جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: برخي مؤلفه هاي عرفان ناب اسلامي

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    برخي مؤلفه هاي عرفان ناب اسلامي




    برخي مؤلفه هاي عرفان ناب اسلامي


    1. خدا محوري
    عرفان اصيل اسلامي، عرفاني «خدامحور» است، آيا «سلوك منهي خدا» و عرفان خداگزيرانه ممكن است؟
    عرفان هي بدون خدا و سلوك منهي حق سبحانه گرفتاري نفساني و ابليسي مي آورد و «انسان در تاريكي» خود را در «روشنايي» مي بينيد!!
    بايد هوشيار بود كه ايمان به خدا داري دو ركن است:
    1. باور قلبي پايدار، 2. عمل مؤمنانه(1).
    و البته «ايمان» ذو مراتب است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا»(2) يا فرمود: «لِيَزْدادُوا إِيماناً مَعَ إِيمانِهِمْ»(3) و ايمان عقلي-شهودي، ايمان ناب و خالص مي تواند مأمن و مصونيت بخش باشد. «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»(4).
    پس عرفان نبايد سكولار و منهي خدا باشد كه «سرابي» بيش نيست.

    2. ولايت گرايي
    سالك الي اللَّه در عرفان اصيل اسلامي «اهل ولايت» است يعني معرفت و محبت به انسان كامل معصوم و تعبد و التزام عملي به سنت و سيره و اوليي دين را نصب العين خويش قرار مي دهد، زيرا انسان كامل هم «صراط مستقيم» است كه قرآن كريم فرمود: «إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ عَلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»(5).
    و امام صادق عليه السلام در تفسير «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»(6) «واللَّه نحن الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»(7).
    و امام سجاد عليه السلام نيز فرمود: «نحن ابواب اللَّه و نحن الصراط المستقيم».(8)
    زيرا سلوك «صراط مستقيم» مي طلبد كه تخلف پذير باشد و نه «اختلاف بردار» و اين هم خصوصا بايد تبيين شود و هم مصداقا كه در احاديث ياد شده انسان كامل و مكمل مصاديث عيني و حقيقي صراط مستقيم اند و سلوك منهي ولايت آنان معنا نداشته و نتيجه بخش نيست چنان كه در تفسير آيه: «ثُمَّ اهْتَدي»(9) از سه امام يعني امام زين العابدين، امام محمدباقر و امام صادق عليهما السلام آمده: «ثم اهتدن، الي ولايتنا اهل البيت، فواللَّه او ان رجلا عبداللَّه عمرا، ما بين الركن و المقام، ثم مات و لم يجئي بولايتنا لاكبر اللَّه في النار علي وجهه».(10) و... .

    3. نياز به استاد
    به تعبير استاد مطهري سالك بري رسيدن به «توحيد» بايد مراحل و منازل را طي كند و در طي مراحل و مقامات كه با واردات قلبي همراه است محتاج «پير»، «راهنما»، «مرغ سليمان» و «خضر طريق» يا انسان كامل است كه او را مراقبت نمايد و از راه و رسم نزل ها آگاهش نمايد.(11)
    در «عرفان عملي» پس از طرح ضرورت استاد سلوكي از شرائط مريد و مراد و شاگرد و استاد گفته اند مثلا در شرائط استاد گفته اند:
    1. جامع باشد،
    2. به مقام فناء رسيده باشد،
    3. صاحب نظر و داري ولايت باطني باشد،
    4. اسلام شناس كامل باشد.
    حال با توجه به ويژگي آن علمي و عملي ياد شده آيا بهتر نيست انسان سالك در پرتو انسان كامل معصوم كه سنت و سيره اش حضور دارد سلوك نمايد و از جاده حق و مستقيم «ولايت گرايي» خارج نشود و اگر دنبال استادان عرفاني و سلوكي مي رود استاداني كه ويژگي ها ياد شده را داشته و غرق در ولايت باشند، مجتهد، مجاهد، صاحب ولايت باشند.
    با توجه به نكات ياد شده است كه بزرگان فرموده اند: «اگر انسان عمري را در پيدا كردن استاد كامل صرف كند جا دارد».(12) يا فرمودند: «كسي كه به استاد رسيد نصف راه را طي كرده است».(13)
    كساني مانند: آيت اللَّه بهجت، علامه حسن زاده آملي، علامه جوادي آملي، و... علم هدايت و چراغ ارشادند و سيره عارفاني چون: ملا حسينقلي همداني، ميزرا علي آقا قاضي طباطبائي، آية اللَّه شاه آبادي، ميزرا جوادآقا ملكي تبريزي، و... كه همه اهل فقاهت و اجتهاد و سلوك عميق عرفاني بوده اند موجود است چرا اگر اهل راه هستيم به آن ها توجه نمي كنيم؟! آري «در خانه اگر كس است يك حرف بس است» و...

    4. شريعت گرايي
    شريعت در اينجا به معني مجموعه بايد و نبايدها يا احكام فقهي اسلام است كه در وجوب، حرمت، اباحه، مستحب و كراهت ظهور يافت مي باشد چنان كه گفته اند: «شرع از ماده شرع (بر وزن زرع) در اصل به معني «راه روشن» است، راه ورود به نهرها را نيز «شريعه» مي گويند سپس اين كلمه در مورد اديان الهي و شرايع آسماني به كار رفته است. زيرا راه روشن سلوك و سعادت در آن است و طريق وصول به آب حيات و زندگي حقيقي، معقول و سازنده است پس شريعت هرگاه در مورد آئين حق به كار برود به خاطر آن است كه انسان را به سرچشمه وحي و رضايت الهي و سعادت جاودان كه هم چون آب حيات است مي رساند.(14)
    «سلوك عرفان» بدون التزام عملي به شريعت يعني واجب و حرام نتيجه بخش نيست و شريعت گروي بري همه اصحاب سير و سلوك چه سالكان مجذوب و چه مجذوبان سالك در همه شرائط روحي و معنوي مطرح و با توجه به ساحت ها و لايه هي گوناگوني كه دارد قابل اجراء و كارآمد است عرفان منهي شريعت نه ممكن و نه سودمند است نه تنها «سقوط تكليف» در هيچ مرتبه ي از مراتب و منزلي از منازل معنوي اعتبار ندارد بلكه تكليف بيشتر و وظائف دشوارتر مي شود و به تعبيري سلوك با انجام واجب و ترك حرام شروع و هر چه جلوتر مي رود انجام مستحبات و ترك مكروهات و مباحات نيز بر آن اضافه شده به گونه ايي كه اهل معرفت خاص به مرتبه ي مي رسند كه تنها دو وظيفه شرعي يعني «واجب و حرام» مي شناسند يعني «مستحب» را بر خود واجب و مباح و مكروه را حرام مي دانند تا رابطه آنها با خدا عميق تر و نيل به مقامات معنوي و فتوحات غيبي دسترس پذيرتر و شفاف تر گردد كه به تعبير علامه طباطبائي: «افراد هر چه به خداوند تقرب بيشتري داشته باشند تكاليف سنگين تري است كه حسنات الابرار، سيئات المقربين».(15)
    عرفان منهي شريعت عرفان منهي عرفان است و ضلالت و فساد و نهايتش نيز ندامت و پشيماني است و علي عليه السلام فرمود: «الا و ان شرائع الدين واحده وسبله قاصده فمن اخذبها لحق و غنم و من وقف عنها ضل و ندم»(16).
    و استاد جوادي آملي فرمودند: «البته اگر عارفان در سير و سلوك تابع شريعت و ولايت اهل بيت عليه السلام باشند و راه صحيح را طي كنند گوشه ي از علم شهودي انبياء و اوليا به آنها مي رسد(17). يا در موضعي ديگر فرمودند: «معلوم مي شود اگر تهذيب و تزكيه، برخلاف مسير شرع باشد، چنين رياضتي باطل است، يعني سير و سلوك جز با انجام واجبات و مستحبات از يك سو و ترك محرمات و مكروهات از سوي ديگر، قابل قبول نيست و بازدهي ندارد...».(18) و هم ايشان در تفسير آيه: «وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»(19) نوشته اند: يقين در آيه «وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» همان يقين معرفتي است و اگر به مرگ تفسير شده از باب جري و تطبيق است نه تفسير مفهوم يقين و حتي «غايت» نيست تا گفته شود كه وصول به يقين غايت عبادت است پس عبادت كن تا به يقين برسي و با دستيابي به يقين مي تواني عبادت را رها كني. هرگز بلكه مراد آن است كه يكي از منافع عبادت، يقين است و رسيدن به يقين جز از راه عبادت و بندگي ميسور نيست.(20)
    و مرحوم علامه طباطبائي نيز پندار برخي را كه در تفسير آيه مي گويند رهايي از عبادت پس از وصول به يقين دست مي دهد را نقد و نفي كرده اند.(21)

    5. عقل گرايي و خردورزي
    عرفان اسلامي بري عقل و خرد اصالت و اهميت قائل است و برهان و عرفان را مانعه الجمعيه ندانسته و به بهانه «شهود» از «فهم» و به بهانه عرفان از برهان و استدلال گريزان نيست.
    به تعبير استاد مطهري: «در اسلام اصالت با عقل و معرفت عقلي است كه به واسطه آن و با چنين كليدي، انسان به دامان معرفت شهودي و معارف قلبي وارد مي شود».(22)
    به هر تقدير عرفان عقل را از كار نمي اندازد و از مصدر تشخيص عزل نمي كند بلكه آن را شكوفا نموده و به مراحل بالاتر و مراتب والاتر دعوت مي كند و معرفت شهودي - سلوكي در طول معرفت عقلي و برهاني است نه در عرض آن و كافي است اندكي به آيات ذيل و تفسيرهايش توجه نمائيم: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدي وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ»(23)، «لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»(24) و «إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْري لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَي السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ»(25)
    و به تعبير استاد شهيد مطهري: «به نظر ما، سخن از ترجيح آن راه بر اين راه بيهوده است، هر يك از اين دو راه مكمل ديگري است و به هر حال، عارف منكر ارزش راه استدلال نيست».(26) پس در معرفت شناسي جامع قرآني و حديثي جايگاه هر كدام از «عقل و دل» و برهان و عرفان معلوم و حضور يكي عامل غيبت ديگري نيست چه زيبا مطهري عزيز و شهيد فرمود: «از كانون دل حرارت و حركت بر مي خيزد و از كانون عقل هدايت و روشنايي...».(27) البته در اين كه ميان اهل تصوف و عرفان نسبت به عقل افراط شده و عقل را تحقير كرده اند نيز ترديدي نيست لكن مقام عشق بالاتر از مقام عقل است اما ضديت با هم نداشته و عقل خالص با شهود ناب قابل اجتماع هستند.(28) نتيجه آنكه:
    - عقل و خرد داري ارزش معرفتي و شرط لازم ورود به عرفان و سلوك عرفاني است.
    - عقل سليم معيار سنجش مكاشفات و مشاهدات عرفاني است و در طول هم اند نه در عرض هم.
    - عقل استعلاء يافته و برين خود ره آورد شهود عرفاني و دوران پختگي «عرفان عملي» است و...

    6. رياضت معقول، مشروع و معتدل
    در عرفان عملي اسلام «رياضت» نقش مهم و سرنوشت داشته تا درون انسان نوراني و پاك گردد و «رياضت» در مراتب و مراحل سلوكي بار معنايي و معرفتي خاص به خود را داراست.
    «رياضت سلوكي» حداقل بايد سه ويژگي كلي و كلان داشته باشد كه عبارتند از:
    الف. عقلاني بودن، ب. شرعي بودن، ج. معتدل بودن.
    امام علي عليه السلام فرمود: «هي نفسي اروضها بالتقوي»(29)؛ «آن نفس من است كه با تقوا آن را رياضت مي دهم».
    و در قرآن كريم بهترين تعريف از رياضت «معقول و معتدل» آمده است: «وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَي النَّفْسَ عَنِ الْهَوي فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوي»(30) ؛ «و اما كسي كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد، و نفس خود را از هوس باز داشت... پس جايگاه او همان بهشت است».
    و بوعلي سينا نيز رياضت را بري تحصيل سه هدف مطرح كرده اند:
    الف. مانع زدايي با تزكيه و تخليه.
    ب. مطيع سازي جنبه سفلي يا نفس اماره نسبت به جنبه علوي و نفس مطمئنه.
    ج. تلطيف سازي روح بري دريافت انوار و تجليات و زهدورزي نيز كه به معني عدم وابستگي به دنيا و ترك و اعراض از اعتبارات و اضافات است و كوتاه كردن آرزوها يكي از عوامل مهم رياضت و سير و سلوك اسلامي است.
    وجود داستان هي عبرت انگيزي در صدر اسلام از جمله: داستان عثمان بن مظعون، عبداللَّه بن عمرو.... سخن پيامبر اكرم در نقد و ستيز با زهد افراطي: «لارهبانيه في الاسلام، ليس في امتي رهبانيه، ان اللَّه تعالي لم يكبت علينا الرهبانيه و انما رهبانية امتي الجهاد في سبيل اللَّه».(31) مي تواند تحمل تفسير درستي از رياضت و زهدگرايي باشد به تعبير استاد شهيد مطهري: «زهد براي آدمي تمرين است، اما تمرين روح، روح با زهد ورزش مي يابد و تعلقات اضافي را مي ريزد سبكبال و سكببار مي گردد و در ميدان فضايل، سبك به پرواز در مي آيد».(32) اينك چند روايت پيرامون زهد:
    1. علي عليه السلام فرمود: «ايها الناس، الزهد قصر الامل»(33)؛ «ي مردم، زهد كوتاه كردن آرزوست».
    2. «الزهد كله بين كلمتين من القرآن، قال اللَّه سبحانه: «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلي ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ»(34) و من لم يأس علي الماضي و لم يفرح بالاتي فقد أخذ الزهد بطرفيه»(35)؛ «تمام زهد در دوكلمه قرآن آمده است: «بر آنچه از دستتان رفته اندوهگين نشويد و به آنچه به دست آورده ايد سرخوش نباشيد».
    3. امام صادق عليه السلام فرمود: «الزاهد في الدنيا الذي يترك حلال ها مخافة حسابه و يترك حرامها مخافة عذابه»(36)؛ «زاهد در دنيا كسي است كه حلال دنيا را از ترس حسابرسي آن كنار بگذارد و حرام دنيا از ترس عذاب آن كنار بگذارد».
    4. معني زهد را مي توان از برخورد قاطع علي عليه السلام با جريان «عاصم بن قاسم» فهميد. هنگامي كه او ترك دنيا كرده و اهل و عيال را رها نموده و نفقه زندگي او و عيال او را برادرش «علاء بن زياد» مي داد حضرت او را نكوهش كرد. براي شبهه زدايي و دادن فرمول و معيار صحيح براي هميشه تاريخ فرمود: «ويحك، اني لست كانت، ان اللَّه تعالي فرض علي ائمه العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس»(37)؛ «واي بر تو، من مانند تو نيستم همانا خداوند متعال بر امامان عادل كه در حد ضعيف ترين مردم بر خود سخت بگيرند».
    پس در رياضت و زهد ناب اسلامي نكات ذيل قابل تأمل و راه گشا خواهد بود:
    الف. زهدورزي و عدم وابستگي به دنيا با بهره مندي به قدر كفاف و نياز منافات ندارد.
    ب. سرچشمه رياضت اسلامي «شريعت» است كه رياضت معتدل و معقول و مقبول را در يك هندسه سلوكي تعريف شده ارائه مي دهد.
    ج. سنت و سيره انسان كامل معصوم، الگوهي جامع و كامل براي رياضت و زهدگرايي است
    د. رياضت و زهد به معني ترك وظائف فردي، خانوادگي و اجتماعي نيست.
    ه . زهدورزي بايد آثاري چون: وظيفه گرايي، معنويت و نورانيت دروني، جهاد و مبارزه با انحراف ها و تحريف ها، كرامت نفس و فروتني و... را داشته باشد.(38)

    7. عرفان عبوديت محور
    عرفان اسلامي در بعد علمي و عيني عرفاني است كه از رهگذر بندگي و عبوديت شكل و شالكه مي يابد و سير و سلوك نه براي رسيدن به كشف و كرامات و شطح و غيب گويي و پيدا كردن موقعيت اجتماعي و مريدپروري بلكه تنها و تنها بري بندگي خدا خواهد بود.
    قرآن كريم با آيه: «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»(39) منطق و معياري را ارائه فرمود كه جهان بيني محدود صوفيانه و تفكر خلوت گرايانه و بينش درون گرايانه محض را، نقد و عرفان را با انگيزه الهي بودن، قصد خدايي داشتن و بري خدا عمل كردن بر خلوت و جلوت و در هنگام عبادت و تجارت را تأييد مي كند.
    در نگاه عرفان اسلامي بندگي خدا را در همه ساحت هي زندگي ديده مي شود؛ يعني خوردن، آشاميدن، مهروزي، به زن و فرزند و تأمين معيشت و نفقه آنها، تحصيل علم و توليد انديشه، سياست ورزي و عدالت گستري و... مشمول حكم عبادت مي تواند باشد.
    عبوديت جوهره اصلي سير و سلوك از آغاز تا انجام و از بدايت تا نهايت است؛ عبوديت سرمايه جاودانه شدن و ماندگاري و بركت زايي انسان سالك است.
    عبوديت سرچشمه ربوبيت است يعني خدايي بودن، خدايي شدن، خدايي ماندن و عبداللَّه، عنداللَّه شدن است.

    8. عرفان سياسي
    با توجه به مطالب پيش گفته در خصوص زهد و رياضت و عبوديت درعرفان اسلامي، حاصل مي شود كه عرفان عملي اسلام نه تنها با سياست ورزي در تضاد و چالش نيست بلكه سياست در دل عرفان قرآني و ولايي نهفته و به سياست نيز جهت خدايي و الهي مي دهد و رهبري جامعه در حقيقت سامان دهي و نظام بخشي امت در راستي اهداف عاليه الهي است.
    به تعبير علامه جعفري: «رهبر يك جامعه بزرگ ترين وسيله رسيدن به حيات معقول و زندگي هدف دار تكاملي جامعه است، لذا خود بايد در عالي ترين حد ممكن، از حيات معقول و زندگي هدف دار تكاملي كه بر مبني «عرفان مثبت اسلامي» استوار شده است برخوردار باشد».(40)
    اگر عرفان اسلامي عبارت از تنظيم رابطه ي چهارگانه:
    1. رابطه انسان با خود.
    2. رابطه انسان با خدا.
    3. رابطه انسان با جامعه.
    4. رابطه انسان با جهان.
    امام خميني دارند خطاب به فرزندش مرحوم احمدآقا فرموده اند: «پسرم! نه گوشه گيري صوفيانه دليل پيوستن به حق است و نه ورود به جامعه و تشكيل حكومت، گسستن از حق است، ميزان در اعمال، انگيزه هي آنها است. چه بسا عابد و زاهدي كه گرفتار دام ابليس است و آن دام گستر با آنچه متناسب او است. چون خودبيني و خودخواهي و غرور و عجب و بزرگ بيني و تحقير خلق اللَّه و شرك خفي و امثال آنها او را از حق دور و به شرك مي كشاند و چه بسا متصدي امور حكومت كه با انگيزه الهي به معدن قرب حق نائل ميشود».(41)
    و به تعبير استاد شهيد مطهري: «عرفان هيچ وقت در نهايت امر سر از خدمت به خلق در نمي آورد، در وسط راه و بلكه در مقدمه راه سر از خدمت به خلق در مي آورد. خدمت به خلق در عرفان هست و بايد هم باشد، ولي حدمت به خلق نهايت راه نيست، خدمت به خلق مقدمه ايي از مقدمات عرفان است».(42)
    ناگفته نماند كه از جهت تئوريك نيز بين عرفان و سياست، دنيا و آخرت، عبادت خدا و خدمت به خلق، تضاد نيست، بلكه تعاضد است و مهم تفسير و طرز تلقي ما از هر كدام از عرفان و سياست و مقوله هي ياد شده ديگر است.

    9. ذكر و ياد خدا
    بحث ذكر از بحث هي دامنه دار و مهم عرفان عملي است. ذكر نقطه آغازين سلوك و حركت عرفاني است و در همه مراحل و مقامات نيز حضور جدي و سرنوشت ساز دارد. با ذكر انسان از ماده به معنا و از مُلك به ملكوت و از فرش به عرش هجرت مي كند و ذكر در واقع از قيد خودپرستي و انانيت به در آمدن است و در همه حال ياد خدا بودن است:
    ذكر آن باشد كه اندر هر زمان ×××× خويش را در نزد حق بين عيان


    ذكر داري اقسامي است كه عبارتند از: 1. ذكر قلبي، 2. ذكر عملي.
    ذكر عملي از همه مهم تر است زيرا دوري از گناه و لغزش و روي آوري به تعبد و تدين و عمل مبتني بر شريعت است و ذكر حالتي نفساني و كيفيتي دروني است كه معارف را از گزند خطا و لغزش، دل را از فراموشي خدا باز مي دارد و ذكر خدا زمان و مكان نمي شناسد و حد خاصي ندارد و در قرآن آمده است.
    1. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً». (43)
    2. «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلي جُنُوبِهِمْ...». (44)
    3. «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً». (45)

    - ذكر كثير
    و در حديثي امام صادق عليه السلام به ابي عبيده مي فرماييد: «و ذكراللَّه كثيرا ثم قال لا اعني: سبحان اللَّه و الحمدللَّه و لااله اللَّه و اللَّه اكبر، و ان كان منه و لكن ذكر اللَّه عند ما احل و حرم، فان كان طاعته عمل بها و ان كان معصيه تركها».(46)
    درباره ذكر بسيار خداوند، منظورم «سبحان اللَّه والحمدللَّه ولا اله الا اللَّه واللَّه اكبر» به نسبت اگر چه اين هم از آن است وليكن منظورم ياد خدا نزد آنچه حلال يا حرام كرده است. پس اگر طاعت خدا بود به آن عمل كند و اگر نافرماني خدا بود آن را ترك كند.
    گاهي ذكر خدا، ذكر انسان كامل، و اسوه گيري از آنها در تمام شئون زندگي است مثل «ذكر علي عباده»(47) يا «ذكر فضائله عباده»(48) كه در حقيقت «علي شناسي» اسلام شناسي و عرفان شناسي است و ياد فضائل بي شمار او وادار كننده انسان به سوي خوبي هاست. پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله فرمود: «ذكر اللَّه عز و جل عبادة و ذكري عبادة و ذكر علي عبادة و ذكر الائمه من ولده عبادة»(49).

    10. عشق و محبت
    عرفان و عشق سرنوشتي توأمان داشته به گونه ي كه جدايي ناپذيرند و نام يكي نام ديگري را تداعي مي نمايد. خدي سبحان از باب حب به ذات تجلي كرد و اين همه عوالم پيدا و پنهان را آفريد و همه هستي نيز عاشق و شيدي او هستند:
    همه هستي سرگردان چو پرگار ×××× پديد آرنده خود را طلبكار


    و چه زيبا امام علي عليه السلام مي فرمايد: «اللهم اني اسئلك ان تملا قلبي حباً لك»(50)؛ «خدايا از تو خواهانم كه قلبم را از محبت خودت لبريز گرداني». قرآن مجيد هندسه محبت خدا را چنين ترسيم مي نمايد: «إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»(51)؛ «اگر [به راستي] خدا را دوست مي داريد مرا پيروي كنيد خدا شما را دوست مي دارد». و سپس دوستي عترت طاهره پيامبر اكرم معيار اساسي است. «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي»(52).
    ناگفته نماند كه عشق تعريف نابردار و تفسير ناشدني است زيرا از جنس چشيدني هاست نه شنيدني ها كه با فناء عاشق در معشوق درك كردني و شناخته شدني است و «الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»(53).
    هر چه گويم عشق را شرح و بيان ×××× چون به عشق آيم خجل باشيم از آن
    گر چه تفسير زبان روشنگر است ×××× ليك عشق بي زبان روشن تر است
    چون قلم اندر نوشتن مي شتافت ×××× چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت


    - نكاتي چند پيرامون عشق و محبت
    الف. عشق مرتبه عالي محبت است(54) و مشتق از «عشقه» به معني «ميل فراوان» باشد(55) و نه محسوس است و نه معقول اما در هر دو قلمرو تأثير گذارد(56) و اين عشق ساري و جاري در همه موجودات و در انسان شدت بيشتري دارد زيرا معرفت و عشق با هم هستند.(57)
    ب. برخي نيز گفته اند عشق دو قسم كلي است:
    1. عشق اكبر كه عشق به بود مطلق است.
    2. عشق اصغر كه عشق به نمودها است و اگر عشق را با متعلق هي ديگر كه واقعي تر است بسنجيم به تعبيري سه قسم است:
    1. عشق حقيقي، 2. عشق مجازي، 3. عشق كاذب و دروغين كه در حقيقت عشق نيست.
    ج. اساس دين خدا نيز حب است. حب به خدا و حب به محبوبان راستين خدا قال ابو جعفر: «و هل الدين الا الحب»(58).
    استاد جوادي آملي نيز فرمود: «اساس دين، محبت به خداست، محبت اوليي الهي و احكام ديني وسيله نيل به آن حب والاست»(59).
    در روايتي آمده است: «نوجواني كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود، به پيامبر سلام كرد و از خوشحالي ديدن ايشان، چهره اش گشاده شد و لبخند زد. حضرت به او فرمود: ي جوان! مرا دوست داري؟ گفت: ي رسول خدا! به خدا قسم آري، فرمود: هم چون خودت؟ گفت ي رسول خدا! به خدا قسم بيشتر. فرمود: هم چون پروردگارت. گفت: خدا را، خدا را، ي رسول خدا! اين مقام نه بري توست و نه ديگري. در حقيقت ترا بري خدا دوست مي دارم.
    در اين هنگام رسول خدا به همراهان خويش روي كرد و فرمود: اين گونه باشيد، خدا را به سبب احسان و نيكي اش به شما دوست بداريد و مرا بري دوستي خدا دوست بداريد»(60).
    بگذر از خويش اگر عاشق دلباخته اي ×××× كه ميان تو و او جز تو كسي حائل نيست


    نتيجه گيري
    عرفان اسلامي با مباني و مؤلفه هايي كه دارد و به بخشي از اهم آنها اشاراتي اجمالي و گذرا شد عرفان توحيد و ولايت است، عرفاني كه در آن بار امانت الهي يعني ولايت مطلقه الهيه(61) را انسان عارف دردمند به دوش مي كشد و در فرجام كار نيز از اين نعيم الهي پرسش مي شود كه «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ»(62).
    عرفاني كه سالك عارف را به مرز خلوص ذاتي و فناء بلكه فناءالفناء مي كشاند و او جز خدا نمي بيند و راه وصول به چنين منزلت منيع و مقام رفيع تنها طي صراط مستقيم خدا و راهنمايي انسان كامل معصوم و عبوديت محض در برابر محبوب و معبود حقيقي است.
    و معرفت نفس در عرفان اصيل قرآني طريقت داشته نه موضوعيت: «و تكون النفس طريقا سلوكا و اللَّه سبحانه هوالغايه التي يسلك اليها و ان الي ربك المنتهي».(63)
    و مراقبت نفس و محاسبه نفس در يك رياضت مبتني بر شريعت حقه محمدي است كه انسان عاشق كمال و وصال را به توحيد ناب و لقاءرب مي رساند كه مبني آن ايمان و عمل صالح مي باشد.
    عرفان اصيل اسلامي خداگرايي و خداباوري تا خداخو شدن است و رنگ و رائحه رحماني يافتن كه در اثر تقوي الهي رزق معنوي انسان مي شود. و علم لدني و افاضي و رحمت خاصه الهي شامل حال او مي گردد.(64) و مقامات عارفان راستين و اولياء حقيقي به دليل فني فعلي، صفاتي و ذاتي آنها در خدا بري ما دور افتادگان وادي حيرت و ضلالت و واماندگان كوي سرگشتگي و طبيعت ميسور نيست(65).(66)
    و در پايان گفتني است؛ كه تنها با انسان كامل معصوم و مظاهر حقيقت محمديه و معارف صائب و صادق و آموزه هي وحياني - عقلاني آنهاست كه انسان به مقامات فوق تصور و تصديق عقلي نائل شده و با محبت و توسل و تأسي به آنها به فلاح و فوز و صلاح و سداد و سعادت مي رسد و بس:
    ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند ×××× هر آن كس كه خدمت جام جهان نما بكند



    پي نوشت ها:
    1) ر.ك: مطهري، حكمت ها و اندرزها، ج 1، ص 50-47.
    2) نساء (4)، آيه 136.
    3) فتح 48)، آيه .
    4) انعام (6)، آيه 122.
    5) يس (36)، آيه 3 و 4.
    6) حمد (1)، آيه 6.
    7) نور الثقلين، ج 1، ص 21.
    8) همان، ص 22.
    9) طه (20)، آيه 81.
    10) مجمع البيان، ج 7، ص 35؛ الميزان، ج 14، ص 199.
    11) ر.ك: مطهري، مجموعه آثار، ج 23، ص 27-36.
    12) حسن زاه آملي، در آسمان معرفت، ص 26.
    13) تهراني، سيدمحمدحسين، رساله سير و سلوك منسوب به بحر العلوم، ص 116-115.
    14) ر.ك: مكارم شيرازي، ج 21، ص 268، طباطبائي، تفسيرالميزان، ج 5، ص 574، ج 18، ص 252.
    15) رساله الولايه، ص 20-17.
    16) نهج البلاغه، خطبه 12.
    17) دين شناسي، ص 268.
    18) تفسير موضوعي قرآن مجيد، ج 11، ص 295.
    19) حجر (15)، آيه 99.
    20) دين شناسي، ص 70-69، (با اندكي تصرف، تفسير موضوعي قرآن مجيد، ج 11، ص 138-137؛ سرچشمه انديشه،113-04.
    21) ر.ك: تفسير الميزان، ج 8، ص 289-288.
    22) ر.ك: مجموعه آثار، ج 4، ص 961-960؛ ج 21، ص 485-484؛ ج 23، ص 186-184 و...
    23) حج (22)، آيه 9-8.
    24) نحل (16)، آيه 78.
    25) ق (50)، آيه 37.
    26) مجموعه آثار، ج 6، ص .
    27) مجموعه آثار، ج 23، ص 772-771.
    28) ر.ك: مطهري، مجموعه آثار، ج 22، ص 214.
    29) نهج البلاغه، نامه 45.
    30) نازعات (79)، آيات 40 و 41.
    31) بحار، ج 8، ص 17، ج 68، ص 317، ج 70، ص 115.
    32) مجموعه آثار، ج 16، ص 541-539.
    33) نهج البلاغه، خطبه 79.
    34) حديد (57)، آيه 23.
    35) نهج البلاغه، خطبه 439.
    36) جامع السعادت، ج 2، ص 52.
    37) نهج البلاغه، خ 209، اصول كافي، ج 1، ص 401.
    38) ر.ك: مطهري، مجموعه آثار، ج 23 ؛ ناظم زاده قمي، علي عليه السلام در آينه عرفان، ص 328-281 ؛ جوادي آملي، تفسير موضوعي قرآن مجيد، ج 1، ص 190-171.
    39) نور (24)، آيه 37.
    40) عرفان اسلامي، ص 102 و 108.
    41) نامه هي عرفاني، ص 120-119.
    42) م.ل، ج 23، ص 389.
    43) احزاب (33)، آيه 41.
    44) سوره آل عمران، آيه 191.
    45) سوره اعراف، آيه 200.
    46) وسائل الشيعه، ج 11، كتاب الجهاد باب 23، ح 2، ص 200.
    47) بحارالانوار، ج 38، ص 199.
    48) همان، ص 195.
    49) همان، ج 26، ص 371، اختصاص مفيد، ص 223.
    50) همان.
    51) آل عمران (3)، آيه 31.
    52) شوري (42)، آيه 23.
    53) بقره (2)، آيه 165.
    54) ابي عربي، فتوحات مكيه، ج 2، ص 121.
    55) ابن شطور، لسان العرب، ج 9، ص 224.
    56) جعفري، نقد و تحليل مثنوي معنوي، ج 3، ص 147.
    57) صدري شيرازي، اسفار اربعه، ج 7، فصل 15.
    58) الكافي، ج 8، ص 80.
    59) تفسير تسنيم، ج 8، ص 311.
    60) ارشاد القلوب، ديلمي، ص 161، ح 898.
    61) تفسيرالميزان، ج 16، ص 342.
    62) تكاثر (102)، آيه 8 ؛ ر.ك: علامه تهراني، مهرتابان، ص 219.
    63) الميزان في التفسير القرآن، ج 17، ص 194-193.
    64) همان، ج 11، ص 249، ج 19، ص 528-529، ج 20، ص 143.
    65) حسن زاده آملي، در آسمان معرفت، ص 62.
    66) رساله الولايه، فصل پنجم.


  2. تشکرها 2


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود