جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: پـــــدرانــ آســـــمـــانــی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    584
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 روز 13 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    پـــــدرانــ آســـــمـــانــی




    پـــــدرانــ آســـــمـــانــی
    سمه رب الشهدا والصدیقین
    امروز دوباره می گدازد این دل
    این دل که برای شهدا تنگ شده ست…!
    دلم تنگ شهیدان است امشب که همرنگ شهیدان است امشب

    دوباره روزی دگر سپری شد ومن ماندمو این دل که تنگ شهیدان است!
    دلی که جز گناه چیزی در خود نپرورانده ایا مار ا هم با شهدا کاری است!
    در دل خود میگفتم ومی سوختم…!!!
    که آیا امام زمان از من گنه کار راضیه آیا من گنه کارو با شهدا کاریست آیا شهدا ما رو قابل میدونن!
    در گفتن این حرفها بودم که یاد یکی از سخنان شهید آوینی افتادم که میگفت:
    می گویند گنه کاران را در این غافله راهی نیست،اما پشیمانان را که می پذیرند
    تا یاد این جمله افتادم یکم آروم شدم گفتم آی شهدا من پشیمونم دست منو بگیرید…
    بیا عاشقی را رعایت کنیم ز یاران عاشق حکایت کنیم
    از آنها که خونین سفر کرده‌اند سفر بر مدار خطر کرده‌اند




    سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن قاب عکس شما خم می شود شهدا. . . روزتون مبارک



    ویرایش توسط yasbanoo : ۱۳۹۳/۰۲/۲۰ در ساعت ۱۱:۴۵
    هرگز کاری را که در زندگی واقعی انجام نمی‌دین، در اینترنت هم انجام ندین. گاهی به گــناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم
    فضـــای مجـــازی هم محضــــر خداست...
    در روز حســـاب تمام این سایتا، کلیک ها، یاهو مسنجرا، آی دیها
    چت روما به حرف میان و گواهی می دن به کارامـون.
    نکنه که شرمنده شـــیم

    امـــان از لحظه غفلت که خدا شاهد است و بس
    گـاهــــی روی مانیتور کامپیوتـــر بچسبانیم
    ورود شیطان ممـــنوع....


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    584
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 روز 13 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سيده زهرا حسيني' فرزند شهيد 'سيدجواد حسيني' در روز جشن پدران آسماني، دل نوشته اي سرود كه موجب حزن و اندوه تمام حاضران شد.
    به نام خالق هستي. به نام خالق مردان آسماني. به نام خدايي كه انسان را آفريد تا مطابق با آيه شريفه 'لقد خلقنا الانسان في كبد' هستي را سپري كند تا به سرچشمه كمال برسد.
    من سرمشق خود ساخته ام اين مصداق زيبا را كه با رنج و سختي خود بگريم تا به سر منزل كمال دست يابم. مگر نه اين است كه 'هر كه در اين بزم مقرب تر است، جام بلا بيشترش مي دهند'.
    اين آيه و اين بيت زمزمه هاي مادرم بود كه از همان اوان كودكي سرنوشتم را با سرشتم درآميخت.
    و اينك من در اين مكان از مردهاي آسماني برايتان سخن مي گويم. از پدرم 'سيد جواد' كه جز سايه اي محو و گنگ از او به خاطر ندارم. آنچه شنيدم از مادرم بود تا بتوانم در تمام ثانيه هاي عمرم دست پدر را بر شانه هايم و نوازشش را بر سرم و بويش را در وجودم استشمام كنم.
    اما پدر اين منصفانه نبود. من با تمام تلاش هاي مادرم، نبود تو را و تنهايي خود را به خوبي احساس مي كنم .
    آن زمان كه مادرم براي آرامش لحظه هاي تنهايي ام، از سايه پدري بزرگوارتر كه نامش روح الله بود، سخن مي گفت. با اينكه فقط سيمايش را از جعبه جادويي خانه مي ديدم آرامشي عجيب سر تا پاي وجودم را پر مي كرد. گوئيا واقعا در كنارم بود.
    وقتي مادرم مي گفت او نيز يك مرد آسماني است كه پدرت تحت فرمانش براي اهداف زيباي خدايي، جان شيرينش را فدا كرد، دلم مي خواست تمام وجودم پر بگيرد تا سخن پر صلابتش كه مردان آسماني ميهنم ايران را مي پروراند در گوش جانم فرو بنشيند و دست نوازشش، زخم بي تو بودن را مرهم باشد.
    اما اي خداي مهربان، اين چه تقديري بود كه اين انس شيرين، اين آرامش جان نيز در سال 68 دست كودكانه مرا رها كند و بغضي عجيب بر گلويم بر جاي نهد.
    نگاه غريبانه من بر بر چشمان مادرم كه همراه با سؤال هاي بي شمار بود، تنها يك پاسخ داشت: دلبندم، عزيزتر از جانم، نگران نباش. هنوز هم سايه يك مرد آسماني بر سر ماست. سايه سيد علي و بوي او بوي روح الله است. قوي باش دخترم كه هنوز سلاله سادات، تكيه گاه گرم من و توست.
    روزها گذشت و من در تنهايي خويش و فقط با اميد و دلگرمي مردان آسماني ميهنم، زنده ام و بزرگ شده ام. عرصه علم و دانش از دبستان تا دبيرستان و دانشگاه را طي كرده ام و طنين دلنواز مادر را در گوش جان نقش بسته ام.
    و هر گاه در عرصه اجتماع دلاور مرداني را مي بينم كه هنوز راه مردان آسماني را پاس مي دارند، زخم هاي كهنه ام التيام مي يابد و چشم اميدم در راستاي اهداف اسلامي و آيين با طراوت قرآن كريم، جاني تازه مي يابد.
    خانم حسيني در پايان اشعاري را در مدح حضرت ولي عصر (عج) قرائت كرد كه بدين شرح است:

    اي مهدي موعود، سرورم
    بالي براي رفتن تا آسمان بده
    راهي براي ديدن رويت نشان بده
    ما مردمان ساده دل اين زمانه ايم
    اصلا بيا و دعا يادمان بده
    ما با سه شنبه هاي شما خو گرفته ايم
    اندازه لياقتمان جمكران بده
    برگرد و تكيه بر ديوار كعبه كن
    ظهري به وقت شرعي زهرا اذان بده


    ویرایش توسط yasbanoo : ۱۳۹۳/۰۲/۲۰ در ساعت ۱۱:۱۱
    هرگز کاری را که در زندگی واقعی انجام نمی‌دین، در اینترنت هم انجام ندین. گاهی به گــناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم
    فضـــای مجـــازی هم محضــــر خداست...
    در روز حســـاب تمام این سایتا، کلیک ها، یاهو مسنجرا، آی دیها
    چت روما به حرف میان و گواهی می دن به کارامـون.
    نکنه که شرمنده شـــیم

    امـــان از لحظه غفلت که خدا شاهد است و بس
    گـاهــــی روی مانیتور کامپیوتـــر بچسبانیم
    ورود شیطان ممـــنوع....


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    584
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 روز 13 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    وي همچنين در بخش ديگري از مراسم نامه خود را خطاب به پدر شهيد و بزرگوارش اينگونه تقديم كرد:
    هنوز به خاطر دارم نامه هاي كودكانه اي را كه برايت مي نوشتم.
    مي نوشتم:
    اي پدر جان، منم دخترت زهرا، دختر كوچك تو
    اي اميد من
    اي شادي تنهايي من
    به خدا اين صدمين نامه بود
    از چه رويي جوابم ندهي
    ياد داري
    كه دم رفتن تو
    دامنت بگرفتم
    من به تو مي گفتم
    پدر اين بار مرو، پدر اين بار مرو
    من امروز فهميدم
    سفرت طولاني است
    از چه رو اي پدرم
    تو به اين چشم ترم
    هيچ توجه نكني
    به خدا خسته شدم
    به خدا خسته شدم
    به خدا قلب من آزرده شده
    چند سال است كه من منتظرم
    هر صدايي كه ز در مي آيد
    همجو مرغي مجروح
    پا برهنه سوي در تاخته ام
    بس كه عكس تو بغل بگرفتم
    رنگ ز من و از عكس تو رفته است پدر
    من و داداش امير
    بر سر عكس تو دعوا داريم
    با جمال تو سخن مي گوييم
    مادرم از تو برايم مي گويد
    مادرم از تو برايم مي گويد
    ما فقط بوي تو را
    از لباست داريم
    بس كه پيراهنت بوييدم
    بس كه در حال دعا
    رو به سجاده تو
    اشك فشان ناليدم
    طاقتم رفته دگر
    پاي من سست شده
    به خدا خسته شديم
    به خدا خسته شديم.

    هرگز کاری را که در زندگی واقعی انجام نمی‌دین، در اینترنت هم انجام ندین. گاهی به گــناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم
    فضـــای مجـــازی هم محضــــر خداست...
    در روز حســـاب تمام این سایتا، کلیک ها، یاهو مسنجرا، آی دیها
    چت روما به حرف میان و گواهی می دن به کارامـون.
    نکنه که شرمنده شـــیم

    امـــان از لحظه غفلت که خدا شاهد است و بس
    گـاهــــی روی مانیتور کامپیوتـــر بچسبانیم
    ورود شیطان ممـــنوع....


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    584
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 روز 13 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    متن زير قسمتی از دلنوشته های آقای محمد علی رجایی فرزند جانباز شهید حسن رجایی هست.



    دیشب بابام رو زیر بارون رحمت خدا شستیم. توی کفنی که خودش آیه هاش رو نوشته بود پیچیدیم. تربت گذاشتیم براش. توی پرچم گنبد امام حسین پیچیدیم. چفیه و پلاکش رو گذاشتیم. کاشی های حرم ابالفضل رو کنار سرش گذاشتیم. قران همیشگی‌اش رو روی سینه اش؛ و تا صبح نشستیم به حال بدبخت خودمون زار زدیم. زار زدیم که دیگه بابا نداریم .. که دیگه نیست .. که رقیه چجوری سر باباش رو دید و جون داد و ما همینجوری نشستیم نیگاش میکنیم که وسط اتاق خوابیده ..

    برا بابام روضه بخونین .. روضه دوست داشت .. سینه زنی و هیئت دوست داشت ولی نمیتونست بره. نمیتونست بره و تو خونه تنها میشست تو اتاقش سینه میزد واسه اربابش ..

    الان باید افطار سی و چهارمش رو میکرد اما مهمون عشقشه .. میدونم که مهمون عشقشه .. من قرصای بابامو میدادم.. من لیوان آب رو وقتی حالش بد بود ذره ذره میریختم تو دهنش. من قدم به قدم کنار بابام راه میرفتم وقتی حالش خوب بود. من ویلچیر بابام رو میبردم اینور اونور.

    بابام منو سینما نبرد ولی من بردمش آژانس شیشه ایی رو دید. نیم ساعت بعد از فیلم مونده بود تو سالن گریه میکرد. مسئول سالن اول شاکی شد ولی بعدش سانسا رو جا به جا کرد حتی. من بابام رو می بردم اینور و اونور ..من دکمه های لباس بابام رو میبستم .. من میبردمش تا توی دستشویی . من ریشاش رو میزدم .. تشنج میکرد من دست میذاشتم رو پیشونیش که نخوره تو دیوار. زمین که میخورد من جمعش می کردم. خانم خدابنده من و مامانم و داداشم ؛

    بابام رو یه روز هم به کسی نسپردیم. یه روز نذاشتیمش جایی بمونه .. نذاشتیمش آسایشگاه. خانم خدابنده صدا می اومد تو خونه ی ما سه تایی پرت میشدیم سمت اتاق بابام. بابام عاشق حرف زدن بود. نمی تونست که بره بیرون هی؛ هرکی می اومد میگرفتش به حرف. دیگه هیشکی نمی اومد .. بابام میخواست هی حرف بزنه هی حرف بشنوه .. من میرفتم سه جهار ساعت میشستم هی حرف میساختم از بیرون میگفتم از در وو دیوار میگفتم آسمون ریسمون میکردم .. من بابام رو دست هیشکی ندادم ...
    بابام واستاده که تشنج میکرد بغلش میکردم تو سینه ام .از بس قرص خورده بود سنگین شده بود وزنش. می چسبوندمش به سینه ام که نگهش دارم هی می گفت محمدغلی زانوت! محمدعلی زانوت !

    حالا من رفتم بابام رو گذاشتم تو خاک ..دستم دیگه خالیه .. دیگه دست بابام رو نمیگیرم راه ببرم . اون داره پرواز میکنه و من بدبخت رو زمین باید برم .. دیگه منتظرش نمیشم واسه یه دونه پله ..

    هرگز کاری را که در زندگی واقعی انجام نمی‌دین، در اینترنت هم انجام ندین. گاهی به گــناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم
    فضـــای مجـــازی هم محضــــر خداست...
    در روز حســـاب تمام این سایتا، کلیک ها، یاهو مسنجرا، آی دیها
    چت روما به حرف میان و گواهی می دن به کارامـون.
    نکنه که شرمنده شـــیم

    امـــان از لحظه غفلت که خدا شاهد است و بس
    گـاهــــی روی مانیتور کامپیوتـــر بچسبانیم
    ورود شیطان ممـــنوع....


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    584
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 روز 13 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نامه ی دخترشهید به مناسبت روزپدر....

    تقدیم به پدر آسمانیم

    هوای دیدنت داره دلم فردا روز پدر هست دخترک تمام روز به دنبال هدیه ای برای پدر بود خسته بود...به عکسش خیره شده بود بله عکس پدر ...چشم ازش بر نمی داشت داشت فکر می کرد به روزای قشنگی که پدر پیشش بود اونوقتا نفس کشیدن راحت بود بوی گلهای باغچه و درخت سیبی که بابا کاشته بود، یادش بخیر...هر پنج شنبه من و داداش مهدی سیبا رو میشمردیم و هر دوآماده میشدیم تا شب جمعه سیبا رو هدیه کنیم به همسایه ها تا اونا هدیه های قشنگتری رو نثار رفتگانمون کنن... یادش بخیر... بله دخترک ساعتها به قاب عکس پدر چشم دوخته بود قاب عکسی که همیشه باهاش حرف میزد وقتی کار خوبی میکرد لبخند پدر رو میدید و حتی اخم ونوازش پدر رو احساس میکرد ولی هر چی فکر کرد نتونست هدیه مناسبی پیدا کنه...حالا باید چیکار میکرد خیلی دوست داشت فردا که میره گلزار شهداء هدیه ای برای پدر ببره..تاا اینکه دخترک دفتر نقاشیشو آورد یه شقایق زیبا کشید بالای شقایق کبوتر و یه دریای بزرگ و آبی ... کم کم خوابش برد توی خواب مدام صدای شلیک میومد دختر ترسیده بود یه دفعه نور ی دید نور رو دنبال کرد میدونید؟ اونجا پر از رزمنده بود دختر خوشحال شد گفت حتما بابا اینجاست صدا زد بابا ...بابا...بابا ولی پدرش اونجا نبود به راهش ادامه داد ... یکی از رزمنده ها داشت می رفت اون طرف خاکریز برای کمک به اونایی که تیر و ترکش خورده بودن و جا مونده بودن ، که یکدفعه صدای شلیک مهیب و وحشتناکی اومد خیلی ترسیده بود و با صدایی بلند گفت :"با باجون با باجون آخه کجایی ؟" دخترک دنبال اون رزمنده رفت شاید باباش اون طرف خاکریز باشه وقتی به اون طرف خاک ریز رسید کسی نبودفقط یه دشت پراز شقایق با کبوترهای زیبا که همه در حال پرواز بودن ...دختر یاد نقاشیش افتاد و نقاشیش رو محکمتر توی دستش گرفت بابا ...بابا کجایی ...؟ ناگهان اون رزمنده دست دخترک رو گرفت و با کبوتر هابه پرواز دراومدن دست اون رزمنده خیلی گرم بود انگار دخترک قبلا گرمای اون دست رو احساس کرده بود نه نمیتونست باور کنه که اون پدرش هست با همون گرمای دست و برق نگاه دختر بابا رو دید خیلی خوشحال شد با گریه و خوشحالی دوید به سوی بابا ،بابا جون روزت مبارک این نقاشی رو برای تو کشیدم بابا جون خیلی دنبالت گشتم پدر دختر رو بوسید دخترم تو بهترین هدیه هستی مواظب خودت باش اون پایینو نگاه کن دشت پر شده از شقایق همیشه مواظب شقایقها باش ... همیشه کسایی هستن که شقایق هارو دوست ندارن میخوان که اونا رو پر پر کنن ... تو باید مواظب شقایقها باشی این داستان رو کمی بر اساس واقعیت نوشتم

    پدرم برای کمک به هم رزماش به اون طرف خاک ریز رفته بودن و ترکش به قلبش اصابت میکنه و شربت شیرین شهادت رو مینوشن...یادشون گرامی راهشون پر رهرو...
    یادتون باشه شقایقها رو پایمال نکنید !!!

    هرگز کاری را که در زندگی واقعی انجام نمی‌دین، در اینترنت هم انجام ندین. گاهی به گــناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم
    فضـــای مجـــازی هم محضــــر خداست...
    در روز حســـاب تمام این سایتا، کلیک ها، یاهو مسنجرا، آی دیها
    چت روما به حرف میان و گواهی می دن به کارامـون.
    نکنه که شرمنده شـــیم

    امـــان از لحظه غفلت که خدا شاهد است و بس
    گـاهــــی روی مانیتور کامپیوتـــر بچسبانیم
    ورود شیطان ممـــنوع....


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    584
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 روز 13 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    داغ فراق
    از همان آغاز خلقت، آن هنگام که آدمی بخاطر خبط و اشتباهش محکوم به ترک بهشت و زندگی در زمین خاکی گشت با غم و غصه آشنا شد، که خداوند گل وجود انسان را با غم و غصه آراست. و آن زمان که هابیل بدست قابیل در خون طپید آدمی داغ فرزند را تجربه کرد و این اولین تجربه تلخی بود که برای همیشه تاریخ به یادگار ماند و همراه با تلاطم گذشت روزها ، ماهها و سالها آمد و آمد تا به ما رسید و اینک چندین قرن از تکرار این تجربه تلخ می گذرد.
    آری پدرم سوختن را در فراقت، تجربه ای تازه به ثبت رسید ، بودنت آهنگ امید داشت و رفتنت خرمنی از خون و اندوه برجای گذاشت . اگر نبود یادها و خاطرات دلنشینت ، چه مرحمی زخم دل را تسکین می داد و چه امیدی دل را نوید زندگی دوباره می بخشید؟ سینه مان زیر بار غم هجرانت چگونه چندین سال تاب و تحمل می یافت اگر عصای یاد تو به یاری نمی شتافت؟ حریق دلهامان چگونه اطفاء می شد اگر خنکای خاطرات روحبخشت به داد دل نمی رسید؟
    روزها گریسته ام برای نوشتن این مختصر، اگر چه شوق نامه ای است در نهایت رنج، آنگاه که توان یاری ام نبود، و چه حادثه چه کمرشکن بود، آنقدر سنگین که در باور نمی گنجید، الفبای فهم را گم کردم و چون جاهلان کور، در جستجوی کلمه ای، جمله ای، حتی اشارتی بودم که رنجم را و بغضم را فریاد کنم، می خواستم بگویم ای پاره تن، ای پدر، من با توام. اما گریه امان نداد، چه روزهای تلخی بود که در لحظه لحظه اش دلم سراغ گردا می گرفت.آری پدر عزیزم چند سال است که در آغوش خاک خفته ای و ما هنوز مرگت را باور نکرده ایم، همه چیز را باور داشتیم الا مرگ تو را.در طی این چند سال، بارها و بارها بر سر مزارت آمدیم، لختی با تو همدم شدیم، گریستیم، اما هنوز باورمان نیست که دیگر هرگز تو را نخواهیم دید، هنوز که هنوز است منتظریم تا صدای زنگ در بلند شود و بیائی، نه تنها ما که در و پیکر خانه نیز انتظار گامهایت رامی کشند، کارهای دستی نیمه تمامت هنوز گرمی دست تو را می طلبند، بیل و کلنگ کشاورزی ات پس از تو گردوغبار تنهایی، تمامش را پوشانده و هنوز در انتظار توست، تا بیائی و گردوغبارش را پاک کنی، با هر صدای زنگ در ، بی اختیار به طرف در می نگریم، اما افسوس و ص دافسوس که حتی یکبار دیگر هم صدای زنگ درت برنخاست و ا نتظار خانه و کارهای کشاورزی ات یأس شد تا بی نهایت طولانی و بی پایان ، و دیدارها به قیامت افتاد.
    پدر عزیزم لحظه لحظه با تو بودن خاطره شد و رفتار کلامت ، تصاویر همیشه زنده ذهنمان ، و اگر زندگی را گرمی لازم است ، چنین گرمی زندگی تورا می بایست که خداوند مدیون بندگی تو بود . تو که با انجام فرائض دینی و عمل به احکام اسلام ، خدا را مدیون بندگی خود ساختن واینجاست که لازم است فرشتگان آدمی را سجده کنند" و اذ قلنا للملائکه اسجدوا لادم فسجدوا" آری این آدم تو بودی که مورد سجود قرار گرفتی، ای شاهد دیرین، حقاً که نام زیبنده تو از نام خودت برای تو وجود نداشت.ای حسن، ای یادگار محمد(ص) و علی(ع) شاید گل محمدی، پاکی و عطرش را از تو بیادگار دارد که پاکتر از گل بودی، اینک باید تو را در گل بویید، در خون جویید، از قرآن پرسید، در گلستان پویید.
    راستی کدامین قلم توان نوشتن دارد! حماسه شهادت را فقط با نام شهید می توان سرود و شرح حال شهید را تنها با خامه خوب شهید می توان نوشت، چرا اینکه شهید شاهد است و نظر به وجه اله دارد و این کار جز در توان ملکوتیان نیست و ما خاکیان را به ستودن چنین مقام والائی کی ممکن بود، نزول والاترین و پرمحتوی ترین واژه د راثنای تکامل انسان از دیدگاه متون اسلامی از آن شهید است.
    اینک که سفره کاغذ گسترده و جام جوهر لبریز و قلم عطش نوشتن دارد ای قلم بنویس! که ناتوانی در بیان و وصف او، او که خود یک کتاب فشرده بود، یک معنی کلام، یک سخن بی انتها و یک حقیقت زیبا، نمی دانم اینک سراغت را از که بگیرم، از قرآن که آشنای دیرین تو آن بودی، از سوره یاسین، که از تو خاطرات فراوان دارد چ را که شب با تو صفایی داشت، یا از کشاورزی و بیل و کلنگت که از تو به خودت نزدیکتر بودند، از دوستانت، خانواده ات و فرزندانت که خاطرات خوب با تو بودن، خاطرات جاودانه افکارشان خواهد شد؟
    اینک با جای خالی تو عالمی داریم، تویی که تا در کنارمان بودی نشناختیمت و حالا که تو را می شناسیم دیگر در کنارمان نیستی. آه که در درک یک مطلب خواهیم سوخت و معمای چگونگی شهادتت،و نحوی عروج روحت در ذهنمان جاودانه خواهد شد 0ای پاره تن ،ساعتها جسم بی جانت را که با شیره جان پرورش یافته بود بر روی خاک گرم جنوب ،کنار اروند رود افتاده بود ،و روح بلندپروازت اوج گرفت وبه لقاالله پیوست ،جسد پاک ومطهرت رادقایقی از تابوت چوبین بر روی امواج دستها تشیع وبه زادگاهت آورند ومکانی که خود تعیین نموده بودی بخاک سپردیم ،ولحظات چه سنگین می گذشتند ،اما هر چه بود گذشت ،وآنگاه خود شاهد بودم که چگونه جسدت را در دل خاک نهادند ،وبا آمیخته ای از خاک و اشک قبرت را پوشانیدند اما با تمام اینها ، هنوز باور نکردم که دست اجل تو را از ما جدا کرده است ،شاید عدم قابلیت دسترسی به شکل جدید موجودیت تو که همواره جزئی از هستی بود های ونیز خواهی بود ،مارا به غلط به نیستی ات رهنمون میگردد ،در حالیکه نه تنها تو در حال حاضر در بین مائی بلکه دقیقا جزئی از مائی وباقبول این واقعیت ازاین پس برای دیدنت هر هفته بر سرمزارت می آئیم و آنچه را در طی نبودنت روی داده برایت تعریف می کنم ،برایت تعریف می کنم که:فرزندان خردسالت بزرگ شده اند ،و اکنون بر مزارت آمده اند تا تجدید خاطره کنند ویادت را گرامی بداریم ،باشد مورد رحمت درگاه خداوند قرا بگیری و پاداش مناسبی را در آن دنیا به پاس کارهای نیک این دنیا دریافت داری 00000


    عبدالرزاق نظرجانی فرزند شهیدغلامحسن نظرجانی
    شهرستان قاین –روستای اسفاد تاریخ :2/3/1372مشهد

    هرگز کاری را که در زندگی واقعی انجام نمی‌دین، در اینترنت هم انجام ندین. گاهی به گــناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم
    فضـــای مجـــازی هم محضــــر خداست...
    در روز حســـاب تمام این سایتا، کلیک ها، یاهو مسنجرا، آی دیها
    چت روما به حرف میان و گواهی می دن به کارامـون.
    نکنه که شرمنده شـــیم

    امـــان از لحظه غفلت که خدا شاهد است و بس
    گـاهــــی روی مانیتور کامپیوتـــر بچسبانیم
    ورود شیطان ممـــنوع....

  8. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود