صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ! گزیده اشعار ملک الشعرای بهار !

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب ! گزیده اشعار ملک الشعرای بهار !




    گزیده اشعار ملک الشعرای بهار


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب مرغ سحر ( بند اول)




    مرغ سحر ناله سر كن
    داغ مراتازه تر كن
    ز آه شرربار ، اين قفس را
    برشكن و زير و زبر كن
    بلبل پربسته زكنج قفس درآ
    نغمة آزادي نوع بشر سرا
    و ز نفسي عرصة اين خاك توده را
    پُر شرر كن
    ظلم ظا لم ، جور صياد
    آشيانم داده بر باد
    اي خدا ، ايفلك ، اي طبيعت
    شام تاريك ما را سحر كن
    نوبهار است ، گل ببار است
    ابرچشمم ،ژاله بار است
    اين قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است
    شعله فكن در قفس ايآه آتشين
    دست طبيعت گل عمر مرا مچين
    جانب عاشق نگه ، اي تازه گل ، ازين
    بيشتر كن


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب من نگويم




    من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
    قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
    فصل گل مي گذرد همنفسان بهر خدا
    بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
    ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان
    چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
    هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس
    برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد
    آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باك
    فكر ويران شدنِ خانة صياد كنيد
    شمع اگر كشته شد از باد مداريد عچب
    ياد پروانة هستي شده بر باد كنيد
    بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين
    خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد
    جور و بيداد كند ، عمرِ جوانان كوتاه
    اي بزرگانِ وطن ، بهر خدا داد كنيد
    گر شد از جور شما خانة موري ويران
    خانة خويش محال است كه آباد كنيد
    كنج ويرانة زندان شد اگر سهم بهار
    شكرِ ازادي و آن گنج خدا داد كنيد


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب رنج و گنج




    برو كار مي كن مگو چيست كار
    كه سرماية جاوداني است كار
    نگر تا كه دهقان دانا چه گفت
    به فرزندگان ،چون همي خواست خفت
    كه ميراث خود را بداريد دوست
    كه گنجي ز پيشينيان اندراوست
    من آن را ندانستم اندر كجاست
    پژوهيدن و يافتن با شماست
    چو شد مِهرمَه ، كِشتگه بر كَنيد
    همه جاي آن زير و بالا كُنيد
    نمانيد ناكنده جاييزباغ
    بگيريد از آن گنج هر جا سراغ
    پدر مرد و پوران به اميد گنج
    بهكاويدن دشت بردند رنج
    به گاو آهن و بيل كندند زود
    هم اينجا ، هم آنجا و هرجا كه بود
    قضا را در آن سال از آن خوب شخم
    ز هر تخم برخاست هفتاد تخم
    نشد گنج پيدا ولي رنجشان
    چنان چون پدر گفت شدگنجشان



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب نيك بنگر




    نيك بنگر بدان بَناي بلند
    چون كه معمار طرح آن افكند
    آن يكي آجرش تمام كند
    دگري نيز خشت خام كند
    آن يكي آهكش كند غربال
    وان دگر خاكش آورد به جوال
    آن يكي پي فكند وجِرز كشيد
    وان دگر طاق بست و گچ ماليد
    چونكه هر كس به كار خود پرداخت
    گشت پيدا عمارتي نو ساخت
    زين قبيل است علمهاي جهان
    خُبرگي بايد ازكِهان و مِهان
    آنكه هم درزي است و هم قناد
    باز آرد به هر دو كار فساد
    جامة خلق از اوست شهد اندود
    پشمكش نيز هست پشم آلود
    كار دانا يكي بودپيوست
    بُرد نتوان دو هنوانه به دست


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب يا که به راه آرم اين صيد دل رميده را




    يا که به راه آرم اين صيد دل رميده را
    يا به رهت سپارم اين جان به لب رسيده را

    يا ز لبت کنم طلب قيمت خون خويشتن
    يا به تو واگذارم اين جسم به خون تپيده را

    کودک اشک من شود خاکنشين ز ناز تو
    خاکنشين چرا کني کودک نازديده را؟

    چهره به زر کشيده ام، بهر تو زر خريده ام
    خواجه! به هيچ کس مده بنده ي زر خريده را

    گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کني
    کي ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکيده را؟

    گر دو جهان هوس بود، بي تو چه دسترس بود؟
    باغ ارم قفس بود، طاير پر بريده را

    جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم
    ترک کمين گشاده و شوخ کمان کشيده را

    خيز، بهار خون جگر! جانب بوستان گذر
    تا ز هزار بشنوي قصه ي ناشنيده را
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۵/۳۱ در ساعت ۰۸:۰۸

  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    شمعيم و دلي مشعله افروز و دگر هيچ
    شب تا به سحر گريه ي جانسوز و دگر هيچ

    افسانه بود معني ديدار، که دادند
    در پرده يکي وعده ي مرموز و دگر هيچ

    خواهي که شوي باخبر از کشف و کرامات
    مردانگي و عشق بياموز و دگر هيچ

    زين قوم چه خواهي؟ که بهين پيشه ورانش
    گهواره تراشاند و کفن دوز و دگر هيچ


    زين مدرسه هرگز مطلب علم که اينجاست
    لوحي سيه و چند بدآموز و دگر هيچ

    خواهد بدل عمر، بهار از همه گيتي
    ديدار رخ يار دلافروز و دگر هيچ




  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    رخ تو دخلي به مه ندارد
    که مه دو زلف سيه ندارد

    به هيچ وجهت قمر نخوانم
    که هيچ وجه شبه ندارد

    بيا و بنشين به کنج چشمم
    که کس در اين گوشه ره ندارد

    نکو ستاند دل از حريفان
    ولي چه حاصل؟ نگه ندارد

    يا به ملک دل ار تواني
    که ملک دل پادشه ندارد

    عداوتي نيست، قضاوتي نيست
    عسس نخواهد، سپه ندارد

    يکي بگويد به آن ستمگر :
    « بهار مسکين گنه ندارد؟»


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب آخر از جور تو عالم را خبر خواهيم کرد




    آخر از جور تو عالم را خبر خواهيم کرد
    خلق را از طرهات آشفته تر خواهيم کرد

    اول از عشق جهانسوزت مدد خواهيم خواست
    پس جهاني را ز شوقت پر شرر خواهيم کرد

    جان اگر بايد، به کويت نقد جان خواهيم يافت
    سر اگر بايد، به راهت ترک سر خواهيم کرد

    هرکسي کام دلي آورده در کويت به دست
    ما هم آخر در غمت خاکي به سر خواهيم کرد

    تا که ننشيند به دامانت غبار از خاک ما
    روي گيتي را ز آب ديده تر خواهيم کرد

    يا ز آه نيمشب، يا از دعا، يا از نگاه
    هرچه باشد در دل سختت اثر خواهيم کرد

    لابهها خواهيم کردن تا به ما رحم آوري
    ور به بيرحمي زدي، فکر دگر خواهيم کرد

    چون بهار از جان شيرين دست برخواهيم داشت
    پس سر کوي تو را پرشور و شر خواهيم کرد
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۶/۰۵ در ساعت ۱۰:۳۹

  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب رباعی




    افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
    فریاد که فریاد رسی پیدا نیست
    بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
    پیداست که در خانه کسی پیدا نیست

صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود