صفحه 1 از 7 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ! دیوان پروین اعتصامی !

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب ! دیوان پروین اعتصامی !




    دیوان پروین اعتصامی


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب سر و سنگ




    نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
    یکیرا بسر کوفت، روزی بمعبر
    شد از رنج رنجور و از درد نالان
    بپیچید و گردیدچون مار چنبر
    دویدند جمعی پی دادخواهی
    دریدند دیوانه را جامه در بر
    کشیدند و بردندشان سوی قاضی
    که این یک ستمدیده بود، آن ستمگر
    ز دیوانهو قصه ی سر شکستن
    بسی یاوه گفتند هر یک بمحضر
    بگفتا همان سنگ، بر سر زنیدش
    جز این نیست بدکار را مزد و کیفر
    بخندید دیوانه زان دیو رائی
    که نفرینبرین قاضی و حکم و دفتر
    کسی میزند لاف بسیار دانی
    که دارد سری از سر منتهیتر
    گر اینند با عقل و رایان گیتی
    ز دیوانگانش چه امید، دیگر
    نشستندو تدبیر کردند با هم
    که کوبند با سنگ، دیوانه را سر

  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب قلب مجروح




    دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
    کز کودکان کوی، بمن کس نظر نداشت
    طفلی، مرا ز پهلوی خود بیگناه راند
    آنتیر طعنه، زخم کم از نیشتر نداشت
    اطفال را بصحبت من، از چه میل نیست
    کودکمگر نبود، کسی کو پدر نداشت
    امروز، اوستاد بدرسم نگه نکرد
    مانا که رنج وسعی فقیران، ثمر نداشت
    دیروز، در میانه ی بازی، ز کودکان
    آن شاه شد که جامهی خلقان ببر نداشت
    من در خیال موزه، بسی اشک ریختم
    این اشک و آرزو، ز چههرگز اثر نداشت
    جز من، میان این گل و باران کسی نبود
    کو موزه ای بپا وکلاهی بسر نداشت
    آخر، تفاوت من و طفلان شهر چیست
    آئین کودکی، ره و رسم دگرنداشت
    هرگز درون مطبخ ما هیزمی نسوخت
    وین شمع، روشنائی ازین بیشتر نداشت
    همسایگان ما بره و مرغ میخورند
    کس جز من و تو، قوت ز خون جگر نداشت
    بروصله های پیرهنم خنده میکنند
    دینار و درهمی، پدر من مگر نداشت
    خندید و گفت،آنکه بفقر تو طعنه زد
    از دانه های گوهر اشکت، خبر نداشت
    از زندگانی پدر خودمپرس، از آنک
    چیزی بغیر تیشه و گهی آستر نداشت
    این بوریای کهنه، بصد خون دلخرید
    رختش، گه آستین و گهی آستر نداشت
    بس رنج برد و کس نشمردش به هیچ کس
    گمنام زیست، آنکه ده و سیم و زر نداشت
    طفل فقیر را، هوس و آرزو خطاست
    شاخی که از تگرگ نگون گشت، بر نداشت
    نساج روزگار، درین پهن بارگاه
    ازبهر ما، قماشی ازین خوبتر نداشت



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب بی پدر




    به سر خاک پدر، دخترکی
    صورت وسینه بناخن میخست
    که نه پیوند و نه مادر دارم
    کاش روحم به پدر میپیوست
    گریه ام بهر پدر نیست که او
    مرد و از رنج تهیدستی رست
    زان کنم گریه کهاندر یم بخت
    دام بر هر طرف انداخت گسست
    شصت سال آفت این دریا دید
    هیچماهیش نیفتاد به شست
    پدرم مرد ز بی داروئی
    وندرین کوی، سه داروگر هست
    دل مسکینم از این غم بگداخت
    که طبیبش ببالین ننشست
    سوی همسایه پی نانرفتم
    تا مرا دید، در خانه ببست
    همه دیدند که افتاده ز پای
    لیک روزینگرفتندش دست
    آب دادم بپدر چون نان خواست
    دیشب از دیدهی من آتش جست
    همقبا داشت ثریا، هم کفش
    دل من بود که ایام شکست
    اینهمه بخل چرا کرد، مگر
    من چه میخواستم از گیتی پست
    سیم و زر بود، خدائی گر بود
    آه از این آدمیدیو پرست

  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب امید و نومیدی




    به نومیدی، سحرگه گفت امید
    که کسناسازگاری چون تو نشنید
    بهر سو دست شوقی بود بستی
    بهر جا خاطری دیدی شکستی
    کشیدی بر در هر دل سپاهی
    ز سوزی، نالهای، اشکی و آهی
    زبونی هر چه هست وبود از تست
    بساط دیده اشک آلود از تست
    بس است این کار بی تدبیر کردن
    جوانان را بحسرت پیر کردن
    بدین تلخی ندیدم زندگانی
    بدین بی مایگیبازارگانی
    نهی بر پای هر آزاده بندی
    رسانی هر وجودی را گزندی
    باندوهیبسوزی خرمنی را
    کشی از دست مهری دامنی را
    غبارت چشم را تاریکی آموخت
    شرارت ریشه ی اندیشه را سوخت
    دو صد راه هوس را چاه کردی
    هزاران آرزو راآه کردی
    ز امواج تو ایمن، ساحلی نیست
    ز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست
    مرادر هر دلی، خوش جایگاهیست
    بسوی هر ره تاریک راهیست
    دهم آزردگانرا مومیائی
    شوم در تیرگیها روشنائی
    دلی را شاد دارم با پیامی
    نشانم پرتوی را باظلامی
    عروس وقت را آرایش از ماست
    بنای عشق را پیدایش از ماست
    غمی را رهببندم با سروری
    سلیمانی پدید آرم ز موری
    بهر آتش، گلستانی فرستم
    بهر سرگشته، سامانی فرستم
    خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
    خوش آن دل کاندران نورامید است
    بگفت ایدوست، گردشهای دوران
    شما را هم کند چون ما پریشان
    مرابا روشنائی نیست کاری
    که ماندم در سیاهی روزگاری

  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب سپید و سیاه




    کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
    ببام لانه بیاراست پر، ولی نپرید
    رسید بر پرش از دور، ناوکی جانسوز
    مبرهن است کزان طعنه بر دلش چه رسید
    شکسته شد پر و بالی، نزار گشت تنی
    گسست رشتهی امیدی و رگی بدرید
    گذشت بر در آن لانه، شامگه زاغی
    طبیبگشت، چو رنجوری کبوتر دید
    برفت خار و خس آورد و سایبانی ساخت
    برای راحتبیمار خویش، بس کوشید
    هزار گونه ستم دید، تا به روزن و بام
    ز برگهای درختانسبز پرده کشید
    ز جویبار، بمنقار خویش آب ربود
    بباغ، کرد ره و میوهای ز شاخهچید
    گهی پدر شد و گه مادر و گهی دربان
    طعام داد و نوازش نمود و ناله شنید
    ببرد آن همه بار جفا که تا روزی
    ز درد و خستگی و رنج، دردمند رهید
    بزاغگفت: چه نسبت سپید را بسیاه
    ترا بیاری بیگانگان، چه کس طلبید
    بگفت: نیت مااتفاق و یکرنگی است
    تفاوتی نکند خدمت سیاه و سفید
    ترا چو من، بدل خرد، مهرو پیوندیست
    مرا بسان تو، در تن رگ و پی است و ورید
    صفای صحبت و آئین یکدلیباید
    چه بیم، گر که قدیم است عهد، یا که جدید
    ز نزد سوختگان، بیخبر نبایدرفت
    زمان کار نباید به کنج خانه خزید
    غرض، گشودن قفل سعادتست به جهد
    چهفرق، گر زر سرخ و گر آهن است کلید



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب دزد و قاضی




    برد دزدی را سوی قاضی عسس
    خلقبسیاری روان از پیش و پس
    گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود
    دزد گفت از مردمآزاری چه سود
    گفت، بدکردار را بد کیفر است
    گفت، بد کار از منافق بهتر است
    گفت، هان بر گوی شغل خویشتن
    گفت، هستم همچو قاضی راهزن
    گفت، آن زرها کهبردستی کجاست
    گفت، در همیان تلبیس شماست
    گفت، آن لعل بدخشانی چه شد
    گفت، میدانیم و میدانی چه شد
    گفت، پیش کیست آن روشن نگین
    گفت، بیرون آردست از آستین
    دزدی پنهان و پیدا، کار تست
    مال دزدی، جمله در انبار تست
    تو قلم بر حکم داور میبری
    من ز دیوار و تو از در میبری
    حد بگردن داری وحد میزنی
    گر یکی باید زدن، صد میزنی
    میزنم گر من ره خلق، ای رفیق
    در رهشرعی تو قطاع الطریق
    میبرم من جامهی درویش عور
    تو ربا و رشوه میگیری بزور
    دست من بستی برای یک گلیم
    خود گرفتی خانه از دست یتیم
    من ربودم موزه وطشت و نمد
    تو سیه دل مدرک و حکم و سند
    دزد جاهل، گر یکی ابریق برد
    دزدعارف، دفتر تحقیق برد
    دیده های عقل، گر بینا شوند
    خود فروشان زودتر رسواشوند
    دزد زر بستند و دزد دین رهید
    شحنه ما را دید و قاضی را ندید
    منبراه خود ندیدم چاه را
    تو بدیدی، کج نکردی راه را
    میزدی خود، پشت پا برراستی
    راستی از دیگران میخواستی
    دیگر ای گندم نمای جو فروش
    با ردایعجب، عیب خود مپوش



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب توشۀ پژمردگی




    لاله ای با نرگس پژمرده گفت
    بینکه ما رخساره چون افروختیم
    گفت ما نیز آن متاع بی بدل
    شب خریدیم و سحربفروختیم
    آسمان، روزی بیاموزد ترا
    نکتههائی را که ما آموختیم
    خرمیکردیم وقت خرمی
    چون زمان سوختن شد سوختیم
    تا سفر کردیم بر ملک وجود
    توشۀ پژمردگی اندوختیم
    درزی ایام زان ره میشکافت
    آنچه را زین راه، مامیدوختیم

  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب پیام گل




    به آب روان گفت گل کز تو خواهم
    که رازی که گویم به بلبل بگوئی
    پیام ار فرستد، پیامش بیاری
    بخاک ار درافتد، غبارش بشوئی
    بگوئی که ما را بود دیده بر ره
    که فردا بیائی و ما را ببوئی
    بگفتا به جوی آب رفته نیاید
    نیابی مرا، گر چه عمری بجوئی
    پیامی که داری به پیک دگر ده
    بامید من هرگز این ره نپوئی
    من از جوی چون بگذرم برنگردم
    چو پژمرده گشتی تو، دیگر نروئی
    بفردا چه میافکنی کار امروز
    بخوان آنکسی را که مشتاق اوئی
    بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد
    ز بلبل خوشی و ز گل خوبروئی
    چو فردا شود، دیگرت کس نبوید
    که بی رنگ و بی بوی، چون خاک کوئی
    دل از آرزو یکنفس بود خرم
    تو اندر دل باغ، چون آرزوئی
    چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر
    تو مانند آبی که اکنون به جوئی
    نکو کار شو تا توانی، که دائم
    نمانداست در روی نیکو، نکوئی
    تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد
    چو گردون گردان کند تندخوئی
    نبیند گه سختی و تنگدستی
    ز یاران یکدل، کسی جز دوروئی


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب خون دل




    مرغي به باغ رفت و يكي ميوه كند وخورد
    ناگه ز دست چرخ به پايش رسيد سنگ

    خونين به لانه آمد و سر زير پركشيد
    غلتيد چون كبوتر با باز، كرده جنگ

    بگريست مرغ خرد كه برخيز و سرخكن
    مانند بال خويش، مرا نيز بال و چنگ

    ناليد و گفت خون دلست اين نه رنگ وزيب
    صياد روزگار، به من عرصه كرد تنگ

    آخر تو هم ز لانه، پي دانه برپري
    از خون پر تو نيز بدينسان كنند رنگ

    در سبزه گر روي، كندت دست جورپر
    بر بام گر شوي، كندت سنگ فتنه لنگ

    آهسته میوه ای بکن از شاخیبرو
    در باغ و مرغزار ،مکن هیچ گه درنگ

    ميدان سعي و كار، شما راست بعدازين
    ما رفتگان به نوبت خود تاختیم خنگ

صفحه 1 از 7 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود