جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: رد برهان دریافت مستقیم (شناخت حضوري و شهودي)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    77
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    رد برهان دریافت مستقیم (شناخت حضوري و شهودي)




    با یاد او
    سلام علیکم

    ممنون میشم در مورد نقص برهان زیر و گفته های زیر توضیح بفرمائید و دلایل فلسفی و منطقی اشتباه بودن این نقص .

    رد برهان دریافت مستقیم
    در فلسفه معمولا شناخت را به دو دسته ي مستقيم و غير مستقيم تقسيم مي كنند. يكي از دلايلي كه براي توجيح اعتقاد به وجود خدا ارائه شده است با توجه به اين مطلب است.
    شناخت ما از وجود خدا شناختي مستقيم است، نه غير مستقيم، به همين خاطر هم نياز به برهان ندارد. مانند وجود "من" كه نيازي به اثبات ندارد، و هركسي مي تواند وجود خود را به دريافت مستقيم دريابد. ما خدا را نيز به دريافت مستقيم مي شناسيم، همانگونه كه وجود خود، يا درد و شادي و گرسنگي خود را در مي يابيم.
    شناخت مستقيم (حضوري) را اينگونه تعريف مي كنند كه در آن واسطه أي بين شناسنده، و مورد شناسايي وجود ندارد. شناخت غير مستقيم (حصولي) را هم نقيض آن تعريف مي كنند.
    بسيار خوب، حال اين شناخت مستقيم واقعا چيست ؟
    آنچه وجودش به طور مستقيم درك مي شود (مانند درد) چيزيست كه بودنش محدود به ذهن ماست. چيزيست كه بودنش همان باور ما به بودنش است. نه اينكه طبيعتش چنين باشد، بلكه ما بنا به تعاريف خود، آنها را متناظر مي دانيم. من هروقت احساس كنم كه درد مي كشم، آن را هم معني با اين مي دانم كه در بدن من درد وجود دارد. در نتيجه همين كه احساس كنم درد دارم، حتما درد دارم (چون آن را اينگونه تعريف كرده ام). در حالي كه اگر به عنوان مثال درد را ورود بعضي سيگنالهاي عصبي به درون مغز بدانيم، ديگر نمي توان درد را باوري مستقيم دانست، و احساس من ممکن است با واقعیت این تعریف فاصله بگیرد. این در حالیست که در حالت دوم ادعای درد کشیدن به معنی وجود چیزیست (سیگنالهای عصبی) در حالی که در حالت اول به معنی وجود هیچ چیز نیست.
    پس در تعریف معمول (که به معنی دریافت مستفیم است) هرگاه كسي احساس كند كه درد دارد، مي توان گفت كه درد در او وجود دارد. حال اين وجود به چه معناست؟
    آيا به اين معناست كه واقعا چيزي به نام درد وجود دارد ؟
    خير، به اين معناست كه در ذهن او باوري از درد كشيدن وجود دارد. ممكن است اين درد به خاطر صدمه خوردن هيچ بافتي از بدن او نباشد، فقط احساس دروني او باشد. اين درد در اصل وجود ندارد، بلكه حالتيست از حالات مغز، نه چيزي شبيه به شبه كه به بدن انسان وارد شود ! وجود آن، مجازا يعني حالتي از باورهاي ما.
    حال، اگر كسي ادعا كند كه وجود خدا را به دريافت مستقيم درك مي كند چه ؟
    اگر واقعا اينطور باشد (فرض مي كنيم) معنايش اين است كه در ذهن او باوري از خدا وجود دارد. حالتي از ذهن او وجود دارد كه احساس وجود خدا را به وجود مي آورد. آيا اين به آن معنيست كه خدايي در خارج ذهن او وجود دارد ؟ نه الزاما. همانطور كه شادي و غم انسان به هيچ وجودي خارج ذهن او اشاره نمي كند.
    هنگامي كه از محدوده ي شناخت باواسطه، وارد محدوده ي شناخت بي واسطه مي شويم، به قلمروي ذهن خود وارد شده ايم، كه هيچ ارتباطي به خارج ندارد. هرآنچه در آنجا مي گذرد درباره ي حالات ذهن انسان است، و هيچ ارجاعي ضروري به بيرون از ذهن ندارد. هرگاه به طور ضروري (نه اتفاقي) با بيرون از ذهن مرتبط شود، دركش نياز به واسطه پيدا مي كند و ديگر نمي توان آن را شناخت بي واسطه (حضوري) دانست، چرا كه براي آن بايد نوعي تسلط ذهني به بيرون از "من" داشت، و بيرون از "من" چيزيست كه در "من"حضور ندارد، بلكه آگاهي به آن بايد "حاصل" شود، و اين آگاهي علمي حصولي (غير مستقيم) خواهد بود.
    دريافت حضوري دريافتي ست كه در آن واسطه أي بين شناسنده و مورد شناسايي وجود نداشته باشد. تنها هنگامي چنين است، كه اين دو فاكتور "يكي" باشند. اگر آن دو يكي نباشند، براي ايجاد آگاهي بايد ارتباطي بين آنها برقرار شود، كه همان واسطه است. مثلا وقتي كه "من" وجود خود را به طور بي واسطه درك مي كنم، علتش آن است كه "من" و "خودم" يكي هستند و با يكديگر در اتحاد، يا وقتي دردم را حس مي كنم، به اين خاطر است كه دردِ من حالتيست در ذهن من، نه چيزي خارج از آن. پس تنها در صورتي آگاهي انسان از خدا مي تواند حضوري باشد، كه وجود خدا محدود به ذهن انسان باشد، نه جهان خارج، و اين ايده با باور عمومي از خدا (كه آن را موجودي جدا از انسان مي داند) در تناقض است و ره به سوري باورهاي وحدت وجودي مي برد كه دست كمي از الحاد ندارند. در اين حالت مسئله بسيار ساده مي شود: اگر فرض كنيم كه خدا خودِ من است، با توجه به اينكه وجود من براي من بديهيست، وجود خدا (=من) هم براي من بديهي خواهد بود. ولي اين خدا كجا و آن خدا كجا. اگر كسي هم باشد كه بگويد منظورش از خدا همان آب است، البته و صد البته كه خدا وجود دارد. ولي اين خدا كجا و آن خدا كجا.
    پس نتيجه ي كلي اينكه باور به وجود خدا اگر بنا بر شناختي حضوري (مستقيم) باشد، به معني وجود واقعي خدا نيست، و اگر بنا بر شناختي حصولي باشد، از بي نيازي به اثباتي كه مشخصه ي شناخت حضوريست بهره نخواهد برد.
    تشکر التماس دعا

  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    711
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سوال فوق در تاپيك هاي مشابهي مطرح شده بود كه پاسخ هايي داده شد. اكنون پاسخ هايي ديگر و نيز اصل برهان شناخت شهودي يا حضوري خدا در اينجا ارائه مي شود.


    فلاسفه و متکلمان دلایل و راههای متعددی را درباره خداشناسی و اثبات وجود حق تعالی اقامه کرده‏اند که به طور اختصار به برهانهای عقلی، شبه علمی و فطرت تقسیم میشوند. دلیل اینکه این بزرگان دلایل متعددی اقامه کرده‏اند، این است که هر کس با توجه به خصوصیات فردی و اجتماعی و علمی خود، با برخی دلایل زودتر به یقین میرسند.
    برای برخی دلایل علمی یقین‏آور است، برای برخی دلایل عقلی و برای برخی راه دل و فطرت یقین‏آور است. اما اصل کلی در تمام دلایل و براهین این است که آنها تنبیهاتی در جهت توجه به امری روشن وبدیهی هستند. یعنی اصل وجود خداوند متعال جزء روشن‏ترین حقایق است و ما شاید به جهت اشتغال به دنیا و مادیت از آن غفلت داریم و تمام این دلایل به منزله تابلوهای راهنمایی هستند که ما را از جهات گوناگون به سوی او راهنمایی میکنند.
    توضیح بیشتر اینکه مراحل و درجات شناخت خدا و خداشناسی بر اساس معرفت و شناخت هر کس متفاوت است. و اکثر دلایل و راههای خداشناسی نیز معمولاً از پایین به بالا است. یعنی از راه موجودات و نشانه‏های آفرینش است.
    اما در ورای این دو راه یعنی راه خداشناسی آفاقی ـ راه شبهه علمی که مخصوص عموم مردم است - و راه انفسی ـ از راه دل که راه خواص است - ، راه سومی نیز وجود دارد که راه اولیای خدا و عرفان است که قرآن و روایات ما تأکید فراوان دارند، که این راه ازخدا به خدا رسیدن است، و معلوم است که این روش شناخت ما را به یقین واقعی و خداشناسی ناب میرساند. زیرا این راه شهود مستقیم و بلاواسطه است که هرگونه مشکلی را از آدمی زائل میکند و تفاوت عمده‏ای با دلایلی دارد که خدا را به عنوان غیب و پنهان مطرح و اثبات میکند.
    ما در این بحث به راه اول اشاره نمیکنیم. اما بر اساس راه دوم لحظه‏ای در خود بیاندیشیم، نزدیکترین چیز به ما دل ماست؛ اما آیا ما قدرت تصرف در دل خود را داریم؟ و حتی بر خنده و گریه خود تصرف داریم؟ نه، زیرا دل ما در تصرف دیگری است، آیا همین دلیل بر وجود اوکافی نیست؟ این راه فطرت است و راه فطرت راهی پردامنه و دقیقی است که ما در این بحث به آن اشاره نمیکنیم. (1)
    راه سوم، راه شناخت خداست به خدا، "یا من دل علی ذاته بذاته؛ ای کسی که خود بر ذات خود گواهی" (2)
    امام سجاد: "بک عرفتک و انت دللتنی علیک و لو لا انت لم اعرف ما انت؛ تو را به تو شناختم و تو مرا به خود راهنمایی کردی و اگر تو نبودی، نمیدانستم تو کیستی" (3)
    یا در دعایی که توصیه شده است در عصر غیبت بخوانیم: "اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک...." (4) یعنی شناخت پیامبر با خداست، بلکه شناخت هر چیز با خداست و اگر خدا را نشناسیم هیچ کس و چیزی را نمیتوانیم بشناسیم، زیرا خدا شاهد و حاضر است.
    و همه موجودات در پرتو او موجودند و اگر او را در ابتدای امر نشناسیم، علم و شناخت به موجودات دیگر امکان ندارد.
    چنانچه روشن است، هر معلومی برای ما دوگونه است: یا نزد ما حاضر است یا از دیدگان ما غایب. اگر معلوم از نظر ما غایب باشد. اول باید اوصاف و صفاتش را بشناسیم و آنگاه از راه صفات به شناخت خود او نائل شویم. مثلاً در شناخت آتش اول باید گرما و حرارت یا دود را دید و شناخت و سپس وجود آتش را ادراک نمود که به این نوع شناخت معرفت حصولی میگویند. اما در شناخت آنکه نزد ما حاضر است، خود او را میبینیم و میشناسیم و آنگاه به اوصاف و صفات او پیمیبریم و به این نوع معرفت شناخت و علم حضوری میگویند. مثل علم هرکس به حالات درونی (ترس و شادی و...خود) و هیچ کس به ما از خدا نزدیکتر نیست. "ان الله یحول بین المرء و قلبههمانا خداوند بین انسان و دلش حائل است"(5)
    بنابراین از قلب ما به خود ما نزدیکتر است. چنین است که هرگاه به خود نظر میافکنیم، ابتدا او را میبینیم و باعلم حضوری مییابیم که تمام وجود ما را احاطه کرده است و تمام شئون ما در دستان قدرتمند اوست. پس او از ما نهان نیست تا به دنبال نشانه‏ها برویم. بلکه ما در حضور او هستیم و او در مشهد ماست و این علم حضوری خداوند است که اگر کسی به آن نائل آید، به یقین تمام رسیده است و چنین است که رسول گرامی اسلام(ص) فرمودند: "من عرف نفسه فقد عرف ربه"؛ (6)
    -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    پی‌نوشت‌ها:
    1ـ برای اطلاع بیشتر ر.ک:
    مقالات، استاد محمدشجاعی، ج سوم، انتشارات سروش؛ معارف قرآن، استاد مصباح یزدی، ج 1 تا 3. ص: 37 ـ 36انتشارات در راه حق؛ فطرت، شهید مطهری
    2ـ دعای صباح امام علی(ع»
    3ـ دعای ابوحمزه ثمالی
    4ـ امام صادق(ع)، بحارالانوار، 52/146
    5ـ انفال/24
    6ـ بحار الانوار/2/32
    برای آگاهی بیشتر ر.ک:
    1ـ المیزان، ج 6، ص 238 به بعد ذیل آیه 105 سوره مائده
    2ـ المیزان، ج 14، ص 193 به بعد ذیل آیه 14 سوره طه.
    3- دعای امام حسین(ع) در صحرای عرفات، علامه محمد تقی جعفری
    4ـ نشان از بینشان‏ها، مرحوم حسنعلی اصفهانی، ص 166153.
    5- آموزش کلام اسلامی، محمد سعیدیمهر
    6- آموزش عقاید، آیت‏الله مصباح
    7- آفریدگار جهان، آیت‏الله مکارم شیرازی
    8- خدا را چگونه بشناسیم، آیت‏الله مکارم شیرازی
    9- اصول عقاید، استاد محسن قرائتی
    10- پیام قرآن، ج 2، آیت الله مکارم شیرازی
    11- منشور جاوید، ج 2، استاد جعفر سبحانی
    12- خدا در قرآن، شهید بهشتی
    13- دوره پنج جلدی مقدمه ای بر جهان بینی توحیدی، استاد شهید مرتضی مطهری
    14- توحید، شهید دستغیب شیرازی


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    711
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    پاسخ سوالات فوق و نيز سوالات بسياري ديگري درباره شناخت شهودي ، در مقاله زير از حجت الاسلام و المسلمين غرويان آمده كه خلاصه آن را تقديم مي كنم :


    امكان حصول علم و معرفت براي انسان
    برخي پنداشته اند كه اساساً امكان علم و معرفت براي انسان وجود ندارد!
    سستي و بطلان اين اعتقاد نياز به بحث ندارد. زيرا محتواي خود اين پندار و مدعي مصداقي از علم و معرفت است. بنابراين، مدعي ناقض خود است.
    اين يك امر وجداني و غير قابل انكار است كه ظرف ذهن ما از كودكي تا كنون، مظروف فراواني را در خود جاي داده است و اين مظروف همان است كه ما از آن با عنوان "علم و دانش" ياد مي كنيم. اصل تحقق پديده علم و معرفت در وجود آدمي از وجدانيات است و كسي را از پذيرش اين مطلب گريزي نيست. حتي آنان كه با صراحت منكر علم هستند، ناخودآگاه مثبت علم مي باشند و به همين خاطر است كه سفسطه محض و سوفيسم مطلق به نظر ما محال است و تنها يك فرض ذهني است و مصداق خارجي ندارد. بنابراين، ما معتقديم كه اصل تحقق علم براي انسان امري ممكن و ادعاي امتناع آن باطل است.

    آيا علم و معرفت براي انسان فعليت پيدا كرده است؟
    ممكن است كسي بگويد كه اصل امكان علم و معرفت انساني را مي پذيريم، اما چگونه اثبات مي كنيد كه اين امكان، فعليت و تحقق عيني پيدا كرده است؟
    به نظر ما اين مطلب نيز چندان نيازي به بحث ندارد. تنوع و تعدد شاخه هاي علوم و معارف، بهترين و محكم ترين شاهد براي اثبات اين مدعا است. همين مدعا كه "امكان علم و دانش انساني، تحقق و فعليت خارجي نيافته است" خود معرفتي بالفعل و ناقض محتواي گزاره فوق است. بنابراين، ما معتقديم علم و معرفت انساني نه تنها ممكن است، بلكه تحقق خارجي نيز يافته و مصداق عيني دارد.

    متعلق معرفت و دانش بشري
    پس از پذيرش امكان و وجود علم براي انسان، جاي اين سؤال وجود دارد كه انسان به چه چيزهايي مي تواند علم پيدا كند؟
    ممكن است گفته شود انسان مي تواند تنها به خود علم پيدا كند و نه به غير خود. اين سخن به نظر ما باطل است؛ زيرا اولاً، با علم حضوري درمي يابيم كه متعلق بسياري از معرفتهاي ما غير از خود ماست. موضوع شناخت آدمي تنها خود او نيست، بلكه بسياري از پديده هاي جهان خارج در حوزه فيزيك و شيمي، كيهان شناسي و... متعلق شناخت انسان واقع شده اند. ثانياً، اگر متعلق شناخت انسان تنها خود او بود، نمي بايد امروزه شاخه هاي گوناگون علوم بشري در زمينه جهان شناسي و... را مي داشتيم. ثالثاً، محتواي خود اين مدعي كه انسان مي تواند تنها به خود علم پيدا كند و نه به غير خود مصداقي از علمي است كه در متعلق آن، ديگري يعني غير فاعل شناسايي مأخوذ است. و اين خود نشانگر اين است كه انسان مي تواند به وجود غير خود، پي ببرد. بنابراين، انسان مي تواند به غير خود علم داشته باشد. دايره معرفت انساني فراتر از خود فاعل شناسايي است و هم انسان و هم غير انسان مي توانند موضوع و متعلق معرفت انسان باشند و انسان مي تواند به خود، به آدميان ديگر و غير آدميان علم پيدا كند.

    ابزار شناخت و معرفت انساني
    ابزار شناخت انسان به طور عمده عبارت است از: حس، عقل و قلب. بسياري از دانشهاي ما نسبت به خود و جهان خارج از طريق حواس به دست مي آيند، مانند علم به رنگ ها، مزه ها، بوها و عوارض قابل لمس اجسام از قبيل نرمي، زبري و امثال آنها. از خواص مشترك محسوسات، زمان مندي و مكان بندي آنهاست.
    حقايقي همچون روابط رياضي، مسائل منطقي و فلسفي كه اموري محسوس نيستند، به وسيله عقل درك مي شوند. مفاهيمي همچون نقطه، خط، سطح، نامتناهي و... از واقعيتي نفس الأمري برخوردارند كه تنها عقل به درك آنها نايل مي شود.
    درك حسي و عقلي از قبيل علم حصولي است. انسان در كنار درك حصولي، با قلب و نفس ناطقه خود اموري را با علم حضوري وجدان مي كند. در شناخت حضوري، صورت ذهني واسطه نيست و عالم و معلوم و علم يكي است و از اين روست كه علم حضوري خطاناپذير است. از مصاديق روشن و غير قابل انكار علم حضوري، علم انسان به وجود خويش است. علم، حقيقتي مجرد است و لذا بايد عالم نيز مجرد باشد. به عقيده ما، نفس انسان مجرد است و مدرك حقيقي در تمام ادراكات اوست و بدن تنها نقش ابزاري دارد.

    آيا خدا مي تواند متعلق معرفت انسان باشد؟
    خداوند يك موجود مجرد است، لذا حس به او نمي رسد. از اين رو، شناخت حسي ظاهري به خداوند ناممكن است. اما خداوند مي تواند متعلق ادراك عقلي و قلبي واقع شود. ادراك عقلي ـ چنان كه گفتيم ـ ادراكي حصولي است و به واسطه صورت ذهني حاصل مي شود. به تعبير ديگر، ادراك عقلي از خدا ادراكي مفهومي است. اما ادراك قلبي، حضوري است، ولي بايد توجه داشت كه مخلوق به اندازه سعه وجودي و كشش و ظرفيت خود مي تواند علم حضوري به خالق خود داشته باشد. از اين رو، انسان گرچه مي تواند علم حضوري به خدا داشته باشد، اما اين علم خدا را "كماهو حقه" فرا نمي گيرد و لذا انسان نمي تواند ادعا كند با علم حضوري به خدا، بر او احاطه يافته است.
    به عقيده ما، انسان مي تواند نسبت به خدا و اوصاف او علم و معرفت عقلي و قلبي داشته باشد و اگر كسي منكر هر نوع معرفتي به خداوند شود، در پاسخ او بايد گفت اولاً، اگر بشر نمي توانست هيچ گونه علمي ـ اعم از تصوري و تصديقي ـ به خداوند پيدا كند، مي بايد اصلاً مفهومي از خدا در ذهنيت بشر نمي بود و حال آن كه اين مفهوم از قديمي ترين مفاهيم در قاموس فكر بشر است. اين خود نشان مي دهد كه ذهن انسان مي تواند دست كم تصوري از خدا داشته باشد و اين خود نوعي از علم است. ثانياً، چون تصديق بدون تصور محال است، اگر كسي منكر امكان معرفت به خدا شود، ناخودآگاه اعتراف كرده است كه در ذهن خود تصوري از خدا دارد، مگر اينكه لفظ خدا را مهمل بداند و اين ادعا نامقبول است. ثالثاً، ادعاي مذكور، خود نوعي معرفت تصديقي به خداست و با اين عقيده كه انسان نمي تواند هيچ گونه معرفتي به خداي متعال پيدا كند، منافي است.

    آيا همه معرفتهاي انسان به خدا، يقيني و مطابق با واقع است؟
    به عقيده ما غير از معصومين(ع) هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه همه شناختهايش به خداوند، صددرصد مطابق با واقع است. البته ممكن است خود، آنها را يقيني (به معناي روان شناختي آن) بداند، اما نمي تواند ادعا كند كه همه اين شناختها همراه با واقعيت و نفس الامر مطابق است.
    معرفتهاي عقلي به خداوند اگر بديهي و يا منتهي به بديهي باشند، يقيني و مطابق با واقع هستند و حصول چنين معرفتهايي براي انسان نه تنها ممكن است، بلكه مصداق عيني و بالفعل دارد؛ مثلاً، علم ما به اينكه خداوند علة العلل است، علمي يقيني و مطابق با واقع است و اگر نگوييم اين قضيه بديهي است، دست كم با واسطه اي اندك، منتهي به بديهي است. اما علم حضوري به خداوند اگر تفسير نشود و بازگو نگردد نمي توان در مورد آن اظهار نظر كرد و حاصل آن امري شخصي است. اما اگر علم حضوري يا شهود و مكاشفه تفسير شود و تحليل گردد، از اين حيث، حكم علم حصولي را خواهد داشت و قابل نقد و بررسي است؛ مگر اينكه از قبيل علم حصولي معصومين(ع) باشد كه خطايي در آن نيست.
    در مورد اوصاف خدا نيز عقل انسان مي تواند به معرفتي نايل آيد؛ مثلاً، مي توان درك كرد كه خدا عالم و عادل است و در اين قضيه هيچ خطايي نيست.

    آيا با مفاهيم ساخته ذهن خودمان مي توانيم به معرفتي درباره خدا نايل آييم؟
    ممكن است كسي بگويد مفاهيمي كه ما با آنها از خدا و صفات او دركي داريم، مفاهيمي هستند كه در ذهن ما ساخته مي شوند و نيز مفاهيمي هستند كه در مرتبه امكان شكل مي گيرند و لذا نمي توانند چيزي درباره خدا كه برتر از عالم امكان است به ما بدهند.
    در برابر اين پندار ما معتقديم:
    1- هر مفهومي در ذهن ساخته مي شود و اصلاً جايگاه مفهوم جز ذهن نيست، ولي ذهني بودن مفهوم ـ به اين لحاظ ـ مانع از حاكي بودن آن از خارج نيست.
    2- درست است كه ذهن و مفاهيم آن در مرتبه امكان قرار دارند، اما وصف امكان مربوط به جنبه وجودي اين مفاهيم است و منافاتي ندارد كه محتواي مفهوم حاكي از واقعيتي فراتر از عالم امكان باشد، اما خود مفهوم از حيث وجود، ممكن الوجود باشد. به نظر ما پندار فوق يكي از موارد خلط بين احكام مفهوم و احكام مصداق است.
    3- اگر پندار فوق را بپذيريم، بسياري از مفاهيم عقلي در علوم ديگر مانند رياضيات و منطق و فلسفه را نيز بايد فاقد حقيقت و واقعيت بشماريم؛ مانند مفهوم بي نهايت، نقطه، خط و...
    4- اگر ذهني بودن مفهوم مانع از حكايت آن از خارج خود باشد، حتي در علوم طبيعي هم بايد بپذيريم كه مثلاً مفهوم آب نمي تواند اطلاعي درباره واقعيت آب به ما بدهد؛ زيرا مفهوم آب در ذهن ساخته مي شود و حال آنكه واقعيت آب در خارج از ذهن است!
    5- ما با علم حضوري درمي يابيم كه در ذهن خود مفاهيمي داريم كه محتواي آنها فراتر از مرتبه ممكنات است؛ مانند مفهوم خدا، واجب الوجود، مرتبه وجوب، علم مطلق، قدرت بي نهايت و... ؛ اگر ذهني و ممكن بودن مفاهيم ذهن ما مانع از حصول هر دركي نسبت به مراتب برتر از عالم امكان مي بود، نمي بايد اين گونه مفاهيم در ذهن ما حاصل شود.

    مكانيسم ذهن در تعميم مفاهيم در مورد خداوند
    ممكن است گفته شود: ما هرگز نمي توانيم به حقيقت ذات و صفات خدا راه يابيم. با اين حال، چگونه مي توانيم از ذات و يا صفات خدا مفهومي در ذهن خود داشته باشيم؟
    مفهوم، صورتي ذهني است كه از يك حقيقت انتزاع مي شود و در ذهن جاي مي گيرد. اگر ما به حقيقت ذات و صفات خدا نرسيم، چگونه مي توانيم مفهومي را حاكي از آنها بدانيم؟
    به نظر ما، نقطه اصلي بحث همين جاست و همين نكته است كه تحليل و تبيين آن، راه را براي حل بسياري از معضلات معرفت شناختي در باره شناخت انسان از خدا مي گشايد.
    يكي از ويژگي هاي ذهن انسان مطلق سازي از مقيّدات و عام گيري از صورتهاي خاص و ويژه است. ذهن آدمي نخست با اتم هاي ادراكي روبرو مي شود و سپس مشترك گيري مي كند و به مفاهيم عام و اعم مي رسد. انسان در ابتدا، با وجود خود، وجود آسمان، وجود خورشيد، وجود زمين و... برخورد مي كند و سپس ملاحظه مي نمايد كه در اين اتمهاي ادراكي، مفهوم مشتركي به نام "وجود" واحد و مكرر است. در اينجاست كه ذهن به مفهوم مطلقي از "وجود" نايل مي گردد. نظير اين مكانيسم در مراتب شدت و ضعف از يك حقيقت تشكيكي نيز برقرار است؛ مثلاً، ذهن ابتدا با نور شمع و سپس با نور لامپ آشنا مي شود. بعد نور خورشيد را لحاظ مي كند و مي بيند كه مفهوم نور در اين سه مورد مشترك و مكرر است، با اينكه از نظر شدت و ضعف اين سه با يكديگر تفاوت دارند.
    اين مقدمات، ذهن انسان را آماده مي كنند كه آدمي به درك مفهوم "نور بي نهايت" برسد.
    در باره مفاهيمي مانند علم، قدرت، حيات، اراده و... نيز همين مكانيسم ذهني برقرار است؛ يعني به عنوان مثال، ذهن ما نخست به مفهوم علم محدود و مقيد مي رسد و بتدريج كه با مصاديق متعدد علم در مراتب بالاتر و گسترده تر آشنا مي شود، آمادگي پيدا مي كند كه دركي از مفهوم علم نامحدود داشته باشد و آنگاه در همه اين مفاهيم، نامحدود و مطلق را در يك وجود واحد به نام "خدا" جمع مي كند و از آن وجود جامع، با اين مفاهيم حكايت مي كند.
    پس ما معتقديم كه ذهن انسان با مكانيسم خاص خود در ساخت مفاهيم عام و مطلق از مفاهيم خاص و مقيد، توانايي درك مفهومي از ذات و صفات خدا را دارد؛ گرچه منشأ انتزاع اوليه اين مفاهيم، اشياي ممكن الوجودند.

    ذهن چه مفاهيمي را از دايره ممكنات به ساحت خداوند تعميم مي دهد
    روشن است كه ما نمي توانيم از هر مفهومي از مفاهيم عالم امكان، مطلق بسازيم و آن را به خدا نسبت دهيم. مثلاً نمي توانيم بگوييم خدا جسم مطلق، زمان مطلق، مكان مطلق، و... است؛ زيرا بر اساس براهين عقلي، در جاي خود اثبات مي كنيم كه خداوند ماهيت ندارد. لذا، از عوارض ماهيات نيز مبراست. بنابراين، مفاهيمي را كه از قبيل معقولات ثانويه فلسفي اند و اطلاق آنها بر خدا محذور عقلي ندارد، مي توانيم بر خداوند اطلاق كنيم؛ مانند مفهوم واجب الوجود، علة العلل، عليم، وحي، فاعل، مريد و... .
    نتيجه تأمل و تحقيق ما در اين نوشتار كوتاه، ما را به دريافت نتايج ذيل نايل مي كند:
    الف) اصل تحقق و حصول علم براي انسان امري ممكن است.
    ب) علم براي انسان نه تنها ممكن، بلكه تحقق عيني يافته و داراي مصداق است.
    ج) متعلق معرفت انسان هم مي تواند خود انسان باشد و هم غير انسان.
    د) معرفت انسان به خدا و صفات او ممكن و محقق است و با ابزار عقل و قلب صورت مي گيرد.
    هـ) جايگاه همه مفاهيم ذهن انسان است، ولي ذهني بودن مفهوم، لزوماً مانع واقع نمايي مفهوم نيست.
    ز) سرّ امكان درك عقلي انسان از خدا، توانايي ذهن بر مطلق گيري از مفاهيم مقيد و فرض نامحدوديت در معاني محدود است.
    ح) ما هر مفهوم مطلقي را نمي توانيم به خدا نسبت دهيم، بلكه فقط مفاهيم مطلقي را كه از سنخ معقولات ثانويه فلسفي اند و اسناد آنها به خدا تالي فاسد عقلي ندارد بر خداوند اطلاق مي كنيم


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    711
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    هر چند اين حديث را يك بار ديگر آوردم ولي لازم ديدم در پست جداگانه اي آن را مطرح كنم :

    شخصی آمد خدمت امام صادق علیه السلام و عرض کرد: به چه دلیل من به وجود خدا اعتقاد پیدا کنم؟
    امام از راه تحلیل وجدانی وارد شد، فرمود: هیچ اتفاق افتاده که سوار کشتی شده باشی؟ گفت: بله. فرمود: و هیچ اتفاق افتاده که باد تندی بوزد و دریا فوق العاده متلاطم بشود (و شاید این تعبیر هم باشد که کشتی شکسته باشد) به طوری که از همه چیز مأیوس شده باشی؟ گفت: اتفاقا پیش آمده است.
    فرمود: در همان وقت هیچ احساس کردی که قدرتی وجود دارد که اگر بخواهد، تو را نجات می دهد؟ گفت: بله.
    فرمود: او همان خداست. آن وقتی که تو از تمام اسباب و علل و عوامل بریده شوی، این وجدان توست که خواه ناخواه نمی گذارد تو مأیوس باشی؛ چون واقعا چنین چیزی در وجدان تو هست، حکم می کند که هست و وقتی مشیتش بر انجام کاری تعلق بگیرد، سلسله اسباب و مسببات در مقابل آن چیزی نیست.


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود