صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: شهيد مهدی باکری

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90

    شهيد مهدی باکری




    شهيد مهدی باکری



    فهرست مطالب

    شهيد مهدی باکری

    زندگی نامه

    وصیت

    عکس

    صوت

    کتاب

    خاطرات

    فیلم

    پازل



    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    شهيد مهدی باکری


    زندگي نامه شهيد مهدي باکري


    شهيد مهدي باكري سال 1333 در مياندوآب به دنيا آمد ؛ شهري سردسير در آذربايجان غربي كه

    آب و هواي سردش مردمي را كه در آن زندگي مي كنند محكم و پرصلابت بار آورده است . در

    همان دوران كودكي مادرش را از دست داد و دور از دامن محبت او بزرگ شد . خانواده اش همگي

    مذهبي بودند و برادر بزرگش « علي » در يك گروه مخفي عليه رژيم شاه مبارزه مي كرد . مهدي

    سال آخر دبيرستان بود كه نيروهاي ساواك برادرش علي را در يك درگيري به شهادت رساندند و

    اين واقعه تأثير بزرگي بر روحيه او گذاشت . از آن پس مهدي همچون برادرش وارد مبارزه مستقيم

    با رژيم شد و فعاليت هاي انقلابي خودش را آغاز كرد .

    يك سال بعد از آن كه ديپلمش را گرفت در كنكور ورودي دانشگاه تبريز قبول شد و تحصيلاتش را در

    رشته مهندسي مكانيك شروع كرد ، اما تحصيل در دانشگاه موجب دور شدن او از مبارزه انقلابي

    اش نشد . در آن سالها برادرش حميد كه به خارج از كشور رفته بود براي استفاده انقلابيون اسلحه

    تهيه مي كرد و مهدي در مرز تركيه اسلحه ها را از او مي گرفت و به ايران مي آورد . با آن كه اين

    فعاليتها كاملاً مخفي انجام مي شد ، ساواك به مهدي مشكوك شده بود و او را زير نظر داشت .

    چند بار هم او را احضار كرد ولي هر بار مهدي با زيركي و شجاعت با بازجوها برخورد كرد و

    نگذاشت هيچ سرنخي از او به دست بياورند .

    درس دانشگاهش كه تمام شد بايد به سربازي مي رفت . پس مهندس جوان راهي پادگان شد .

    اما ورودش به پادگان مصادف بود با شروع وقايع انقلاب اسلامي و او كه دل در گرو انقلاب داشت

    فرمان امام خميني (ره) را مبني بر فرار سربازان از خدمت نظام اجابت كرد و از پادگان گريخت . از

    آن پس تا بيست و دوم بهمن 57 زندگي اش مخفيانه بود . در اين دوران فعاليت هاي انقلابي اش را

    ادامه مي داد و تا آنجا كه مي توانست به حركت انقلابي مردم كمك مي كرد .

    انقلاب كه پيروز شد مهدي باكري خود را يكسره وقف تثبيت نظامي كرد كه ثمره خون شهدا بود .

    به سپاه رفت و در سازماندهي آن كمك كرد . در شهرداري مشغول به كار شد ،‌به جهادسازندگي

    رفت و جالب است كه از هيچ كدام حقوق نمي گرفت . اما شروع جنگ مسير اصلي او را مشخص

    كرد . « سپاه » مهمترين جايي بود كه مهدي مي بايست تمام نيروي خود را در آنجا صرف كند .

    چهل روز از جنگ گذشته بود كه مهدي ازدواج كرد . با معرفي يكي از دوستانش با خانم صفيه

    مدرس آشنا شد . يك ملاقات ساده زندگي مشترك آن دو را پي ريزي كرد و از پي آن جشني

    بسيار ساده گرفتند كه در خور زندگي عارفانه شان باشد . مهريه همسرش يك جلد قرآن بود و يك

    اسلحه كمري : « ميان ما آنچه پيوندمان مي دهد ايمان به خداست و مبارزه در راه او . »

    مهدي ازدواج كرده بود اما بيشتر وقتش در جبهه مي گذشت . مدتي بعد همسرش را با خود به

    اهواز برد و در آنجا خانه اي گرفت تا كنار هم باشند ، اما اهواز كيلومترها دورتر از خط مقدم جبهه

    بود و دوري همچنان ادامه داشت .

    در عمليات فتح المبين در منطقه رقابيه مهدي باكري معاون تيپ نجف اشرف بود و در همين

    عمليات بود كه از ناحيه كمر زخمي شد . اما زخم كمر او را از پا نينداخت . يك هفته در خانه

    استراحت كرد و دوباره به جبهه برگشت . در عمليات رمضان فرمانده تيپ عاشورا بود . در اين

    عمليات نمايشي مقتدرانه از فرماندهي جنگ ارائه داد. باز هم مجروح شد اما از پا نيفتاد .

    عمليات بعدي مسلم بن عقيل بود . حالا ديگر تيپ عاشورا تبديل به لشگر شده بود و فرماندهي

    اش را مهدي بر عهده داشت . اين لشگر توانست بخشهاي مهمي از خاك ميهنمان را از دست

    نيروهاي بعثي خارج كند . بعد از آن عاشوراييان آذربايجان در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر يك

    و چهار حماسه ها آفريدند و ضربه هاي مهلكي بر پيكر دشمنان متجاوز وارد كردند .

    در عمليات خيبر «حميد» ‌برادر مهدي به شهادت رسيد . مهدي حتي براي شركت در مراسم

    بزرگداشت برادر هم جبهه را ترك نكرد . او فقط شكر حق را به جا آورد و افسوس خورد كه چرا

    پيش از برادر به شهادت نرسيده است اما دل تنگي او ديري نپاييد . در بيست و پنجم اسفند سال

    1363 وقتي كه نيروهاي رشيد لشگر عاشورا در عمليات بدر در ساحل دجله با دشمن پنجه در

    پنجه انداخته بودند ، گلوله اي ميان پيشاني او نشست و او را از عالم خاك رهانيد . پيكرش را در

    قايقي گذاشتند تا به سوي ديگر دجله ببرند ، اما در ميانه راه يك گلوله آرپي جي قايق را در هم

    شكست و مهدي به همراه امواج دجله رفت تا به دريا بپيوندد.


    ویرایش توسط سالار زینب : ۱۳۹۳/۰۲/۱۲ در ساعت ۱۴:۱۲
    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    3,762
    صلوات
    522
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    1,373 پست
    حضور
    166 روز 16 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    با سلام
    خیلی خوشحالم چون قراره فردا سه شهید گمنام مهمان شهرمان باشن

    برای شادی روح شهدا صلوات بفرستیم
    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    شهيد مهدی باکری


    متن وصيت نامه شهيد باکري

    بسم الله الرّحمن الرّحيم


    يا الله، يا محمّد ،‌يا علي يا فاطمه زهرا يا حسن يا حسين


    يا علي يا محمّد يا جعفر يا موسي يا علي يا محمّد يا علي


    يا حسن يا مهدي (عج) و تو اي ولي مان يا روح الله!


    و شما اي پيروان صادق شهيدان.


    خدايا!


    چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي که سراپا گناه و معصيت، و سراپا تقصير و نافرمانيم؛ گرچه از رحمت و


    بخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است که نيامرزيده از دنيا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذيرفتة


    درگاهت نشوم.


    يا رب! العفو .


    خدايا! نميرم در حالي که از ما راضي نباشي.


    اي واي که سيه روي خواهم بود.


    خدايا! چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي!


    هيهات که نفهميدم!


    يا اباعبدالله شفاعت.


    آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد براي ديدار ربّش! ولي چه کنم که تهيدستم. خدايا! تو قبولم


    کن!

    سلام بر روح خدا، نجات دهندة ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،‌عصر کفر و الحاد، عصر مظلوميت


    اسلام و پيروان واقعي اش.


    عزيزانم


    اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشيم که نعمت اسلام و امام را به ما عنايت فرموده باز کم است. آگاه باشيم


    که سرباز راستين و صادق اين نعمت شويم. خطر وسوسه هاي دروني و دنيا فريبي را شناخته و بر حذر


    باشيم که صدق نيت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.


    اي عاشقان اباعبدالله!


    بايستي شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بايستي از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر


    بزند؛ بايستي محتواي فرامين امام را درک و عمل نماييم تا بلکه قدري از تکليف خود را شکرگزاري به جا آورده


    باشيم.

    وصيت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فاميل؛ بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست، هميشه


    به ياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل کنيد. پشتيبان و از ته قلب، مقلّد امام باشيد، اهميت زياد به دعاها


    و مجالس ياد اباعبدالله و شهدا بدهيد که راه سعادت و توشة آخرت است. همواره تربيت حسيني و زينبي


    بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد و فرزندان خود را نيز همانگونه تربيت دهيد که سربازاني با ايمان و


    عاشق شهادت و علمداراني صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) براي اسلام به بار آيند. از همه کساني که


    از من رنجيده اند و حقي بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و اميدوارم خداوند مرا با گناهان بسيار،


    بيامرزد.


    خدايا


    مرا پاکيزه بپذير.


    مهدي باکري


    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    شهيد مهدی باکری


    شهيد مهدی باکری


    شهيد مهدی باکری
    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    شهيد مهدی باکری

    شهيد مهدی باکری
    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    شهيد مهدی باکری


    شهيد مهدی باکری
    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90
    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    شهيد مهدی باکری


    خاطرات شهيد مهدي باکري


    1- سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسيممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبريزي.


    آب و هواي تبريز به من نساخت ، بد جوري مريض شدم. افتاده بودم گوشه ي خوابگاه . يکي از بچه


    ها برايم سوپ درست مي کرد و ازمن مراقبت مي کرد. هم اتاقيم نبود. خوب نمي شناختمش.


    اسمش را که از بچه ها پرسيدم، گفتند « مهدي باکري.»



    2- رفتيم توي شهر و يک اتاق کرايه کرديم. به من گفت « زندگي اي که من مي کنم سخته ها .»


    گفتم « قبول.» براي همه کاراش برنامه داشت؛ خيلي هم منظم و سخت گير. غذا خيلي کم مي


    خورد. مطالعه خيلي مي کرد. خيلي وقت ها مي شد روزه مي گرفت. معمولا همان روزهايي هم


    که روزه بود مي رفت کوه. به ياد ندارم روزي بوده باشد که دونفرمان دو تا غذا از سلف دانشگاه


    گرفته باشيم. هميشه يک غذا مي گرفتيم، دو نفري مي خورديم .خيلي وقت ها مي شد نان


    خالي مي خورديم. شده بود سرتاسر زمستان ، آن هم توي تبريز ، يک ليتر نفت هم توي خانه مان


    نباشد. کف خانه مان هم نم داشت، براي اين که اذيتمان نکند چند لا چند لا پتو و فرش و پوستين


    مي انداختيم زمين.



    3- سال پنجاه و شش پادگان اروميه خدمت مي کردم. آمدند گفتند « ملاقاتي داري.» مهدي بود.


    به من گفت « بايد از اين جا دربري.» هر طور بود زدم بيرون. من را برد خانه ي عمه ش . کلي


    شيشه ي نوشابه آن جا بود . گفت« بنزين مي خوايم.» از باک ژيانم بنزين کشيدم بيرون. شروع


    کرديم کوکتل مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدي وارد بود. چند تايش را برديم بيرون شهر و


    امتحان کرديم. ازش خبري نداشتم. کوکتل مولو تف هايي را هم که ساخته بوديم نديدم . دو - سه


    روز بعد شنيدم مشروب فروشي هاي شهر يکي يکي دارد آتش مي گيرد. حالا مي فهميدم چرا


    ازش خبري نيست.


    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    4- همان اول انقلاب دادستان اروميه شده بود. من و حميد را فرستاد برويم يک ساواکي را


    بگيريم.پيرمرد عصا به دستي در را باز کرد. گفت « پسرم خونه نيست.» گزارش که مي داديم، چند


    بار از حال پيرمرد پرسيد . مي خواست مطمئن شود نترسيده.






    5- دختر خانه بودم. داشتم تلويزيون تماشامي کردم. مصاحبه اي بود با شهردار شهرمان . يک


    خورده که حرف زد، خسته شدم سرش را انداخته بود پايين و آرام آرام حرف مي زد. باخودم گفتم«


    اين ديگه چه جور شهرداريه؟ حرف زدن هم بلد نيست.» بلند شدم و تلويزيون را خاموش کردم .


    چند وقت بعد همين آقاي شهردار شريک زندگيم شد.






    6- بعد از مدت ها آمده بود خانه ي ما. تعجب کرديم. نشسته بود جلوي ما حرف هاي معمولي مي


    زد. مادرم هم بود. زن داداشم هم بود. همه بودند يک کمي ميوه خورد و بلند شد که برود. فهميده


    بودم چيزي ميخواهد بگويد که نمي تواند. بلند که شد. ما هم باهاش پاشديم تا دم در . هي


    اصرارکرد نياييم . اما همگي رفتيم؛ توي راه رو به من فهماند بيرون منتظرم است . به بهانه ي خريد


    رفتم بيرون . هنوز سر کوچه ايستاده بود. به من گفت «آقا مهدي را مي شناسي؟ مهدي باکري؟


    مي خواد ازت خواستگاري کنه ! به ش چي بگم؟» يک هفته تمام فکر مي کردم . شهردار اروميه


    بود. از سال پنجاه و يک که ساواکي ها علي شان را اعدام کرده بودند، اسمشان را شنيده بودم.


    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود