جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: سخنان شهدا

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    29
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    سخنان شهدا





    سخنان شهدا
    شهید علی بسطامی
    تولد:۱۳۴۲ - منطقه ملکشاهی ایلام
    شهادت: ۱۳۴۲ - مهران
    برو اي نفس اماره تو را هم پا نباشم من نی ام آن مرغ، كاندر بند آب و دانه باشم من من آن صيدم كه دنبال بلا حيران همی گردم دلم گنج است و سرگردان پي پروانه باشم من برو اي نفس، مي خواهم كه در راه وصال اوبگردم بي كَس و سرگشته و بي خانه باشم من برو اي نفس، در راهش رضايت داده ام از جانشَوَم آواره همچون مرغكي بي لانه باشم من برو اي نفس، آسايش، نباشد شيوه ي عاشق چنان خواهم كه شيدا مثل يك پروانه باشم من برو اي نفس، پابند تعلق كي شود جانم نهادم سر به غربت، كز همه بيگانه باشم من به جان و دل خريدم محنت و رنج سفرها راخوشم در غربت از سوداي آن جانانه باشم من به سامان تا كه آرم حالت شوريدگانم ندارم باك اگر سرگشته همچون شانه باشم من

    ویرایش توسط سیده موسوی : ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ در ساعت ۱۳:۲۱


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۲
    نوشته
    29
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 2 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    سخنان شهدا





    سخنان شهدا

    خدایا خسته و وامانده‌ام، دیگر رمقی ندارم، صبر و حوصله‌ام پایان یافته، زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است؛ می‌خواهم از همه فرار کنم. می‌خواهم به کنج عزلت بگریزم.

    آه دلم گرفته.

    زیر بار فشار خرد شده‌‌ام.

    خدایا به سوی تو می‌آیم و از تو کمک می‌خواهم، جز تو دادرس و پناه‌گاهی ندارم. بگذار فقط تو بدانی، فقط تو از ضمیر من آگاه باشی. اشک دیدگان خود را به تو تسلیم می‌کنم.
    خدایا کمکم کن.ماه هاست که کمتر سوی تو آمده ام.بیشتر وقتم صرف دیگران شده.
    خدایا عفوم کن.از علم و دانش، کار و کوشش، دنیا و مافیها،معلم و مدرسه،زمین و آسمان،و البته دوستان؛ خسته و سیر شده‌ام.
    خدایا خوش دارم مدتی در گوشه خلوتی فقط با تو بگذرانم. فقط اشک بریزم، فقط ناله کنم و فشارها و عقده‌های درونی‌ام را فقط به تو بگویم.
    ای غم،ای دوست قدیمی من،سلام بر تو،بیا که دلم به خاطرت می تپد.
    ای خدای بزرگ! معنی زندگی را نمی‌فهمم. چیزهایی که برای دیگران لذت بخش است، مرا خسته می‌کند. اصلا دلم از همه چیز سیر شده است. حتی از خوشی و لذت متنفرم. چیزهایی که دیگران به دنبال آن می‌دوند، من از آن می‌گریزم.
    فقط یک فرشته آسمانی است که همیشه بر قلب و جان من سایه می‌افکند. هیچ‌گاه مرا خسته نمی‌کند. فقط یک دوست قدیمی است که از اول عمر با او آشنا شده‌ام و هنوز از مجالست با او لذت می‌برم. فقط یک شربت شیرین، یک نور و یک نغمه دلنواز وجود دارد که برای همیشه مفرح است و آن دوست قدیمی من غم است.

    منبع: کتاب "مرگ از من فرار می کند"



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 11 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    شهدا بدجوری فراموش شدند





    امروز همه به دنبال کسب نام هستند و گمنامی فقط برای شهدا به ارث رسیده است!!!
    امروز جانبازان موجی را از اجتماع دور نگه می دارند تا آسیبی به افکار عمومی نرسانند!!


    امروز کسی نمیداند،مهدی باکری در وصیت نامه خود از خدا خواسته بود جسدش برنگردد و تکه ای از زمین را اشغال نکند!!!


    امروزکسی نمیداند،شب عملیات خیبر حاج مهدی باکری،برادرش حمید باکری را جا گذاشت ورفت!!!


    امروز کسی نمی داند مهدی زین الدین، رتبه چهار کنکور سراسری را داشت!!!


    امروز کسی نمی داند تکه های پیکر شهیدی را درون گونی برای خانواده اش فرستاده بودند!!!


    امروز قرن ۲۱ است!!!


    شــهــدا شــرمــنــده ایــــم...




    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 11 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    سبکبالان خراميدند و رفتند




    سبکبالان خراميدند و رفتند
    مرا بيچاره ناميدند و رفتند
    سواران لحظه اي تمکين تکردند
    ترحم بر من مسکين نکردند
    سواران از سر نعشم گذشتند
    فغانها کردند و برنگشتند
    اسير و زخمي و بي دست و پا من
    رفيقان اين چه سودا بود با من؟
    رفيقان رسم همدردي کجا رفت؟
    جوانمردان جوانمردي کجا رفت؟
    مرا اين پشت مگذاريد بي پا
    گناهم چيست پايم بود در خواب
    اگر دير آمدم مجروح بودم
    اسير غبض و بسط روح بودم
    در باغ شهادت را نبنديد
    به ما بيچارگان زانسو نخنديد
    رفيقانم دعا کردند و رفتند
    مرا زخمي رها کردند و رفتند
    رها کردند در زندان بمانم
    دعا کردند سرگردان بمانم
    شهادت نردبان آسمان بود
    شهادت آسمان را نردبان بود
    چرا برداشتند اين نردبان را؟
    چرا بستند راه آسمان را؟
    مرا پايي به دست نردبان بود
    مرا دستي به بام آسمان بود
    شهيد تو بالا رفته اي من در زمينم
    برادر رو سياهم شرمگينم
    مرا اسب سپيدي بود روزي
    شهادت را اميدي بود روزي
    در اين اطراف گوش اي دل تو بودي
    نگهبان بي شبي غافل تو بودي
    بگو اسب سپيدم را که دزديد
    اميدم را اميدم را که دزديد
    مرا اسب چموشي بود روزي
    شهادت مي فروشي بود روزي
    شبي چون باد بر يالش خزيدم
    به سوي خانه ساقي دويدم
    چهل شب راه را بي وقفه راندم
    چهل تصوير تا کينامه خواندم
    ببين اي دل چقدر اين قصر زيباست
    گمانم خانه ساقي همينجاست
    دلم تا دست بر دامان در زد
    دو دستي سنگ شيون را به سر زد
    اميدم مشت نوميدي به در کوفت
    نگاهم قفل در ميخ غدر کوفت
    چه در وضعي چه در فصل اقاقي
    به روي عاشقان در بسته ساقي
    بر اين در واي من قفلي لجوج است
    بجوش اي اشک هنگام خروج است
    در ميخانه را گيرم که بستند
    کليدش را چرا يا رب شکستند؟
    من آخر طاقت ماندن ندارم
    خدايا تاب جان کندن ندارم
    دلم تا چند يا رب خسته باشد؟
    در لطف تو تا کي بسته باشد؟
    بيا باز امشب اي دل در بکوبيم
    بيا اين بار محکمتر بکوبيم
    مکوب اي دل به تلخي دست بر دست
    در اين قصر بلور آخر کسي هست
    بکوب اي دل که اين جا قصر نور است
    بکوب اي دل مرا شرم حضور است
    بکوب اي دل که غفار است يارم
    من از کوبيدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم
    بکوب اي دل که جاي شکو ضن نيست
    مرا هرچند روي در زدن نيست
    کريمان گر چه ستار العيوبند
    گداياني که محبوبند خوبند
    بکوب اي دل مشو نوميد از اين در
    بکوب اي دل هزاران بار ديگر
    دلا پيشآي تا داغت بگويم
    بگو شب غصه اي شيرين بگويم
    برون آيي اگر از حفرهء ناز
    برويت ميگشايم سفرهء راز
    نميدانم که بگويم يا نگويم
    دلا بگذار تا حالا نگويم
    ببخش اي خوب امشب نا توانم
    خطا در رفته از دست زبانم
    لطيفا رحمتا بر من ضعيفم
    قويتر از من است امشب حريفم
    شبي ترک محبت گفته بودم
    ميان دره شب خفته بودم
    نيم از ناله شيرين تهي بود
    سرم بر خاک طاقت سر نمي سوخت
    زبانم حرف با حرفي نميزد
    سکوتم ظرف بر ظرفي نميزد
    نگاهم خار در جايي نمي کوفت
    به چشمم اشک غم پايي نمي کوفت
    دلم در سينه قفلي بود محکم
    کليدش بود در درياچه غم
    اميدم گرد اميدي نميگشت
    شبم دنبال خورشيدي نميگشت
    حبيبم قاصدي از پي فرستاد
    پيامي با بلوري مي فرستاد
    که ميدانم تو را شرم حضور است
    مشو نوميد اينجا قصر نور است
    الا اي عاشق اندوهگينم
    نميخواهم تو را غمگين ببينم
    اگر آه تو از جنس نياز است
    در باغ شهادت باز باز است
    نميدانم که در سر اين چه سوداست
    همين اندازه ميدانم که زيباست
    خداوندا چه در ظرف اين چه در دست
    که فولاد دلم را آب کردست
    مرا اي دوست شرم بندگي کشت
    چه لطف است اين مرا شرمندگي کشت


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 11 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    مادرشهید




    سخنان شهدا


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 11 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    جوان بود اما




    سخنان شهدا

    عملیات شروع شده بود و زیر آتش سنگین دشمن قرار گرفته بودیم.
    همین طور همراه با رزمنده های دیگه تیراندازی می کردم.
    که یک دفعه به یک میدان بزرگ مین برخورد کردیم...به دو رو ور نگاه کردیم هیچ راهی نبودیم وتمام منطقه مین گذاری شده بود...
    مثل اینکه دشمن از عملیات با خبر شده بود و تمام منطقه رو مین گذاری کرده بود.
    آتش دشمن هر لحظه سنگین تر می شد و همین طور بچه ها یکی یکی شهید می شدن.
    توی بد مخمصه ای گیر افتاده بودیم نه می تونستیم جلو بریم نه برگردیم عقب...
    که یک دفعه فرمانده گفت:راهی نداریم به جز اینکه مین ها رو خنثی کنیم..اما توی این لحظه با این وقت کم و آتیش شدید دشمن که نمی شد.
    یک دفعه یک جوان چهارده ساله که هنوز محاسن صورتش خوب در نیامده بود..گفت: من داوطلب میشم که از وسط میدان مین عبور کنم تا با انفجاریک مین دیگر مین ها منفجر شود و راه برای شما باز شود...
    فرمانده یک لحظه به صورت و سر تا پای این جوان نگاه کرد و گفت تو برای این کار خیلی جوانی و جرات این کار را نداری....
    اما جوان چنان به فرمانده التماس می کرد تا اینکه توانست فرمانده رو راضی کنه..
    او حاضر شد و آرام آرام به طرف میدان مین رفت...که یک دفعه ایستاد و دوباره برگشت به سمت ما..
    فرمانده به جوان گفت:جوان من که به تو گفتم جرات این کار رو نداری عیبی نداره خودم میرم...
    اما جوان تصمیم خودشو گرفته بود و گفت:نه فرمانده اومدم پوتین هامو در بیارم آخه اینا بیت الماله و سالم,, حیفه تیکه تیکه بشه..
    با گفتن این حرف جوان چنان خجالت کشیدم که نمی تونستم سرمو جلوش بالا بیارم...
    او پوتین ها رو در آورد,,برگه وصیتش رو به یکه از همرزمانش داد و به سوی میدان مین رفت و...........!!
    با انفجار میدان مین راه باز شد و ما به راه افتادیم...همین طور که از وسط میدان مین عبور می کردیم چشمم به بدن تکه تکه شده جوان افتاد و به یاد صحنه اعزام به عملیات افتادم که وقتی چشمم به این جوان افتاد با خودم گفتم این که حتی نمیتونه اسلحه رو بلند کنه چه برسه به تیراندازی کردن...
    اما با این کارش به ما درسها داد...اون به معنی واقعی مرد بود و شجاع و عاشق شهادت..
    جوان شهید رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...
    منبع/وبلاگ درانتظارخورشید


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    9,745
    صلوات
    20662
    تعداد دلنوشته
    31
    مورد تشکر
    541 پست
    حضور
    174 روز 9 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    96



    سخنان شهدا



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    10,257
    صلوات
    76100
    تعداد دلنوشته
    44
    مورد تشکر
    709 پست
    حضور
    155 روز 12 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    611



    سخنان شهدا
    سخنان شهدا
    عشـــــــــق یعنی لحظه ای دریاشدن
    عشق یعنی باخداتنهاشدن
    عشــــــــــق یعنی حسرت پروانه ها
    عشق یعنی گریه آلاله هـــــــا
    عشــــــــــق یعنی خاک هنگام سجود
    عشق یعنی شکردربودونبود
    عشــــــــق یعنی تشنه لب سقاشدن
    عشق یعنی غرق این معناشدن

    ختم قرآن گروهی هر ماه برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام عصر(عج)

    دسترسی آسان به احادیث تصویری چهارده معصوم علیه السلام



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود