صفحه 1 از 10 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: <><><><><><خاطرات کوتاه از شهیدان ><><><><><>

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    224
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 12 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    <><><><><><خاطرات کوتاه از شهیدان ><><><><><>




    <><><><><><خاطرات کوتاه از شهیدان ><><><><><>



    ************ بسم رب الشهداء ************



    خداوندا...
    من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش کبریائی خود نداری
    من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری





  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    224
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 12 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سر بر پای مادر...

    خاطره تصویری.... یک نقاشی و چند بیت پر معنا از شهید عبدالمحمد روزگار ....
    طنین نعره ام برپاست مادر
    تفنگم بر زمین تنهاست مادر
    غریبانه نمردم در بیابان
    سرم در دامن زهراست مادر
    <><><><><><خاطرات کوتاه از شهیدان ><><><><><>

    شهید عبدالمحمد روزگار
    تولد:۲۵/۹/۱۳۴۸- مرودشت
    شهادت:۱۹/۱۰/۱۳۶۵- شلمچه
    <><><><><><خاطرات کوتاه از شهیدان ><><><><><>

    خداوندا...
    من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش کبریائی خود نداری
    من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری





  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    224
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 12 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    شهادت و زیارت

    "ان شالله هم زیارت هم شهادت..."
    نوشته بود من برنمیگردم مگر با زیارت حسین(ع) یا شهادت!
    خوابش را دیدم. با خنده گفت مادر دست چپم و دوتا از دندان هایم را در حرم امام حسین جا گذاشتم!
    روز بعد رفتم معراج شهدا. با اصرار پیکرش را دیدم، دست چپش قطع شده، زیر لبخند زیبایش هم جای دو دندان خالی بود!
    هدیه به شهیداحمد اژدری صلوات

    شهید احمد اژدری
    تولد:۲۰/۶/۱۳۴۸- شیراز
    شهادت:۴/۱۰/۱۳۶۴- شلمچه - کربلای۴


    <><><><><><خاطرات کوتاه از شهیدان ><><><><><>

    خداوندا...
    من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش کبریائی خود نداری
    من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری





  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    224
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 12 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اسب باوفا

    گفت یه نامه هم من دارم برسون به خانوادم. نوشت:اگر خبر شهادت،شهیدی را برای شما آوردند، برادرم سید مصطفی برایش زیاد روضه بخواند!
    نامه اش که رفت چند ساعت بعد شهید شد.
    در مزرعه یک اسب داشت،وقتی جنازه اش آمد،اسبش از آب و غذا افتاد.هر وقت افسارش را باز میکردیم رم میکرد و میرفت سر مزار سید اسماعیل می ایستاد!
    هدیه به شهیدسید اسماعیل حسینی دوست صلوات

    شهید سیداسماعیل حسینی دوست

    خداوندا...
    من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش کبریائی خود نداری
    من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری





  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    224
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 12 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نماز صبح

    برای منفجرکردن پلی به عمق مواضع دشمن رفته بودیم.بستن موادمنفجره تا اذان صبح طول کشید.
    چندسربازعراقی روی پل بودندکه مجیدبه نماز ایستاد و شروع کردبلند نمازصبح خواندن.چندباربه پایش زدم،صدایش راکم نکرد.
    بعدنمازگفت: نماز صبح را باید بلند خواند،چرامیترسید خدا گوشهای آنها را کر میکند!
    هدیه به شهیدعبدالمجید آزادی خواهان صلوات

    شهید عبدالمجید آزادی خواهان
    تولد:۱/۷/۱۳۴۱- فسا
    شهادت: ۲۵/۱۲/۱۳۶۲- عملیات خیبر

    <><><><><><خاطرات کوتاه از شهیدان ><><><><><>

    خداوندا...
    من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش کبریائی خود نداری
    من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری





  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    224
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 12 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آرام دل

    هروقت خسته میشدم یا دلم میگرفت میگفتم به مهدی بگید بیاید.
    با ادب جلویم می نشست و ساکت سرش را پایین می انداخت.نگاهش که میکردم،از آرامشش،آرام میشدم...
    سلام نماز صبح را که دادیم،گلوله توپی پشت سر ما خورد. ترکش به اندازه یک وجب از کمرش رابرد!
    گفت:پام قطع شده؟
    گفتم:نه،اما دیگه تموم شد،شفاعت فراموش نشه!
    خندید و شهید شد.
    هدیه به شهیدمهدی پوست فروش صلوات

    شهید مهدی پوست فروش
    تولد:۲۲/۱/۱۳۴۲
    شهادت:۲۶/۱۰/۱۳۶۵- شلمچه

    خداوندا...
    من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش کبریائی خود نداری
    من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری





  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    224
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 12 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یک سنگر قبر ساده!

    کنار قبری که سنگی ساده داشت نشست،روی آن دست کشید و گفت اگر شهید شدم سنگ قبرم مثل این سبک و ساده باشد!
    با هم رفتیم بودیم اهواز حمام،شروع کردم به کیسه کشیدن پشتش. از دهنم پرید:یوسف دوهفته دیگه شهیدمیشی و خودم غسلت میدم!
    دوهفته بعد در قدس 3 شهید شد،خودم غسلش دادم!
    به وصیتش سنگ قبرش سبک بود وساده.
    هدیه به شهیدیوسف راسخ صلوات

    شهید یوسف راسخ
    تولد:۱۳۴۲-شیراز
    شهادت:۲۰/۴/۱۳۶۴- قدس ۳

    <><><><><><خاطرات کوتاه از شهیدان ><><><><><>

    خداوندا...
    من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش کبریائی خود نداری
    من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری





  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    224
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 12 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله...

    ـعروج جسم( دست نوشته ای از حبیب)
    «... صبح پنج شنبه بر سر تربت شهیدان رفتم. اول بار بود که با مادرم به زیارت شهداء می رفتم. بر سر قبر شهدای تازه به خاک سپرده شده حاضر شدیم. جسمشان را به خاک سپرده بودند. بعضی ها جسمشان هم به آسمان می رود. یعنی که جسمشان هم از جنس روحشان می شود. آنهایی که جسمشان از جنس روحشان می شود قبل از رفتنشان هم اینجا دیگر صحبت ناجنس برایشان عذابی الیم می شود. بگذریم. خدا کند که جسم من هم بر جای نماند. این را بارها به بچه ها گفته ام. هیچ دلم نمی خواهد از جسمم هم ذره ای بر خاک بماند. رجعت بطرف الله حق است و این حق هر چه تمام عیار تر، حق تر. به بچه ها می گفتم اگر از جسم من هم اثری ماند بعد از دفن بر آن سنگ قبری نیندازید و اگر سنگی گذاشتید بر روی آن اسمم را هم ننویسید.»
    ***
    حبیب تا صدای هل من ناصر ینصرنی فرمانده را شنید آتش گرفت. به حدی که از حرارت این آتش لباسش را کند. در حالی که زیرپوش سبزی به تن داشت اسلحه ای را از برداشت و به سمت دشمن دوید. پشت شیاری نشسته بود، بلند شد و اسلحه اش را نشانه رفت، دیدم چشم هایش بسته شد و اسلحه به زمین افتاد. تیری به سینه اش نشسته بود. دستش را به جلو دراز کرد، گویی می خواست چیزی یا کسی را در آغوش بگیرد. چهره اش حالتی خاصی داشت، مثل حالتی که در تشهد و سلام نماز پیدا می کرد. به پشت به زمین افتاد اما دستانش همچنان به سوی آسمان بود.
    آتش دشمن چند برابر شده بود، فرصت و مکان ماندن نبود. به دستور عقب کشیدیم و حبیب ماند، برای همیشه هم در آن سرزمین ماند همانطور که دوست داشت جسمش هم ماند...
    طلبه شهید حبیب روزیطلب
    تولد:23/5/1339- شیراز
    شهادت: 20/8/ 1361- زبیدات، عملیات محرم

    خداوندا...
    من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش کبریائی خود نداری
    من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری





  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    224
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 12 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    دل نوشته یک شهید...

    «روز 28 فروردین سال 63، دلم خیلی تنگ شده نمی دانم چه دردی دچارم شده به دوستانم گفتم سری به گلزار شهدای اهواز برویم. راه افتادیم کم کم دلم آرام گرفت. از دور پرچم های رنگارنگ روی قبر شهدا خود نمایی می کردند و می گفتند: بیایید ای بی خبران بیائید ای شیفتگان زندگی که ناگهان چشمم به عکس یکی از شهدایی که بر روی دیوار نصب شده بود افتاد. و ناخودآگاه به دوستانم گفتم کی می شود عکس مرا هم اینگونه به در و دیوار ها بزنند، گویا از کسی طلبکار بودم....»

    شهید علی اکبر حبشی
    تولد: 5/11/1337 – فیروز آباد
    سمت: فرمانده گردان امام علی(ع) – لشکر 19 فجر
    شهادت: 3/12/1365 – شلمچه کربلای 5


    <><><><><><خاطرات کوتاه از شهیدان ><><><><><>

    خداوندا...
    من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش کبریائی خود نداری
    من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری





  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    224
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 12 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آخرین تیر!

    ۲۲ بهمن سال ۵۷ بود. مادر در حال کار کردن بود که ناگهان آهی کشید و نشست.
    گفتم چی شد؟
    گفت: کمرم بی دلیل تیر کشید!
    همان ساعت آخرین گلوله های مقامت رژیم منحوس پهلوی به تن پسرش نشسته بود!
    هدیه به شهید جلیل قناعت پیشه و شهدای انقلاب استان فارس صلوات
    شهید جلیل قناعت پیشه

    خداوندا...
    من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش کبریائی خود نداری
    من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری





صفحه 1 از 10 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود