جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ماجراهای سیاوش در غلط ستان

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    3,440
    مورد تشکر
    10 پست
    حضور
    29 روز 5 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    49
    آپلود
    5
    گالری
    76

    ماجراهای سیاوش در غلط ستان




    به نام خدا
    از اونجایی که فکر می کنم تفریح، لذت و انگیزه ی فراگیری رو زیاد می کنه، این موضوع با محتویات طنز ایجاد شده
    داستان های "سیاوس در غلط ستان" به زودی تمام جهان را در بر خواهد گرفت
    بعضیا واقعیت و بعضی دیگر زاده ی ذهن مریض خودم می باشند.


  2.  

  3. #2
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    3,440
    مورد تشکر
    10 پست
    حضور
    29 روز 5 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    49
    آپلود
    5
    گالری
    76



    واقعی*
    ...
    روزی روزگاری در "غلط ستان" سیاوش همی به مکتب رفته بودی و علم می آموختی. در مکتب خانه، ملا روز پیش فرموده بودندی که فردا آزمونی برای سوادآموزان در پیش بودندی و بدین سبب، باید سواد آموزان همراه خود قلم و همی کاغذ مخصوص آزمون همراه خود بیاوردی.
    روز بعد سواد آموزان به مکتب آمدندی و همه همراه خود همی قلم و کاغذ مخصوص آزمون آوردندی. لیکن سیاوش مثل همیشه کاغذ مخصوص آزمون همراه خود نیاوردی.
    در مکتب خانه، طبق استبدادی که سیاوش، نماینده ی سوادآموزان، بنا نهاده بودی، در آزمونها می بایست سوادآموزان برای سیاوش کاغذ مخصوص آزمون آوردندی. همی در آن روز خاطر سوادآموزان کسل گشته و مانع از یادآوری این موضوع گشته بودندی. سیاوش که از این رخداد به خشم آمده بودندی، یکی از سوادآموزان را قبل از حضور ملا، در مدخل مکتب خانه گیر آوردندی و همی به قصد کشت بزدی و سوادآموز نگون بخت آنقدر کتک خورده بودی که از ترس کتک های بیشتر خود را به اغما زده بودی ولی سیاوش که خشمش قدری فروکش کرده بودندی. دست از سر سوادآموز "خود به بیهوشی زده" برداشته بودی ولیکن ورقه اش را همی برداشته و در حال ورود به مکتب خانه بودندی که برادر بزرگتر آن پسر سر رسیدندی و با خشم رو به سیاوش کردندی و او را مورد خطاب قرار دادندی و همی گفتا، برادرم را به مسلخ کشیدندی. سیاوش که خشم در دلش دوباره همی جوانه زده بودی به جان برادر بزرگتر افتادی و او را چنان زیر باد کتک گرفتندی که این یکی به راستی در اغما فرو رفتندی و ملا که تازه سر رسیده بودی، مجبور شده بودی آزمون را همی به روز دیگر موکول کردندی و برادر بزرگتر را به دوا خانه منتقل کنندی.
    در آبادی علط ستان همگان سیاوش را نکوهش کردندی و عزم آن داشتند تا او را ادب کردندی ولیکن سیاوش که مورد هجوم آهالی غلط ستان واقع شده بودندی، از محلکه می گریزد.
    در همین هنگام، یکی از ضعیفه های طرفدار سیاوش نگران او شدندی و اشک ریختندی و با گریه رو به اهالی کردندی و در وصف سیاوش بانگ برافراشتی:
    فریاد، که زندگی به کامش نشود
    آن کس که در این زمانه رامَش نشود
    هر کس که دلش هوای او را بکند
    مهر ابدی دگر حرامش نشود
    .................................................. ..............
    و این بودندی قصه ی امروز ما


  4. #3
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    3,440
    مورد تشکر
    10 پست
    حضور
    29 روز 5 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    49
    آپلود
    5
    گالری
    76



    در آبادی غلط ستان همی آب لوله کشی نبودی و ملاها که کاشانه ی خویش را در والاترین منطقه ی غلط‌ستان بنا نهاده بودندی، سوادآموزان را نوبت گذاری کردندی تا هر روز تعدادی از سوادآموزان برای ایشان از منبع آبی که در پست ترین و پایین ترین جای غلط ستان واقع بود آب آوردندی و از این آب برای نوشیدن و رونق زندگی بهره بردندی. سیاوش همی با دوتا از سواد آموزان چهارشنبه نوبت آبکشی داشتندی.
    سیاوش به همراه دوستش هر روز آن دیگر پور را هر روز بزدندی و اذیت کردندی و آن پور هر روز با دیده ای اشک بار به خانه رفتندی و جرات نکردی که این رخداد را با معتمد و غیر معتمدی در میان گذارد. تا اینکه روزی دل به دریا زدندی و از ملا خواستندی تا یکی دیگر را بجای او بگمارد. سیاوش از این موضوع ناراحت شدی و پور را یک دست کتک مفصل بزدی.
    پوری دیگر به جای آن پور قدیمی گمارده شدی. سیاوش و دوستش نیز این پور را هندوانه باران کردندی و خود آب نمی کشیدندی و آن پسر مجبور شدندی راه طولانی آب کشیدندی. تا اینکه این پور نیز اعتصاب کردندی و ملا پوری دیگر را بجای او گماردندی.
    نفر سوم آمدندی و باز هم سیاوش و دوستش او را اذیت کردندی و وسط راه می ماندی و آن پور را مجبور کردندی تا بجای آن ها نیز آب بکشیدی. اما سیاوش بدیدی که این پور کم نیاوردی و بی اعتراض آب کشیدندی.
    وی نقشه ی تازه و بی عدلی در سر می پروراندی. و نقشه را بکار گرفتندی. بدین سان وسط راه به همراه دوستش همی می ماندی و وقتی پور به آنجا می رسیدی، او را می زدی و آب هایش را در سرش خالی کردندی تا دوباره رفتندی آب آوردی.
    بعد از مدتی طویل، ملا راز خیس شدن پور بیچاره را فهمیدی و سیاوش و دوستش را تنبیه کردندی و یک هفته آنها را می گمارد تا هر روز آب بکشیدندی. سیاوش اینبار در کنار دوستش آب کشیدندی و برای ملا آوردندی ولیکن همیشه مقداری از آب فاصلاب درون آب پاک کردندی و به خورد ملا دادندی.
    روزی ملا مریض شد و علت را دریافتند و بدین سان ملا که دید کم آوردندی، غلط ستان را ترک کردندی تا ملایی دیگر بجای او گمارده شدندی
    و بدین سان داستان ها گذشت و روزهای خوش سیاوش ادامه داشت ...


  5. #4
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    3,440
    مورد تشکر
    10 پست
    حضور
    29 روز 5 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    49
    آپلود
    5
    گالری
    76



    داستان واقعی سوم:

    روزی روزگاری در غلط ستان کودکان بازی گوش، اندر محوطه ای در حال بازی بودندی که ناگهان توپ آنها در برخوردی بس بی انصافانه با یک عدد میخ دراز، رو به کم بادی رفتندی و کودکان را همی ضد حال بزدی
    کودکان همی ناراحت شدندی و می خواستند به کاشانه ی خویش باز گردندی که در همین موقع سیاوش پسر خسیسی را دید که در حال جیم شدن می بودی. او را صدا زدی و به او گفتندی که به خانه ات برو و آن توپ را که دزدکی در حیاط با آن بازی می کردندی و به ما نشان نمی دادی را برداشته و سریعا به همینجا مراجعت نمودی
    پسر خسیس چشم گفتندی و به سوی خانه ی خویش روانه شدی. مدتی بگذشت و از پسر خسیس خبری نشدی. کودکان همچنان انتظار کشیدندی ولی از پسرک خبری نبودی. آنها نمی دانستندی که آن رفتن دیگر بازگشتی را به دنبال نخواهد داشتی.
    چهره ی غلط‌ستان در انحصار شب قرار گرفتندی و با فرا رسیدن شب، کودکان به خانه ی خویش رفتندی تا فردا بشود و فکری به حال توپ کردندی.
    اما سیاوش به درب خانه ی پسرک رفتی و با دوز و کلک او را از خانه بیرون آوردی و یه کتک مفصل بزدی و به او گفتندی که فردا صبح اگر توپ را آردی که آوردی اگر نیاوردی در رودخانه تو را غرق خواهم نمودی.
    پسرک خسیس که نمی خواستی توپ را به بچه ها بدادی و از طرفی می هراسید در رودخانه غرق گردد، فردای آن روز به همراه پدرش سر کار رفتب تا شاید سیاوش و دوستانش این موضوع را از یاد ببرندی.
    اما اتفاق جور دیگریرقم خوردی.
    سیاوش که فهمیدی پسرک خانه نیست و بسی فراوان در کف یک فوتبال بود، نقشه ای بریختی تا توپ را از خانه ی پسرک خسیس بیرون آورد. ابتدا به خانه ی پسرک خسیس رفت و به مادرش گفتندی که توپ را به او بدادی اما با ممانعت مادر همراه شدی. در همین لحظه سیاوش توپ را در حیاط بدیدی و نقشه ای به ذهنش رسیدی.
    سیاوش برادر خویش را وادار کرد تا لباس های بسیار مندس بر تن کردی و جوری او را گریم کند که کسی او را نشناختی. برادر سیاوش این کار را بکردی و به سیاوش گفتی که من هم نمی شناسمت.
    در همین هنگام سیاوش به آرامی به در حیاط خانه ی پسر خسیس نزدیک شدی و به محض اینکه توپ را بدیدی، وارد حیاط شدی، توپ را برداشتی و با سرعتی بس سرسام آور بگریختی. در همین هنگام خانواده ی پسر خسیس که در حیاط بودندی، همی فریاد برآوردندی، سیاوش سیاوش، بایست. اما سیاوش به روی خود نیاوردی که سیاوش است و همچنان بر سرعت خود می افزودی تا از محلکه بگریزد.
    سیاوش توپ را ببردی و جایی پتهان کردی که عقل جن هم به آن نمی رسیدی و همانجا لباس های مندرس را انداختی و با خیالی راحت به خانه بازگشتی تا آب از آسیاب بیوفتادی و او توپ را ببردی و با بچه ها بازی بکردی.
    وقتی به اندرونی خانه ی خویش رسیدی، فهمیدی که مادر پسرک خسیس موضوع را با مادر سیاوش در میان نهادی و مادر سیاوش خشمگین در انتظار سیاوش ماندی تا آمدی. بک چوب از درخت انار همی شکستی و سیاوش را به قصد کشت بزدی تا سیاوش اعتراف کردی که توپ را در کجا پنهان کردی.
    و بدین سان سیاوش تنبیه شدی تا دیگر از این غلط ها نکردی بودی.
    و این بود قصه ی امروز ما


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    941
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    15 روز 21 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    به نام خدا
    از اونجایی که فکر می کنم تفریح، لذت و انگیزه ی فراگیری رو زیاد می کنه، این موضوع با محتویات طنز ایجاد شده
    داستان های "سیاوس در غلط ستان" به زودی تمام جهان را در بر خواهد گرفت
    بعضیا واقعیت و بعضی دیگر زاده ی ذهن مریض خودم می باشند.
    خیلی با مززه و خاص بودند!!!!!!


    ------------------
    أَيْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإِقامَةِ الْأَمْتِ وَالْعِوَجِ؟
    أَيْنَ هادِمُ أَبْنِيَةِ الشِّرْكِ وَالنِّفاقِ؟
    أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ؟
    أَيْنَ قاصِمُ شَوْكَةِ الْمُعْتَدينَ؟
    اَيْنَ بَقِيَّةُ اللهِ؟

    ================
    "اگر با آمدن خورشــید بیدار شویم ؛ ‌نمازمــان قضاســت"


  7. #6
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    3,440
    مورد تشکر
    10 پست
    حضور
    29 روز 5 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    49
    آپلود
    5
    گالری
    76



    و علیکم. این داستان که براتون می نویسم رو مثل خیلی از واقعه های دیگه، کسی تا تجربه نکرده باشه نمی تونه درک کنه.
    یکی بود یکی نبود کور بشه چشم حسود دوتا خورشید سیاه دوتا ....
    نه حواسم نبود ببخشید این یه ماجرای دیگه ست.
    قصه ی زیل از جمله داستانهای واقعی می باشد که در کتاب " سالهای انتظار" نوشته ی خودم به تاریخ 1383 – 1385 و تاریخ انتشار آن هنوز معلوم نیست و نمی باشد و شاید هم نخواهد معلوم شد.
    که البت آنجا با سبکی جدی نوشته شده و با این متن نوشته اش فرق می کنه.
    یکی بود یکی نبود. غیر از خدا من بودمی و روزی آفتابی زیر درخت آلبالو گم شدم. که بعدها همی ما را یافتند. ایامی چند به بتالط گذشتی و شب های طویلی از لابه لای ایام طاقت فرسای زمستان همی فرا رسیدی. همانا در غلط ستان نشانی از نورهای مصنوعی نیرومند نبودی و غلط ستان با نور چراغ های نفتی روشن می شدی. در شبی که آسمان ستاره ها را در پشت لایه های ضخیم ابر پنهان ساخته بودی و زمین در سپیدیِ برفها غوطه ور بودی، رمضان، ماه سرشار از نعمت الهی، تبریک و تهنیت خود را به سرزمین خاکی عرضه داشته میداشتی.
    سیاوش که نه سال داشتی در این ایام سرشار از سرور بودی و گویی رمضان تولدی دگر بر او بودی تا در غایت هستی، خویش را به استغنای خالق خویش نزدیک کند و در پرنیان آفریدگارش جای گیرد.
    سحرگاه روزی از روزهای رمضان از خواب بیدار شدی و خانواده ی خویش را نیز برای روزه دار شدن بیدار کردی. بعد از سحری، به همراه خواهر خویش چراغ به دست گرفتی تا به میجد کوچک غلط ستان بروند. جایی که همیشه این موقع سوت و کور بودی و نشانی از هیچ جنبنده ای را در خود نمی دید.
    لباس های گرم بر تن کردی و با نشاط وصف نا شدنی به راه افتادندی. هوا از مرز انجماد گذشته بودی و حضور سرما در مغز استخوانها احساس می شدی. به سختی به مسجد رسیدندی و در حالی که نمی شدی نماز را جماعت خواندی، فرادا نماز خویش را به جای آوردی و به خانه بازگشتی در حالی که بدن نحیف او رو به متلاشی شدن می رفتی اما این متلاشی شدن در پسِ شوق های عظیم سیاوش پنهان شده بودی.
    آن روز سیاوش بعد از اینکه به خانه رسیدی کمی خفت و نمی دانستی چقدر به آغوش مرگ نزدیک شده بودی. تا جایی که یک هفته در بیمارستان به سر می بردی تا بتواند دوباره سر پا بایستد. اما غم او این بودی که نتوانستی یک هفته مهمان خدای خویش باشد.
    و این بودی قصه ی کوتاه امروز ما
    .............
    با اینکه خاطرات شبیه به این دارم از ماه رمضان ولی این یکی از شیرین ترین خاطرات من از ماه رمضان هستش.


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    142
    صلوات
    25
    تعداد دلنوشته
    7
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 11 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    6
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    محلکه
    سلام آقای نویسنده
    زین پس به جای واژه ی " محلکه" از واژه صحیح " مهلکه" استفاده نمایید.


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    3,876
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    17 روز 10 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    164
    آپلود
    93
    گالری
    155



    نقل قول نوشته اصلی توسط به دنبال حقیقت نمایش پست
    سلام آقای نویسنده
    زین پس به جای واژه ی " محلکه" از واژه صحیح " مهلکه" استفاده نمایید.
    لازم است تا به این دوست گرامی تر از جان که سالهای سال بدنبال حقیقت بوده وخواهد بود عرضه بدارم که :
    محلکه جزء کلمات بسیار بسیار کلیدی و مانوس نفوس در وادی غلط ستان بودستی, که هیچ مغایرتی با کلمه مورد توجه شما ,یعنی همان مهلکه نداشتندی...واین جهت مزید اطمینان آن جناب جهت یاد آوری بود که :
    فذکر ان الذکر تنفع المومنین...

    ما عابران رهگذري بي نشانه ايم
    جاماندگان قافله اي جاودانه ايم
    پائيزلحظه ها چه شتابان رسيد وما
    دلواپسان رويش چندين جوانه ايم


    دانلودمحبوب ترین مجموعه تفسیر قران کانون گفتگوی قرانی

    (
    تفسیر20جلدی المیزان)



    http://www.askquran.ir/downloads.php?do=file&id=3611

    گروه شاعران کانون:http://www.askquran.ir/group.php?groupid=140


  10. #9
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    3,440
    مورد تشکر
    10 پست
    حضور
    29 روز 5 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    49
    آپلود
    5
    گالری
    76



    فانتزی
    در زیل نامه ای می خوانید از جد آباد سیاوش که وی را مورد خطاب قرار دادی و طریقی نورانی را برای وی بازنگری و بازنوشت کردی. کنون که نامه را بخواندید گر از واژگان وی چیزی در نیافیدی، بی گمان نقصان از جانب شما بودی که حیف نان بودی و نتوانستی به درک این نامه برسیدی. وسلام
    به نام آنکه مخلوقش تو هستی
    تو که روزی سرِ من را شکستی
    الهی روزگارت خوش نباشد
    اگر پشت سرت در را نبستی
    عجب بی مزه و لوسی خدایی
    برو جانا که خیلی خیلی پستی
    از جد آباد سیاوش به سیاوش ذلیل مرده :
    یک نصیحت بشنو از من چون حکایت می کند
    نی حصیری بینوا از من شکایت می کند
    جّد تو از عشق طوفانی روایت می کند
    گوش اگر کردی، همین حرفم دوایت می کند
    فرزند دلبندم. دیر زمانیست که اینگونه استنباط می نمایم که چرخه ی دوره گرد فلک، آتشی بی مهابا را به سوی تو گسیل خواهد نمودی تا کوره راه های افترا ، در تناقض دیدن یا نگفتن، پلک خفته ی شمس و الشموس را دور بدیدی و ساحت مقدس قدیسه ای را در تنگنای اختناق و خفقان، به تهمتی نا بخشودنی آلوده بسازدی و رویدادی هولناک را به دست های بی پرده باد بسپردی.
    آری فرزندم.
    ندانم در عصر شما که چرخ گردون کجا ول می گردد ولیکن یقین حاصل نمودی که خوشنودی تو در گرو مُنگل بازیست وگرنه تاج پادشاهی از نعل های اسبی حصیری به یغما برده بشدی.
    یک ضرب المثل می گوید :
    کبوتر با قناری باز با غاز ، به یاد لاک پشت رفتن به پرواز
    (این قسمت به زبان اصیل غلط‌ستانی بودی)
    حموارھ از قرطی باظی دوری بنمودی و با دوثطان قرطی رفت و آمد ننمودی و حمچنین دوثطان نُختھ را احریمن بشمردی و با آنان طعامل ننمودی کھ دوثطی حمانا و نابودی حمان اصط.
    بر دوش کصی صوار نشدی و نگظار کصی بر دوش طو صوار گشطی. ماقبل اینکھ کصی بخواحد از طو صواری گرفطی، از وی کولی گرفطی و روظگارش را ثیاح بنمودی. طا او بودی دیگر از این قَلَت حا نکردھ بودی
    ................
    این هم عکسی از نامه
    http://s6.picofile.com/file/8181196768/nameh.jpg
    ماجراهای سیاوش در غلط ستان

    این هم پول رایج غلط‌ستان
    http://s4.picofile.com/file/8181197000/pool.jpg

    ماجراهای سیاوش در غلط ستان


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۳
    نوشته
    502
    صلوات
    86
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    11 پست
    حضور
    7 روز 5 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    7



    وعلیکم
    داش سیا ایول بآ
    خیلی با حال بو
    دیکتو مخشتم عینهو داشِتِ
    عشقی باز بوگو

    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    حموارھ از قرطی باظی دوری بنمودی و با دوثطان قرطی رفت و آمد ننمودی و حمچنین دوثطان نُختھ را احریمن بشمردی و با آنان طعامل ننمودی کھ دوثطی حمانا و نابودی حمان اصط.
    بر دوش کصی صوار نشدی و نگظار کصی بر دوش طو صوار گشطی. ماقبل اینکھ کصی بخواحد از طو صواری گرفطی، از وی کولی گرفطی و روظگارش را ثیاح بنمودی. طا او بودی دیگر از این قَلَت حا نکردھ بودی


    زِ درد حسرت و دردِ جدایی/قسم دادم خدا را بر خدایی
    دل هر عاشق دلبسته چون من/شود یک روز عمری کربلایی
    بیا جانا بیا همراه ما شو / بیا با ما گدای نینوا شو
    دم هرچی رفیقه گرم ، کمر هرچی نا رفیقه خم
    روی هرچی بی مرامه کم ، برای دشمنات آرزوی زلزله بم
    زیر چشم دشمنات نم ، ایشالا هیچوقت نبینی غم . .
    تاپیک داشتونه کلیک کنید به مولا ضرر مرر نره
    : حاجی جمالتو عشقه.... کوتاه بیا





اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود