صفحه 1 از 11 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: گلستان سعدی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب گلستان سعدی




    كتاب گلستان ، زيباترين كتاب نثر فارسى است و ((سعدى سلطان مسلم ملك سخن و تسلطش در بيان از همه كس بيشتر است )) . ((كلام در دست او مانند موم است ))و اينجاست كه به معناى واقعى استفاده از مناسبترين كلمه پى مى بريم چرا كه سعدى ((هر معنايى را به عبارتى بيان مى كند كه از آن بهتر و زيباتر و موجزتر ممكن نيست .))
    در يك كلام نثر فارسى به كمال رسيدن خود را مديون اوست ، چرا كه هر داستان و روايتى را به زيباترين وجه ممكن بيان كرده است و سپس براى تاثير هر چه بيشتر برخواننده شعرى متناسب با آن بر آن افزوده است .
    گلستان از گوشه نشينى و ترك دنيا حاصل نيامده است بلكه حاصل جهانگردى و دنياديدگى سعدى است . روح بلند و پاك و قلب صاف و شفافش را در يك يك نوشته ها و در پيچ و خم اشعار و حكايتها مى توان ديد و درك كرد و ستود و او با بهره گيرى از همين صفات و خصائل بلند انسانى آنچه را كه خوب بوده است خوب جلوه داده و بد و زشت را نيز زشت معرفى كرده است . و عجيب نيست اگر هنوز گلستانش خواهان بسيار دارد.
    از اديب و دانشمند و زبان شناس تا مردم عامى و كم سواد هر يك به قدر توانايى خود از امثال و حكم او بهره مى گيرند و متمتع مى شوند، چرا كه هنوز پس از گذشت قرنهاى متمادى ، تمامى آنها ملموس و قابل دركند و هنوز پندها و اندرزهاى او مى تواند راهگشاى ما در جهان در هم ريخته كنونى باشد.


    سعدى در گلستان به ما مى آموزد كه : ((دارالقرار ما جهان ديگرى است )) .

    سعدى در گلستان به ما مى آموزد كه : ((لذات دنيا ناپايدار است و آنچه نپايد دلبستگى را نشايد.))

    سعدى در گلستان به ما مى آموزد كه : ((حب دنيا ريشه همه بديهاست .))

    ((سعدى در گلستان به ما مى آموزد كه ...))

    و بالاخره سعدى در گلستان به ما آگاهى ، حكمت و معرفتى عجين شده به هنرى بى بديل و جذاب را مى آموزد و تنها راه سعادت را چنگ زدن به عروة الوثقى حقيقى يعنى ذات مقدس حق جل و علا معرفى مى نمايد. اين است سعدى و هنر او. اين است سعدى و عالم فكر و آرمانهاى او.




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب نگاهى به گلستان سعدى




    گلستان سعدى ، مجموعه اى از گنجينه ها و گوهرهاى فرهنگى است . بر اساس اينكه بهشت داراى هشت باب (در) است ، هشت باب زير تشكيل شده است :

    باب اول : در سيرت پادشاهان .
    باب دوم : در اخلاق درويشان .
    باب سوم : در فضيلت قناعت .
    باب چهارم : در فوايد خاموشى .
    باب پنجم : در عشق و جوانى .
    باب ششم : در ضعف و پيرى .
    باب هفتم : در تاثير تربيت .
    باب هشتم : در آداب صحبت .

    سخن در وصف گلستان سعدى و زيبايى واژه ها و عمق بيان دلنشين سعدى ، بسيار است .
    به امید این که ؛ اندرزها و سخنان از دل برخاسته و عرفانه سعدى ، آن پير خرد و مرشد نصيحت كه برگرفته از آيات قرآن و روايات اسلامى و تجربيات بسيار است ، و در يك كلمه ثمره يك عمر رنج و تلاش سعدى است و چكيده اى از دانشها و حكمتهاست ، در راستاى پاكسازى و نوسازى و به سازى ما سودمند گردد، و ما را در بهره گيرى صحيح از ارزشهاى والاى عرفانى و اخلاقى و عشق به معبود حق ، يار و ياور باشد، كه سعدى در مورد بهره گيرى عرفانى از كتاب گلستان مى گويد:

    اگر مجنون ليلى زنده گشتى
    حديث عشق از اين دفتر نبشتى
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۱۲/۱۸ در ساعت ۱۷:۴۲

  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب گلستان سعدي - باب اول - در عبرت پادشاهان




    حکايت

    در يکي از جنگها، عده اي را اسير کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يکي از اسيران را اعدام کنند. اسير که از زندگي نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: هر که دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.

    وقت ضرورت چو نماند گريز
    دست بگيرد سر شمشير تيز

    ملک پرسيد: اين اسير چه مي گويد؟
    يکي از وزيران نيک محضر گفت : اي خداوند همي گويد:
    والکاظمين الغيظ و العافين عن الناس
    ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.وزير ديگر که ضد او بود گفت : ابناي جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستي سخن گفتن.اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روي ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتي که روي آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثي . چنانکه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز


    هر که شاه آن کند که او گويد
    حيف باشد که جز نکو گويد

    و بر پيشاني ايوان کاخ فريدون شاه ، نبشته بود:


    جهان اي برادر نماند به کس

    دل اندر جهان آفرين بند و بس

    مکن تکيه بر ملک دنيا و پشت

    که بسيار کس چون تو پرورد و کشت

    چو آهنگ رفتن کند جان پاک

    چه بر تخت مردن چه بر روي خاک





  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب گلستان سعدي - باب اول - در عبرت پادشاهان




    حکايت

    يکي از ملوکخراسان ، محمود سبکتکين را در عالم خواب ديد که جمله وجود او ريخته بود و خاک شدهمگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همي گرديد و نظر مي کرد. ساير حکما از تاويل اينفرو ماندند مگر درويشي که بجاي آورد و گفت : هنوز نگران است که ملکش با دگراناست.

    بس نامور به زير زمين دفن کرده اند
    کز هستيش به روي زمين يک نشان نماند

    وان پير لاشه را که نمودند زير خاک
    خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

    زنده است نام فرخ نوشيروان به خير
    گرچه بسي گذشت که نوشيروان نماند

    خيري کن اي فلان و غنيمت شمار عمر
    زان پيشتر که بانگ بر آيد فلان نماند


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب گلستان سعدي - باب اول - در عبرت پادشاهان




    حکايت

    سرهنگ زاده اي را بر در سراي اغلمش ديدم که عقل و کياستي و فهم وفراستي زايدالوصف داشت، هم از عهد خردي آثار بزرگي در ناصيه ي او پيدا.

    بالايسرش ز هوشمندي

    مي تافت ستاره بلندي

    في الجمله مقبول نظر افتاد کهجمال صورت و معني داشت و خردمندان گفته اند توانگري به هنر است نه به مال ، بزرگيبه عقل است نه به سال .
    ابناي جنس او بر منصب او حسد بردند و به خيانتي متهمکردند و در کشتن او سعي بي فايده نمودند . دشمن چه زند چو مهر باشد دوست؟ ملک پرسيدکه موجب خصمي اينان در حق تو چيست؟ گفت : در سايه ي دولت خداوندي دام ملکه همگنانرا راضي کردم مگر حسود را که راضي نمي شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولتخداوند باد.

    توانم آن که نيازارم اندرون کسي

    حسود را چه کنم کو ز خود به رنجدر است

    بمير تا برهي اي حسود کين رنجي است

    که از مشقت آن جز به مرگ نتوانرست

    شوربختان به آرزو خواهند

    مقبلان را زوال نعمت و جاه

    گرنبيند به روز شب پره چشم

    چشمه آفتاب را چه گناه ؟

    راست خواهي هزارچشم چنان

    کور، بهتر که آفتاب سياه


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب گلستان سعدي - باب اول - در عبرت پادشاهان




    حکايت

    يکي از ملوکعجم حکايت کنند که دست تطاول به مال رعيت دراز کرده بود و جور و اذيت آغاز کرده ،تا بجايي که خلق از مکايد فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چونرعيت کم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهي ماند و دشمنان زور آوردند.

    هرکه فريادرس روز مصيبت خواهد

    گو در ايام سلامت به جوانمردي کوش

    بندهحلقه به گوش از ننوازي برود

    لطف کن که بيگانه شود حلقه به گوش

    باري،به مجلس او در ، کتاب شاهنامه همي خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فريدون.وزيرملک را پرسيد : هيچ توان دانستن که فريدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر اومملکت مقرر شد ؟ گفت : آن چنان که شنيدي خلقي برو به تعصب گرد آمدند و تقويت کردندو پادشاهي يافت . گفت : اي ملک چو گرد آمدن خلقي موجب پادشاهيست تو مر خلق راپريشان براي چه مي کني مگر سر پادشاهي کردن نداري؟

    همان به که لشکر به جانپروري

    که سلطان به لشکر کند سروري

    ملک گفت : موجب گردآمدن سپاه ورعيت چه باشد؟ گفت : پادشاه را کرم بايد تا برو گرد آيند و رحمتتا در پناه دولتشايمن نشينند و تو را اين هر دو نيست.

    نکند جور پيشه سلطاني

    که نيايد زگرگ چوپاني

    پادشاهي که طرح ظلم افکند

    پاي ديوار ملک خويش بکند

    ملکرا پند وزير ناصح ، موافق طبع مخالف نيامد . روي ازين سخن درهم کشيد و به زندانشفرستاد.بسي برنيامد که بني غم سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند . قومي که ازدست تطاول او بجان آمده بودند و پريشان شده ، بر ايشان گرد آمدند و تقويت کردند تاملک از تصرف اين بدر رفت و بر آنان مقرر شد.

    پادشاهي کو روا دارد ستم بر زير دست

    دوستدارش روز سختي دشمن زورآور است

    با رعيت صلح کن وز جنگ ايمن نشين

    زانکه شاهنشاه عادل را رعيت لشکر است




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب گلستان سعدي - باب اول - در عبرت پادشاهان




    حکايت

    هرمز را گفتند : وزيران پدر را چه خطا ديدي که بند فرمودي؟ گفت : خطايي معلوم نکردم ، وليکن ديدم که مهابت من در دل ايشان بيکران است و بر عهد من اعتماد کلي ندارند ، ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ هلاک منکنند پس قول حکما را کار بستم که گفته اند :

    از آن کز تو ترسد بترس اي حکيم

    وگر با چو صد بر آيي بجنگ

    از آن مار بر پاي راعي زند

    که برسد سرش را بکوبد به سنگ

    نبيني که چون گربه عاجز شود

    برآرد به چنگال چشم پلنگ
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۱۰/۱۹ در ساعت ۱۷:۰۱

  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب گلستان سعدي - باب اول - در عبرت پادشاهان




    حکايت

    درويشي مستجاب الدعوهدر بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ، بخواندش و گفت : دعاي خيري بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از بهر خداي اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعاي خيرستتو را و جمله مسلمانان را.

    اي زبردست زير دست آزار

    گرم تا کي بماند اين بازار؟

    به چه کار آيدت جهانداري

    مردنت به که مردم آزاري



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب گلستان سعدي - باب اول - در عبرت پادشاهان




    حکايت

    يکي از ملوک بي انصاف ، پارسايي را پرسيد: از عبادتها کدام فاضلتر است ؟ گفت: تو را خواب نيم روز تا در آن يک نفس خلق را نيازاري.

    ظالمي را خفته ديدم نيم روز

    گفتم : اين فتنه است خوابش برده به

    و آنکه خوابش بهتر از بيداري است

    آن چنان بد زندگاني ، مرده ، به





  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب گلستان سعدي - باب اول - در عبرت پادشاهان




    حکايت

    يکي از وزرا پيش ذالنون مصري رفت و همت خواستکه روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنونبگريست و گفت : اگر من خداي را عزوجل چنين پرستيدمي که تو سلطان را ، از جملهصديقان بودمي.

    گرنه اميد و بيم راحت و رنج

    پاي درويش بر فلکبودي

    ور وزير از خدا بترسيدي

    همچنان کز ملک ، ملک بودي

    کهنام بزرگان به زشتي برد



صفحه 1 از 11 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود