم ثابت کنم که اینطوری که میبینه نیست
    دارم دیوونه میشم
    دیگه نمیتونم حتی نگاهشون هم بکنم چشمم رو ازشون دور میکنم تا عصبانیتم رو نشون ندم
    من دو رو نیستم متاسفانه
    اگه بودم الان حالم این نبود
    همسرم هم میگه به مامانم چیزی نگو
    خودش هم هیچی نمیگه
    بعضی وقتا میگم تهدید به مهریه کنمش
    ولی دوستش دارم
    حاضر نیستم ناراحت بشه

    لطفا راهنماییم کنید
    سلام!!!
    موضوع جالبی است.
    برای تک تک جملاتتون نظر دارم ولی شاید کمی تند باشد!
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    386
    تشکر:
    1
    حضور
    6 روز 11 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    واقعا باعث تاسفه.
    تحمل آدم های اینچنینی کار خیلی سختیه.اما من در این گونه مسائل اعتقادم اینه که نباید یه طرفه به قاضی رفت.باید حرفای طرفین مقابلتون رو هم شنید همونطور که اگر جای شما مثلا پای حرفای مادر شوهرتون می نشستیم حتما به اونها حق می دادیم.
    من پیشنهادی که دارم و البته خودم همیشه به کارش می گیرم اینکه کم رویی رو کنار بگذارید و مسائل رو رو در رو در قالب حل مسئله با هم بیان کنید.هیچ چیزی به اندازه صداقت نمی تونه مشکلتون رو حل کنه.
    من 5 سال از موقع وصلت با خانواده شوهرم می گذره و از اول این رویه من بود.الان مشکلی ندارم و اگر تعریف از خود نباشه توی کل فامیل شوهر یه دونه ام.



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    918
    مورد تشکر
    5 پست
    حضور
    38 روز 14 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    101



    من از این مدل زندگی دیدم که خانواده شوهر چقدر عروس رو آزار میدهند
    واقعا خدا همسر و خانواده همسر رو با فهم و شعور و کمالات قرار بده
    والا وسط زندگی حتما آدم کم میاره و باعث بیماریهای روحی و جسمی میشه
    و طیق پاسخ کارشناس محترم یکی از بهترین راهها اینه که این خانم به خاطر رفتار غلط خانواده همسر اوقات خودش و همسرش رو تلخ نکنه و بیش از پیش به همسرش توجه کنه
    و یه راه دیگه اینکه این خانم خودشو بیخیال رفتار خانواده همسرش بگیره و خیلی از موارد رو رجکت بده و بی توجه از کنارشون بگذره و الا خودشو پیر میکنه و ممکنه بعدها در برخورد با همسر و فرزندانشون دچار مشکل و کم حوصلگی بشند
    خدا واقعا به بزرگیشون به خانواده همسر ایشون عقل و درایت عنایت کنه تا باعث آزار پسر و بیشتر عروسشون نشند



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    65
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 5 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    خانواده شوهر




    نقل قول نوشته اصلی توسط گلی نمایش پست
    سلام
    خیلی خوشحالم از اینکه تو این سایت عضو شدم
    من مشکلی داشتم و گفتم که درمیون بذارم و شاید مشکل خیلی های دیگه هم باشه
    من چهار ساله که ازدواج کردم
    همسرم برای شهر دیگری است که700کیلومتر با شهر ما فاصله دارد ! طبق رسوم به خواستگاری ام آمد و ما هم با تحقیق ازدواج کردیم
    مشکلی با همسرم ندارم
    مشکل من خانواده همسرم هستند،از روز عروسی به من دروغ هایی گفتن و مراسم عروسی را تبدیل به عذا کردن
    من تا زمان مجردی خیلی باهیجان ،خندان،شاد و... بودم
    ولی آرزوی هرکسی روز عروسیشه که خوش باشه
    که من به این آرزوم نرسیدم
    برای عقد هم فقط رفتیم محضر و اون محضر هم سفره عقد نداشت و بعدش هم هیچ جشنی در کار نبود
    کادو عقدم از طرف پدر شوهرم 5000تومن و من شوکه شدم
    از خانواده من کادو سکه بود
    واقعا خجالت کشیدم
    ولی همسر خوبی داشتم و حس میکردم که پشتمه
    و از حال الانم بگم که افسرده ،عصبی ،پرخاشگر و تمام صفات بد
    حتی با خانواده ام هم بحث میکنم
    ناسازگار شدم
    حتی دستهایم هم میلرزد
    این همه تغییر فقط برای روز عروسی و کادو نبود
    وقتی که گفتم چرا این کادو رو دادین گفتن ما نمیدونستیم باید کادو بدیم!
    در حالی که ندار نیستن
    پدر همسرم 6تاخونه و دوتا ماشین داره
    اون موقع گفتم که هرکی بیشتر داره بد تره انگار
    از این مساله کادو گذشتم تا شد روز عروسی
    من به خانواده همسرم گفتم که طرفای شما کادو چی میدن
    اونا گفتن که طلا میدیم
    من هم با خانواده ام در جریان گذاشتم و خانواده ام پول طلا رو دادن
    اما خانواده همسرم هیچی ندادن
    پدر شوهر رو مادر شوهر گفتن که همون خرید حلقه و ..این چیزا هدیه ما بود دیگه !
    خواهر شوهر هام هم شب عروسی چیزی ندادن و وقتی برای پاگشا رفتیم خونشون
    من رو صدا کردن بردن تو اتقاق و از توی چمدونشون پارچه بهم دادن
    واقعا داشت حالم ازشون بهم میخورد
    و همینطور میریختم تو خودم
    خیییلی حال بدیه خییییییلی ،واسه هیچکس پیش نیاد
    (بعد از عقد که رفتیم خونه پدر شوهرم اولین بار ،دست منو گرفت برد کنار و گفت که اینجا ما این رسما رو نداریم عروس بشینه ،باید کار کنی و...)
    بازم گفتم باشه
    و کار کردم
    بدون اینکه بگن نه تو بشین تازه عروسی و...
    همینطور ریختم تو خودم تا بعد عروسی که اومدیم تو خونمون بعد از چند ماه سر یه مساله کوچیک من ترکیدم و هرچی بود رو به شوهرم گفتم
    اون گفت چرا تاحالا بهم نگفته بودی
    هرچند الان که بیشتر میشناسمش میگم که گفته بودم هم توفیقی نداشت
    الان با وجود اینکه چند ساله دارم زندگی میکنم وقتی میریم خونه پدر شوهرم باید جارو کنم ،گرد گیری کنم ،ظرفهای هروعده رو بشورم ،خیلی عذر میخوام : حتی اینقدر سرویس بهداشتی رو کثیف نگهر میدارن تا مجبور بشم خودم بشورم
    واقعا دارم دیوونه میشم
    همسرم میگه تو به مادرم حسودی میکنی و میخوای خودت رو پیش من عزیز نشون بدی
    به خاطر مسافتی که داریم هربار که میریم خونه پدر همسرم چند روز میمونیم
    خونشون عین پادگانه
    صبح باید 6صبح بلند بشی
    همسرم اونجا 6صبح بلند میشه ولی تو خونه خودمون تا 10 میخوابه
    دیگه نمیدونم از چیشون بگم
    آهان:یه روز که من اونجا بودم و خواهر شوهرم هم بابجه هاش اونجا بودن موقع نهار همسرم نبود و سر سفره برای من بشقاب هم نذاشته بودن
    وقتی همسرم نیست من رو حساب نمیکنن ،همین یه مورد رو نمیگم خیلی پیش اومده
    الان مادر همسرم خونه ماهست همسرم صبحا میره بیرون
    مادرش هم میره یا تلوزیون میبینه یا میره تو اتاق میشینه
    و من تنها کار میکنم ،غذا درست میکنم اون هم به مقدار زیاد ،چون خوش اشتها هستن!
    و وقتی همسرم میاد مادرش میاد تو آشپرخونه و هی میگه بذار کمکت کنم بذار
    تو خسته شدی خییلی کار کردی
    خوب من چطور به همسرم ثابت کنم که اینطوری که میبینه نیست
    دارم دیوونه میشم
    دیگه نمیتونم حتی نگاهشون هم بکنم چشمم رو ازشون دور میکنم تا عصبانیتم رو نشون ندم
    من دو رو نیستم متاسفانه
    اگه بودم الان حالم این نبود
    همسرم هم میگه به مامانم چیزی نگو
    خودش هم هیچی نمیگه
    بعضی وقتا میگم تهدید به مهریه کنمش
    ولی دوستش دارم
    حاضر نیستم ناراحت بشه

    لطفا راهنماییم کنید

    ببخشید من خیلی رک حرف میزنم اما خیلی ناراحتی از شوهرت جدا شو بالاخره باید بین آرامش خودت و سازش یکیو انتخاب کنی اما وقتی میخوای با شوهرت بمونی پس سعی کن با گذشت باشی
    من آرزومه با کسیکه دوسش دارم ازدواج کنم سرویس بهداشتیشونم بشورم اصن چه اشکالی داره اصن بذار برات بشقاب نذارن تو با عشق بهشون خدمت کن مهم نیست دیگران چطورن مهم اینه تو نیتت خیر باشه چرا همیشه ماها باید انتظاره خوبیارو داشته باشیم تو بی توقع باش و بی منت ببخش اگه واقعا واسه رضای خدا باشه پس گله ای نمیکنی
    من نظیر تو کم ندیدم انقد دیدم که حد نداره اما خیلیاشون با بد اخلاقی اوضاع رو بدتر کردن و خیلیا فقط به عشق خدا به زندگیشون ادامه دادن و خدمت به خانواده شوهرو حتی فراتر از وظیفشونو به جون خریدن اما قلب همسرشونو لااقل واسه خودشون داشتن اگه مادر شوهرت حرفای بدی میزنه تو در مقابل بهش محبت کن همیشه میگن به کسی که به تو بدی کرد نیکی کن تو نیکی کن ببین چه اتفاقی میفته شاید پیش خودت فک میکنی آره واقعا نیکی کردی اما روزیکه نیکی کنی و با وجود دوباره دیدن رفتارای بد بازم لبخند بزنی اونوقت میتونی به خودت بگی که بی منت محبت کردم و انتظاره محبتم نداشتم و وقتی به این مرحله برسی به آرامشی تو زندگیت میرسی که رفتارای خونواده شوهرت که بماند عذاب جهنمم اگه سرت بیاد بازم لبخند خواهی زد
    من تجربه کردم شاید مجرد باشم اما تو جای جای زندگیم تجربه کردم لااقل به نوعی دیگشو
    البته حرفای من طبق اصول نیست من فقط عقاید خودمو گفتم دیگه بقیش با خودته


    خدا جون قول بده مواظبم باشی!!!



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۱
    نوشته
    2,072
    صلوات
    25000
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    18 پست
    حضور
    61 روز 7 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط دلارام نمایش پست
    ببخشید من خیلی رک حرف میزنم اما خیلی ناراحتی از شوهرت جدا شو بالاخره باید بین آرامش خودت و سازش یکیو انتخاب کنی اما وقتی میخوای با شوهرت بمونی پس سعی کن با گذشت باشی
    من آرزومه با کسیکه دوسش دارم ازدواج کنم سرویس بهداشتیشونم بشورم اصن چه اشکالی داره اصن بذار برات بشقاب نذارن تو با عشق بهشون خدمت کن مهم نیست دیگران چطورن مهم اینه تو نیتت خیر باشه چرا همیشه ماها باید انتظاره خوبیارو داشته باشیم تو بی توقع باش و بی منت ببخش اگه واقعا واسه رضای خدا باشه پس گله ای نمیکنی
    من نظیر تو کم ندیدم انقد دیدم که حد نداره اما خیلیاشون با بد اخلاقی اوضاع رو بدتر کردن و خیلیا فقط به عشق خدا به زندگیشون ادامه دادن و خدمت به خانواده شوهرو حتی فراتر از وظیفشونو به جون خریدن اما قلب همسرشونو لااقل واسه خودشون داشتن اگه مادر شوهرت حرفای بدی میزنه تو در مقابل بهش محبت کن همیشه میگن به کسی که به تو بدی کرد نیکی کن تو نیکی کن ببین چه اتفاقی میفته شاید پیش خودت فک میکنی آره واقعا نیکی کردی اما روزیکه نیکی کنی و با وجود دوباره دیدن رفتارای بد بازم لبخند بزنی اونوقت میتونی به خودت بگی که بی منت محبت کردم و انتظاره محبتم نداشتم و وقتی به این مرحله برسی به آرامشی تو زندگیت میرسی که رفتارای خونواده شوهرت که بماند عذاب جهنمم اگه سرت بیاد بازم لبخند خواهی زد
    من تجربه کردم شاید مجرد باشم اما تو جای جای زندگیم تجربه کردم لااقل به نوعی دیگشو
    البته حرفای من طبق اصول نیست من فقط عقاید خودمو گفتم دیگه بقیش با خودته
    سلام-حرفاتون درسته کاربره عزیز-
    اما بنظرم این کارا رو واسه کسی کنی ک احتمال تغییر داشته باشه...
    این هی بهشون محبت کرده ک تابحال اینجوری باهاش رفتار کردن-بنظرم باید تغییر روش بده...
    البته سیاست های زنانه رو باید ب کمکه بزرگترای فامیل اعمال کرد...
    درکل موفق باشید...
    خدایا دلم شهادت میخواهد...
    مردن رو که همه بلدن...

    کمکم کن طوری زندگی کنم که لایق باشم...


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    62
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 7 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    گلی خانم منم فکر می کنم یه طرفه رفتید به قاضی
    اگه با دقت و عادلانه به رفتار های خودتون نگاه کنید من فکر می کنم به نتیجه بهتری برسید
    من فکر می کنم شوهر آدم بدونه دلیل نمی زاره کار به اینجا کشیده بشه


    نقل قول نوشته اصلی توسط اميدوار نمایش پست
    بهترين گزينه در اين خصوص اين است كه براي مدتي و نه براي هميشه، اين خاطرات را با تمام جزييات بنويسيد، مطالعه و مرور كنيد، احساستان را در مقابل آن بنويسيد و سپس اين دسنوشته‌ها را پاره كنيد و دور بريزيد!!!
    این نسخه فکر نمی کنم بشه برای همه تجویز کرد ! من نوعی با نوشتن این مطالب اعصابم بهم می ریزه !
    فکر نمی کنم گزینه مناسبی باشه


    نقل قول نوشته اصلی توسط اميدوار نمایش پست
    - ايين همسرداري، نوشته ايت الله ابراهيم اميني
    این کتابو یکی به من هدیه داد
    ولی اصلا نتونستم هضمش کنم ! نمی گم حرفاش درست نیست ، ولی همه به نفع مردها صحبت کرده!
    شاید بهتر بود با راونشناختی بهتری این حرفا رو میزد

    در مورد اجرا گذاشتن مهریه
    اصلا این کارو نکنید چون مردا خیلی بهشون بر می خوره و ممکنه با شما لج کنه و...


    نقل قول نوشته اصلی توسط دلارام نمایش پست
    من آرزومه با کسیکه دوسش دارم ازدواج کنم سرویس بهداشتیشونم بشورم اصن چه اشکالی داره اصن بذار برات بشقاب نذارن تو با عشق بهشون خدمت کن مهم نیست دیگران چطورن مهم اینه تو نیتت خیر باشه چرا همیشه ماها باید انتظاره خوبیارو داشته باشیم تو بی توقع باش و بی منت ببخش اگه واقعا واسه رضای خدا باشه پس گله ای نمیکنی
    من نظیر تو کم ندیدم انقد دیدم که حد نداره اما خیلیاشون با بد اخلاقی اوضاع رو بدتر کردن و خیلیا فقط به عشق خدا به زندگیشون ادامه دادن و خدمت به خانواده شوهرو حتی فراتر از وظیفشونو به جون خریدن اما قلب همسرشونو لااقل واسه خودشون داشتن اگه مادر شوهرت حرفای بدی میزنه تو در مقابل بهش محبت کن همیشه میگن به کسی که به تو بدی کرد نیکی کن تو نیکی کن ببین چه اتفاقی میفته شاید پیش خودت فک میکنی آره واقعا نیکی کردی اما روزیکه نیکی کنی و با وجود دوباره دیدن رفتارای بد بازم لبخند بزنی اونوقت میتونی به خودت بگی که بی منت محبت کردم و انتظاره محبتم نداشتم و وقتی به این مرحله برسی به آرامشی تو زندگیت میرسی که رفتارای خونواده شوهرت که بماند عذاب جهنمم اگه سرت بیاد بازم لبخند خواهی زد
    من تجربه کردم شاید مجرد باشم اما تو جای جای زندگیم تجربه کردم لااقل به نوعی دیگشو
    البته حرفای من طبق اصول نیست من فقط عقاید خودمو گفتم دیگه بقیش با خودته
    من فکر می کنم شما جنس یه خانم رو نمیشناسید
    من خیلی وقتی تو دوران مجردی این حرفای برای خدا و ... رو میزدم ولی در اجرا دیدم نمی تونم
    اصلا این حس عاطفی و... اجازه این طور فکر کردن اونم به این شکلی که شما گفتید نمیشه یا بهتر بگم من ندیدم!
    بجز این که واقعا عاشق باشه


    یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی
    تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی
    تا دستای تو راهی نیست دارم از گریه کم میشم
    یه احساسی به تو دارم یه جوری از تو سرشارم
    یه کم این حسّو باور کن که بی وقفه دوست دارم
    یه احساسی به تو دارم شبیه عشق و دل بستن
    تو هم مثل منی اما یه کم عاشق تری از من


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    65
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 5 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط راهیان عشق نمایش پست
    سلام-حرفاتون درسته کاربره عزیز-
    اما بنظرم این کارا رو واسه کسی کنی ک احتمال تغییر داشته باشه...
    این هی بهشون محبت کرده ک تابحال اینجوری باهاش رفتار کردن-بنظرم باید تغییر روش بده...
    البته سیاست های زنانه رو باید ب کمکه بزرگترای فامیل اعمال کرد...
    درکل موفق باشید...

    پس اگه اینجوری باشه که شما میگید من ترجیح میدم هر کی سره راهم قرار گرفت و بشورم بذارم کنار
    خواهره من خیلی بهش سخت گذشته تو خونواده ی شوهرش شاید خودم مجرد باشم اما دیدم با چشم خودم با سیاست هم به هیچکس بی احترامی نکرد هم به شوهرش ثابت کرد خونوادشن که دارن اذیتش میکنن حالا این شوهرش طرف خواهره منو گرفت اما این خانم حتی شوهرشم پشتش نیست متاسفانه یا خوشبختانه خیلیا درست بشو نیستن کلا بد ذاتن باید انقد تحمل کرد تا شاید یه روزی یه کم به خودشون بیان اونم شاید پس یا باید جنگید یا باید صبوری پیشه کرد ...

    ویرایش توسط دلارام : ۱۳۹۲/۰۶/۰۲ در ساعت ۰۷:۲۷
    خدا جون قول بده مواظبم باشی!!!



صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود