جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: جزیره مجنون,عملیات خیبر وقتی که جگر همسنگرم را در دستم دیدم

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    3,335
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    13 روز 21 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0

    جزیره مجنون,عملیات خیبر وقتی که جگر همسنگرم را در دستم دیدم




    خمپاره آن ‌سوتر منفجر شد، خودم را پرت کردم زمین، تکه‌ای گوشت لخت افتاد روی دستم، خونی بود و دستم را داغ کرد.


    جزیره مجنون,عملیات خیبر وقتی که جگر همسنگرم را در دستم دیدم


    صحنه هایی هست که هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی شود، صحنه های جنگ از جمله از آن صحنه هاست که

    گاهی با یادآوری نام یک عملیات، خاطره ای فراموش نشدنی در ذهن تداعی می شود؛ یکی از خاطرات

    رزمندگان را که در کتاب «پل های خیبر» آمده است، می خوانیم:

    در آن سوی منطقه، طرف جزیره مجنون عملیات «خیبر» شروع شده بود که قند را تو دل همه مان آب می کرد؛

    پس ما باید از این سو به دشمن فشار می آوردیم تا بچه های آن طرف، از جزیره فتح شده حفاظت کنند. رفتیم

    به منطقه پاسگاه زید، شب درگیری شروع شد و ما تا صبح زیر آتش شدید خمپاره ها و توپ های عراق ماندیم.


    سرانجام دستور رسید به عقب برمی گردیم. به راه افتادیم. من و «علی تهوری» باهم حرکت می کردیم.



    رسیدیم به یک کانال که عمقش تقریبا ۱۵ متر و عرضش سه متر بود. ارتباط دو طرف کانال با یک تخته دراز و لرزان بود.

    آهسته و با دقت داشتیم از روی آن پل لرزان می گذشتیم که علی تهوری گفت: «آخ!» و دست روی شکمش گذاشت.

    از لای انگشتانش خون بیرون زد. به هر زحمت بود رسیدیم به آن طرف. از آن طرف، افاضل آمد از روی کانال رد شود که پرت شد پایین.

    دلم ریخت. ته کانال پر بود از مین و سیم خاردار، اما به خواست خدا افاضل چیزیش نشد.

    یکی از بچه ها نوک اسلحه افاضل را گرفت و او را بیرون کشید.




    زیر بغل علی را گرفتم و دویدیم. رسیدیم به یک میدان مین که معبر داشت.

    ما از همان معبر به راه افتادیم. وسط های میدان مین، سخاوت را دیدم که

    گلوله ای به پایش خورده و روی زمین افتاده است. بلند شد و لنگ لنگان به راه افتاد.

    گفتم: «اسلحه ات را بده من تا برایت بیاورم» قبول نکرد و با روحیه

    خوب، همراه ما تا آمبولانس آمد.



    علی و سخاوت سوار آمبولانس شدند و رفتند عقب. در عقبه، سوار ماشین شدیم و به اردوگاه برگشتیم.

    گردان نیرو گرفت و سریع سازماندهی شد. در آن زمان، حضرت امام در یکی از بیانات فرموده بود که «جزایر مجنون باید حفظ شود»

    و از آن طرف، صدام به فرماندهانش یک هفته وقت داده بود تا جزیره را پس بگیرند.



    گردان حضرت موسی بن جعفر(ع) به فرماندهی «غلامرضا آقاجانی» رفتند جزیره و با یک مقاومت جانانه

    که یکی از حماسه های دفاع مقدس را آفرید، توانستند جزیره را حفظ کنند.

    نوبت به گردان ما رسید که به جزیره برود. همزمان با ورود ما، پاتک های دشمن شروع شد. صدای صفیر گلوله و خمپاره ها

    با انفجار توپ ها و کاتیوشاها دست به دست هم داده بود تا در دل فرزندان روح الله لرزشی به وجود آورد.

    بسیجی ها مانند کوه هایی بودند که بزرگترین توفان ها هم نمی توانست آنها را تکان بدهد.




    بیشتر شب ها را در آماده باش و زد و خورد به صبح می رساندیم و همزمان با رسیدن اولین

    نیزه های نورانی خورشید به زمین که از مشرق به پرواز درمی آمدند، پاتک های شدید دشمن شروع می شد.

    زمین مثل گهواره می لرزید و ترکش و آب و گل بر سر و روی بچه ها پاشیده می شد. گلوله توپ

    ها با نظم و به فاصله هر چند سانتی متر منفجر می شد و موجش تا مسافتی می رفت.




    در یکی از روزها پیکر نورانی «محسن رفیعی» همه را مات و مبهوت کرد.

    آن خورشید شهید را داخل یک تویوتا گذاشتیم تا ببرند در آرامگاه کهکشانی اش

    دفن کنند. یک قسمت از جزیره هنوز دست دشمن بود. عراق با نگه داشتن آن قسمت توانسته بود در کار بچه ها خللی وارد کند.




    قرار شد شبانه بچه ها به آن منطقه حمله و آنجا را تصرف کنند.

    شب شد و ما هم با یاد چهارده معصوم زدیم به دل عراقی ها و رفتیم جلو. تا آفتاب از

    پشت کوه های مشرق سر در بیاورد، پشت خاکریز مورد نظرمان مستقر شدیم و سنگر کندیم،

    عراقی ها -که اگر کاردشان می زدی، خون شان درنمی

    آمد- صبح اول وقت، با یک گردان تانک ریختند تو منطقه که ما را بترسانند و عقب بزنند.

    بچه ها هم که حالا سرمست از پیروزی بودند، با آرپی جی افتادند

    به جان تانک ها، تانک های دشمن در مسافت پانصد-ششصد متری جولان می دادند و برایمان خط و نشان می کشیدند،

    اما جرأت نزدیک تر شدن به خط را نداشتند.



    بعد از نماز ظهر و عصر و خوردن ناهار، حدود ساعت دو – سه بود که من و افاضل به سنگری رفتیم و

    نشستیم تا کمی خستگی در کنیم. ناگهان صدای انفجار شدیدی بلند شد و به دنبال آن سنگر رو سرمان خراب شد.

    از بالای خاک صدای «مرجانی» را شنیدم که گفت: «حسن، حسین سالمید



    شانس آورده بودیم که سرمان زیر خاک نبود و تیرک های روی سنگر، جان پناه سرمان شده بود و کمی هوا بود

    که مانع خفگی مان شد. دو نفری داد زدیم: «هنوز سالمیم! یه کاری کنید».



    سنگر خراب شد، تکانی خورد و من و افاضل خودمان را بیرون کشیدیم.

    تا آمدم دو – سه نفس عمیق بکشم، خمپاره دیگری آن سوتر منفجر شد. خودم را پرت کردم زمین.

    تکه ای گوشت لخت افتاد روی دستم. خونی بود و دستم را داغ کرد. اول فکر کردم تکه ای از بدن افاضل است، اما او سالم بود. خوب

    که دقت کردم، جگر بود؛ جگر آدم! چند لحظه بعد که گرد و غبار نشست و از گیجی بیرون آمدم، آن طرفتر جنازه متلاشی شده

    مرجانی حالم را دگرگون کرد. آن تکه جگر، جگر مرجانی بود. بدن متلاشی شده را لای پتو گذاشتیم حالم حسابی گرفته شد.



    شب، دشمن با خفت عقب کشید؛ خبر نداشت که خاکریز ما ۵۰ نفر بیشتر نیرو ندارد.

    شب را با اجساد پاک شهدا در آن بیابان خدا به صبح رسانیدم .

    ساعت ۱۲ ظهر روز بعد گردانی دیگر آمد و ما عقب رفتیم.

    سال نو از راه زمستان رسید و مادر سنگرهای خونین جزیره سال نو را تحویل گرفتیم. حدود ۲۰ فروردین به عقب برگشتیم

    چه شب هایی را در جزیره گذراندیم. شب های سرد و پر زد و خورد.



    شب هایی که تشنه می ماندیم و مجبور می شدیم زمین را بکنیم تا به آب برسیم و وقتی به آب می رسیدیم،

    آب، شور از کار در می آمد و کانالی که در خط کنده بودیم و درون آن حرکت می کردیم تا از تیر تراش ها و ترکش ها در امان بمانیم.

    سرانجام رسید روزی که از پل های خیبر خداحافظی کردیم.


    ویرایش توسط آساره : ۱۳۹۲/۱۲/۱۱ در ساعت ۱۰:۲۷
    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6060


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,289
    صلوات
    4614
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    66 روز 12 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح گفت: برادران شهید گلچینی که هر دو در عملیات خیبر با هم به شهادت رسیده بودند و پیکر مطهرشان مفقود شده بود، بعد از گذشت ۳۱ سال هویتشان شناسایی و در کنار هم به خاک سپرده خواهند شد.
    به گزارش مشرق، سردار سید محمد باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح در گفتگو با تسنیم گفت: پیکر مطهر دو شهید دوران دفاع مقدس، پاسدار شهید عبد الرحمان گلچینی 20 ساله و پاسدار شهید علیرضا گلچینی 22 ساله که هر دو در عملیات خیبر و در منطقه عملیاتی مجنون با هم به شهادت رسیده بودند، در باغ موزه دفاع مقدس تهران در کنار هم آرام می‌گیرند.
    جزیره مجنون,عملیات خیبر وقتی که جگر همسنگرم را در دستم دیدم
    وی افزود: پیکر مطهر شهید عبد الرحمان گلچینی عضو ستاد مرکزی سپاه در عملیات جستجوی کمیته مفقودین در سال 90 کشف شده و به عنوان شهید گمنام در باغ موزه دفاع مقدس به خاک سپرده شده بود. او از برادر شهیدش علیرضا گلچینی فرمانده گردان عمار از لشگر 10 سید الشهدا نیز تا چند روز دیگر در باغ موزه دفاع مقدس استقبال خواهد کرد.
    جزیره مجنون,عملیات خیبر وقتی که جگر همسنگرم را در دستم دیدم
    سردار باقرزاده در ادامه تصریح کرد: این دو شهید عزیز طی روزهای اخیر و با استفاده از آزمایش DNA هویتشان شناسایی و بنا به پیشنهاد کمیته جستجوی مفقودین و موافقت خانواده و سردار خضرایی رئیس باغ موزه دفاع مقدس در کنار یکدیگر در باغ موزه دفاع مقدس تهران آرام خواهند گرفت.
    جزیره مجنون,عملیات خیبر وقتی که جگر همسنگرم را در دستم دیدم
    جزیره مجنون,عملیات خیبر وقتی که جگر همسنگرم را در دستم دیدم
    جزیره مجنون,عملیات خیبر وقتی که جگر همسنگرم را در دستم دیدم
    جزیره مجنون,عملیات خیبر وقتی که جگر همسنگرم را در دستم دیدم

    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.

  4. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود