صفحه 41 از 41 نخست ... 112131394041
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,

  1. #401

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,449
    مورد تشکر
    25,165 پست
    حضور
    70 روز 23 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11






    گفتگوی مشرق با نویسنده نام‌آشنای این روزها، فائضه غفارحدادی؛

    سنگ‌هایم را با آقامحسن واکندم / همه با اسمم مشکل دارند / کسی با نام «فائضه» نمی‌شناسم! / «خوب‌خواندن» بهتر از «زیاد خواندن» است / مصاحبه‌های «خط مقدم» محرمانه بود/ وقتی بچه‌ها خوابند می‌نویسم/ خودم را نویسنده نمی‌دانم

    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!, من هنوز هم خودم را نویسنده نمی دانم. وظایفی بر عهده من گذاشته شده که سعی می کنم به خوبی انجامشان بدهم. اگر می خواهم وارد حوزه های دیگر بشوم هم بر حسب نیاز جامعه امروز است.

    گروه جهاد و مقاومت مشرق - دو کتاب معروف دارد که مجبور شده هر دو را از ناشر اول بگیرد و به ناشر دیگری بسپارد؛ آن هم به خاطر مشکل توزیع و تبلیغ. اما همین دو کتاب که در توزیع و تبلیغ با مشکلاتی مواجه بود، نام او را سرِ زبان ها انداخت. این دو کتاب با شمارگان اندکشان در بین خوانندگان صدا کرد و آوازه اش بسیار بیشتر از تیراژشان پیچید. همه این موفقیت ها را می شود به صدق نیت و صفای باطنی زنی نسبت داد که هم در تربیت فرزندانش موفق بوده و هم در زایش جملات، ذهن و فکر خواننده اش را تسخیر می کند. انتشار مجدد کتاب «خط مقدم» با موضوع دو سال از زندگی «شهید حاج حسن طهرانی مقدم» و شکل گیری یگان موشکی ایران، بهانه خوبی بود برای دعوت فائضه غفارحدادی به دفتر مشرق برای یک گفتگوی کوتاه. حالا که متن این گفتگو منتشر می شود، خبرهای خوبی از فروش بالا و چاپ های مجدد کتاب «خط مقدم» منتشر شده است. کتاب «دهکده خاک بر سر» او هم اگر توسط انتشارات سوره مهر رونمایی شود، بی شک پرفروش خواهد شد. او کتاب جذاب دیگری نیز در نوبت انتشار دارد...
    **: شما اخیراً کتابی درباره شهید محسن وزوایی نوشته اید، اگر موافقید، صحبتمان را از همین کتاب شروع کنیم.
    *: همان بار اولی که در حوزه هنری اسم شهید وزوایی آمد، کتاب را به من پیشنهاد دادند. من آمدم کتاب «ققنوس فاتح» را خواندم و با اینکه شخصیت شهید مرا گرفت ولی راستش مردد شدم در پذیرش کار. چرا که وقتی از شهیدی قبلاً کتاب نوشته شده بود چه نیازی به کتاب دوباره بود؟ چند ماه این بلاتکلیفی ادامه داشت تا اینکه یک روز دست بچه هایم را گرفتم و رفتیم بهشت زهرا. تا حالا سر مزار آقا محسن نرفته بودم. به چه سختی ای پیدایش کردم و نشستم با خودش سنگ هایم را واکندم. اگر دوست داشت که من بنویسمش باید خودش کمک می کرد که چیز خوبی از آب درمی آمد و نه همان قبلی ها و همیشگی ها. فردایش از حوزه هنری زنگ زدند و متقاعدم کردند که شهید وزوایی جا برای کار زیاد دارد و می خواهیم کتابی مفصل تر باشد که همه ابعاد زندگی اش را پوشش بدهد. این بار با میل و اشتیاق زیاد پذیرفتم. انگار همه تردیدهایم بخار شده بودند.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    **: کدام بخشِ حوزه هنری می خواست این کتاب را آماده کند؟
    *: من این کتاب را به سفارش دفتر امور استان ها و آقای قاسمی پور نوشتم. احساس کردم شهید وزوایی شهیدی است که خیلی بیشتر از چیزهایی که برایش نوشته اند، حرف برای گفتن دارد.
    **: این انتخاب به خاطر سابقه شما در نوشتن برای شهدا بود؟
    *: بله، من هم توسل کردم که خود شهید اگر صلاح می دانند، من این کار را قبول کنم. بالاخره بعد از قبول کردن این کار بود که متوجه شدم چه اقیانوسی جلوی من است و فقط مقدار کمی از آن کشف شده. ابتدا گفتند مصاحبه های زیادی وجود دارد که در اختیار من می گذارند. من فرزند کوچکی داشتم و گرفتن مصاحبه ها برایم سخت بود اما آنقدر خلأها زیاد بود که یک سال و نیم گفتگوهای جدیدی را با خانواده، دوستان، همکلاسی ها، هم محلی ها و همرزمان شهید ترتیب دادم. بیشترین چیزی که شخصیت شهید را برایم ساخت، صحبت های خانواده درباره شهید وزوایی بود. این عزیزان خیلی به من کمک کردند.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!, شهید محسن وزوایی
    **: چیز جدیدی هم کشف کردید؟
    *: یکی از خواهرانشان که قبل از انقلاب به آمریکا رفته بودند، به تهران آمدند و من تازه فهمیدم یک سری نامه که آقا محسن وزوایی برای خواهرش در آمریکا نوشته وجود دارد و تا به حال اصلاً به آن پرداخته نشده. این خواهر، بزرگتر از آقامحسن بوده و ارتباط عاطفی زیادی با هم داشته اند. البته ایشان حاضر نبودند نامه ها را بدهند و تلاش زیادی کردم تا توانستم آن را بگیرم. به جز نامه های خواهرش دو نوار کاست بکر و ناب ۹۰ دقیقه ای کشف کردم که یکی شان صوت یک جلسه بازجویی است که محسن که فقط بیست سالش است دارد یک پاسدار میانسالی که در دوران مسئولیتش از امکانات بیت المال سوءاستفاده کرده را بازجویی می کند و با چنان منطق و زیرکی ای از زیر زبانش حرف می کشد و دروغ هایش را برملا می کند که آدم تعجب می کند. و دیگری صوت مصاحبه ای است که راوی تیپ ۲۷ دو ورز بعد از عملیات فتح المبین درباره عملیات با محسن حرف زده و او با جزئیات فراوان و تحلیل های بی نظیر فاتحانه ترین و مهم ترین عملیات دفاع مقدس را برای راوی تعریف کرده و نقش حساس و بی نظیر و اقدامات شگفت آوری که خودش در این عملیات انجام داده را تعریف کرده. اگر این کتاب نوشته نمی شد این نوار در روده بی رحم تاریخ هضم می شد بدون اینکه کسی آن را جایی ثبت کرده باشد و چقدر حیف.
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.

  2. تشکر


  3. #402

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,449
    مورد تشکر
    25,165 پست
    حضور
    70 روز 23 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    **: چرا خواهرشان نامه ها را نمی دادند؟
    *: می گفتند این نامه ها مخصوص من است و حاضر به انتشار آن نیستم. البته برادر شهید زحمت زیادی کشید تا ایشان را راضی کرد. همین نامه ها پیش برنده کتاب بود و هر فصل کتاب، پیرامون یکی از این نامه ها شکل می گیرد.
    **: حجم کتاب چقدر شده است؟
    *: حدود ۶۰۰ صفحه یا بیشتر.
    **: فصل ها بر چه اساسی تنظیم شده؟
    *: کتاب کاملاً بر اساس سیر زمانی پیش رفته. از روز قبولی در دانشگاه شریف شروع می شه تا پس از شهادت. دوران کودکی و نوجوانی هم آن لا به لا به صورت فلش بک و اینها آمده. کتاب شرح ۴ سالی است که از روز قبولی کنکور تا شهادت توانسته یک جوان معمولی را به یک مدیرِ عارفِ مبارزِ قهرمان تبدیل کند. سعی شده تصمیم ها و انتخاب هایی که باعث تغییرات محسن شده اند به خوبی نشان داده شوند تا علاوه بر اینکه زندگی محسن را دنبال می کنیم، چگونه محسن شدن را هم یاد بگیریم. این کتاب قصه کسی است که خیلی شبیه ما آدم های معمولی بود اما آدمِ کارهای سخت شد و در کوره تجربه های عجیب، کیمیاگری آموخت و توانست مس وجودش را به طلا تبدیل کند. این کتاب، با اینکه کتابِ زندگی محسن است، اما شرح یک زندگی نیست، کشف قلق های کیمیاگری است.
    **: شما در این کتاب زاویه دید دانای کل را انتخاب کرده اید که برای مخاطب امروزی، سخت خوان است. از این عدم ارتباط نترسیدید؟
    *: من در این کتاب یک راوی ندارم. شاید برای یک فصل، ۱۰ گفتگو را خوانده ام و اسنادش را بررسی کرده ام و وقتی می خواهم این حجم از اطلاعات را بیان کنم، نمی توانم خودم را در زاویه دید یک راوی محدود کنم. من از این سبک در خط مقدم هم استفاده کردم. من از دانای کل استفاده کردم و فکر نمی کنم سخت خوان باشد.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    **: نوشته شما روان است اما مخاطب امروزی دوست دارد جای شخصیت اصلی قرار بگیرد و متن را زود بخواند و رد شود… آخرین کتابتان که مورد توجه واقع شد، «دهکده خاک برسر» بود. قدری هم درباره این کتاب برایمان بگویید...
    *: من روزنوشت هایم از سفر به سوئیس را در وبلاگم می نوشتم. البته اصلاً نیت کتاب نداشتم و به طور طبیعی مطالبی را برای وبلاگ می نوشتم و مطالب این سفر را در یک فایل جداگانه نگهداری می کردم. بعد از چند سال، در جزئیات برخی اتفاقات با همسرم مباحثه هایی داشتیم و چون من خاطرات را نوشته بودم، قرار شد مطالبم را پرینت بگیرم و در کتابخانه بگذارم تا هر وقت اختلاف نظری بود، به آن مراجعه کنیم. همین پرینت پایه کتاب «دهکده خاک بر سر» شد. البته قبل از پرینت، قدری هم نوشته هایم را مرتب کردم. آن روزها به خاطر تولد فرزندم کار خاصی در دست نداشتم و بازنویسی مطالب این کتاب، حالم را خوب می کرد.
    **: طنز خوبی در این کتاب به چشم می خورد. لحن طنازانه تان عمدی بود؟
    *: من اصلاً نمی دانستم که برخی قسمت های کتابم طنز است! من کاملاً این بخش ها را با جدیت نوشتم اما وقتی کتاب را به «نشر اطراف» دادم تا بررسی کنند، خانم مرشدزاده یک هفته بعد تماس گرفتند تا درباره اش صحبت کنیم. ایشان از این کتاب تعریف کردند و گفتند که ما در نشر اطراف، کتاب ها را به صورت مجموعه ای چاپ می کنیم. چند ماه از این دیدار گذشته بود که کتابم را به انتشارات قاف فرستادند. انتشارات قاف چون ناشر تخصصی طنز است این کتاب را بررسی کرده و طنز آن را کشف کرده بود. این بود که سفرنامه من به همراه دو سفرنامه دیگر در یک مجموعه به چاپ رسید. بماند که انتشارات قاف هم به دلیل مشکلات بازار نشر از پس توزیع مناسب کتاب برنیامد و حالا دهکده را به سوره مهر سپرده ام.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    **: کتاب شما در بین بقیه کتاب های این مجموعه بیشتر درخشید، خصوصاً به خاطر حضورتان در یک برنامه تلویزیونی و بیان حال و هوایتان در ایام عزاداری ماه محرم… اولین کتابتان کدام است؟
    *: رشته تحصیلی من زیست دریا بود و از اول می دانستم که انتخابم اشتباه بوده اما نمی دانستم باید چه راهی را انتخاب کنم. بعد از فارغ التحصیلی دنبال علاقه ام رفتم. ابتدا به سمت تصویرگری کشیده شدم و در جریان آن به نحوی کاملاً اتفاقی با کسی آشنا شدم که به یک کارگاه داستان نویسی می رفت. اولین ماه هایی بود که پسرم علیرضا را به مهدکودک می فرستادم و وقت خالی داشتم و منجر به شرکتم در کارگاه انتشارات تعالی اندیشه شد. استادم هم آقای قاسمی پور بود. ایشان هم به طور تخصصی روی موضوع دفاع مقدس کار می کردند. در این کارگاه، نفر اول دوره شدم. بعد از آن از من خواستند درباره یکی از شهدایی که تحقیقاتی درباره اش کرده بودند، کتابی بنویسم. این بود که کتاب شهید «ناصر جمال بافقی» با نام «ناصر حسین» را در سوئیس نوشتم.
    **: کمی در مورد این شهید توضیح می دهید؟
    *: شهید جمال بافقی از تیم موشکی و از نیروهای بسیار خلاق بودند که از همان ابتدا با شهید طهرانی مقدم به سوریه رفته بودند. بعد از بازنشستگی هم شهید طهرانی مقدم از ایشان دعوت کرده بودند و بر اثر حادثه ای که در یگان موشکی اتفاق افتاد، در سال ۸۸ و قبل از شهادت شهید طهرانی مقدم به شهادت رسیدند. وقتی این کتاب را می نوشتم بارها نام شهید طهرانی مقدم را به قلم آورده بودم در حالی که شناختی از ایشان نداشتم و بعدها که در این مسیر پیش رفتم، دو کتاب هم درباره شهید طهرانی مقدم نوشتم.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    **: «خط مقدم» را زودتر نوشتید یا «مردی با آرزوهای دوربرد»؟
    *: وقتی خط مقدم را به من پیشنهاد دادند بحثشان این بود که کتابی را برای سالگرد شهید بنویسم. وقتی منابع تحقیق را به من دادند معلوم شد گنجینه ای است که باید مفصلاً به آن پرداخت. برای سالگرد، کتاب «مردی با آرزوهای دوربرد» را آماده کردم و «خط مقدم» را بر اساس خاطرات دو سال از زندگی سردار طهرانی مقدم نوشتم. یعنی سالهای ۶۳ تا ۶۵.
    **: چطور این دو سال را انتخاب کردید؟
    *: این دو سال بسیار تاثیرگذار بود و یگان موشکی شکل گرفت. همچنین موشک باران شهرها هم در این دو سال بود که زحمت زیاد بچه های موشکی در این دوران خیلی حساس و مهم بود. بار داستانی این سال ها هم آنقدر زیاد بود که من را به نوشتنش ترغیب کرد.
    **: هر چه جلوتر می آییم، زندگی و فعالیت های شهید گسترده تر و علنی تر می شود. فکر کنم بقیه سالهای زندگی ایشان هم به اندازه کافی جذاب هست. آن سالها را کِی می نویسید؟
    *: انگار «محرمانه بودن» برخی مسائل هنوز هست و افراد، کمتر از این سال ها می گویند. شاید با فاصله گرفتن بشود در آینده درباره این مقطع زمانی هم کتابی نوشت. خیلی از مصاحبه های کتاب خط مقدم هم محرمانه بود اما چون ۳۰ سال گذشت، از حالت محرمانه خارج شد.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    **: و اما کتاب «خورشید که غرق نمی شود» درباره شهید محمد شمس...
    *: پدر من از رزمندگان لشگر عاشورا بودند و نام این شهید را از بچگی در مواقع مختلف شنیده بودم. شهید شمس از غواصان لشگر عاشورا بودند. ایشان مرگ قهرمانانه ای داشتند که هر وقت حکایتش را می شنیدم، اشکم در می آمد. شهید شمس خیلی گمنام بودند.
    **: شهادتشان چگونه بود؟
    *: شاید با گفتن من حق مطلب ادا نشود و باید ۱۰۰ صفحه پیش زمینه اش را تعریف کرد. به خاطر حساسیت عملیات والفجر۸ وقتی به اروند می زنند، قبل از شروع درگیری که باید ساکت می بودند، تیری به گلویش می خورد و صدایی از حنجره اش درمی آید و هر کاری می کند تا خودش را زیر آب ببرد تا صدایی ایجاد نشود، ممکن نمی شود. تا اینکه از دوستش می خواهد سرش را زیر آب ببرد و به این طریق به شهادت می رسد.
    **: البته قاعدتاً همان تیر و خونریزی ناحیه گردن باعث اصلی شهادت ایشان بوده...
    *: بله، اما این تصمیم ایثارگرانه هم خیلی سخت و بزرگ است. من این تعریف را از پدرم می شنیدم...
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    **: چه شد که درباره شهید تحقیق کردید و کتابش را نوشتید؟
    *: تحقیق زندگی این شهید بر عهده من نبود. آقای یاری در تبریز تحقیقاتش را انجام داده و آن را به پدرم منتقل کرده و گفته بودند: شنیده ایم دخترتان درباره شهدا می نویسد. اگر می شود کتابی هم درباره این شهید بنویسد. پدرم هم در بحبوحه کتاب خط مقدم این مطالب را به من داد. این مطالب و مصاحبه ها در کمد من ماند تا زمانی که نوشتنش را شروع کردم.
    **: چر این کتابتان دیده نشد؟
    **: این کتاب مظلومی بود و انتشارات لشگر ۳۱ عاشورا آن را منتشر کرد اما در توزیع آن، به خوبی عمل نشد. مثلاً وقتی من پرسیدم که این کتاب را از کجا می شود تهیه کرد، گفتند در خیابان حافظ تبریز فروشگاهی هست که می توانید از آنجا تهیه کنید! من این کتاب را خیلی دلی نوشتم و ناراحت بودم که به دست مخاطبان نمی رسد.
    **: خانواده شهید را هم دیده بودید؟
    *: روزی قبل از نوشتن کتاب به تبریز رفته بودم که برای عید دیدنی به خانه شهید رفتیم. آن دیدار خیلی رسمی بود و من پدر و مادر شهید را دیدم. البته آن دیدار خیلی کمک کرد و چند باری تلفنی، سئوالاتم را از مادر شهید پرسیدم. بعد از چاپ کتاب، برادر شهید من را دید و گفت که حاج خانم دلشان برای من تنگ شده! من تعجب کردم چون دیدار چندانی با هم نداشتیم.
    **: موضوع دلتنگی چه بود؟
    *: یکی از بهترین خاطراتم همان دیدار است که به خانه شهید رفتم و مادر شهید من را بغل کرد و گفت: فکر می کنم تو محمد منی. تو محمد من را زنده کردی. آنقدر محکم و سفت من را بغل کرده بود که برایم خیلی لذتبخش بود. بعد ادامه داد: «هر هفته که به وادی رحمت (گلزار شهدا) می رویم، به پسرم می گویم از اول کتاب برایم بخوان. من هم گریه هایم را می کنم و بعدش به خانه می آییم…» من با شنیدن این موضوع، آنقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که دیگر ناراحتِ وضع توزیع و انتشار کتاب نبودم. احساس می کردم اگر این کتاب را فقط برای مادر شهید نوشته باشم، کافی است.
    **: چقدر عالی… من نمونه ارتباط گیری اینگونه با کتاب فرزندِ شهید را تاکنون ندیده ام...
    *: حتی برادرشان هم که سن و سال زیادی دارند من را «آبجی فائضه» صدا می کنند. من با خانواده شهید طهرانی مقدم هم رابطه بسیار صمیمانه ای دارم. با خانواده شهید وزوایی هم ارتباط خوبی داریم چون خیلی برای نوشتن کتاب کمکم کردند. انگار به خاطر ارتباطی که با شهید برای نوشتن کتابش پیدا می کنم، ناخودآگاه مهر اطرافیان شهید هم به دلم می افتد. اما با این همه، ارتباط با مادر شهید شمس، یک نمونه خاص بوده و هست.
    **: شکر خدا که زندگی تان آمیخته شد با زندگی شهدا… به نظرم نوشتن برای شهدا چنان نویسنده را پاگیر می کند که خارج شدن از آن ممکن نیست. احتمال دارد دیگر برای شهدا ننویسید؟
    *: سئوال سختی است. چون واقعاً احساس می کنم روحم با شهید گره می خورد و دیگر از زندگی ام بیرون نمی رود. من بعد از هر کتاب یک رفیق آسمانی پیدا می کنم که نه تنها در مقاطع سخت، به دادم می رسد، در روتین زندگی من هم اثرگذار است. علاوه بر آن، فرموده حضرت آقا هم هست که «زنده نگهداشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.» یکی از بزرگترین انگیزه های من برای شروع نوشتن، همین جمله بود و الا من در خودم اسحقاق نوشتن را نمی دیدم. صرف نوشتن برای من موضوعیت ندارد و «از که نوشتن» برایم مهم است.
    من هنوز هم خودم را نویسنده نمی دانم. وظایفی بر عهده من گذاشته شده که سعی می کنم به خوبی انجامشان بدهم. اگر می خواهم وارد حوزه های دیگر بشوم هم بر حسب نیاز جامعه امروز است. چون من خودم در زمینه کتاب های کودک و نوجوان احساس خلأ می کنم و می خواهم به نحوی در این زمینه هم انجام تکلیف کنم.
    من الان در مجله همشهری بچه ها و رشد، به سئوالات بچه ها پاسخ می دهم، وقتی به بازار کتاب مراجعه می کنم می بینم کتاب های خوبی برای پاسخ به سئوالات بچه ها وجود ندارد. این نیاز است که ممکن است من را به آن مسیر سوق بدهد و الا نوشتن از شهدا حاشیه کمتری دارد چون نوشتن برای نوجوانان قلم بهتری می خواهد و کار سخت تری است.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    **: کتاب «خط مقدم» شما هم به تازگی از سوی «انتشارات شهید کاظمی» منتشر شد. درباره این کتاب هم کمی صحبت می کنید؟
    *: من دوست داشتم کارم را در نوشتن خوب انجام بدهم و ناشر هم کارش را درست انجام بدهد. یک نویسنده تا مجبور نباشد، تمایلی ندارد ناشر کتابش را عوض کند. من در سه چهار سال قبل، از توزیع «خط مقدم» راضی نبودم.
    **: البته به لطف خدا کتابی بود که خوب دیده شد اما مخاطبان جدید نمی توانستند آن را پیدا کنند...
    *: بله، حتی فروش اینترنتی و پستی هم نداشت و هیچ راهی برای دسترسی به کتاب نبود و من ناگزیر شدم کتاب را به دست ناشر دیگری بسپارم و بعداز تحقیق، به نشر شهید کاظمی رسیدم و نظر من و خانواده شهید این بود که کار را به آنها بسپاریم.
    **: چرا نشر شهید کاظمی را انتخاب کردید؟
    *: با توجه به کارهای قبلی شان به نظرم با شیب خوبی در حال رشد در حوزه دفاع مقدس بودند. کارشان هم از نظر تبلیغات، کتابسازی و توزیع خوب بود. من از چند سال پیش که شناختمشان حس خوبی به کارهایشان داشتم و بعد از آشنایی با آقای خلیلی و دیدن روحیه مخلصانه شان بیشتر امیدوار شدم.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!, کتاب خط مقدم در میان پرفروش های سال ۹۷ انتشارات شهید کاظمی دیده می شود
    **: شما مادر ۳ فرزند هستید و در عین حال به نویسندگی هم می پردازید. می شود یک روز کاری تان را برای ما تشریح کنید؟
    *: یک روز تابستانی یا زمستانی؟!
    **: واقعاً این سئوال در ذهن خیلی ها هست که چطور می شود با داشتن چند فرزند، نوشت و حتی خواند. به نظر من مدل شما می تواند تجربه خوبی برای مخاطبان ما باشد.
    *: شغل بعضی از خانم ها به صورتی است که مثلاً با دستشان مشغول کاری هستند و در عین حال می توانند پاسخ سئوال فرزندشان را هم بدهند. اما واقعاً نوشتن به نحوی است که باید سکوت و تمرکز باشد. این کار برای من با «مادری» در تناقض است. من وقتی بچه ها بیدار باشند نمی توانم بنویسم. صبح های تابستانی بعد از نماز صبح تا ساعت ۹ که بچه ها بیدار می شوند می توانم ۴ ساعت مفید بنویسم. گاهی هم بچه ها بعداز ظهرها می خوابند که باز هم فرصتی برای نوشتن ایجاد می شود. برخی روزها که صبح نتوانسته باشم بنویسم، بچه ها را به تفریحات هیجانی و پرتحرک می برم تا بعدازظهر حتماً بخوابند و من بتوانم از آن فرصت برای نوشتن استفاده کنم. چون هیچکدام از اعضای خانواده ام در تهران نیستند که کمکم کنند و من غریبم، این از الطاف خفیه الهی است که فرزندانم عصرها به خوبی و مدت طولانی می خوابند.
    **: البته غریب نیستید و این همه خواننده دارید… خانم غفارحدادی از خواندنتان هم برایمان بگویید.
    *: اولویتم با کتابهایی است که جایزه می گیرند. سعی می کنم بعد از خواندن اثرهای برتر و برگزیده، نامزدها را هم بخوانم. بیشتر از همه برایم جایزه جلال، جایزه شهید حبیب غنی پور و جایزه کتاب سال دفاع مقدس مهم است.
    **: تعداد این کتاب ها که خیلی زیاد نیست...
    *: بله، من خیلی مطالعه نمی کنم.
    **: قلمتان نشان می دهد که زیاد می خوانید...
    *: نه، متاسفانه زیاد کتاب نمی خوانم. چون فرصتم بسیار کم است. به همین خاطر اعتراف می کنم که آدم پرمطالعه ای نیستم.
    **: به هر حال قوت قلمتان به نحوی است که انگار ۴ برابرِ نوشتن، می خوانید.
    *: من هر ماه، از همان شماره اول، مجله همشهری داستان را می خواندم که احساس می کنم این مجله تاثیر زیادی روی قلم من داشته است. به خاطر اینکه داستان کوتاه های خوب و مفیدی داشت. به نظر من خواندن کتاب و متن خوب خیلی موثرتر از خواندن زیاد متن های معمولی است. خیلی وقت ها من دلم می خواهد بخوانم اما امکانش را ندارم. به همین خاطر از خدا خواسته ام که برکت همین مقدار اندک مطالعه را بالا ببرد. چون سعی دارم از وقت بچه ها نزنم. من فرزندانم را تا ۵ سالگی به مهد کودک نمی برم و از آن به بعد هم فقط روزی دو ساعت برای تعامل با بچه های دیگر و کسب مهارت های اجتماعی این کار را می کنم. به دلیل اشتغالات همسر، حتی خرید خانه هم با من است.
    **: شما چند فرزند دارید و چه سن و سالی دارند؟
    *: من به تعبیری «ام البنین» ام. علیرضا ۱۲ ساله است، حسین ۸ سال دارد و حسن هم ۴ سال از خدا عمر گرفته.
    **: اشاره به همشهری داستان کردید؛ یادم آمد که متنی درباره نام خاصتان و تفاوت فائزه و فائضه برای این مجله نوشته بودید. چیز دیگری هم در آن مجله از شما چاپ شد؟
    *: هر وقت که «یک تجربه» برایشان می فرستادم چاپ می کردند.
    **: بابت اسمتان چقدر مشکل دارید؟
    *: تقریباً یادم نمی آید کسی با اسم من مشکل نداشته باشد!
    **: علت این انتخاب چه بوده؟
    *: گویا مادرم نام فائزه را از قرآن انتخاب کرده بودند اما وقتی پدرم به ثبت احوال رفته بودند، آن وقت ها چون کامپیوتر نبود، مسئول ثبت احوال گفته بوده من نمی دانم فائزه را چطوری می نویسند و باید به دفتر اسامی مراجعه کنیم. هر چه پدرم می گوید که فائزه با «ز» نوشته می شود، آن مسئول ثبت احوال اصرار می کند که در دفتر ثبت احوال با «ضاد» است. خلاصه اینگونه می شود که نام من به جای «فائزه» می شود «فائضه». البته من تا امروز کسی را ندیده ام که نامش فائضه باشد.
    **: البته این خاص بودن چیز بدی نیست...
    *: حتی در کتاب «خط مقدم» هم به ناشر زنگ زده بودند که چرا روی جلد کتاب غلط املایی دارید؟! همسر شهید طهرانی مقدم هم می گفتند که در مقدمه کتاب باید توضیحی درباره نامت بدهی چون همه اش این موضوع را از ما می پرسند!
    **: این کار را کردید؟
    *: نه. من حتی در فامیلی هم مشکل دارم. برخی من را حدادغفاری می گویند. بعضی ها غفارحدادعادل می گویند. برخی هم غفارحدادیان صدا می کنند...
    **: البته مجموعه این مسائل باعث می شود بیشتر به یاد مخاطب بمانید. از جدیدترین کتاب هایی که خوانده اید چند عنوان را برای مخاطبان ما معرفی می کنید.
    *: از بین کتاب هایی که خوانده ام، یک کتاب خیلی روی من تاثیر گذاشت اما متاسفانه به خوبی دیده نشد. کتابی به نام «زقاق ۵۶» که آقای هانی خرمشاهی آن را نوشته اند. این خاطرات خودنوشت یکی از رانده شدگان از عراق بود که بسیار بکر و تاثیرگذار بود. من بیشتر به کتاب های «سوره مهر» علاقه دارم. همچنین کتاب های «نشر اطراف» و «کتاب قاف» را می خوانم. کتاب های «نشر اسم» هم کتاب های خوبی است که دوستشان دارم. الان در حال خواندن کتاب «هفته چهل و چند» از نشر اطراف هستم. کتاب «بی کتابی» را هم تازه خوانده ام.
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.

  4. تشکر


  5. #403

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,449
    مورد تشکر
    25,165 پست
    حضور
    70 روز 23 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    درنگی در خاطرات آیت‌الله سید عبدالهادی حسینی شاهرودی

    روایتی از ولایت‌مداری شهید صدر نسبت به امام

    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!, آیت‌الله سید محمدباقر صدر از مراجع انقلابی و آگاه به زمان خود بود که با نبوغ بسیار بالا در مسائل مختلف آثار متعدد و موثری را از خود به جای گذاشت.

    به گزارش مشرق، آیت‌الله سید محمدباقر صدر از مراجع انقلابی و آگاه به زمان خود بود که با نبوغ بسیار بالا در مسائل مختلف آثار متعدد و موثری را از خود به جای گذاشت. فصل مهمی از زندگی شهید صدر همزمان با نهضت اسلامی و حضور امام خمینی در نجف بود و افکار و اندیشه‌های امام و سید محمدباقر صدر اثر بسزایی در انقلابیون عراق و ایران بر جای گذاشت.
    آیت‌الله سید عبدالهادی حسینی شاهرودی از شاگردان علامه سید محمدباقر صدر در کتاب خاطرات خود با عنوان «تداوم اندیشه» که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است روایت‌های گرانبهایی از حیات سیاسی و اجتماعی استاد شهید خود دارد. تعبیر شهید آیت‌الله سید محمدباقر صدر درباره امام خمینی آیت‌الله حسینی شاهرودی درباره تعبیر علامه سید محمدباقر صدر درباره امام خمینی می‌گوید: امام‌خمینی به تازگی به نجف اشرف آمده و مطرح شده بود و خط و مسیر انقلابی ایشان متوجه ایران و خط و مسیر انقلابی آیت‌الله صدر ناظر به عراق بود. آنان در دو زمینه اجتماعی اثرگذار و هدایتگر بودند. در جامعه علمی حوزه‌ نجف گفته‌ می‌شد که احتمالاً فعالیت و هدایت‌گری آنان در دو جهت مختلف و احیاناً متمرکز است. به‌ویژه اینکه احیاناً برخی از طلاب انقلابی ایرانی علاقه‌مند به امام از امکاناتِ رسانه‌ای عراق در پیگیری اهداف استفاده می‌کردند. به‌هرحال جمع این مسائل زمینه چنین سؤال‌هایی را فراهم می‌کرد. بهتر دیدم که حضوراً از استاد شهید نظر ایشان را درباره امام استفسار نمایم، لذا به خدمت ایشان رسیدم و پس از سلام و عرض ارادت، نظر ایشان را درباره امام جویا شدم. استاد شهید در پاسخ به‌گونه‌ای کاملاً زیبا و دلنشین و آگاهی‌بخش فرمود: «خطّه اقرب الخطوط عالم لنا و شخصّه أحب أشخاص العالم لنا.» یعنی خط او و مسیر او نزدیک‌ترین مکاتب دنیا به مکتب ماست و شخص او محبوب‌ترین افراد عالم نزد ماست. این نشان می‌دهد که شهید صدر با آگاهی و درک تمام درباره امام‌خمینی قضاوت می‌کردند. همچنین شبی در منزل یکی از دوستانم که اکثراً از شاگردان شهید صدر از جمله شهید صدر (ثانی) بودند و در منزل آقای شیخ برهان جمع بودند، حضور داشتم. امام تازه مباحث ولایت فقیه را مطرح کرده بود. در آن جلسه شادی و احساس پیروزی فکری و اجتماعی بر شهید صدر و افراد جلسه حاکم بود، چون یک مرجع مسائل حکومت اسلامی را مطرح می‌کرد و این خود، مانند یک فکر غریبی در اذهان بود. صحبت سر این بود، ما چه کنیم که امام این مباحث را ادامه بدهند و به این مقدار که چند جلسه بحث کردند، اکتفا نشود. تمام طلاب ایرانی که به نجف می‌آمدند، اکثراً به شهید صدر هم علاقه‌مند بودند. انقلابیون عراق پیروان فکری شهید صدر بودند. در آن زمان کتاب «ولایت فقیه» را ترجمه و در عراق پخش کردند. علامه سید محمدباقر صدر؛ شهید انقلاب اسلامی ایران آیت‌الله حسینی شاهرودی در ادامه خاطرات خود در رابطه با نحوه شهادت آیت‌الله سید محمدباقر صدر می‌گوید: آنگاه که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید دولتِ حزب بعث، قیام مردم مسلمان عراق را به‌شدت سرکوب کرد و صدها نفر از روحانیت و علما و مردم مؤمن را به شهادت رساند. به ایران خبر می‌رسد که آیت‌الله سید محمدباقر صدر تصمیم به خارج‌شدن از عراق گرفته است. آنگاه که امام از مسئله باخبر می‌شوند، طی پیامی به ایشان دستور می‌دهند که از عراق خارج نشده و حرکت انقلابی را در درون عراق ادامه دهد. پیام امام در رادیو ایران قرائت شد و به سمع استاد شهید رسید. آن جناب ضمن پیامی اطاعت خود را از پیام و دستور امام راحل اعلام داشته و در وصیتنامه خود می‌نویسد: «أنا صمّمتُ علی الشهاده.» حاج سالم عبدالرزاق الدباغ به بنده گفت: در محله العماره نجف ما در همسایگی ایشان بودیم. امکان رفت‌وآمد از درب منزل و پشت بام وجود نداشت چرا که اطراف منزل در کنترل نیروهای امنیتی حزب بعث قرار داشت ولی در منزل چاه آب مشترکی وجود داشت که به ما امکان می‌داد تماس‌های ضروری را از داخل زیرزمین با ایشان برقرار کنیم. وی می‌گفت: شخصاً به ایشان پیشنهاد کرده و قول قطعی دادم که به اتفاق برخی از مؤمنینِ مورد اعتماد، ایشان را بدون مطلع شدن نیروهای بعثی سالم به خارج از عراق منتقل کنیم. ولی ایشان اظهار کرد: «بنا به دستور شرعی امام از عراق خارج نخواهد شد.» و چنین می‌فرماید: «أمُر شرعی ما اطلع من السید الإمام.» این‌ها را وقتی در برابر یکدیگر قرار دهیم اعتقاد ایشان به ولایت و اطاعت از ولایت معلوم می‌شود، درحالی‌که مشخص بود ایشان را زنده نخواهند گذاشت. در واقع ایشان شهید انقلاب اسلامی ایران شدند. منبع: مرکز اسناد انقلاب اسلامی
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.

  6. تشکرها 2


  7. #404

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,449
    مورد تشکر
    25,165 پست
    حضور
    70 روز 23 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    چه چیزی به داد این نویسنده رسید؟ + عکس

    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!, حالا چند روزی است کتاب ساجی رونمایی شده و من با سر خوشی فکر می کنم چه خوب شد در این یک سال و اندی که می توانست با ذهنی آشفته در حواشی کارهای مختلف اداری بگذرد...

    به گزارش مشرق، بهناز ضرابی زاده، نویسنده دفاع مقدس، چند روز پیش در جشن انتشار تازه ترین کتابش، «ساجی» شرکت کرد. او در صفحه اختصاصی اش نوشت:
    روزهایی که مشغول نوشتن خاطرات نسرین خانم بودم، چند بار تصمیم گرفتم آن را کنار بگذارم و دنبال اثر دیگری بروم. تجربه ی سهلی نبود نوشتن خاطرات بانویی که سخت در دسترس بود. فکر می کردم بهتر است دنبال راوی بروم که دم دستم باشد توی شهر خودم. اما آنقدر خاطرات نسرین خانم جذاب و پر کشش بود که حیفم می آمد آن را کنار بگذارم به همین خاطر چهار سال دشوار و نفس گیر را به جان خریدم. تا تمام شد.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    روزهای سختی را گذراندم. واقعا سخت اما نه به اندازه چهل سال سختی که نسرین خانم و بچه هایش کشیدند. خوشحالم که در برنامه جشن رونمایی کتاب ساجی خنده را روی لب هایت دیدم. نسرین بانو جان...
    فکرش را نمی کردم یک روز به این آسودگی در کافه ای بنشینم و بگویم بالاخره «ساجی» هم تمام شد.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    حالا چند روزی است کتاب ساجی رونمایی شده و من با سر خوشی فکر می کنم چه خوب شد در این یک سال و اندی که می توانست با ذهنی آشفته در حواشی کارهای مختلف اداری بگذرد در سکوت و آرامش به زندگی، کار اداری و نوشتن پرداختم و از ایامی که می توانست با تلخی بگذرد به خوشی بهره بردم. خدا را شکر که این بار هم کتاب و نوشتن به دادم رسید و کوران سخت پر تنش روزهای بی مهری را با عشق به زنان سرزمینم سپری کردم. نوشتم و آسوده شدم...
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.

  8. تشکر


  9. #405

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,449
    مورد تشکر
    25,165 پست
    حضور
    70 روز 23 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    اقدام عجیب فرمانده ایرانی‌ با اسرا + عکس

    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!, شهید «جواد صراف» فرمانده گردان شهادت، رفتار جالبی را با جمعی از اسرای عراقی که تا لحظاتی پیش او و همرزمانش را با تانک هدف گرفته بودند نشان داد.

    به گزارش مشرق، رزمندگانی که در دوران هشت سال دفاع مقدس خود را به جبهه‌های جنگ رساندند تا یاری‌گر اسلام و کشور باشند خاطرات تلخ و شیرین زیادی از آن دوران را به خاطر دارند، خاطراتی که یادآوری آن گاه خنده را بر لب‌هایشان می‌نشاند و گاه چشم‌هایشان را پر از اشک و گلویشان را پر از بغض می‌کند. از جمله صحنه‌ها و لحظه‌های غرورآفرین دفاع مقدس به اسارت درآوردن نیروهای دشمن بود که نشان از قدرت نیروهای ایرانی در مقابل ارتش قدرتمند و مسلح رژیم بعث عراق داشت.
    «گردان شهادت» از گردان‌های معروف لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) بود. شهید جواد صراف یکی از فرماندهان این گردان خط‌شکن متولد مرداد سال ۱۳۴۰ در منطقه دولاب تهران بود که از دوران جوانی با جریان انقلاب اسلامی آشنا شد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی به جبهه‌های جنگ رفت و در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.
    به اعتراف همه بچه‌های رزمنده‌ای که با شهید صراف فرمانده گردان شهادت کار کرده‌اند این شهید در جسارت، دلاوری و مضافا روحیه شاد و پرانرژی در صحنه‌ی نبرد مشهور بود.
    جواد در صحنه نبرد آن‌چنان روحیه داشت که انگار نه انگار به مصاف دشمن تا بن دندان مسلح می‌رود و به معنی واقعی کلمه مرگ را به بازی می‌گرفت.
    «عملیات کربلای یک» در تیرماه ۶۵‌ یکی از میدان‌های سخت و حساس نبرد بود که فرمانده «صراف» این شهید گرانقدر ابهت دشمن را شکست. در تصاویر پیش رو مشخص است او با دشمنی که تا دقایقی پیش پشت تانک نشسته بود و با گلوله مستقیم تانک، نفر را شکار می‌کرد، گفت‌وگو می‌کند و در آخر به آنها یادآور می‌شود که خطری تهدیدشان نمی‌کند و می‌توانند لباس‌های خود را دربیاورند تا کمی خنک شوند و پاهایشان که داغ شده بود را از پوتین خارج کنند تا پاهایشان هوا بخورد. سپس کلمن آب یخ آماده و در ادامه از آنها پذیرایی می‌کند.
    تصاویر رویارویی سردار شهید جواد صراف با اسرای عراقی را می‌بینید.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    منبع: دفاع پرس



    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.

  10. تشکر


  11. #406

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,449
    مورد تشکر
    25,165 پست
    حضور
    70 روز 23 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    گفت‌وگو با همسر پاسدار شهید «سیدولی اسماعیل‌نژاد»؛

    نامه تهدیدآمیز منافقین در خانه «سید ولی»

    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!, منافقین همیشه نامه تهدیدآمیز داخل خانه ما می‌انداختند. به شوهرم می‌گفتند تو را می‌کشیم و زن و بچه‌ات را هم از بین می‌بریم. خیلی از صبح‌ها داخل حیاط خانه‌مان نامه تهدیدآمیز پیدا می‌کردیم.

    به گزارش مشرق، در یک روز گرم بهاری که هوای شرجی شمال کمی آزاردهنده است، به گلزار شهدای روستای پایین گنج افروز بابل رفتیم. مزار ۴۶ شهید این روستا، فضای دلنشینی را در این گلزار کوچک پدید آورده بود. همان‌جا به طور اتفاقی با همسر شهید سید ولی اسماعیل‌نژاد از شهدای دوران دفاع مقدس روستا آشنا شدم و زمینه گفت‌وگویمان با ایشان فراهم شد. آنچه در پی می‌آید حاصل همکلامی‌مان با سیده مریم میررمضانی همسر شهید «سید ولی اسماعیل‌نژاد» است که از نظرتان می‌گذرد.

    چند سالگی به خانه بخت رفتید و چند سالگی همسر شهید شدید؟
    من متولد ۱۳۴۲ هستم و همسرم سال ۱۳۳۶ به دنیا آمد. هر دو اصالتاً اهل روستای پایین گنج افروز بابل هستیم. اوایل جنگ وقتی که هنوز نوجوان بودم با ایشان ازدواج کردم. همسرم جزو مبارزان انقلابی بود و خیلی زود هم سپاهی شده بود. خانواده‌های من و ایشان هر دو مذهبی و انقلابی بودند. چهار سال با شهید زندگی کردم و دو فرزند پسر و دختر از ایشان به یادگار دارم. پسرم زمان شهادت پدرش سه سال و دخترم یک سال و نیم داشت. من ۲۳ ساله بودم که همسرم به شهادت رسید.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    ایشان در کدام عملیات شهید شدند؟
    سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ منطقه شلمچه به شهادت رسید. همسرم، چون پاسدار بود از روستای پایین گنج افروز نیرو جمع می‌کرد و به جبهه می‌فرستاد.

    در آن چند سال زندگی مشترک ایشان را چطور آدمی شناختید؟
    آنقدر خوبی داشت که نمی‌دانم از کجا بگویم. چند سال که با شهید زندگی کردم بدی از ایشان ندیدم. به بیت‌المال خیلی اهمیت می‌داد. اگر وسیله‌ای از سپاه می‌آوردند می‌گفت: مال بیت‌المال است، شما حق ندارید مصرف کنید. اصلاً داخل منزل نیاورید. خیلی رعایت می‌کرد. حقوقی که از سپاه می‌گرفت نصفش را به مستمندان می‌داد و نصفش را صرف مخارج خانه می‌کرد. اهل نماز اول وقت بود. خیلی خوبی‌ها داشت که الان کمتر در جوان‌های امروز می‌بینیم.

    گویا روستای شما شهدای بسیاری را تقدیم کرده است؟ ‌
    می‌توانم بگویم همه اهالی روستا از خانواده‌های انقلابی بودند. ما هم خانواده‌ای انقلابی هستیم. پسرعموهای همسرم سیدحسن اسماعیل‌نژاد و میرحسن اسماعیل‌نژاد از شهدا هستند. دو تا از پسرهای دایی‌ام به نام‌های سیدیحیی قربانپور و سید صمد قربانپور گنجی در جبهه به شهادت رسیدند.
    پدر همسرم کشاورز بود. قبل از انقلاب و زمان شاه هم خانواده همسرم خیلی مذهبی بودند. عموی همسرم روحانی است که سالیان طولانی در مسجد جامع روستای پایین گنج افروز نماز جماعت می‌خواند. به نماز اول وقت و خمس و زکات خیلی اهمیت می‌دادند. پدرم هم کشاورز و خیلی مذهبی بودند. مزار شهدای روستای پایین گنج افروز بابل ۴۸ شهید دارد، دو تا شهید خوشنام دارد که از روستای دیگر هستند و ۴۶ شهید مربوط به روستای ما هستند.
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    زندگی با یک رزمنده چه خصوصیاتی داشت؟
    ایشان وقتی به خواستگاری‌ام آمد همان‌جا گفتند با توجه به شغل پاسداری‌اش امکان شهادت دارد. مادرشوهرم هم حضور داشت. حتی مادرش هم گفته بود شاید پسرش به شهادت برسد. من گفتم ما مرید امام حسین (ع) هستیم. امام حسین (ع) پسرانش علی‌اکبر و علی‌اصغر را داد. ما که از امام حسین (ع) بالاتر نیستیم. افتخار می‌کنم که همسرم لباس سپاه پاسداران بپوشد. من هم از اول انقلاب در بسیج فعالیت می‌کردم. این را هم بگویم که منافقین همسرم را خیلی تهدید می‌کردند و این امر در زندگی ما پررنگ بود.

    یعنی همسرتان را تهدید به ترور می‌کردند؟
    بله، خیلی ما را اذیت می‌کردند. می‌آمدند منزل و ما را تهدید می‌کردند. چون همسرم خیلی فعالیت انقلابی داشت و سپاهی بود، دو، سه بار آمدند تا سید ولی را ترور کنند، اما موفق نشدند. یک بار آمدند گفتند سید ولی داخل ماشین ما چیزی جا گذاشته است. دامادمان دم در رفت دید تفنگ زیر پارچه دست منافقین است. متوجه شده بود که قصد ترور سید ولی را دارند. سریع موضوع را با سپاه هماهنگ کردیم. آن موقع همسرم مأموریت تهران بود. از تهران محافظ همراهش فرستادند تا به خانه رسید. دو، سه بار تلاش کردند همسرم را ترور کنند که موفق نشدند.

    ما امنیت نداشتیم. منافقین همیشه نامه تهدیدآمیز داخل خانه ما می‌انداختند. به شوهرم می‌گفتند تو را می‌کشیم و زن و بچه‌ات را هم از بین می‌بریم. خیلی از صبح‌ها داخل حیاط خانه‌مان نامه تهدیدآمیز پیدا می‌کردیم. با دست چپ می‌نوشتند که خطشان را نشناسیم. محل زندگی‌مان همین روستا بود و با وجود ناامنی خانه‌مان را تغییر ندادیم. هرچه به همسرم گفتم محل زندگی‌مان را تغییر دهیم می‌گفت: من راضی‌ام به رضای خدا و خانه را تغییر نداد.

    من خیلی جوان بودم که ازدواج کردم. با اینکه سن کمی داشتم، اما سر نترسی داشتم. ۲۳ ساله بودم که همسرم شهید شد. یک بار نصف شب طوری شد که از ترس منافقین پسرم را از خواب بیدار کردیم و با نوزاد دختری که داشتم رفتیم منزل مادرشوهرم. همسرم حتی یک شب هم وقت برای خانواده نداشت. می‌گفت: سپاه به من احتیاج دارد و باید خدمت کنم. از پیشکسوتان سپاه بود. از زمان شروع جنگ یا در جبهه بود یا در سپاه بابل فعالیت داشت.

    بچه‌هایتان موقع شهادت بابا سن کمی داشتند؛ چیزی از پدرشان به یاد دارند؟
    زمان شهادت همسرم دخترم ۲۰ ماهه و پسرم سه ساله بود. پسرم بی‌قراری و گریه می‌کرد. آخرین بار که سید ولی می‌خواست به جبهه برود از خیابان شهدای بابل رزمندگان به جبهه اعزام می‌شدند. پسرم از آغوش پدرش پایین نمی‌آمد. نمی‌شد بچه را از پدرش جدا کرد. بعدها که بزرگ‌تر شدند مدام بی‌قراری می‌کردند و بهانه پدرشان را می‌گرفتند. مشکلات بچه‌ها هرچه بزرگ‌تر می‌شدند بیشتر می‌شد. حتی دخترم زمان ازدواجش مدام گریه می‌کرد می‌گفت: من پدر نداشتم که به او بابا بگویم. چطور پدرشوهرم را بابا صدا کنم.

    در آن سن و سال جوانی فکر می‌کردید روزی همسر شهید شوید؟
    چون سنم کم بود، دل نداشتم به شهادتش فکر کنم. خیلی زمان زیادی با هم زندگی نکردیم. سید ولی خیلی مهربان و بامحبت بود. می‌دانستم راهش راهی است که عاقبتش به شهادت ختم می‌شود. وقتی مادرشوهرم در خواستگاری گفت: اگر پسرم شهید شود چه کار می‌کنید؟ گفتم ما که از امام حسین (ع) بالاتر نیستیم.

    وجود شهید را در زندگی‌تان احساس می‌کنید؟
    یک شب بعد از شهادت همسرم خواب دیدم شوهرم گفت: برو دم در با شما کار دارند. گفتم چی کار دارند؟ گفت: مادران شهدا با شما کار دارند. در عالم خواب وقتی دم در رفتم دیدم دست چند مادر شهید یک نامه است. روی نامه‌ها نوشته بود ۹ روز دیگر. من فکر کردم، چون خیلی بعد از شهادت همسرم گریه و بی‌قراری می‌کنم، این ۹ روز نشان‌دهنده زمان مرگ من است و همسرم مرا با خودش می‌برد. به پدر و مادرم وصیت کردم اگر از دنیا رفتم فرزندانم را بزرگ کنند. فردا شب باز همسرم به خوابم آمد گفت: به مادرت بگو پیشت باشد که مادرم آمد. شب سوم باز هم همسرم به خوابم آمد و گفت: تمام بستگان را اطلاع بده که من مهمان دارم. باز متوجه نشدم منظورش چیست! دقیقاً روز نهم پدرم از دنیا رفت. بچه‌ها خیلی بی‌قراری می‌کردند. تا یک سپاهی یا موتوری را می‌دیدند می‌گفتند این پدر ما است. بعد از فوت پدرم وقتی مادرم به منزل ما آمد بچه‌ها آرام شدند. مادرم چند سال پیش ما زندگی کرد. قبل از فوت پدرم وقتی خواب را برای ایشان تعریف کردم، پدرم گفت: الهی خدا جان مرا بگیرد. چرا این خواب را برای بچه‌ها تعریف کردی! انگار دعای پدرم مستجاب شده بود و دقیقاً روز نهم که سید ولی وعده داده بود پدرم مهمانش شد. مادرم بچه‌ها را بزرگ کرد. وقتی مادرم کنارم بود خیلی آرامش داشتم. الان که سال‌ها از آن روزها می‌گذرد، دیگر بنیه و سلامتی قبل را ندارم. ناراحتی قلبی دارم و فنر قلب گذاشتم.

    خیلی‌ها می‌گویند زخم زبان‌هایی که اکنون به خانواده مدافعان حرم می‌زنند بیشتر از دوران دفاع مقدس است؟
    به نظر من اینطور نیست. هر زمانی خصوصیات خودش را دارد. من که سنم خیلی کم بود خیلی تهمت‌ها و حرف شنیدم. می‌گفتم راضی هستم به رضای خدا. جدم که حضرت زهرا (س) است و شکر خدا شرمنده جدم در آن دنیا نیستم. استدلالم برای ازدواج نکردن این بود که می‌گفتم شهیدم زنده است؛ چرا ازدواج کنم؟ دوست نداشتم دوباره ازدواج کنم. می‌خواستم بچه‌ها را خودم بزرگ کنم. همه سختی‌ها می‌گذرد و من سختی‌ها را برای رضای خدا تحمل کردم. هدفم خدا بود و افتخار می‌کردم و هنوز هم افتخار می‌کنم که همسر شهید هستم.

    به نظر شما چه خصوصیات اخلاقی باعث شد، همسرتان به مقام شهادت نائل شود؟
    شهدا خودشان با اعمال و رفتارشان این سعادت را نصیب خودشان می‌کردند. همسرم حقوق می‌گرفت نصفش را به مستمندان می‌داد. خانه‌مان را با چوب نی ساخته بودیم و تا چند سال در یک اتاق زندگی می‌کردیم. نه اینکه، چون همسرم بود این حرف را می‌زنم، ولی اخلاقش طوری بود که می‌تواند الگویی برای دیگران باشد. سید ولی وقتی از در بیرون می‌رفت، طوری گام برمی‌داشت که صدای پایش را نشنویم و بیدار نشویم. جوانان اول انقلاب ایمان و تقوا و رفتارشان خیلی خوب بود. هرچند الان هم جوان‌های باتقوا کم نداریم. جنگ یک نعمت بزرگ بود که انسان‌هایی مثل همسر شهیدم را در کوران حوادثش ساخت، رشد داد و به مقام شهادت رساند.
    منبع: روزنامه جوان
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.

  12. تشکر


  13. #407

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,449
    مورد تشکر
    25,165 پست
    حضور
    70 روز 23 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    پروژه آمریکایی سلطنت‌طلبان چگونه نافرجام ماند؛

    آرزوی «امام» برای خانواده کودتاگران نوژه

    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!, پیرو اوامر آن رهبر درباره بررسی وضع بازماندگان معدومین کودتای نافرجام، به ۳ نفر از پرسنل نیروی هوایی، تیپ نوهد و نیروی زمینی جمهوری اسلامی مأموریت داده شد که به پیگیری این امر بپردازند.

    به گزارش مشرق، اولین عملیات نظامی آمریکا در خلیج‌فارس پس از انقلاب اسلامی، به ایرانی‌ها حس برتری داد. جمله معروف امام خمینی(ره) که «شن‌ها مامور خدا بودند»، به این حس، رنگ و بوی معنوی نیز داد. همان ایام و در تابستان ۵۹، وضعیت سیاست داخلی در ایران، حساس و پیچیده شده بود. انتخاب نخست‌وزیر و کابینه دولت، موجب اختلافات شدیدی میان مجلس و رئیس‌جمهور شده بود. با این همه حساسیت‌های اطلاعاتی پیرامون فعالیت برخی گروه‌ها وجود داشت. یکی از این گروه‌ها، تصمیم به یک کودتا علیه نظام نوپای جمهوری اسلامی داشت؛ کودتای «نقاب» که حالا به «نوژه» شناخته می‌شود. کودتاچیان قرار بود با ۳۰ هواپیما، ۶۰ خلبان و ۵۰۰ نظامی، اقامتگاه امام، رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر، نمایندگان مجلس و چند نقطه مهم دیگر را بمباران کنند، رادیو را بگیرند و بختیار خود را به عنوان رئیس دولت جدید معرفی کند. «جنگ بعد از کودتا»؛ این ایده آمریکایی‌ها درباره چگونگی مقابله با ایران بود. این را ناصر رکنی، یکی از عوامل کودتا می‌گوید: «آمریکایی‌ها درباره تقدم و تاخر کودتا و جنگ، به بحث و بررسی پرداختند و اجرای کودتا را در تقدم قرار دادند، زیرا در صورت موفقیت کودتا دیگر نیازی به تهاجم نظامی عراق نبود. ضمن اینکه شکست کودتا با توجه به نقش محوری ارتش در اجرای آن می‌توانست موقعیت روحی و روانی ارتش را به طور کامل متزلزل کند». ارتباط آیت‌الله شریعتمداری با کودتا، اعترافات فرماندهان کودتا، قرار محل تجمع کودتاچیان در تهران، نقش حزب توده در افشای کودتا، تلاش برای روی کار آوردن بختیار، افشای کودتا توسط یک خلبان، چک ۱۰ میلیون دلاری عربستان برای کمک به کودتا و اطلاعات فراوان دیگر در کودتا، بخش‌های خواندنی و عبرت‌آموز تاریخ پس از انقلاب است که فارغ از جنبه‌های سیاسی و تاریخی، می‌تواند سوژه‌های تاثیرگذاری برای آثار سینمایی باشد. کودتای نقاب که قرار بود در اولین ساعات روز ۱۸تیر ۱۳۵۹ عملیاتی شود، ساعاتی پیش از انجام با ضدکودتا مواجه شد و با دستگیری عوامل اجرایی آن ناکام ماند. درباره چگونگی کشف کودتا روایت‌های مختلفی وجود دارد؛ گروهی حزب توده را عامل کشف کودتا می‌دانند و گروهی دیگر معتقدند عوامل ضداطلاعات ارتش و کمیته اداره دوم ارتش در جریان کشف کودتا بودند. در کنار اینها روایت رسمی‌ای نیز وجود دارد که یکی از خلبانان توجیه شده درباره کودتا، شب پیش از کودتا نزد آیت‌الله خامنه‌ای رفته و عملیات را افشا می‌کند.
    در این پرونده نگاهی به این بخش از کودتای نوژه داشته‌ایم.
    ادعای توده‌ای
    پیرامون موضوع کشف کودتا نقاط تاریک و روشن فراوانی وجود دارد. نقش حزب توده در کشف این کودتا و تاثیر آن یکی از موضوعاتی است که بحث پیرامون آن فراوان شده است. فروردین ۸۰ و در نشریه راه توده، برای نخستین‌بار نامه‌ای منسوب به نورالدین کیانوری، دبیرکل حزب توده منتشر شد که در آن به نقش حزب در کشف کودتا اشاره شده بود. حجت‌الاسلام خسروشاهی نیز در گفت‌وگویی در شماره ۵۱ نشریه چشم‌انداز ایران، در این باره می‌گوید: یک بار در جریان کودتای نوژه خود آقای کیانوری به دفتر من آمد و گزارش و تاریخ و محل اجتماع در پارک لاله، بمباران جماران و... را به من داد. من باور نکردم ولی او اصرار داشت که جدی و حتمی است و افزود: «بانویی که قرار است اعلامیه پیروزی کودتا را بخواند، عضو حزب ما است، گزارش‌ها از او است و این اطلاعات کاملا دقیق است». حسن روزی‌طلب در «صخره سخت...» با بررسی ادعاهای مطرح شده پیرامون نقش حزب توده در کودتا، با اشاره به نقل قول‌هایی از حجاریان (از اعضای اصلی مستقر در کمیته مستقر در اداره دوم) و محمدمهدی کتیبه (رئیس وقت اداره دوم ارتش)، در این‌باره می‌آورد: فارغ از اطلاعات متناقض افراد حزب توده و بعضا اغراق در نقش خود درباره افشای کودتا، به نظر می‌رسد این حزب اطلاعاتی از کودتا را در اختیار نیروهای امنیتی قرار داده‌اند اما درباره این اطلاعات ۲ نوع قضاوت در نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی وجود دارد؛ سعید حجاریان از اعضای اصلی کمیته مستقر در اداره دوم که نقش مهمی در ستاد ضد کودتا داشت، اطلاعات حزب توده را سوخته، کلی و فاقد ارزش اطلاعاتی می‌داند و اظهار می‌دارد: «توده‌ای‌ها اطلاع داده بودند اما آنها بیشتر کار تبلیغاتی می‌کردند. کاغذ می‌دادند به دفتر بازرگان و رجایی که جلوی کودتای آمریکایی را بگیرید. بعضی وقت‌ها هم خبر می‌دادند که فلان کس روابط مشکوک دارد اما اطلاع دقیق نمی‌دادند. توده‌ای‌ها فقط از یک بخش کودتا که شاخه سیاسی‌اش بود و هدایتش با نصرالله قادسی بود اطلاع داشتند. آنها مثلا در یکی از زیرشاخه‌ها منبع داشتند و اخبار جلسات آنها را می‌دادند اما اطلاعات کامل نداشتند. در ارتش نفوذی داشتند. چیز عجیبی نبود اما در چه رده‌ای حضور داشتند کسی نمی‌دانست. خودشان می‌گفتند زن یکی از رفقا که در فلان جلسه حضور داشته نقل کرده که فلان چیز را گفته‌اند. اطلاعات دقیق نمی‌دادند و نمی‌گفتند در چه رده‌ای نفوذی دارند، البته در آن زمان هنوز توده‌ای‌ها مسأله ما نبودند؛ نه چریک‌ها و نه توده‌ای‌ها و نه سازمان مجاهدین خلق برای ما غیرخودی نشده بودند، تازه انقلاب شده بود».
    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    از سوی دیگر محمدمهدی کتیبه، رئیس وقت اداره دوم ارتش که محل تجمع اطلاعات درباره کودتا بوده، اطلاعات حزب توده را دقیق و کارگشا می‌داند: «ما یک رابطی با حزب توده داشتیم که او تقریبا این خبر را به ما داده بود. مدارکش در اداره دوم هست یعنی ایشان [رابط] هر از گاهی زنگ می‌زد و ما یک نفر را می‌فرستادیم؛ یک افسری به نام «رضایی» داشتیم، می‌رفتند در بیرون یک صحبت‌هایی با هم می‌کردند و اطلاعات را برای ما می‌آوردند. کودتای نوژه حتی تاریخ و ساعت و وضعیتش را هم مشخص کردند. البته همین خبر را به نحوی دیگر به رئیس‌جمهور بنی‌صدر هم داده بودند».
    افشای رسمی
    شاید تنها مورد روایت رسمی پیرامون کشف کودتا، روایت خلبانی است که قرار بوده در عملیات بمباران تهران شرکت کند اما یک شب قبل از کودتا، به افشای آن نزد آیت‌الله خامنه‌ای می‌پردازد. روایت مکتوبی از این خلبان وجود دارد که در آن به نقشی که برای او در کودتا در نظر گرفته شده بود، اشاره می‌کند و نحوه افشای آن را توضیح می‌دهد: «در آن زمان من در پایگاه هوایی نوژه خدمت می‌کردم ...در تهران، به منزل نعمتی رفتم. به من گفت: مأموریت تو بمباران بیت امام و تلویزیون است و ما می‌توانیم تا ۵ میلیون نفر را بکشیم و اگر هم لازم شد در یکی از کشورهای حوزه خلیج‌فارس یا روی ناو آمریکا در خلیج‌فارس فرود بیاییم. من به او گفتم: شما با مردم مخالفید یا با حکومت که این همه کشت و کشتار می‌خواهید بکنید؟ گفت: ما با حکومت مخالفیم ولی هرکس هم که بخواهد مانع کار ما بشود چاره‌ای نداریم جز اینکه همه را بکشیم. این موضوع برای من خیلی ثقیل بود و چون از مخالفت کردن با آنها هم بویژه در منزل نعمتی هراس داشتم، گفتم: من بیت امام را نمی‌توانم بزنم ولی تلویزیون را می‌زنم. پس از کمی صحبت از او جدا شدم و به خانه‌مان رفتم و موضوع را با مادرم که زنی ساده و مسلمان بود در میان گذاشتم. مادرم بشدت ناراحت شد و گفت: تو نه‌تنها این کار را نباید بکنی، بلکه باید خبر بدهی و جلوی این کار را بگیری و اگر اطلاع ندهی شیرم را حلالت نمی‌کنم و از تو رضایت ندارم. بالاخره تا ساعت ۱۲ شب با مادرم و برادر کوچک‌ترم درباره این موضوع صحبت می‌کردیم و تصمیم گرفتم موضوع را به جایی یا به کسی اطلاع بدهم ولی چون نعمتی گفته بود در جاهای مختلف نفر داریم و خیلی‌ها از جمله شریعتمداری این کار را تأیید کرده‌اند، می‌ترسیدم به هر کسی این موضوع را بگویم. تصمیم گرفتم موضوع را به آقای خامنه‌ای بگویم و برای محکم کاری، موضوع را روی کاغذ نوشتم و در خانه گذاشتم و به برادرم گفتم: اگر بلایی سر من آمد و برنگشتم به هر ترتیبی شده این موضوع را در جایی خبر بدهد و جلوی این کار را بگیرد. ساعت ۱۲:۳۰ از خانه بیرون آمدم و به کمیته تلفن زدم و گفتم یک خبر خیلی مهمی دارم که باید حتماً به آقای خامنه‌ای بگویم. مرا به کمیته بردند و چون زیاد سؤال می‌کردند، گفتم: من یک خلبان هستم و موضوع براندازی در کار است. ساعت ۴:۳۰ صبح بود که رفتیم منزل آیت‌الله خامنه‌ای و جریان را برای ایشان گفتم و ایشان دیگران را مطلع کردند».
    کار واجب یک ارتشی
    خلبان مذکور نیم ساعت پس از نیمه‌شب از خانه بیرون آمد. ابتدا قصد داشت به جماران رفته و موضوع را مستقیما با امام در میان گذارد. برای گرفتن تلفن بیت امام، با یکی دو جا (کمیته و سپاه و...) تماس گرفت اما نتیجه‌ای عایدش نشد. سپس به سپاه پاسداران مستقر در پادگان ولی عصر (عشرت‌آباد) تلفن زد و گفت موضوع بسیار مهمی است که باید فورا با آقای [آیت‌الله] خامنه‌ای در میان گذارد... آیت‌الله خامنه‌ای ماجرای آن شب را اینگونه روایت می‌کنند: ماجرای اطلاع من از کودتایی که در پایگاه شهید نوژه قرار بود اتفاق بیفتد، به این شکل بود که شبی حدود اذان صبح، دیدم در منزل ما را می‌زنند، بشدت هم می‌زدند، من از خواب بیدار شدم، رفتم دیدم آقای مقدم است، می‌گوید که یک ارتشی آمده و می‌گوید با شما یک کار واجب دارد. گفتم: کجاست؟ گفتند: در اتاق نشسته. داخل اتاق پاسدارها شدم، دیدم شخصی دم در تکیه داده به دیوار، کسل و آشفته و خسته و سرش را فرو برده بود. گفتم: شما با من کار دارید؟ بلند شد و گفت: بله! گفتم: چه کار دارید؟ گفت: کار واجبی دارم و فقط به خودتان می‌گویم. من حساس شدم. گفتم: من نمازم را بخوانم، می‌آیم. پس از نماز او را به داخل حیاط آوردم، گوشه حیاط نشستیم. گفت: کودتایی قرار است انجام شود. گفتم: قضیه چیست و تو از کجا می‌دانی؟ او شروع کرد به شرح دادن. گفتم: شما چطور شد آمدی سراغ من؟ او ماجرای خود را تعریف کرد که جالب بود... آثار بیخوابی شب، خیابان گردی، خستگی، افسردگی شدید و سراسیمگی در او پیدا بود. حرفش را مرتب و منظم نمی‌زد و من مجبور بودم مکرر از او سؤال کنم. خلاصه آنچه گفت این بود که در پایگاه همدان اجتماعی تشکیل شده و تصمیم بر یک کودتایی گرفته شده، پول‌هایی به افراد زیادی داده‌اند، به خود من [خلبان] هم پول داده‌اند. عده‌ای از تهران جمع می‌شوند می‌روند همدان و شب در همدان این کار [تصرف پایگاه هوایی شهید نوژه] انجام می‌گیرد. بعد می‌آیند تهران، جماران و چند جا را بمباران می‌کنند. پرسیدم کی قرار است این کودتا صورت بگیرد؟ گفت: امشب و شاید گفت: فردا شب- دقیقاً یادم نیست.- من دیدم مسأله خیلی جدی است و بایستی آن را پیگیری کنیم. با اینکه احتمال می‌دادم او حال عادی نداشته باشد یا سیاستی باشد که بخواهند ما را سرگرم کنند اما اصل قضیه اینقدر مهم بود که با وجود این احتمالات، دنبال آن باشیم. گفتم: شما بنشین تا من ترتیب کار را بدهم». (کودتای نوژه، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، چاپ چهارم، ص۲۶۲)
    خلبان که بود؟
    اینکه خلبان مذکور که بود، یکی از نکاتی است که در روایت‌های رسمی، به دلایل مختلف، نسبت به آن بی‌توجهی شده است. حسن روزی‌طلب در کتاب «صخره سخت، بررسی پرونده‌های امنیتی در جمهوری اسلامی» با ذکر یک گفت‌وگو از یک فرمانده سابق ارتش، به نام این خلبان اشاره می‌کند: «عباس دهقان». شخصی که به حمید نعمتی، مسؤول عملیات نیروی هوایی بسیار نزدیک بود و تقریبا اکثر اعضای ارشد کودتا را می‌شناخت و این مسأله کمک بسیاری به کشف عناصر کودتا کرد. امیرعبدالله نجفی، فرمانده سابق نیروی زمینی ارتش در خاطراتش اظهار می‌دارد: «قبل از اینکه پایگاه هوایی وارد عمل شود، خلبانی به نام عباس دهقان با تلاش فراوان نزد حضرت آیت‌الله خامنه‌ای می‌رود و به ایشان اطلاع می‌دهد چنین قضیه‌ای از پایگاه همدان می‌خواهد انجام شود. خلبان دهقان مدتی وابسته نظامی ارتش جمهوری اسلامی ایران در کره‌شمالی بود. ایشان در حال حاضر با درجه سرتیپی مشغول به خدمت هستند». (پا به پای آزادگان، خاطرات امیر سرتیپ عبدالله نجفی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، ۱۳۸۶، ص۱۶)

    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    تأیید ضمنی آیت‌الله؟!
    یکی از فعالیت‌های مهم شاخه سیاسی کودتا- که تا اندازه زیادی هم موفقیت‌آمیز بود- تلاش جهت جلب حمایت تعدادی از روحانیون بود. آنان با شناخت کامل از جامعه ایران، نسبت به نقش مذهب و مشروعیت حاصل از آن در نظر مردم غافل نبودند. اینچنین بود که از همان ابتدا به مثابه دیگر نیازهای کودتا، جایگزینی یک رهبر مذهبی را به جای امام خمینی مدنظر داشتند و برای این منظور بهترین گزینه را آیت‌الله شریعتمداری تشخیص دادند. ۲ عامل سبب این انتخاب شده بود؛ یکی ناآرامی‌هایی که «حزب جمهوری خلق مسلمان» در حمایت از ایشان به راه انداخته بود و کودتاگران امیدوار بودند با جلب حمایت آیت‌الله شریعتمداری حمایت این حزب و اکثریت مردم استان‌های آذری‌زبان را به دست آورند و دیگر اینکه بختیار زمانی که در تدارک تصدی سمت نخست‌وزیری بود، به حمایت شریعتمداری از اقدام خود در برابر حضرت امام به عنوان مرجع شیعیان جهان اطمینان حاصل کرده بود. بدین ترتیب شریعتمداری بهترین گزینه در میان روحانیون برای همکاری و تایید کودتا به حساب می‌آمد. محمد محمدی‌ری‌شهری حدود یک ماه پس از کودتا، اعلام کرد تعدادی از روحانیون که جزو افراد مسؤول مملکتی نیستند، در ارتباط با کودتا بوده‌اند و علاوه بر آنها بعضی آقازاده‌ها نیز با کودتا هماهنگی داشته‌اند. این مسأله برای جذب افراد جدید و کسانی که در همکاری با کودتاگران دچار تردید شده بودند، بسیار مفید واقع شد. آنچنان که به نوشته روزنامه جمهوری اسلامی، سروان نعمتی- از عوامل اصلی کودتا- برای اقناع یکی از خلبانان که نسبت به مأموریت محوله دچار بیم و تردید شده بود، به او می‌گوید: «خیلی‌ها از جمله شریعتمداری این کودتا را تأیید کرده‌اند». اکثر افراد، کودتا را مورد تأیید روحانیون و وسیله نجات ایران و اسلام می‌پنداشتند. چنانکه ایرج درخشنده از ساواکی‌های جذب شده به کودتا پس از دستگیری در این ارتباط می‌گوید: بنی‌عامری می‌گفت با علما و روحانیونی که طرفدار آیت‌الله شریعتمداری هستند، دست به دست هم داده‌ایم تا یک اسلام نوین در سطح مملکت پیاده کنیم. بدین ترتیب راه هرگونه مخالفت اعضا با اهداف کودتا بسته می‌شد. بنا به اعترافات تیمسار محققی، مسؤولان شاخه سیاسی در پاسخ به پرسش عوامل کودتا مبنی بر اینکه در برابر واکنش مردم چه اقدامی باید انجام دهند، چون در صورت تیراندازی عده زیادی از مردم کشته خواهند شد، به آنان می‌گفتند: وقتی امام خمینی را از میان بردارند، فرد دیگری به جای ایشان خواهد نشست و از طریق رادیو و تلویزیون بر غلط بودن تمام آنچه امام گفته است، فتوا خواهد داد. (کودتای نوژه، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی/ خاطره‌ها، محمد محمدی ری‌شهری، مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ گفت‌وگو با محمدی ری‌شهری رئیس دادگاه ارتش، مجله صف، شماره ۴۴، مرداد ۱۳۵۹)

    ,رزمندگان از بیان خاطرات پرهیز می‌کنند!,
    دست سیا در آستین کودتا
    درباره نقش سازمان «سیا» و سایر کشورهای خارجی در این کودتا، ستوان ناصر رکنی در اعترافاتش می‌گوید: «۲ الی ۳ ماه بعد از پیروزی انقلاب، اولین تماس بین مأموران سیا و یکی از دوستان بنی‌عامری در اروپا برقرار می‌شود و آنها بنی‌عامری را با بختیار مرتبط می‌کنند. تمام هماهنگی‌های لازم بین کشورهای عضو بازار مشترک اروپا و ستاد دکتر بختیار در پاریس از طریق «سیا» انجام می‌گرفته است. هماهنگی بین اسرائیل و کشورهای مرتجع منطقه نظیر عربستان، مصر و عراق، توسط نماینده سازمان «سیا» که در دفتر دکتر بختیار در پاریس است انجام می‌گرفته است». «رضا مرزبان» از عناصر ستاد سیاسی بختیار بوده و اواسط بهمن ماه ۱۳۵۸ به پاریس عزیمت کرد تا بختیار را در جریان تحولات ایران قرار دهد. در پی سفر مرزبان به پاریس و اطلاع بختیار از شرایط تازه کشور، بنی‌عامری نیز پانزدهم اسفند ایران را به قصد فرانسه ترک کرد. او در پاریس با اعضای ستاد نظامی بختیار یعنی تیمسار امیرفضلی (رئیس هواپیمایی ملی در دولت شریف‌امامی) و سرهنگ بای‌احمدی و پالیزبان و نیز با خود بختیار، جواد خادم و... ملاقات و گفت‌وگو کرد. گزارش بنی‌عامری از تدارکات فراهم شده در نیروهای مسلح، مکمل تحلیل مرزبان از وضعیت آسیب‌پذیر جمهوری اسلامی شد و ستاد بختیار را به این نتیجه رساند که در بهار آینده (۱۳۵۹) این «تزلزل»
    در اوج است و چون از یک‌سو جمهوری اسلامی در بعد داخلی رو به فرسایش است و در بعد خارجی با فشارهای سنگین سیاسی و اقتصادی ناتو در آمریکا و خطر نظامی رژیم عراق مواجه است و از سوی دیگر زمینه‌هایی نیز بین برخی نظامیان و رجال سیاسی و تعدادی از روحانیون فراهم آمده، لازم است طرح اول تا نتیجه انجام «کار بزرگ» به بوته تعویق سپرده شود. کم و کیف «کار بزرگ» به‌واسطه فرار قادسی (از مسؤولان کودتا) از ایران همچنان پوشیده ماند ولی پس از شکست ماجرای طبس و متعاقب ملاقات سفرای آمریکا و انگلیس در پاریس با بختیار برای کودتا، ضرب‌الاجل آن تعیین شد.
    یک نامه‌نگاری قابل تأمل پس از سرکوب کودتا؛ فرمان امام درباره نحوه رفتار با بازماندگان کودتای نوژه
    نامه وزیر دفاع، سرهنگ خلبان جواد فکوری:
    بسمه تعالی، پیشگاه امام خمینی رهبر و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران
    پیرو اوامر آن رهبر درباره بررسی وضع بازماندگان معدومین کودتای نافرجام، به ۳ نفر از پرسنل نیروی هوایی، تیپ نوهد و نیروی زمینی جمهوری اسلامی مأموریت داده شد که به پیگیری این امر بپردازند. اینک خلاصه اقدامات انجام شده و پیشنهادها را به عرض می‏رساند:...
    پیشنهادها:
    ۱- چون سکونت این عده در خانه‏های سازمانی مغایر با اصول حفاظتی بوده، برای سهولت بیشتر آنان قرار شد منازل سازمانی آنها تخلیه شود.
    ۲- با توجه به هزینه زندگی و مسکن، به هر خانواده با یک فرزند مبلغ ۳۰ هزار ریال و در ازای هر فرزند اضافی مبلغ ۵۰ هزار ریال به خانواده‏ها پرداخت شود.
    ۳- وامی جهت خرید خانه به خانواده‏ها پرداخت و در ازای بازپرداخت این وام مقدار کمی از مستمری آنها کم شود. ضمناً گزارش هیأت بررسی مشکلات خانواده‏های معدومین به پیوست جهت مقتضیات اوامر عالی تقدیم می‏گردد- وزیر دفاع جمهوری اسلامی ایران- سرهنگ خلبان جواد فکوری
    پاسخ امام خمینی:
    بسم‌الله الرحمن الرحیم، مراتب فوق مورد موافقت است. امید است خانواده این اشخاص در دامان اسلام و ملت اسلامی با رفاه زندگی کنند و سعادت خویش را در دنیا و آخرت تأمین کنند. از خداوند تعالی سعادت و سلامت ملت مسلمان را خواهانم. ۱۲ بهمن ۵۹، روح‌الله الموسوی‌الخمینی (منبع: صحیفه امام، ج‏۱۴، ص: ۴۴)
    *وطن امروز
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.

  14. تشکر


صفحه 41 از 41 نخست ... 112131394041

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود