جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان حمال تبریزی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    3,762
    صلوات
    522
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    1,376 پست
    حضور
    167 روز 1 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6

    داستان حمال تبریزی




    یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که ورجه وورجه نکن، می افتی، در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر می خورد و به پایین پرت می شود. مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند. حمال پیر فریاد می زند "نگهش دار !"، کودک میان آسمان و زمین معلق می ماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل می دهد.

    جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس ز او سوالی می پرسد: یکی می گوید تو امام زمانی، دیگری می گوید حضرت خضر است، کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سحر کرده.

    حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد، خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کند، به آرامی و خونسردی می گوید: " خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر، من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است در این بازار می شناسید. من کار خارق العاده ای نکردم ، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار من از خدا خواستم، او اجابت کرد."


    به تبريز يکي مـرد حمال بـود

    کـه از مـال دنيـا سـبک بـال بود

    يکي روز مي رفت بارش به دوش

    به سوي خيابان پر جنب و جوش

    نظـر کـرد ديدي به بـالاي بـام

    نگون بخت طفلي به بازي مدام

    به پايين چنان برده از بام سر

    که جـلب نظر کـرده بر رهـگذر

    گروهي به فرياد بر آن طفل صغير

    کـه مي افتـي ز بـام آخـر به زيـر

    نظاره گرش ديده‌ي خـاص و عـام

    که ناگه نگون گشت کـودک ز بـام

    بـزد مـرد حمـال بانـگي که هاي

    بگـيرش، گـر افـتد نخـيزد ز جـاي

    چنـان طـفل ساکـن شد اندر هـوا

    کـه آهسته بـر راه بنـهاد پا

    بگفتند اين مـرد جـادوگـر اسـت

    و يـا وارث عـلم پيغـمـبر است

    هـمه جمـع بـر گـرد حمـال پـير

    که برگو، که را گفتي که او را بگير؟

    تبسم نمود آن نکو با ر بر

    بگفتا که اي از خدا بي خبر

    همه عمر فرمان او برده ام

    اطاعت ز احکام او کرده ام

    هـنر نيست از بهر جانان من

    به يک دفعه گر برد فرمان من

    تو کـن بندگي خـداوند خـويش

    که او را بود لطف ز اندازه بيش

    شده قبر حمال تبريزيان

    محل دعا بهـر درماندگان

    ویرایش توسط سعادتمند : ۱۳۹۳/۰۲/۰۴ در ساعت ۲۳:۴۷
    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود