صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: شوخ طبعی یک رزمنده ی ایرانی تا لحظه ی آخر...

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    3,183
    صلوات
    8000
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    213 پست
    حضور
    71 روز 11 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    152

    شوخ طبعی یک رزمنده ی ایرانی تا لحظه ی آخر...




    شوخ طبعي يک رزمنده ايراني تا لحظه آخر !!!

    مصاحبه گر
    :

    ترکش خمپاره پيشونيش رو چاک داده بود روي زمين افتاد و زمزمه ميکرد دوربين

    رو برداشتم و رفتم بالاي سرش داشت اخرين نفساشو ميزد ازش پرسيدم اين
    لحظات اخر چه حرفي براي مردم داري با لبخند گفت:از مردم کشورم ميخوام وقتي
    براي خط کمپوت ميفرستن،عکس روي کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط ميشه
    برادر يه حرف بهتري بگو با همون طنازي گفت..اخه نميدوني سه بار بهم رب گوجه
    افتاده. از خاطرات يک رزمنده

    شوخ طبعی یک رزمنده ی ایرانی تا لحظه ی آخر...
    خدایا.....

    یاریم کن نگاهم در افق این فضای مجازی..."جز برای تو" نبیند

    وانگشتانم "جز برای تو" کلیدی را فشار ندهند...


    شوخ طبعی یک رزمنده ی ایرانی تا لحظه ی آخر...


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    3,183
    صلوات
    8000
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    213 پست
    حضور
    71 روز 11 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    152



    این دفعه اومدم یه خاطره از زرنگی بچه های خودمون و ابلهی عراقیا بگم یه ذزه بخندیم دور هم.



    شوخ طبعی یک رزمنده ی ایرانی تا لحظه ی آخر...


    یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود باسلاح دوربین دارمخصوصش اشک عراقی هارا

    درآورده بود.باراول بلند شدوفریاد زد:
    ماجد کیه؟

    یکی از عراقی هاسرش رو بالا آوردو گفت: من ... (ترق !)

    ماجد قبض جناب عزرائیل را امضا کرد.

    دفعه بعدقناسه چی فریاد زد: یاسرکجایی؟

    یاسرهم به دست بوسی جناب مالک شتافت.

    چند بار این کار را کرد تا به رگ غیرت یکی از عراقی ها به اسم جاسم برخورد.فکری کرد و با

    خوشحالی بشکنی زد و پرید رو خاکریز:

    حسین کیه؟

    و نشانه رفت ؛اما خبری نشد.بادلخوری از خاکریز اومد پایین.

    یکهو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلندشد:

    کی باحسین کار داشت؟ جاسم باخوشحالی رفت بالای خاکریز و گفت: من ... (ترق !)



    خدایا.....

    یاریم کن نگاهم در افق این فضای مجازی..."جز برای تو" نبیند

    وانگشتانم "جز برای تو" کلیدی را فشار ندهند...


    شوخ طبعی یک رزمنده ی ایرانی تا لحظه ی آخر...


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    3,183
    صلوات
    8000
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    213 پست
    حضور
    71 روز 11 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    152




    اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!


    خدایا.....

    یاریم کن نگاهم در افق این فضای مجازی..."جز برای تو" نبیند

    وانگشتانم "جز برای تو" کلیدی را فشار ندهند...


    شوخ طبعی یک رزمنده ی ایرانی تا لحظه ی آخر...


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    4,100
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    41 روز 19 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    71
    آپلود
    0
    گالری
    171



    مطلبی را که خواهید خواند خاطره ای از اوقات خوش رزمندگان اسلام در هشت سال جنگ تحمیلی است.
    آن شب یكی از آن شب‌ها بود؛ بنا شد از سمت راست یكی یكی دعا كنند، اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه‌ها مانده بودند كه شوخی است، جدی است؟ بقیه دارد یا ندارد؟ جواب بدهند یا ندهند؟ كه اضافه كرد: «آتش جهنم» و بعد همه با خنده گفتند: «الهی آمین.«
    نوبت دومی بود، همه هم سعی می كردند مطالب شان بكر و نو باشد، تأملی كرد و بعد دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی گفت: «خدایا مار و بكش»...
    دوباره همه سكوت كردند و معطل ماندند كه چه كنند و او اضافه كرد: «پدر و مادر مارو هم بكش»!
    بچه‌ها بیش تر به فكر فرو رفتند، خصوصاً كه این بار بیش تر صبر كرد، بعد كه احساس كرد خوب توانسته بچه‌ها را بدون حقوق سركار بگذارد، گفت: «تا ما را نیش نزند!»
       
    یادشون گرامی باد

    شوخ طبعی یک رزمنده ی ایرانی تا لحظه ی آخر...
    ویرایش توسط کیمیای محبت : ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ در ساعت ۱۲:۵۶


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    4,100
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    41 روز 19 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    71
    آپلود
    0
    گالری
    171



    تو که قرار نبود شهید بشی !شوخ طبعی یک رزمنده ی ایرانی تا لحظه ی آخر...
    کرمانشاه بودیم. طلبه‌های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال‌های مسخره و الکی. مثلاً می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟».عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم».دیدم بد هم نمی‌گویند! خلاصه همین‌طوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده‌ایم و همه‌مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟».یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید شی».دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟».یکی عربده می‌کشید. یکی غش می‌کرد!در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعاً گریه و شیون راه می‌انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه‌ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.این بندگان خدا که فکر می‌کردند قضیه جدیه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!

    در همین بین من به یکی از بچه‌ها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.».رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می‌خوام باهات بیام!».بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این بچه ها از حال رفتند!ما هم قاه قاه می‌خندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    4,100
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    41 روز 19 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    71
    آپلود
    0
    گالری
    171



    فرق بی سیم ها روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بی سیم «پی آر سی» از بچه‌ها پرسیدم. یکی از بسیجی‌های نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت: «مو وَر گویوم؟».با خنده بهش گفتم: «وَر گو. ».گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه.».کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ها رفت رو هوا.




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    4,100
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    41 روز 19 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    71
    آپلود
    0
    گالری
    171



    لبخن بزن بسیجی

    زیر آتش و گلوله و خون ، در بحبوحه جنگ ، جایی که ترس معنا پیدا می کند . آنجا اگر خندیدی و خنداندی وسعت روحت را ، آرامش وجودت را به نمایش می گذاری.رزمندگان ما در جبهه ها این آرامش را برای همیشه به نمایش گذاشته اند و ما اکنون می خوانیم از لحظات شاد آن روزگار و، می خندیدم به یاد آن دوران و امیدواریم از این آرامش سرمشق گیریم تا بجنگیم در این میدان جنگ نرم ...




  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    4,100
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    41 روز 19 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    71
    آپلود
    0
    گالری
    171



    تو که مهدی رو کشتی …

    آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!»
    از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید.
    شوخ طبعی یک رزمنده ی ایرانی تا لحظه ی آخر...



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    4,100
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    41 روز 19 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    71
    آپلود
    0
    گالری
    171



    به همین خیال باشید!منصور، سیزده سالش بود. همیشه، نیم ساعت قبل از اذان، آماده بود برای نماز. یک‌ روز که صف دست‌ شویی خیلی شلوغ بود، نتوانست سر وقت به نماز برسد. از دور، صدای یاالله... یاالله او را می ‌شنیدم که نزدیک می ‌شد؛ و ما هم ‌چنان در رکوع مانده بودیم. دوان ‌دوان آمد و دمپایی‌ هایش را هر یک به گوشه ‌ای پرتاب کرد و با سر و صورت خیس، دست‌ هایش را برای گفتن تکبیر بالا برد، اما همین که خواست « الله اکبر» را بگوید، امام جماعت قد راست کرد.منصور سرجایش میخ ‌کوب شد. وقتی همه در سجده‌ی دوم بودند، صدایش را می ‌شنیدند که با خشم، خطاب به امام جماعت می‌ گفت: عجب آدمیه... حالا اگر یه ثانیه صبر می ‌کردی تا منم برسم، زمین به آسمون می ‌رسید، یا آسمون به زمین...؟آره جون خودتون، عمراً اگه با این نمازتون برید بهشت ! به همین خیال باشید.آن روز، بچّه‌ ها همه‌ی حواس ‌شان به منصور بود و به زور جلوی خنده‌ شان را گرفته بودند. همین ‌که سلام نماز را دادند، خنده‌ی جماعت به هوا رفت.



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    4,100
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    41 روز 19 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    71
    آپلود
    0
    گالری
    171



    سید
    در کارش خیلی جدّی بود و در عین حال بذله‌گو و شوخ طبع، و از همه مهم‌ تر، این‌ که سیّد در خوش ‌مشربی و حاضرجوابی تک بود و کم‌تر پیش می‌ آمد رو دست بخورد. یک روز عصر، خسته و کوفته از تمرین و فعالیت، داشت می ‌رفت توی آسایشگاه که مجید از جلویش درآمد. خسته نباشی آقا سیّد... این نمایش ‌تون کی می ‌ره روی پرده؟ می ‌ره إن ‌شاءالله؛ هفته ‌ی آینده، البته اگر بچّه‌ ها بیان سر تمرین. جداً دستت درد نکنه سیّد. اگر امثال تو توی این چار دیواری نبودن، دهن روحیه‌ی بچّه ‌ها سرویس بود؛ خدا اجرت بده. مجید داشت از سیّد تعریف می‌ کرد و همان‌طور رو به آسمان کرد و گفت: خدایا! من که هیچ ‌ام، پوچ‌ ام، به‌خاطر این بچّه مخلص‌ ها، من رو هم ببخش. خدایا! درسته که ما گناه ‌کاریم و پیش تو آبرویی نداریم، اما این سیّد، این اولاد پیغمبر... مجید می‌ گفت و سیّد از تواضع سر به زیر انداخته بود؛ گویی اصلاً از این همه مدح و ثنا راضی نباشد؛ اما مجید ادامه داد:اما این سیّد که دیگه از ما بی‌ آبرو تره...
    سیّد که فکر این جایش را نکرده بود، گوش مجید را گرفت و در حالی که فشار می ‌داد، می‌گفت: پس تو کی آدم میشی ؟ ها کی ؟



صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود