جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: در جستجوی عرفان

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    3
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 14 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    در جستجوی عرفان




    بنام خدا
    مقدمــــه :

    با سلام به دوستان و طالبان طریق عرفان ؛ منظور از نگارش این چند خط آن است که « تجربه شخصی » خود را از جستجوی عرفان ؛ در طول سالیان متمادی با شما عزیزان در میان بگذارم . تأکید من روی عبارت « تجربه شخصی » اول به این جهت است که خدایی ناکرده نگارش این خطوط به معنای ادعای عرفان نیست چرا که حتی یک کتاب هم در این زمینه نخوانده ام و هرگز استاد و مرادی در این راه نداشته ام و دوم اینکه بقول عرفا ؛ عرفان گفتنی نیست ؛ رفتنی است ؛ یعنی عرفان اصولآ یک تجربهء شخصی است و با گفتن و شنیدن قابل انتقال نیست در واقع هرنوع تجربهء حسی همین است آیا شما با خواندن کتاب کوهنوردی ؛ میتوانید کوهنورد شوید ؟ مسلمآ خیر چون کوهنوردی یک تجربه حس کردنی است و کتاب ؛ صرفآ تئوری و راهبرد اصلی را نشان میدهد و یادگیری آن درگرو تمرین عملی آن هم بصورت بلند مدت است اگر شما تصمیم بگیرید از قلهء اورست صعود کنید اگر چه این کار برای شما غیرممکن نیست ولی مستلزم آن است که تمام فعالیتهای فکری و جسمی شما در جهت این هدف متمرکز شود و کاری نیست که بقول معروف با احساسات و جوگیر شدن به جایی برسد . نیل به عرفان نیازمند برنامه ریزی بلند مدت است چرا که عرفان در حقیقت یک روش زندگی است که بر پایهء خود شناسی بنا شده ؛ یک نقشهء راه و استراتژی بلند مدت است . بنابر این خوشبختانه یا متاءسفانه باید منتظر خواندن مطالبی باشید که احتمالآ کمتر خوانده یا شنیده اید ولی از آنجا که شاید در این گیرودار تهاجم فرهنگی و عرفانهای تقلبی و شیطانی به کار شما جوانان عزیز بیاید گفتن آن را بهتر از نگفتن دیدم ... وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانىِ یَفْقَهُواْ قَوْلىِ...



    قسمت اول : از دیروز تا امروز

    اینجانب محمد د.ع متولد 1340 ( 12 بهمن ) دیپلم ریاضی و کارمند هستم تا انجا که به خاطر دارم از همان سالهای دبستان این سوال همواره ذهنم را مشغول میکرد که : «هدف زندگی چیست؟» همیشه این هوس در وجودم بود که این سوال را از والدین یا معلمین بپرسم که آیا همهء هدف زندگی اینست که مثلآ من روزی دکتر یا مهندس باشم؟ اگر قرار است تمام تلاشهای انسان در زندگی با حادثه ای بنام مرگ پایان یابد اصلآ چرا باید تلاش کرد و اصلآ چرا باید زنده بود؟ ولی هیچ اثری از هدفمندی در زندگی دیگران دیده نمی شد تا من جرات و انگیزه ای برای این سوال داشته باشم و من با این فکر که تو فعلآ بچه ای و حتمآ وقتی بزرگتر شدی جواب این سوال را پیدا میکنی خودم را به صبر تشویق میکردم . در سالهای 55 و 56 با کتابهای دکتر شریعتی آشنا شدم ولی محتوای آنها بیشتر سیاسی ؛ مبارزاتی و حماسی بود و به این سوال که اصولآ چرا باید اهل مبارزه و حماسه بود پاسخی نمیگفت و از طرف دیگر کتابهای صادق هدایت بود که بی هدفی و پوچگرایی را تبلیغ میکرد و اگر چه بعضی از آنها را میخواندم ولی اصلآ علاقه ای به این طرز فکر نداشتم چرا که با توجه به شناختی که از خود داشتم و اهمیتی که برای «هدف زندگی» قائل بودم میدانستم که نمی توانم با این اعتقاد زندگی کنم و مطمئن بودم که با پذیرفتن این طرز فکر تنها پایانی که برایم باقی میماند همان پایانی بود که خود هدایت به آن گرفتار شد و البته در یک طرف هم دینی بود که صرفآ از طریق شناسنامه به من رسیده بود ؛ مسلمان بودم چون پدر و مادرم چنین بودند و من به این فکر می کردم که اگر مثلآ در کشور تبت به دنیا آمده بودم حالا یک بودایی و بت پرست بودم و اگر در کرهء شمالی بدنیا آمده بودم حالا یک کمونیست بودم پس براستی حقیقت چیست و کجاست؟؟؟!!!
    سال 57 من 17 ساله بودم که انقلاب شد و با نام و راه امام (ره) آشنا شدم و سراپا شور و هیجان بودم که بالاخره در این دنیای بزرگ با میلیاردها نفر جمعیت یک نفر پیدا شد که بتوان هدفداری زندگی را در تک تک اعمال و رفتار او دید . شاید برای همه ؛ امام (ره) بخاطر سرنگون کردن شاه ؛ عزیز بود ولی بنظر من جنبهء انقلابی را افرادی مثل گاندی و چگوارا هم داشتند ولی آیا آنها هرگز میتوانستند هدفی ورای مادیات برای زندگی تعریف کنند ؟ البته که نه . بنابر این با همه وجود احساس میکردم که امام (ره) همان ابرمردیست که همیشه آرزوی یافتنش را داشتم اگر چه باز هم مشکل اصلی که هر طالب عرفانی با آن دست به گریبان است در جای خود باقی بود و آن عبارت بود از : « عدم دسترسی » ؛ من کجا و ملاقات با امام کجا چه رسد به گفتگویی تا این حد خصوصی در باب « هدف زندگی » و چگونگی « نیل به عرفان » . از طرف دیگر به این فکر می کردم که خداوند فرموده من انسان را خلقت کردم برای آنکه مرا بشناسد و بسوی من حرکت کند پس منطقی این بود که خداوند راهی فکری و فطری در نهاد هر انسانی برای رسیدن به رشد و کمال و خلاصه برای رسیدن به عرفان قرار دهد نه آنکه انسان را برای رسیدن به عرفان ملزم به داشتن استاد و مراد کند چرا که او خود بهتر از هر کس میداند که داشتن استاد و مراد بخصوص در زندگی شهری امروزی چیزیست در حد محال و فقط شاید برای عده انگشت شماری حاصل شود. بقول ملاصدرا خداوند بی نهایت است اما بقدر فهم تو کوچک می شود ...یتیمان را پدر می شود ....پیران را عصا می شود... پس می توان اضافه کرد طالبان عرفان را مراد می شود . به فرمایش آقای بهجت اگر کسی خالصانه در جستجوی خدا باشد خداوند در و دیوار را مامور تعلیمش قرار می دهد لذا از آنجا که « هدف زندگی » ؛ « تنها هدف من در زندگی » بود با توکل به خداوند با او عهد بستم که هر چه از عمرم باقی مانده باشد چه یک روز؛ چه یک قرن آنرا صرف پیدا کردن پاسخ این سوال کنم .
    در سال 65 به این نتیجه رسیدم که اگر قرار است خداوند « هدف زندگی» انسان باشد مسلمآ این خدا نمی تواند خدای عامیانه باشد چرا که خدای عامیانه سه نقطه ضعف اساسی دارد:

    اولآ : با علوم جدید ؛ اصولآ نیاز به خدایی که « مثل یک پادشاه در آسمان نشسته » به راحتی زیر سوال میرود و بر فرض قبول ؛ این خدا فقط برای بعد از مرگ و نجات از جهنم و رسیدن به بهشت کارایی دارد و هرگز استفاده کاربردی در زندگی روزمره نخواهد داشت و در بوتهء آزمایشاتی مثل انکار مخالفان که این خدا کیست؟ کجاست؟ کی اونو دیده؟ جوابی نخواهد داشت .


    دومآ : در مقابل انواع فشارهای درونی و نفسانی کوچکترین مقاومتی ندارد و همه چیز را به اراده و مقاومت ما در مقابل این وسوسه ها واگذار میکند که البته اگر تعارف نکنیم نتیجه این کشمکش تقریبآ همیشه شکست این خدا و پیروزی نفس است .


    سومآ : توانایی کنار زدن هیاهوی زندگی روزمره و قرارگرفتن در مقام هدف زندگی را ندارد چرا که برای قرارگرفتن در چنین جایگاهی باید بتواند یک هدف بزرگ برای انسان ترسیم کرده و برای نیل به آن یک حرکت دائمی تولید کند . با نگاه به مردمانی که تقریبآ تمام عمر خود را به عبادت خدای عامیانه گذرانده اند فکر میکردم که اگر چه اینها بخاطر توجه به خداوند زندگی آرام و سالمی دارند ولی رشد و کمال خاصی نداشته اند در هشتاد سالگی همانند که در هفتاد بوده اند و در هفتاد همانی که در شصت بوده اند . روش آنها مثل این بود که ساقه و شاخه و برگهای جداشدهء یک درخت را به باغچهء خانه آورده و بهم بچسبانیم و بعد از این درخت توقع میوه دادن داشته باشیم درحالیکه خدای علمی و عرفانی همچون بذری است که باید کاشته و از آن نگهداری کنیم تا به مرور زمان به نهال و سپس به درخت تبدیل شده و نهایتآ میوه دهد .

    یک خدای علمی و عالم پسند باید فاقد این سه نقطه ضعف باشد یعنی:

    اولآ: باید خدایی که همه چیز مخلوق اوست ؛ خود از همه مخلوقاتش آشکارتر باشد . مثل آنست که بگوییم همه چیز را خورشید روشن میکند ولی خود خورشید قابل مشاهده نیست و این به عقل جور در نمی آید منطقی این بود که خالق ؛ به اصطلاح« اظهر من الشمس » باشد و اصولآ بگو مگویی برای اثبات وجودش لازم نباشد .

    دومآ: این خدا باید قدرتمند باشد به این معنی که بتواند حریف فشارهای درونی و نفسانی باشد نه اینکه من سالها تلاش کنم تا مثلآ یکی از صدها رذیله اخلاقی را ( آن هم شاید ) ؛ در خودم اصلاح کنم که با این حساب حتی عمر نوح هم کافی نخواهد بود .


    سومآ: خدایی را میخواستم که در هیاهوی زندگی روزمره جاذبهء لازم برای قرار گرفتن در مقام « هدف زندگی » را داشته باشد نه اینکه هر موضوع کوچکی یاد او را به حاشیه رانده و حتی در نماز هم نتواند مرا بخود مشغول کند. با خود میگفتم چرا همه بحثها در مورد خدا به رعایت حلال و حرام ختم میشود؟ اگر من در موقعیتی مثل رابینسون کروزوئه و در یک جزیره تک و تنها باشم رعایت تقوا بمعنی روزمره که غیبت و تهمت و رشوه و...را منع میکند وجود نخواهد داشت در این شرایط من و این خدای بالای سر دیگر کاری بکارهم نداریم؟ در این شرایط آیا چنین خدایی میتواند همچنان هدف باشد؟ در حقیقت روش من برای نزدیک شدن به خداوند بر عکس روش معمول بود مردم هرجا که کوتاهی میکردند مثلآ در مورد نماز بدون اینکه زحمت ریشه یابی را بخود بدهند فورآ خود را مقصر دانسته و موضوع را فیصله می دادند ولی من صادقانه در جستجوی خدا بودم بنابراین وقتی کوتاهی میکردم نمی توانستم همه تقصیر را به گردن بگیرم و بیشتر مشکل را در همان خدای عامیانه میدیدم که جاذبه لازم را برای حرکت دادن من نداشت.
    خلاصه خدایی را می خواستم آنچنان آشکار که با آوردن نامش مخالف و معاند اصولآ حرفی برای گفتن نداشته باشد و قدرتمند تا حریف فشارهای درونی و نفسانی باشد و حرکت آفرین تا بتواند موجب رشد و درنتیجه هدف زندگی باشد. بدنبال خدایی بودم که پاسخگوی تمام نیازها باشد پاسخگوی اینکه از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میروم آخر؟ پس بحث را باتوجه به این سه ویژگی در قسمتهای ذیل دنبال می کنیم .



    قسمت دوم: خدای عامیانه خدای عالمانه

    در همین سال 65 و در محاصرهء این سوالات به این فکر میکردم که اگر کسی بتواند به این پرسشها پاسخ دهد مسلمآ باید انسان دانشمندی باشد که شهامت طرح چنین سوالاتی را داشته باشد لذا مشغول مطالعه کتابهای استاد مطهری شدم چون مطمئن بودم که خدای استاد مطهری یا علامه طباطبایی نمیتواند خدایی عامیانه باشد چرا که اینان عوام نبودند و هر خدایی را به خدایی قبول نمی کردند . در این میان به کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم استاد مطهری رسیدم که در قسمتی از آن به شرح آرا و اندیشه های ملاصدرا پرداخته بود و اینکه ایشان نیز همچون فلاسفه بزرگ دیگر در پی استدلالی ساده ومحکم و غیر قابل انکار برای اثبات وجود خداوند بوده که فلاسفه از آن به عنوان «برهان صدیقین» تعبیر کرده و هر یک در این باب تلاشی داشته اند . به خودم گفتم ؛ بله ؛ خودشه ؛ همونی که من دنبالشم و توضیح می داد که حکیم ملاصدرا از طریق اثبات« تئوری اصالت وجود» به اثبات« اصل وحدت وجود» پرداخته البته در آن زمان تنها چیزی که از آن مبحث دستگیرم شد این بود که بر خلاف تصور عوام ؛ خداوند نه یک « شخص» بلکه یک « مفهوم» است ؛ همان مفهومی که ما از آن به « وجود» تعبیر می کنیم اگرچه خوشحال بودم که بالاخره دانشمندی پیدا کردم که از خدا تعریفی منطقی تر از « یک پادشاه به تخت نشسته » ارائه دهد ولی باز هم به خاطر همان تصور عامیانه و خدای تجسم یافته فکر میکردم که خدا همان « مفهوم وجود» است که در آسمانهاست و از آنجا به موجودات افاضه وجود میکند مثل منبع برق که چراغها را روشن می کند ولی این تصور ؛ باز همان مشکلات خدای قبلی را داشت و متاسفانه حتی امروز هم که این موضوع را در اینترنت جستجو می کنم مثال درست ودقیقی در این باره پیدا نمی کنم بیشتر همین مثال منبع برق یا مثال تصویر در آینه بکار برده می شود که گویا و دقیق نیست .
    چند سالی در گیرودار این مشکل بودم تا اینکه به لطف خداوند روزی در تابستان 69 ناگهان فکری مثل صاعقه درخشید و این تئوری برایم روشن شد. منظور نهایی ملاصدرا این بود که « خداوند همان مفهوم وجود است و همه موجودات اشکال مختلفی از مفهوم وجود هستند ؛ درواقع جلوه ها و اشکال مختلفی از خداوند هستند » بنظر من ساده ترین و گویاترین مثال خمیر بازی بچه هاست که اگر چه اشیا و موجودات گوناگونی با آن ساخته می شود که متفاوتند ولی در واقع ماهیت همهء آنها یکی است که همان خمیر بازی است مثال دیگر آن است که : برف ؛ یخ ؛ باران ؛ تگرگ ؛ رودخانه ؛ دریا به ظاهر مفاهیم مختلفی هستند ولی در واقع همه آنها جلوه های گوناگون یک مفهوم واحد بنام « آب » هستند به همین ترتیب تمام موجودات عوالم هستی اشکال گوناگونی از « مفهوم وجود » هستند ؛ « اشکال گوناگونی از خداوند » هستند .
    در اینجا اهل کلام اعتراض می کنند که چنین نگرشی توهین به مقام الهی است اینکه ما به اشیا یا حیوانات یا خاک روی زمین به چشم جلوه ها و اشکالی از خداوند نگاه کنیم این جسارت به خداست با این حساب باید گفت بت پرستان کار درستی می کنند چرا که ازنظر عرفا آن بت سنگی واقعآ جلوه ای از خداست در حالیکه نظر شخصی من این است که نگرش عارف با آن بت پرست بکلی متفاوت است ؛ بت پرست مدعی است که « خدا این مجسمه است» درحالیکه عارف مدعی است که «این مجسمه جلوه ای از خداست ؛ شکلی از مفهوم وجود است » اعتقاد بت پرست مثل این است که لیوانی را از آب دریا پر کنید و بعد بگویید « این دریاست » بدیهی است که این ادعا هم غلط است و هم توهین به عظمت دریاست ولی اعتقاد عارف مثل آنست که لیوانی را از آب دریا پر کنید و بگویید «این آب دریاست» ؛ « جلوه ای از دریاست» این ادعا درست و منطقی است و« توهینی به مقام عظمت دریا نیست » ایراد دیگر اهل کلام آن است که اگر فرض کنیم یک شیء مثلآ یک تکه سنگ از موجودیت محروم شود یعنی بکلی نیست شود در این صورت آیا قطعه ای از خدا گم شده؟ آیا تکه ای از مفهوم وجود نیست شده و نقصی در خداوند ایجاد شده؟ ولی به نظر من این ایراد هم مثل ایراد قبلی ناشی از عدم تحلیل و هضم مطلب است و پاسخ ساده است ؛ آن موجود که حالا نیست شده از ابتدا هم نیست بوده و با ارادهء مفهوم وجود (خداوند) موجود شده پس حالا که نیست شده در حقیقت نابود نشده بلکه به اصل خود رجعت کرده . خداوند خود تاکید فرموده : ... انا لله و انا الیه راجعون ... هر موجودی نهایتآ به اصل خودش که همان خداست برخواهد گشت. در مثال « لیوان و آب دریا» میتوان گفت؛ نیست شدن یک موجود؛ مثل برگرداندن آن لیوان آب به دریاست. آن آب درواقع نیست نشده بلکه به اصل خود که دریا بوده بازگشته.
    خلاصه طبق نظریهء اصالت وجود: تمام موجودات این عالم و عوالم دیگر همگی جلوه های گوناگونی از مفهوم وجود هستند و مفهوم وجود خود بی نیاز از اثبات است . در واقع وجود خداوند اصولآ نیازی به اثبات ندارد چرا که هر چه هست خود شکلی از خداست ؛ شکلی از مفهوم وجود است . در اینجا ناگهان به اطراف خودم نگاه کردم و خودم را غرق در خدا دیدم باورم نمیشد که مطلب را گرفته باشم یعنی زمین زیر پای من و آسمان بالای سرم و هرچه و هرکه در اطراف من است جلوه ای از خداست؟ شکلی از خداست؟ آیا در و دیوار این اطاق جلوهء خداست؟ (در اینجا معنی فرمایش آقای بهجت روشن می شود که اگر انسان صادقانه بدنبال عرفان باشد خداوند در و دیوار را مامور تعلیمش قرار می دهد) آنچنان به وجد آمدم که دلم میخواست مثل ارشمیدس به کوچه بدوم و فریاد بزنم یافتم یافتم . ناخودآگاه به یاد آیاتی از قران و تعالیم معصومین(ع) افتادم که در قیامت حتی زمین زیر پای انسان شهادت میدهد و آیاتی که انسان را به نگریستن به ابر ؛ آسمان ؛ شتر ؛ پشه ؛ پرند ه ها و خلاصه همه چیز دعوت میکند واز آنها بعنوان دلایل وجود خداوند یاد میکند و همواره تاکید قرآن بر نگاه کردن به هر موجود کوچک و بزرگی است . با این نگرش روشن می شود که چرا قرآن میفرماید بدون اذن خداوند برگ از درخت نمی افتد چرا که برگ و درخت و فرآیند افتادن همگی جلوه های خداوند هستند . قرآن می فرماید « هوالظاهر و الباطن » یعنی خداوند را نه تنها باطن همه چیز می داند بلکه همین ظاهر قابل ادراک اشیا را هم بعنوان خدا معرفی می کند . خداوند در قرآن به وضوح تاکید فرموده که من وقتی اراده موجودیت موجودی را بکنم همین اراده برای موجود شدنش کافیست ( ...کن فیکون... ) چرا که خداوند « وجود مطلق » است ؛ « مفهوم وجود » است و بیاد بیانات عرفانی امام(ره) افتادم که در تفسیر سورهء حمد می فرمود که هرچه هست اسم الله است ؛ هرچه هست جلوه های خداست ؛ میفرمود « ما از خدا هستیم ؛ همه ؛ همه عالم از خداست؛ جلوهء خداست و همه عالم بسوی او باز خواهد گشت » بقول بابا طاهر به صحرا بنگرم صحرا تو بینم به دریا بنگرم... ویا سعدی... برگ درختان سبز در نظر هوشیار ..ویا ..
    به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
    عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
    وقتی بخواهیم شعاری یا پرچمی برای کار مهمی تعیین کنیم مثلآ سرود ملی یا پرچم کشور ؛ سعی می کنیم این شعار هرچه بیشتر خلاصه ؛ گویا و غنی باشد شعار ادیان توحیدی « قولوا لا اله الا الله تفلحوا » با دیدگاه عامیانهء « خدای به تخت نشسته» اینگونه ترجمه می شود که یک خدا بیشتر نداریم و کسی حق ندارد به خداهای چند گانه اعتقاد داشته باشد در حالی که همه می دانیم مشکل اصلی منکران (البته حساب معاندان که لجبازی می کنند جداست) این است که اصولآ وجود خداوند برای آنها ثابت نشده تا چه رسد به تعداد آن پس این تفسیر از شعار توحید نمی تواند منطقی باشد ولی از منظر« اصالت وجود » این شعار را می توان اینگونه توضیح داد : قولوا (معتقد باش) لا اله (نیست موجودی) الا الله (بجز خداوند) تفلحوا (تا رشد کنی) در تشهد نماز بعد از این شعار باز هم تاءکید میکنیم : وحده لا شریک له...فقط اوست که هست و هیچ« دیگری » ؛ در« بودن » با او شریک نیست . تا بحال به این فکر کرده اید که اسرارآمیزترین موضوع و پنهانی ترین چیزها برای یک ماهی چیست؟ بله« آب » . چرا؟ چون او هرگز خشکی ندیده تا آب را بشناسد هر چیز به ضد خود قابل شناخت است ماهی آنچنان در آب غرق است که هرگز امکان مشاهده و شناخت آنرا ندارد . علت پنهان بودن و غیرقابل فهم بودن خداوند برای انسان همین « شدت ظهور» است .
    خلاصه به نظر من خدای فلسفی وعرفانی و خالی از تصورات و تعصبات عامیانه را میتوان به یک آسمانخراش با بی نهایت طبقه تشبیه کرد که عالم جماد طبقه اول ؛ عالم نبات طبقه دوم؛ عالم حیوانی طبقه سوم؛ عالم انسانی و زندگی دنیوی طبقه چهارم؛ عالم برزخ طبقه پنجم؛ عالم قیامت طبقه ششم؛ عالم آخرت طبقه هفتم و الی بی نهایت... هرچه از طبقات پایینتر ساختمان هستی بسوی طبقات بالاتر میرویم با عالمی وسیعتر و کاملتر مواجه میشویم نبات کاملتر از جماد و حیوان کاملتر از نبات و انسان کاملتر از هر سه و کاملتر شدن انسان در طبقات بالاتر . در این الگو طبقات دوزخ را می توان همچون طبقات منهای یک ؛ منهای دو و... الی اسفل سافلین در نظر گرفت .در قدیم که ساختمانهای مرتفع برای مردم شناخته شده و آشنا نبود عرفا بجای الگوی ساختمانی از الگوی شهری بزرگ و نامتناهی استفاده میکردند و نظام هستی و مفهوم وجود را بجای آسمانخراش به « بغداد وجود» تشبیه می کردند چرا که در آن زمان بغداد وسیعترین شهرها بود و رشد عرفانی را به حرکت از محله و محدوده ای کوچک بسوی محدوده ای وسیعتر تشبیه می کردند و در واقع بجای الگوی سه بعدی ساختمان از الگوی دو بعدی یک شهر استفاده می کردند که البته تاثیری در اصل گفته ها و نتیجه گیریها نخواهد داشت .


    ادامه در پست بعدی



    ویرایش توسط طالب عرفان : ۱۳۹۲/۱۲/۰۷ در ساعت ۰۷:۵۵


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    3
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 14 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    در جستجوی عرفان قسمت سوم و چهارم




    قسمت سوم: من عرف نفسه...

    اگرچه اصالت وجود یک تئوری فلسفی است ولی از آنجا که بحثی جهان شمول بود به وضوح حس می کردم که می توان از آن برای نیل به خودشناسی و عرفان استفاده کرد . به مرور زمان از این الگوی ساختمانی برای هستی ؛ به یک نتیجه هیجان انگیزتر رسیدم و آن اینکه همانطور که اشاره شد میتوان زندگی جسمانی را طبقه ای از این ساختمان در نظر گرفت به عبارت دیگر اگر هرچه هست خداست و جلوه های خدا پس محمد د.ع نیز جلوه ای از خداست .
    بله : « این شخص» هم کسی جز خداوند متعال نیست این شخص خود طبقه ای است از ساختمان نامتناهی هستی . در اینجا نیز بیاد آیه قران افتادم که: خدا از رگ گردن به شما نزدیک تر است وتعالیم دین ؛ که خدا حتی از افکار و نیات شما با خبر است و شما در قیامت حتی پلک زدن خود را در دنیا خواهید دید .
    در واقع خداوند خود را دراین جهان در اختیار ما قرارداده تا معلوم شود با او چه می کنیم « الدنیا مزرعته الاخره» یا جمله معروف انالحق حلاج و شعر امام : فارغ از خود شدم و کوس انالحق بزدم . قبلآ تصور میکردم که این نگرش ناشی از ریاضت بسیار است و هرگز فکر نمی کردم که با استدلال فلسفی بتوان به آن دست یافت ولی به لطف عظمت اندیشهء ملاصدرا فلسفه و عرفان به نقاط مشترک بسیاری رسیده اند. ولی چنین شناختی در عمل چه فایده ای داشت ؟ خاصیت چنین خدایی آنست که بدون نیاز به تلاش زیاد بشدت در مقابل ارتکاب گناه مقاومت میکند . چگونه میتوانم به « محمد د.ع » که حالا او را جلوه ای از خداوند میدانم فرمان غیبت کردن بدهم؟ فرمان رشوه بدهم؟ فرمان نگاه به نامحرم بدهم؟ حالا دیگر هنگام نماز خدا را به وضوح میدیدم و احساسش میکردم ؛ به چشم خود می دیدم که ...بحول الله و قوته اقوم و اقعد... بله خداوند همانی بود که یک عمر به او به چشم « من» نگاه می کردم . حالا معنی این ابیات را با تمام وجودم حس میکردم:

    آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم------یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم

    میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست----تو خود حجاب خودی از میان برخیز

    حالا آیات قران را از زاویهء دیگری میدیدم و معانی جدیدی کشف میکردم در گذشته که خدایی عامیانه داشتم همیشه فکر میکردم که مگر قرآن نفرموده: الا به ذکر الله تطمئن القلوب... پس چرا من این آرامش را تجربه نمی کنم و در دیگران هم نمی بینم ولی حالا هر وقت یادم میافتد که کسی که بهش میگم « من » در واقع کسی جز خداوند متعال نیست آرامش واقعی را تجربه میکنم و این برایم روشن شد که همهء اضطرابهای انسان ناشی از عدم تفکیک و شناسایی « خود » از « این شخص » است . حتمآ تا بحال این جملات معروف عرفا را شنیده اید: از انسان تا خدا یک گام بیشتر نیست آن هم روی من است و یا : یک قدم برخویشتن نه و آن دگر در کوی دوست . اشارهء واقعی این جملات به همین فرآیند تفکیک « من » از « خداست » . اینکه « برچسب من » را از پیشانی این شخص برداری و« برچسب خدا» را بجای آن بگذاری این شخص را جلوه ای از خدا بدانی که به امانت در دست توست که نه تنها نباید آلوده اش کنی بلکه باید آنرا رشد و توسعه دهی . این شخص همچون سرمایهء اولیه ایست که به ما داده شده که نه تنها نباید ضایع شود بلکه باید افزایش یابد ...قدافلح من زکیها و قد خاب من دسیها... خداوند فرموده : یحیی و یمیت ؛ زنده میکند و میمیراند که از دیدگاه اصالت وجود می توان اینگونه توضیح داد که نوزادی که متولد می شود جلوه ای از خداست و کسی که میمیرد نیز جلوه ای از خداست پس من در زندگی فقط مامور به تلاش و انجام تکلیف هستم و احتیاجی به نگرانی برای محمد د.ع ندارم : ...الا ان اولیا الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون...براستی چه زیبا فرموده اند: من عرف نفس فقد عرف ربه ؛ برای نزدیک شدن به خداوند اول باید خودتو بشناسی .

    از ره غفلت به گدایی رسی-------- گر به خودآیی ؛ به خدایی رسی

    در اینجا این سوال مطرح است که اگر محمد د.ع جلوه ای از خداست و ماهیت او الهی است پس مشکل کجاست ؟ بدیهی است که مشکل اصلی محتوای این شخص است ؛ محتوا و ماهیت این شخص دقیقآ نقطهء مقابل یکدیگرند . ماهیتی خدایی و گرانبها که قابلیت رشد نامتناهی دارد ولی محتوایی دردناک و سیاه چال گونه. اگر به الگوی ساختمانی هستی که در قسمت اول تشریح شد برگردیم میتوان گفت که این طبقه از این آسمانخراش حکم چاه فاضلاب آن را دارد چرا که به فرمایش قرآن محتوای آن چرک وخون است که حقیقت آن در قیامت دیده می شود . پس من در تماس با محمد د.ع از طرفی با یک محتوای مرگبار و پست و از طرف دیگر با یک ماهیت بی نهایت بزرگ و با ارزش مواجهم در اینجا فرمایش قرآن روشن می شود که چگونه انسان همزمان با احسن تقویم در اسفل سافلین است چرا که در وجود انسان ماهیت الهی و محتوای پست همزمان حضور دارند همانطور که طبقهء زیر زمین یک آسمانخراش اگر چه به لحاظ ماهیت ؛ جزیی از یک آسمانخراش با عظمت است ولی محتوای آن چاه فاضلاب است . در مورد محمد د.ع نیز اگر چه به لحاظ ماهیت در احسن تقویم است ولی همزمان محتوای درون این شخص حاوی اسفل سافلین است .
    میتوانیم این شخص را به کتری آب جوش تشبیه کنیم . اگر شما هنگام استفاده از این ظرف آنرا از محل درست یعنی دستگیرهء آن لمس کنید در تماس و ارتباط با آن مشکلی نخواهید داشت و به شما خدمت خواهد کرد ولی اگر دست خود را داخل آن کنید و محتوای آن را لمس کنید دچار سوختگی و عذاب خواهید شد . اگر من خود را با محمد د.ع یکی بدانم در واقع به داخل این کتری آب جوش شیرجه رفته ام و بقول معروف دیگر هر چه دیدم از چشم خودم دیده ام و حکومت خشم و شهوت را بر خود پذیرفته ام و اختیار خود را بدست این محیط سپرده ام ؛ اختیار خود را به اسب نفس سپرده ام و دیگر جایی برای گله و شکایت از دردها و رنج ها و عواقب کار نیست .



    قسمت چهارم: راه پله کجاست؟

    در دو قسمت قبلی شناخت و تصویر ذهنی من نسبت به خدا و خودم تغییر کرد . تصویر ذهنی من از خداوند ؛ از یک « شخص» و یک « پادشاه به تخت نشسته» به یک « آسمانخراش نامتناهی» تغییر کرد و شناخت من نسبت به محمد د.ع نیز از یک مخلوق تنها و دور افتاده از خالق به جلوه ای از خداوند و طبقه ای پایین از آسمانخراش هستی تغییر یافت . حال من خدایی داشتم که اولآ اظهر من الشمس بود و نه تنها موجود بود بلکه اصولآ « تنها موجود » او بود و غیر او نه موجودی بود و نه موجودیتی و منکران در مقابل شدت ظهورش محو میشدند همان منکرانی که در مقابل خدای عامیانه با لبخند تمسخر و با غرور و تفرعن داد سخن های روشنفکرانه میدادند حالا من در مقابل آنان استدلال میکردم که خود تو و زبان تو که با آن خدا را انکار میکنی جلوه های خداست و این استدلال ؛ زبان آنها را لال میکرد . دومآ قدرتمند و پر جذبه بود قدرتمند به این معنی که مرا باعلاقه بطرف نماز اول وقت میکشید چرا که حالا خدایی داشتم که در نماز اونو میدیدم ؛ لمسش میکردم ؛ احساسش میکردم وپرجذبه به این معنی که جرات نمیکردم به او فرمان انجام گناه بدهم ولی هنوز ویژگی سوم را نداشت یعنی در هیاهوی زندگی و روزمرگی فراموش میشد .
    حال فرض کنید من تمام عمر خود را در داخل طبقه ای از یک آسمان خراش سکونت داشته ام و اصولآ از وجود چنین ساختمانی بی خبر بوده ام و طبیعتآ غرق زندگی در محیط داخلی آن طبقه بوده ام یعنی تنها موضوعی که برای من اهمیت داشته محتوای این طبقه بوده است ولی حالا که وجود این آسمان خراش را کشف کرده ام تصمیم دارم از این طبقه به بیرون پا گذاشته و از طریق راه پله بسوی طبقات بالاتر حرکت کنم ولی در اینجا مشکل اصلی خود نمایی می کند و آن این است که در اثر همان عادت کهنه یعنی عادت به گوش دادن به هیاهوی فضای درونی این طبقه توجه من بسرعت به این هیاهو معطوف شده و دوباره از راه پله به درون این طبقه کشیده می شوم یعنی علیرغم میل خودم ماهیت الهی محمد د.ع را فراموش کرده و دوباره سرگرم محتوای تکراری آن می شوم و این همان مشکلی است که همهء ما در هنگام نماز تجربه کرده ایم اگرچه حالا در حین نماز تمرکز بیشتری داشته و ماهیت الهی محمد د.ع را می دیدم ولی این توجه در حین سکوت و سکون جسم حاصل می شد ( در اینجا علت وجوب سکون بدن در حین نماز برایم روشن شد ) ولی 17 رکعت نماز که مثلآ 24 دقیقه طول می کشید در مقابل 24 ساعت شبانه روز بسیار ناچیز بود و من به دنبال فرآیندی بودم که در تمام شبانه روز بتوانم به ماهیت الهی محمد د.ع توجه داشته باشم . بقول ابو‏سعید ابو‏الخیر روی آب رفتن را قورباغه هم می تواند ؛ در هوا پریدن را مگس هم می تواند ؛ طی الارض را شیطان هم دارد ولی مرد آن است كه میان مردم زندگى كند و با آن‏ها رفت و آمد و داد و ستد كند؛ زن بگیرد و با دیگران معاشرت داشته باشد و یک لحظه از خداى خود، غافل نباشد .
    به این فکر می کردم که تکرار یاد و ذکر خداوند برای عارف به چه معناست این تکرار بیانگر چه فعل و انفعالی در درون عارف است ؟ چرا که این تکرار به منزلهء بالا رفتن از پله هاست که اگر چه به ظاهر عملی تکراری است ولی باعث رشد دائمی عارف است در واقع به دنبال مفهوم عرفانی ذکر بودم به دنبال راه پلهء این ساختمان بودم . همانطور که دیدیم نتایج دو قسمت قبلی در قرآن و فرمایشات معصومین (ع) و نیز بیانات عرفا و اشعار بزرگان دیده می شد ولی اینکه من موقع توجه به ماهیت الهی محمد د.ع باید چه فکری داشته باشم و چه فعل و انفعالی را نیت کنم معلوم نبود اگرچه ما بطور کلی می گوییم مثلآ نیت از خواندن قرآن باید قرب به خداوند و به عبارت عرفانی بالارفتن از پله های ساختمان هستی باشد ولی سوال اینجاست که ماهیت این راه پله چیست و آن نیت قرب که باید در تمام اعمال در نظر باشد دقیقآ به چه معناست؟ برای توضیح مطلب به سراغ مثال جالبی از امام(ره) می روم ایشان در تشریح تفاوت علم و ایمان فرمودند همهء مردم قبول دارند که مرده ترس ندارد ولی در عمل همه از مرده می ترسند الا مرده شور چرا که این علم برای مرده شور به ایمان تبدیل شده . از طرف دیگر می دانیم که نقش یاد وذکر خداوند همان تبدیل علم به ایمان است در واقع ذکر هدف نیست بلکه وسیله ای است برای نزدیکی و قرب به خداوند و همانطور که گفتیم نقش راه پله را در ساختمان هستی ایفا می کند پس این سوال که حقیقت ذکر چیست ؟ تبدیل می شود به این سوال ساده تر که چه فرآیندی می تواند علم را به ایمان و احساس تبدیل کند ؟ اگر مثال مرده شور را دقیقتر تحلیل کرده و به آنچه در عمل اتفاق می افتد دقیق شویم می بینیم که « ایمان» و احساس اینکه مرده ترس ندارد در واقع عبارت است از « وضوح» این « علم» که مرده ترس ندارد یعنی علم مرده شور در اثر تماس با مرده « وضوح بیشتری» یافته و به ایمان تبدیل شده پس می توان گفت :
    ایمان عبارت است از علمی که به درجهء وضوح رسیده و میتوان گفت فرآیندی که « علم را به ایمان تبدیل می کند» یا همان « ذکر» عبارت است از « تلاش برای وضوح بیشتر یک اعتقاد» . در دو قسمت قبل نیز اگر نتایج بدست آمده استفادهء عملی داشت در اصل به این دلیل بود که این نتایج ؛ علم متزلزل و غیر واضح ما را نسبت به وجود خداوند به « وضوح بیشتری» رساند و کمک کرد تا ما خداوند را در همه جا و همه چیز ببینیم و از همه مهمتر خداوند را در درون خود ببینیم . پس می توان گفت راه پلهء این ساختمان یا بعبارتی « مفهوم عرفانی ذکر» عبارت است از تلاش برای « وضوح بیشتر» این اعتقاد که : این شخص کسی جز خداوند متعال نیست .
    پس برای من که محمد د.ع را جلوه ای از خداوند می دانم ذکر خداوند عبارت است از: « افزایش وضوح این اعتقاد»
    یک مثال گویا برای توضیح فرآیند ذکر آن است که : یک دیوار کاشی کاری بزرگ ؛ زیبا و قدیمی را مجسم کنید مثلآ دیوارهای عالی قاپو( الگوی بغداد وجود) ؛ که لایه ای از گچ روی آن را پوشانده در اینجا لایهء گچ نقش مانع و حجاب را دارد حال سوال می کنیم که وقتی یک باستان شناس به برداشتن این لایهء مزاحم اقدام می کند در واقع چه نیتی در سر دارد ؟ بدیهی است که نیت و هدف نهایی او رفع حجاب و از پرده بیرون آمدن و بعبارت دیگر « وضوح هرچه بیشتر» این تابلو است . او با دستمال مرطوبی شروع به پاک کردن لایهء گچ از روی تابلو می کند یعنی با تلاش او دایره ای از این تابلو که دیده می شود روز به روز گسترده تر می شود . پس نیت « وضوح بیشتر» ؛ نیت « خدای بیشتر» که در الگوی ساختمانی بصورت یک راه پله خودنمایی می کرد در این مثال بصورت رفع حجاب و افزایش شعاع وضوح تابلو؛ ظاهر می شود . عملکرد ذکر عارف نیز دقیقآ به همین شکل است یعنی تمام زندگی و تلاش او از پرده بیرون کشیدن این شخص است ؛ ذکر او برای رفع حجاب از خداست ؛ و ابزار کار او برای رسیدن به این هدف همانند آن باستان شناس تکرار نیت « وضوح بیشتر» است تکرار نیت « خدای بیشتر» است .
    زمانی که اذان ما را به نماز می خواند اولین و مهمترین عبارت « الله اکبر» است که چهار بار تاکید می شود بعد هم در نماز مهمترین و بیشترین عبارتی که تکرار می کنیم ذکر « الله اکبر» است که با آن احرام نماز می بندیم و با هر رکوع و سجود بارها تکرار می کنیم . با توضیحات بالا می توان گفت « الله اکبر» همان نیت « خدای بیشتر» است ؛ همان نیتی که حقیقت سایر اذکار نیز هست ؛ همان نیتی که اصل نماز و سایر عبادات است .

    در واقع عامی از این تابلوی بزرگ و زیبا فقط گوشهء کوچکی را دیده و به آن قناعت کرده در حالی که عارف همهء عمر خود را به تلاش برای بیرون کشیدن بقیهء این تابلوی زیبا صرف کرده و هرگز به آنچه که دیده می شود راضی نیست . اگر من در زندگی به محتوای تکراری محمد د.ع قناعت کرده و به آن سرگرم شوم عامی بوده و عامی خواهم ماند ولی اگر بجای این که به این گوشهء کوچک از این تابلوی نامتناهی بسنده کنم به « خدای بیشتر» فکر کنم در این حالت در واقع شروع به ذکر عرفانی خداوند و توسعه دادن این گوشهء آشکار از این تابلوی نامتناهی و بیرون کشیدن آن از حجاب کرده ام . پس برای من که معتقدم محمد د.ع کسی جز خداوند متعال نیست و هدفم تقویت این علم و تبدیل آن به ایمان و احساس است ؛ « یاد و ذکر خداوند» عبارت خواهد بود از نیت تقویت این اعتقاد ؛ وضوح بیشتر این اعتقاد ؛ پرده برداری هرچه بیشتر از این تابلو و خلاصه « خدای بیشتر» .
    به اینجا که رسیدم اشتغال فکری من خودبخود تبدیل شد به توجه دائمی به « خدای بیشتر» و این نیت تمام شبانه روزم را پر کرد . و این به معنای آغاز حرکت در راه پلهء این ساختمان بود . در طول روز اشتغال فکری به این نیت یعنی « خدای بیشتر» از طرفی مرا با ماهیت الهی محمد د.ع درگیر ومشغول کرده و باعث وضوح و تقویت ماهیت الهی این شخص می شود و همزمان از درگیر بودن من با محتوای تکراری و دردناک این شخص جلوگیری کرده و مرا از عذاب تماس با محتوای شکنجه بار آن معاف می کند که این به معنای ذکر دائمی است و درست مثل آن است که از فضای تنگ و تاریک این طبقه از آسمانخراش هستی به بیرون پا گذاشته و به بالارفتن از پله ها مشغول باشم .
    در این مرحله جالب این بود که آرزوهای قدیمی همچون ابرهایی که مدتها انباشته شده ناگهان باریدن گرفت و رگبار موفقیتها آغاز شد . اولآ بدون تلاش در هر فرصتی می توانستم قرآن بخوانم بعد هم کلامهای اضافی خودبخود خاموش شد و نگاههای اضافی خودبخود فروبسته شد چرا که فکر و احساس من هردو درگیر « خدای بیشتر» شده بود و تمرکز آنها از احساس کردن محتوا فارغ شده بود ...ان الصلوه ینهی عن الفحشا و المنکر ... و نیز حضور قلب در نماز بود که بنحو چشمگیری افزایش یافت چرا که یاد خدا و در راس همه نماز عبارت است از توجه به « خدای بیشتر» پس وقتی من در طول روز به « خدای بیشتر» فکر کرده و دائمآ آن را مزمزه می کنم همین روال خود بخود در نماز ادامه خواهد یافت. و حتی در هنگام قبل از خواب که به دلیل آرامش جسمانی معمولآ افکار روزمره به انسان هجوم می آورد فکر من خودبخود به « خدای بیشتر» مشغول می شد و لذا می توانستم با یاد خدا بخوابم و با یاد خداوند بیدار شوم . وقتی انسان احساس کند که مزد عملش نقد است دیگر لازم نیست به سراغ آن عمل برود بلکه آن عمل خود بسراغ او خواهد آمد ؛ در واقع عارف به سراغ ذکر نمی رود بلکه ذکر به سراغ عارف می آید مثلآ فرض کنید من یک عمر آرزو داشته ام که نماز بخوانم ولی چون نتیجهء ملموس و بقول معروف مزد نقد نداشته تنبلی به این علاقه غلبه کرده و من به این آرزو نرسیده ام ولی اگر به من بگویند هر رکعت نماز تو را هزار تومان می خریم من فورآ حساب می کنم که اگر بتوانم در هر شبانه روز هزار رکعت نماز بخوانم روزی یک میلیون تومان درآمد خواهم داشت و حتی از خواب و خوراک خود میزنم و شبها تا صبح نماز می خوانم .
    وقتی من از نماز و قرآن و یاد و ذکر خداوند نتیجهء نقدی گرفته و با چشم خود از پرده بیرون آمدن ماهیت الهی محمد د.ع را تماشا می کنم دیگر نیازی به سعی و تلاش برای انجام این کارها نخواهم داشت و حتی اگر جسم من درگیر این فرآیند نباشد فکر من همچنان درگیر آن خواهد بود .

    من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود
    وعدهء فردای زاهد را چرا باور کنم؟

    پس ذکر عرفانی لق لق زبان نیست بلکه تداوم تلاش برای وضوح و رفع حجاب از ماهیت الهی این شخص است . هر لحظه از زندگی من که با این نیت سپری شود ذکر عرفانی خداوند است حتی اگر به ظاهر مشغول مثلآ خانه و خانواده باشم.

    بطور کلی می توان گفت یاد و ذکر خداوند برای عارف تلاش برای « رفع حجاب از ماهیت الهی این شخص» است تا زمانی که من به نیت « خدای بیشتر» یا بعبارتی رفع حجاب از ماهیت محمد د.ع زندگی می کنم در واقع مشغول بالارفتن از پله ها بوده و عارف هستم ولی به محض آن که از تلاش برای وضوح بیشتر این ماهیت الهی غافل می شوم در واقع راه پله را رها کرده و در نتیجه چاره ای بجز توجه به محتوای تکراری درون این شخص نخواهم داشت ؛ چاره ای جز بازگشت به هیاهوی بیهودهء فضای درونی این طبقه نخواهم داشت که در این حالت عامی هستم . می توان گفت تقوی و ذکر برای عارف حکم استراتژی و تاکتیک را دارد یعنی تقوی یا همان دور شدن از طبقهء فعلی یک استراتژی و هدف بلند مدت است و ذکر یا همان راه پله وسیله ای است که زمینه را برای رسیدن به این هدف بلند مدت فراهم می کند .



    قسمت پنجم: الف قامت یار

    همان طور که گفتیم درجات مفهوم وجود را می توان به طبقات یک آسمان خراش نامتناهی تشبیه کرد که زندگی جسمانی همچون طبقهء چهارم آن است و هیاهوی احساسات درون این طبقه همچون آژیرهایی است که دائمآ گوش عامی را می خراشد غم و شادی ؛ خشم و شهوت ؛ ترس و حسرت ؛ حرص و حسادت و رقابت ؛ فکروخیال ؛ افسردگی ؛ روزمرگی و خلاصه انواع عقده ها و بیماریهای روحی و روانی و شخصیتی پس محتوای این طبقه بفرمایش قرآن در یک کلام سرگرمی است آن هم نه یک سرگرمی شیرین بلکه یک سرگرمی دردناک و مصیبت بار ولی از آنجا که عارف قصد اقامت در طبقات بالاتر را نیز نداشته و هدفش صرفآ نزدیک شدن به خداوند و بالا رفتن از پله های این ساختمان است به محتوای طبقات بالاتر نیز به چشم سرگرمی نگاه می کند از نظر عارف بهشت طبقهء برزخ در مقابل بهشت طبقهء قیامت فقط سرگرمی است و همینطور بهشت طبقهء قیامت در مقابل بهشت اخروی سرگرمی است و بهشت اخروی نیز در مقابل طبقهء بالاتر فقط سرگرمی است و به همین ترتیب تا بی نهایت و هدف عارف بهشت طبقهء بی نهایت یا همان فنا فی الله است...وادخلی جنتی ...
    پس همواره تقوی و پرهیز از طبقهء فعلی برای عارف حتی در موقعیت رابینسون که قبلآ به آن اشاره کردیم نه تنها مصداق دارد بلکه تنهایی مطلق برای عارف یک گنج بزرگ است که او برای داشتن آن در دل شب خواب را فراموش می کند تا بدون دغدغه های روزمره به پله نوردی خود ادامه دهد و بسوی تصاحب کلیت این ساختمان به پیش رود ( الصلوه معراج المومن) . در واقع زندگی عامی یک حرکت وضعی و تکراری در محیط کوچک این طبقه است همچون چرخش اسب عصاری که اگر چه دائمآ میرود ولی همیشه همانجاست که بوده ولی زندگی عارف اگرچه از دید عامی تکراری است و در خواندن نماز و قرآن و...خلاصه می شود ولی این تکرار همچون بالا رفتن از پله هاست که ظاهرآ تکراری است ولی در واقع یک حرکت انتقالی بوده وعارف را هر روز در موقعیتی جدیدتر و بالاتر قرار می دهد . در طبقات بالاتر نیز جاذبهء محتوای آن طبقات که در قرآن تشریح شده نقش حجابی را دارد که عارف باید از آن عبور کند . در مثال تابلو زمانی که زیبایی کاشی های جدید از زیر حجاب گچی ظاهر می شود ممکن است باستان شناس را بخود مشغول کرده و از ادامهء کار باز دارد و این همان خطری است که عارف را تهدید می کند به فرمایش امام(ره) « کنار زدن حجابهای ظلمانی خشم و شهوت ابتدای کار است و ما باید تلاش کنیم برای کنار زدن حجابهای نورانی» .
    فکر کنم این جمله از سهروردی باشد که : حکیم اگر نتواند خلع بدن کند اصلآ حکیم نیست یعنی خلع بدن را برای عارف مثل کلاس اول دبستان می داند برای کسی که تصمیم به دکتر شدن دارد. پس تواناییهای عارف همچون خلع بدن و طی الارض و... همچون کاشیهایی از همان تابلو است که در ابتدای رفع حجاب از آن تابلو آشکار می شود و هرگز نباید برای عارف موجب سرگرمی و غفلت شود ... گر برآب روی خسی ؛ ور به هوا پری مگسی ... پس محتوای طبقات بالاتر مثل جنات تجری من تحت الانهار و ...که برای عامی هدف است برای عارف حجاب و مانع طبقات بالاتر از آن محسوب شده و باید کنار زده شود . در واقع عارف از طبقات بالاتر این ساختمان همانقدر فراری است که طالب عرفان از طبقهء دنیا ؛ اصولآ عارف اهل سکونت و اقامت در طبقات نیست و همواره در اشتیاق بالا رفتن از پله هاست . برای عارف اذکار و عبادات به معنای بالا رفتن از پله های ساختمان هستی است . به همین دلیل نه تنها دو روز عارف مثل هم نیست ؛ حتی دو رکعت نمازش هم مثل هم نیست برای عارف هر رکعت نماز پله ای جدید است و این بالا رفتن تا بی نهایت ادامه پیدا می کند و لذا زندگی برای او خالی از اقامت و تکرار ؛ بلکه پر است از حرکت و تازه شدن دم به دم از پله ای به پلهء بالاتر و از طبقه ای به طبقهء بالاتر . وقتی عارف به « بلندای نامتناهی این ساختمان » نگاه می کند و شوق بالارفتن در وجودش زبانه می کشد زبان حال او این می شود که : نیست برلوح دلم جز« الف قامت یار» ...


    ادامه در پست بعدی




    ویرایش توسط طالب عرفان : ۱۳۹۲/۱۲/۰۷ در ساعت ۱۲:۳۴


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    3
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 14 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    در جستجوی عرفان




    به پایان آمد این دفتر

    خواندن این چند خط و حتی فهمیدن آن تنها ده درصد کار است نود درصد آن عمل است که البته منظور عمل فیزیکی و حرکت اعضا و جوارح نیست ؛ عمل یعنی بر این اساس زندگی کردن . اگر بخواهم این مقاله را در یک عبارت خلاصه کنم : چون هرچه هست جلوهء خداست پس محمد د.ع نیز در واقع کسی جز خداوند متعال نیست که یک ماهیت گرانبها و الهی دارد و یک محتوای دردناک و سیاه چال گونه منتها کشف ماهیت الهی و گنج مانند این شخص فقط زمانی بازده عملی خواهد داشت که من این خدا را رشد داده و همچون کسی که مشغول بالا رفتن از پله های یک ساختمان است یا کسی که مشغول رفع حجاب از یک تابلوی گرانبهاست به خدای بیشتری ارتقا دهم .

    در پایان مجبورم به مشکلی اشاره کنم که در نگاه اول شاید با موضوع این نوشتار نامربوط به نظر برسد ولی از آنجا که بنظر من اولین هدف عرفان حل مشکلاتی است که انسان با خودش دارد به آن اشاره ای می کنم . وقتی ما در سایتهای مذهبی به پرسشها و مشکلاتی که جوانان با آن دست به گریبانند توجه می کنیم یکی از بزرگترین مشکلات جوانان مذهبی آن است که بعلت عدم امکان ازدواج گرفتار مشکل خودارضایی می شوند . نیاز به ازدواج در سنین جوانی و نوجوانی برای بسیاری از افراد در این سنین بحدی بحرانی و عمیق و جدی است که حتی نیازهای فیزیولوژیک حیاتی مثل خوردن و خوابیدن در مقابل آن کوچک و بی اهمیت جلوه می کند و لذا با روشهای عادی مثل سرگرم شدن به مطالعه و ورزش و...قابل فراموشی نیست ولی همانطور که دیدیم در عرفان پایه و اساس کار برخودشناسی و درنتیجه « فاصله افتادن بین من و محتوای دردناک محمد د.ع » بنا شده و لذا مشکلات این چنینی هر قدر هم جدی باشد در مقابل نیروی عظیم فرآیند عرفان کوچک و حتی خنده دار جلوه می کند بشرط آنکه همانطور که گفتیم عرفان را درحد بحث و خواندن و فهمیدن رها نکرده و در عمل آستین بالا زده و کمر همت بسته و بر این اساس زندگی کنیم تا انشا الله آثار عملی آن را در خود بیابیم .... ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم...
    با آنچه که تشریح شد به پاسخ سوالات خود رسیدم و از طرف دیگر در عمل به دستورات دینی موفقیت زیادی بدست آوردم و این موفقیت همچنان در حال افزایش است . فکر کردم بیان این تجارب خالی از فایده نیست. اگر مطالب فوق را بنوعی « عرفان نظری» بنامیم می توان گفت عرفان نظری مثل فونداسیون ساختمان است که گرچه به چشم دیده نمی شود ولی اهمیت آن اگر از خود ساختمان بیشتر نباشد کمتر نیست همانطور که تمام ساختمان متکی به پی آنست تمام زندگی عارف متکی به عرفان نظری است ولی از طرف دیگر بدیهی است که این تئوری ها بدون عمل به جایی نمی رسد همانطور که یک ساختمان به صرف ایجاد فونداسیون معنا پیدا نمی کند پس بعد از مرحلهء « شناخت تئوری عرفان » ؛ هم زمان لازم است و هم تمرین ... استعینوا بالصبر و الصلاه... و مسلمآ نباید توقع معجزه داشته باشیم و این که به سرعت یا براحتی راه عرفان را طی کنیم و از طرفی بدیهی است که زمان لازم ؛ بستگی به پشتکار ما دارد . ممکن است کسی این راه را با شدت بیشتری پیگیری کرده و در مدتی کوتاه تر ؛ راه دورتری را طی کند . به امید موفقیت روز افزون برای شما و خودم ؛ خدانگهدار .


    ویرایش توسط طالب عرفان : ۱۳۹۲/۱۲/۰۵ در ساعت ۰۹:۲۴

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود