صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستانهای معرفتی شیوانا

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    462
    تشکر:
    1
    حضور
    11 روز 21 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14

    داستانهای معرفتی شیوانا




    داستانهای معرفتی شیوانا




    عرض سلام و ادب



    داستانهای معرفتی شیوانا




    نام کتاب : داستانهای معرفتی شیوانا



    نویسنده : فرامرز کوثری









    ویرایش توسط *عرفانی* : ۱۳۹۲/۱۱/۰۵ در ساعت ۱۹:۲۹


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    462
    تشکر:
    1
    حضور
    11 روز 21 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14






    شيوانا يكي از معروفترين نويسندگان مجله در قرن بيستم و پيشگام در
    داستان سرائي در هند ميباشد .او جايزه پاداما شري كه مربوط به
    ادبيات هند ميباشد را در سال 1982 از آن خود نمود .
    در دهه 60 و 70 ميلادي ، آثار ادبي اين داستان سراي معروف همانند
    Dharmayug و Saptahik Hindustan به صورت سريال در مجله و روزنامه
    به چاپ رسيد و هم چنين داستان هاي او به صورت سريالهاي تلويزيوني
    تبديل گرديد و بيندگان بسياري را به خود جلب نمود

    در دوران نويسندگي اش او فرهنگ Kumaon را ايجاد نمود كه تا حدودي
    بعنوان زبان گفتاري كشور هند شناخته شد . مرگ او در زمان 2003 اتفاق
    افتاد و دولت هند او را بعنوان ياري رسان در ادبيات هند تشريح نمود و دنيا
    يك رمان نويس معروف را بعد از مرگ شيوانا از دست داد

    شيوانا در 17 اكتبر سال 1924 در شهر Rajkot بدنيا آمد جائي كه پدر او
    وليعهد حكومتي آن شهر بود مادر او محقق زبان سانسكريت و دانشجوي
    رتبه اول در شهر Lucknow Mahila Vidyalaya بود .بعدها كه پدر او سمت
    مهمتري در كنسولگري هند گرفت آنها به شهر orcha نقل مكان كرند و
    پدر او موقعيت مهمتري را گرفت و دوران كودكي شيوانا تحت تاثير مكان هاي
    مختلف قرار گرفت و بينش او در كارهايش نمايان گرديد و در شهر
    Lucknow او بعنوان شاگرد اول شناخته شد وقتي او بزرگتر شد بهمراه برادر و
    خواهرش براي زندگي نزد پدر بزرگ خود رفت و عضو دانشگاه هندي باناراس گرديد
    در سال 1935 كه شيوانا در سن 12 سالگي بود اولين داستان او در روزنامه
    هندي كودكان به چاپ رسيد

    و در سال 1951 داستان كوتاه او در روزنامه 'Main Murga Hun' به چاپ رسيد
    و از ان روز به بعد ملقب به شيوانا گرديد

    اولين رمان او در اوائل 16 سالگي به چاپ رسيد و او چندين اثر هنري در 10
    سال اول زندگيش در روزنامه هندوستان به چاپ رسانيد . داستان
    Dharmayug به چندين زبان ترجمه گرديد و در سال 1982 او جايزه ادبيات
    هندي را دريافت نمود .

    او در نويسندگي بسيار توانمند بود و بيش از 40 رمان – داستان هاي كوتاه
    بسيار و صدها مقاله را نوشت ،يكي از مشهورترين آثار هنري او داستان
    Chaudah Phere ميباشد كه بر اساس سفر او به روسيه پايه ريزي شده
    است

    در اواخر زندگيش شروع به نوشتن شرح زندگي خود كرد و در سال
    2005 – دختر او شرح حال مادرش را به نام صداي مادر به چاپ رسانيد و
    فرزندانش او را به عنوان دوست قديمي ياد مي كنند



    در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند،
    اما در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد
    . درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم
    فقیر و درمانده می شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال
    قبل بارور تر و شاداب تر می شدند و مردم برای خرید سراغ او می آمدند.
    یک سال تعداد سیب های برداشت شده بسیار زیادتر از قبل بود و همه
    شاگردان نگران خراب شدن میوه ها بودند. در دهکده ای دور کاهن یک
    معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد
    می گفت و مردم را از خرید سیب های او بر حذر می داشت. چندین با
    ر شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را
    جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائما" آنها را به صبر و تحمل دعوت
    می کرد و از شاگردان می خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن
    به نفع خود استفاده کنند. وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب های
    برداشت شده امسال بیشتر از قبل است و بیم خراب شدن میواه های
    میرود٬ شیوانا به چند نفر از شاگردانش گفت که بخشی از سیب ها را
    با خود ببرند و به مردم ده به قیمت بالا بفروشند، در عین حال به شاگردان
    خود گفت که هر جا رسیدند درسهای رایگان شیوانا را برای مردم ده بازگو
    کنند و در مورد مسیر تفکر و روش معرفتی شیوانا نیز صحبت کنند. هفته
    بعد وقتی شاگردان برگشتند با تعجب گفتند که مردم ده نه تنها سیب های
    برده شده را خریدند بلکه سیب های اضافی را نیز پیش خرید کردند. یکی از
    شاگردان با حیرت پرسید: "اما استاد سوالی که برای ما پیش آمده این است
    که چرا مردم آن ده با وجود اینکه سال ها از زبان امین معبدشان بدگویی
    شیوانا را شنیده بودند ولی تا این حد برای خرید سیب های شیوانا
    سر و دست می شکستند؟" شیوانا پاسخ داد: جناب کاهن ناخواسته
    نام شیوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتی درباره مطالب
    معرفتی و درسهای شیوانا برای مردم ده صحبت کردید، آنها چیزی خلاف
    آنچه از زبان کاهن شنیده بودند را مشاهده کردند، به همین خاطر این
    تفاوت را به سیب ها هم عمومیت دادند و روی کیفت سیب های شما
    هم دقیق شدند و عالی بودن آنها را هم تشخیص دادند. ما سود امسال
    را مدیون بدگویی های آن کاهن بد زبان هستیم. او باعث شد مردم ده با
    ذوق و شوق و علاقه و کنجکاوی بیشتری به درس های معرفت روی آودند
    و در عین حال کاهن خود را بهتر بشناسند! پیشنهاد می کنم به او میدان
    دهید و بگذارید باز هم بدگویی و بد زبانی اش را بیشتر کند. به همین ترتیب
    همیشه می توان روی مردم این ده به عنوان خریدار های تضمینی میوه های
    خود حساب کنید.

    هر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید.

    اصلا" مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه
    تازی کند. زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما و دشمنی
    او باعث شکست خودش می شود. در این حالت همیشه به خود بگویید
    ، قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز
    به او فکر نمی کنم و بر عکس من باعث می شوم تا به طور دائم در ذهن
    او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم، این جور مواقع سکوت نشانه
    قدرت است.




    ویرایش توسط *عرفانی* : ۱۳۹۲/۱۱/۰۵ در ساعت ۱۹:۳۱


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    462
    تشکر:
    1
    حضور
    11 روز 21 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14



    تکه‌ای که دوست نداری…!




    شيوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می‌کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می‌کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد.
    شیوانا از مرد نانوا پرسید: “آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الان مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟”
    مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد: “من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی‌ام بهتر شد اینکار را ترک می‌کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می‌شوم.”شیوانا سری تکان داد و گفت: “متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می‌دهد بخشی از وجود او می‌فهمد که قادر به این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می‌آید. در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می‌دهد. کم‌کم انسان‌های اطرافت هم می‌فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از تو فاصله می‌گیرند. تو کم‌کم تنها می‌شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است و در کلک زدن مهارت دارد با تو می‌ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه‌ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی!اگر آن‌ها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می‌زنند، می‌دانستند که بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند و بخشی از وجود آن‌ها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می‌شود و همیشه همراهشان می‌آید، شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف حتی برای امتحان هم نمی‌رفتند…












    ویرایش توسط *عرفانی* : ۱۳۹۲/۱۱/۰۵ در ساعت ۱۹:۳۲


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    584
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 روز 13 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط منتظر منتقم فاطمه(س) نمایش پست


    هر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید.

    اصلا" مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه
    تازی کند. زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما و دشمنی
    او باعث شکست خودش می شود. در این حالت همیشه به خود بگویید
    ، قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز
    به او فکر نمی کنم و بر عکس من باعث می شوم تا به طور دائم در ذهن
    او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم، این جور مواقع سکوت نشانه
    قدرت است.
    سلام ودرود نکته خیلی زیباییه اینو باید قاب گرفت زد به دیوار
    هرگز کاری را که در زندگی واقعی انجام نمی‌دین، در اینترنت هم انجام ندین. گاهی به گــناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم
    فضـــای مجـــازی هم محضــــر خداست...
    در روز حســـاب تمام این سایتا، کلیک ها، یاهو مسنجرا، آی دیها
    چت روما به حرف میان و گواهی می دن به کارامـون.
    نکنه که شرمنده شـــیم

    امـــان از لحظه غفلت که خدا شاهد است و بس
    گـاهــــی روی مانیتور کامپیوتـــر بچسبانیم
    ورود شیطان ممـــنوع....


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    462
    تشکر:
    1
    حضور
    11 روز 21 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14



    بالا برو!




    شیوانا از راهی می‌گذشت. در کنار یک کارگاه نجاری بزرگ، جوانی را دید که غمگین و افسرده به دیوار کارگاه تکیه داده است و به افق نگاه می‌کند. شیوانا کنارش رفت و دلیل اندوهش را پرسید. جوان گفت: “این یک کارگاه بسیار بزرگ است و انواع وسایل چوبی در آن ساخته می‌شود. در این یک سالی که اینجا کار کرده‌ام پول خوبی به دست آورده‌ام و چیزهای زیادی آموخته‌ام. اما مشکل اینجاست که سرکارگر این‌جا آدمی است بسیار تندخو و بی‌ادب که از صبح تا شب با بداخلاقی با همه کارگران رفتار می‌کند. از یک طرف نمی‌توانم از دستمزد خوب این‌جا بگذرم و از سوی دیگر تحمل بداخلاقی‌ها و بهانه‌جویی‌های سرکارگر برایم مشکل است. نمی‌دانم چه کنم؟”
    شیوانا پرسید: “آیا کسانی دیگر در این کارگاه هستند که از شر تندخویی‌ها و بدخلقی‌های سرکارگر در امان‌اند؟”
    کارگر جوان گفت: “البته! در قسمت شمالی کارگاه قسمتی هست که با چوب‌های خیلی
    مرغوب وسایل گران‌قیمت برای مشتریان خاص می‌سازند. تنها کسانی می‌توانند در آن قسمت مشغول کار شوند که مهارت بالایی داشته باشند و سخت‌کوش و دقیق باشند.”
    شیوانا گفت: “بسیار خوب! تو دو راه‌حل بیشتر نداری یا باید همین‌جایی که هستی آن‌قدر تلاش کنی تا توانایی‌های برتر خود نسبت به سرکارگر فعلی را به مدیر این کارگاه ثابت کنی تا بتوانی جای او را بگیری و یا این‌که مهارت‌ها و توانمندی‌های خود را تا حد امکان و با دقت و حوصله آن‌قدر زیاد کنی تا بتوانی در بخش شمالی مشغول به کار شوی و دیگر صدای سرکارگر تندخو را نشنوی. یک راهش هم این است که با دانش و مهارتی که کسب کرده‌ای برای خودت در جایی دیگر کارگاه جدیدی دست و پا کنی. خلاصه این‌که اگر می‌خواهی صدای آدم‌های حقیر و پست تو را آزار ندهد باید آن‌قدر خود را
    بالا بکشی که دیگر صدای آنها را نشنوی. پس برخیز و به جای ناراحت بودن، برای صعود تصمیم بگیر و کاری انجام بده.”


    داستانهای معرفتی شیوانا

    ویرایش توسط *عرفانی* : ۱۳۹۲/۱۱/۰۵ در ساعت ۱۹:۳۳


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    462
    تشکر:
    1
    حضور
    11 روز 21 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14



    گل دعوای گوزن ها را تماشا نمیکند



    بهار بود و شیوانا در کنار چشمه‌ای نشسته بود و به گل‌ها و سبزه‌های بهاری نگاه می‌کرد و از طبیعت بهاری لذت می‌برد. در این هنگام جوانی غمگین و پریشان قدم‌زنان از راه رسید و کنار شیوانا نشست و در حالی که گلی کوچک را از کنار جوی آب می‌چید به شیوانا گفت: “خوش به حالتان که مثل من اینقدر غم و غصه ندارید؟”

    شیوانا در حالی که به گل چیده شده در دستان پسر جوان خیره مانده بود پرسید: “غم و اندوه تو به خاطر چیست که این گل باید تاوانش را پس بدهد؟”

    پسر گفت: “برای مهمانی از راه دور به منزل یکی از اقوام آمده‌ایم. اما هنوز چند ساعتی نگذشته که اختلافات قدیمی سر باز کرد و هر کسی دلیلی برای به جان هم پریدن و ناراحت ساختن بقیه پیدا کرد و من هم که خواستم وساطت کنم، فقط دشنام شنیدم. به همین خاطر از آنجا بیرون آمدم و شما را دیدم که چقدر آرام و آسوده کنار این جوی آب نشسته‌اید و از این همه غم و غصه فارغ هستید.”

    شیوانا گل مچاله شده را از دست جوان گرفت و با دست به دو تا گوزن نر اشاره کرد که در فاصله دور با همدیگر دعوا می‌کردند. سپس گفت :”عمر این گل خیلی کوتاه است و تو با چیدنش آن را کوتاه‌تر ساختی. این
    گل و همین‌طور همه گل‌هایی که در این دشت سبز شده‌اند فرصت ندارند که عمر کوتاه خود را به دعوای گوزن‌ها و شاخ‌بازی آنها هدر دهند. آنها بی‌اعتنا به همه گوزن‌هایی که دعوا می‌کنند از زندگی و عمر خود لذت می‌برند و حتی به سمت آنها نگاه هم نمی‌کنند چرا که همه گل‌ها خوب می‌دانند وقتی سهمیه عمر تعیین می‌کردند برای تماشای دعوای گوزن به آنها سهمیه اضافی داده نشده است.

    تو هم اگر می‌بینی به خاطر شرایط روزگار در بین جمعی قرار گرفته‌ای که به تقلید از گوزن‌ها می‌خواهند با شاخ در شاخ هم انداختن، نگاه و توجه و وقت و در واقع عمر دیگران را به سمت خود جلب کنند، بهتر است مانند این گل به زندگی نگاه کنی و اصلا به گوزن‌ها و شاخ بازی آنها توجهی نداشته باشی! اگر هم کسی دلیل این بی‌توجهی تو را پرسید به او بگو که برای تماشای دعوای گوزن‌ها سهمیه عمر اضافی به تو داده نشده است و سهمیه فعلی‌ات را هم برای تماشای گل‌ها نیاز داری!”

    ویرایش توسط *عرفانی* : ۱۳۹۲/۱۱/۰۵ در ساعت ۱۹:۳۴


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    462
    تشکر:
    1
    حضور
    11 روز 21 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14



    نشانه وجود خطا!


    یکی از شاگردان شیوانا صبح زود برای خرید به شهر رفت و غروب خسته و دست خالی نزد شیوانا آمد و گفت:«امروز همه مردم شهر و فروشنده‌ها با من دشمن بودند. می‌خواستم از میوه‌فروشی سیب بخرم، تا سراغ بهترین سبدش رفتم و خواستم میوه‌های درشت آن را بردارم با من پرخاش کرد. من هم به او گفتم که از یک مغازه دیگر میوه می‌خرم و او دوباره با من بدسخنی کرد. رفتم برنج بگیرم تا خواستم با فروشنده سر شوخی را باز کنم از دست من دلخور شد و گفت که به من برنج نمی‌دهد و دیگر به من محل نگذاشت. بقیه مغازه‌ها هم همین رفتار را با من داشتند. فکر کنم امروز همه آنها با من دشمن بودند!»

    شیوانا با لبخند گفت:« و تو گمان می‌کنی رفتار و حرف‌های خودت در این بین هیچ اشکالی نداشتند و این بقیه آدم‌ها هستند که خوب بودن و شوخ ‌بودن و بی‌قصد و نیت بودن تو را درک نمی‌کنند؟ درست است؟»

    شاگرد با حالتی مطمئن گفت:«معلوم است که چنین است. من در این بین کاملا بی‌تقصیرم و هر چه است مربوط به خود آنهاست.»
    شیوانا گفت:« وقتی کسی مطمئن است که کاملا بی‌عیب و نقص است و بر این اساس در مورد رفتارهای دیگران قضاوت می‌کند، بدانید که او دچار مشکل ندیدن حقیقت شده و هیچ راهی برای کمک به او وجود ندارد. امروز با چند نفر از دوستانت برای خرید به شهر رفتی. آیا مردم شهر با آنها هم چنین برخوردی داشتند!؟»

    شاگرد با خنده گفت:« معلوم است که نه! آنها فقط با من دشمن بودند! شاید چون از بقیه خوش چهره‌تر و ورزیده‌تر به نظر می‌رسیدم. شاید هم به‌خاطر اینکه از بقیه خوش‌صحبت‌تر و خوش‌بیان‌تر بودم. شاید هم به‌خاطر تمیزی لباسم بوده است. هرچه بود مردمان شهر طاقت خوبی‌های بیش از حد من را نداشتند و به همین خاطر با من غیر‌دوستانه برخورد کردند.»

    شیوانا با تبسم گفت: «متوجه دلیل دشمنی آنها با تو شدم.‌ نزد خودت بیش از حد بی‌تقصیر هستی و ذهن تو بیش از حد تعادل‌، دیگران را در اتفاقات زندگی مقصر می‌داند. به نظر می‌رسد دچار بیماری «خود بی‌گناه‌بینی مفرط» شده‌ای و به همین دلیل متوجه دلیل رفتارهای متقابل آدم‌های اطرافت نمی‌شوی. اگر این بیماری ذهنی خودت را درمان نکنی هرگز نمی‌توانی در زندگی با آدم‌های اطرافت ارتباط درست و موثر برقرار کنی. البته چون در ذهن‌ات خودت را بهترین و برترین می‌دانی عملا قادر به شناسایی مستقیم خطاهای خود نیستی. اما به‌عنوان شروع از این به بعد هر وقت گمان کردی در بروز اتفاقات ناگوار اطرافت، تو کاملا بی‌تقصیر هستی، کمی ‌متوقف شو و به این گمان و تصور بی‌تقصیری شک کن.

    کاملا بی‌تقصیر بودن در حوادث تلخ و جاری زندگی هرگز رخ نمی‌دهد چون ما هم به‌عنوان بخشی از اتفاق‌های زندگی‌ات در رخ دادن آنها نقش داریم! کاملا بی‌خطا و بی‌عیب و نقص بودن نشانه وجود خطاست. برای دیدن حقیقت بهتر است در کاملا بی‌خطا بودن خودت تردید کنی! این بهترین نقطه شروع است.»




  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    462
    تشکر:
    1
    حضور
    11 روز 21 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14



    لباس فرم


    قبیله‌ای از آدم‌های کولی با پوششی عجیب و غریب در قالب کاروان از دهکده شیوانا عبور کردند و چند هفته‌ای را در دشت‌های صاف کنار دهکده ساکن شدند. جوانان این قبیله لاقید و گستاخ بودند و لباس‌های خود را به شکلی خاص به تن می‌کردند. لباس‌هایی با رنگ‌های عجیب و غریب می‌پوشیدند و طنابی را چند بار گره می‌زدند و مانند گردن‌بند به گردن می‌آویختند و به شوخی طناب گردن هم را می‌گرفتند و در معابر دهکده راه می‌رفتند.

    روزی شیوانا یکی از شاگردانش را دید که به گردن خود چنین طنابی آویزان کرده و با افتخار جلوی بقیه شاگردان راه می‌رود و در عین حال خود را بی‌تفاوت نشان می‌دهد. جلوی جمع این شاگرد را صدا زد و گفت: «این طناب در گردن تو نشانه چیست؟»

    شاگرد با خنده گفت: «هیچی! همین‌طوری! مقداری از طناب رخت‌آویز لباس‌ها زیاد آمد و می‌خواستند دور بیاندازند، به این شکل درآوردم تا هدر نرود!»

    شیوانا گفت: «و حتما می‌دانی که جوانان بی ادب و لاقید قبیله کولی‌ها هم چنین طنابی به گردن دارند؟!»

    شاگرد طناب به گردن دوباره با خنده و با صدای بلند گفت: «چه ربطی دارد! من مثل بقیه لباس ساده مدرسه را پوشیده‌ام و یک طناب را همین شکلی به گردنم انداخته‌ام. چرا اصرار دارید مرا با این طناب به جوانان گستاخ آن قبیله ربط دهید!؟ از شما به عنوان یک استاد خردمند این حرف‌ها بعید است!»

    شیوانا با تبسم گفت: «هر گروهی که دور هم جمع می‌شوند، شبیه یک سپاهند. همان‌طوری که هر سپاهی یک شکل پرچم و لباس خاصی برای شناختن خود از بقیه دارد، هر گروه از انسان‌هایی که به خاطر وجوه مشترکی دور هم جمع می‌شوند، برای خود لباس‌ها و نمادها و علائمی ‌مخصوص دارند تا بتوانند به سرعت هم گروهی‌های خود را شناسایی کنند. تو باید تکلیف خودت را مشخص کنی. اگر جزو سپاه مدرسه هستی، چرا لباس سپاه قبیله کولی‌ها را به تن کرده ای!؟ چرا به جای طناب گره‌دار به این شکل خاص که ریسمان بردگی را تداعی می‌کند، یک سینی را از وسط سوراخ نکرده‌ و به گردن خود آویزان نکرده‌ای؟ تو می‌گویی این طناب را نباید به معنای خاصی گرفت اما تو می‌توانی به جای طناب کفش‌هایت را با نخ ببندی و از گردنت آویزان کنی و یا یک حلقه فلفل قرمز را به شکل تاج بالای سرت بگذاری! اگر جزو سپاه مدرسه هستی پس لباسی بپوش که وقتی بیرون راه می‌روی در شاگرد مدرسه بودن تو شک نشود. اگر هم جزو سپاهی دیگر هستی از این مدرسه بیرون برو و به سپاه خودت بپیوند. به تو هم پیشنهاد می‌کنم که با این لباس ساده نزد جوان‌های آن قبیله نرو! آنها هم از تو می‌پرسند اگر جزو ما هستی چرا لباس‌هایت رنگ و وارنگ و کولی وار نیست و تو آن موقع هم مثل الان جوابی برای این سوال نداری. فراموش نکن که هر سپاهی برای خودش لباس و علائم شناسایی خاص خود را دارد، و هر کدام از این لباس‌ها و علائم برای خود معنایی خاص دارد و پیامی‌مشخص را بیان می‌کند. پیامی‌که طناب گره خورده آویزان گردن نشان می‌دهد، پیامی ‌نیست که بقیه انتظار دارند ازشاگردان مدرسه شیوانا شنیده شود.»


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    462
    تشکر:
    1
    حضور
    11 روز 21 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    14



    جایگاه نخواستنی


    شیوانا همراه با دو خانواده غریبه از راهی می‌گذاشت. یکی از خانواده‌ها که پنج دختر مجرد و جوان داشت از وضع مالی خوبی برخوردار بود و صاحب کالسکه‌ای مستقل برای خود بود؛ کاملا مشخص بود که پدر و مادر این دخترها زحمت زیادی می‌کشیدند تا اسباب راحتی آن‌ها را فراهم کنند. خانواده دوم فقیرتر بود، گاری کوچکی داشت و به زحمت همراه کاروان می‌آمد.

    اما نکته جالب این بود که زنی که فقیرتر نشان می‌داد، دائم خودش را به بانوی ثروتمند می‌رساند و با طعنه می‌گفت: "‌من و همسرم معتقدیم که توانایی و شایستگی پدر و مادر در زود شوهردادن دخترهایشان آشکار می‌گردد. من و همسرم هفت دختر داشتیم که همه را زود شوهر دادیم و الان هم آسوده و راحت مشغول سفر هستیم!"

    بانوی ثروتمند نجیبانه هیچ نمی‌گفت. خنده تلخی می‌کرد و طعنه‌های آن زن را با سکوت بی‌جواب می‌گذاشت.
    این اتفاق چندین بار مقابل شیوانا و در هنگام استراحت خانواده‌ها رخ داد. شیوانا که سکوت بانوی نجیب و دختران مجردش را دید، از زنی که گاری کوچک داشت پرسید: "‌برایمان بگو شغل دامادهای تو چیست؟"

    زن که انتظار این سوال را نداشت و خودش را برای جواب آماده نکرده بود با لکنت زبان حقیقت را بر زبان آورد و گفت: "‌خوب داماد بزرگ‌ترم بیکار است و از جیب پدرش می‌خورد. زندگی‌شان خوب نیست؛ اما در آینده قرار است سهمی ‌از پدرش بگیرد و کاری برای خود دست‌وپا کند.

    داماد دوم من در یک دامداری کارگر بود که اخراج شد. فشار زندگی را نتوانست تحمل کند و مدتی به دنبال مصرف مواد دودزا و تخدیری رفت و تصمیم به ترک گرفت و با دختر من ازدواج کرد و قرار است دست از این کارش بردارد و زندگی‌اش را سروسامان دهد.
    داماد سوم من پیرمردی هفتادساله است که چون آخرین همسرش مرده بود، دختری جوان را برای جمع‌وجورکردن کارهایش می‌خواست و برای همین دختر سوم ما را به همسری گرفت؛ البته قبول دارم زندگی دخترم سخت می‌گذرد اما پیرمرد چند سال بیشتر دوام نمی‌آورد و بعد از آن زندگی دخترم روبه‌راه می‌شود.

    بقیه داماد‌هایم هم وضعی بهتر از بقیه ندارند اما قرار است به زودی وضعشان خوب شود و زندگی بچه‌هایمان را سروسامان دهند."
    شیوانا آهی کشید و رو به بانوی دیگر و همسرش کرد و گفت: "‌آیا شما حاضرید چنین دامادهایی داشته باشید؟"

    مرد خانواده دوم بلافاصله پاسخ داد: "‌از این قبیل خواستگاران برای دختران من زیادند؛ اما ما خواسته آن‌ها را برآورده نکردیم؛ ما برعکس به خواسته و نیاز حداقل فرزندانمان توجه داریم. باید کسانی هم‌شان و هم‌ردیف آن‌ها پیدا شوند که بتواند خوشبختشان کند که هنوز این افراد شایسته پیدا نشده‌اند. دامادهای این خانم به هیچ وجه برای ما خواستنی نیستند! از نظر ما زندگی دختران آن‌ها نسبت به وقتی خانه پدر بودند، بدتر شده است و ما چنین سرنوشتی را برای آن‌ها نمی‌پسندیم."

    شیوانا به زنی که زخم‌ِزبان می‌زد رو کرد و گفت: "‌خوب دقت کن! خواستنی‌های تو خواستنی‌های دیگران نیست؛ وقتی چنین تفاوت عجیبی بین دو خانواده وجود دارد پس دیگر طعنه و زخم‌ِزبان معنایی ندارد. خوب که در سکوت این بانو و فرزندانش دقت می‌کردی متوجه می‌شدی که زندگی رویایی تو حتی حداقل خواسته آن‌ها هم نیست! به همین خاطر ساکت می‌شدند و چیزی نمی‌گفتند. در واقعی چیزی برای گفتن وجود نداشت."

    زن بدزبان متحیر به بانوی دیگر خیره شد و خواست چیزی بگوید؛ اما متوجه شد که او و دخترانش سرشان را پایین انداخته‌اند و مانند قبل سکوت کرده‌اند. آن‌ها چیزی برای گفتن نداشتند‌‌؛ برای همین فقط ساکت بودند و گوش می‌کردند.


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,910
    صلوات
    61900
    تعداد دلنوشته
    38
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    25 روز 20 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    271




    داستانهای معرفتی شیوانا

    آنها می‌دانند!




    زنی با چند بچه قد و نیم قد نزد شیوانا آمد و به او گفت: "شوهرم دامدار است و درآمد خوبی دارد. اما به جای این‌که ثروتش را

    خرج تغذیه و رفاه همسر و کودکانش کند خرج لباس و اسب و تجملات خودش می‌کند و دایم سعی می‌کند با پول ریختن به پای

    دوست و آشنا به آنها ثابت کند که از لحاظ مالی وضعش عالی است و از بقیه جلوتر است."

    شیوانا با تعجب گفت: "این آدم‌هایی که شوهرت پولش را برای آنها خرج می‌کند از احوال و تنگدستی شما

    باخبرند؟"
    زن سرش را پایین انداخت و گفت: "آری آنها گاهی به در منزل می‌آیند و وضع من و بچه‌ها را از نزدیک

    می‌بینند. اما هیچ نمی‌گویند و می‌روند. انگار فقط همسرم را قبول دارند."
    شیوانا لبخندی زد و به زن گفت که به منزل

    برود.

    روز بعد شیوانا سراغ شوهر زن را گرفت. مردی را نشانش دادند با لباسی شیک و گران‌قیمت که در غذاخوری

    دهکده جشن گرفته است. شیوانا به آنجا رفت و کنار مرد نشست و آرام در گوش او گفت: "همه اهل دهکده

    می‌دانند!؟"
    مرد باتعجب گفت: "چه چیزی را؟"

    شیوانا دوباره آهسته گفت: "این‌که زن و بچه تو در منزل دچار فقر و تنگدستی هستند و این حرکات تو نمایشی و

    ظاهری است."

    مرد با عصبانیت گفت: "این غیرممکن است! هیچ‌کس نمی‌داند. من دارم پول خرج می‌کنم. این نشانه ثروتمندی و

    دست و دلبازی من است!"
    شیوانا با لبخند رو به حاضران کرد و گفت: "دوستان مردی را می‌شناسم که فقط به

    ریخت و لباس خودش می‌رسد و حاضر است پول و ثروتش را برای غریبه‌ها خرج کند اما از تامین نیاز

    ابتدایی خانواده‌اش سر باز می‌زند. به نظر شما باید با چنین مردی چگونه برخورد کرد؟"

    آدم‌های حاضر در میهمانی با پوزخند گفتند: "او آدم ساده‌لوحی است. باید پولش را گرفت و از او تا توانگر است

    استفاده کرد. نباید به او دل بست چون کسی که به خانواده خودش رحم کند مطمئنا با دوستانش هم مهربان

    نخواهد بود."
    شیوانا آهسته در گوش مرد گفت: "دیدی آنها خوب می‌دانند!"

    می‌گویند از آن روز به بعد مرد دامدار دست از رفیق‌بازی برداشت و خانواده‌اش را تامین کرد. چند ماه بعد گذر شیوانا

    به همان میهمان‌خانه‌ای افتاد که دوستان قدیمی مرد دامدار همیشه اطراق می‌کردند. از آنها سراغ مرد دامدار را

    گرفت. آن دوستان با پوزخند گفتند: "از آن روزی که فهمید ما می‌دانیم واقعیت چیست دیگر سراغمان نمی‌آید و

    سرش گرم خانواده‌اش شده است. حیف شد که او را از دست دادیم. اصلا نفهمیدیم به یکباره چه اتفاقی افتاد؟"

    شیوانا لبخندی زد و گفت: "هیچ اتفاقی! او فقط چشمانش باز شد و فهمید که چیزی برای مخفی کردن ندارد و همه می‌دانند

    حقیقت زندگی او چیست.تا قبل از آن گمان می‌کرد شما تصور دیگری از او دارید و به خاطر حفظ این تصور پول خرج می‌کرد. اما از

    لحظه‌ای که فهمید همه حقیقت را می‌دانند فهمید که تصوری که در ذهن دارد در ذهن دیگران نیست و بقیه چیزهایی که او سعی

    می‌کند مخفی کند را بسیار کامل می‌دانند. او شما را رها کرد چون فهمید همه چیز را می‌دانید. ارزش نقش بازی کردن‌هایش با

    این فهمیدن به یکباره فرو ریخت و او همانی شد که باید می
    بود
    .


    داستانهای معرفتی شیوانا

    ویرایش توسط خادم الزینب : ۱۳۹۲/۱۱/۱۵ در ساعت ۱۴:۴۸

    داستانهای معرفتی شیوانا


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود