از کودکی فال فروش پرسیدم چه میکنی؟؟؟؟
گفت:از حماقت انسان ها تکه نانی در می اورم!!!!!این ها از منی که در امروز خود مانده ام فردایشان را میخواهند........!





================================================== ==

دلم برای کودکی ام تنگ شده

برای روز هایی که باور ساده ای داشتم
همه ادم ها را دوست داشتم
مرگ مادر کوزت را باور میکردم...واز زن تناردیه کینه به دل میگرفتم
مادرم که میرفت به این فکر بودم که مثل مادر هاچ گم نشود
دلم میخواست
ممل را پیدا کنم
از نجاری ها که میگذشتم گوشه چشمی به دنبال وروجک میگشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده
خدایی که شب ها بوسه بارانش میکردم
دلم برای کودکی ام تنگ شده

================================================== ==

دل است دیگر...
بگذارد بگریــــد...تا بداند هر آنچه خواست
داشتنی نیست...