صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اولین قصه زندگی من

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    405
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    اولین قصه زندگی من




    با سلام خدمت همه دوستان گرامی

    یادتان هست اولین داستانی که از آموزه های دینی شنیدید چی بود
    می تونید بیشتر فکر کنید
    و حتما جوابش را برامون بذارید
    کار داریم با این جوابهاتون

    من از خودم شروع می کنم ؛ این قضیه مال خیلی وقت پیشه ، اون قدر دور که یادم نمی یاد کی بود فقط این قدر که می دونم هنوز بند کفشام را خودم نمی تونستم ببندم!!

    حالا شما بگو سه سالم بود . کمی بیشتر و یا کمی کمتر .
    این قدر کوچک بودم که نمی تونستم مسایل را از هم تفکیک کنم و دو سه تا مساله را با هم گره می زدم و یک تخیلی می کردم و نتیجه می گرفتم.

    مثل همه خانواده های مذهبی شیعه ؛محرم که از راه می رسید شور هیجان شرکت در عزای امام حسین کل خونه را فرا می گرفت

    مادر لباس مشکی ها را از صندوق در می آورد و بابا از توی انباری زنجیر های عزاداری را از توی انباری خونه بیرون می آورد خاک یک ساله را ازشون پاک می کرد زنجیر من و داداشم را با سبک سنگین تشخیص می داد و سنگین تره را می داد داداشم و سبک تره را به من می داد .رنگ زرد طلایی زنجیرها چشم آدم را جلا می داد صدای بهم خوردن دونه هاش آدم را می برد توی دسته عزاداری روز تاسوعا که همه با شور و عشق خاصی آوای خاصی را از نشستن دانه هایش بر شانه هاشان می آفریدند.

    خودتون بهتر می دونید این لحظه تداعی کننده کلی خاطره از لحظه لحظه های محرم سالیان سالی است که هر کدام می تونه دفتری برای نوشتن بطلبه و نواری برای ضبط خاطرات.

    به نظرم اولین داستان از آموزه های دینی داستان امام حسین و یارانشون برام تعریف شد.
    این رفت و آمد ها ، روضه ها و نمایش و تعزیه ها و... همه و همه اولین داستان را در کودکی برایم سرودند و به هم ریختگی این پازل داستان که با چینش پدرم تکمیل شد.

    آنقدر کوچک بودم که که تا ماه ها امام حسین را با امام خمینی که از تلوزیون دیده بودمش یکی می دانستم و تمام جنگ آوری ها و مصایب را روی چهره ایشان تصور می کردم !!! حتی سر و نیزه و...

    تا وقتی پرده از این تفکر نزد دیگران بر انداختم که با تعجب و لبخند آنها مواجه شدم .
    این اولین داستان از آموزه های دینی بود که در مسیر زندگی ام تاثیر ویژه ای داشت
    تا جایی که معیاری بود برای غم هایم گریه هایم و حتی مقایسه درد سر هایم
    فعلا نمی خواهم از تاثیر آن در روحم و روانم و زندگی ام چیزی بگویم

    فقط می دانم که آموزه هایش در زندگی ام جاری است و هرچه به عمقش بیشتر وارد می شوم بیشتر می آموزم بیشتر ...

    شما اولین داستان مذهبی که شنیدید چی بوده و چه تاثیری بر زندگی تون گذاشته؟؟

    ویرایش توسط شعیب : ۱۳۹۳/۰۵/۱۹ در ساعت ۱۸:۳۷
    الهي كفي بي عزا ان اكون لك عبدا و كفي بي فخرا ان تكون لي ربا انت كما احب فاجعلني كما تحب
    معبودا بس است مرا اين عزت كه بنده توام و بس است مرا اين افتخار كه تو پروردگار مني.
    تو چناني كه دوست ميدارم مرا چنان كن كه دوست ميداري.
    امام علی (علیه السلام)


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    7,382
    صلوات
    500
    تعداد دلنوشته
    8
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    60 روز 10 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    43
    آپلود
    0
    گالری
    281



    با سلام و تشکر از ایده بسیار عالی تون

    بابت شنیده ها خوب یادم نیست. زمان ما ( دوره ژوراسیک) هر وقت محرم میشد، فقط از تشنگی میگفتن
    ولی خوب یادمه اولین کتابی که در این خصوص خوندم داستان زندگی هابیل و قابیل بود. و آموزش دادن کلاغ..
    تا حدی که هنوزم که هنوزه هر وقت صدای کلاغ رو میشنوم، به یادش می افتم.



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    405
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط *عرفانی* نمایش پست
    ولی خوب یادمه اولین کتابی که در این خصوص خوندم داستان زندگی هابیل و قابیل بود. و آموزش دادن کلاغ..
    با سلام و تشکر از بذل لطفتون
    داستان هایی که انسان در کودکی می شنود یا با آنها انس می گیرد تاثیر شگرفی در ادامه حیات فکری و تصمیم گیری های او دارد تا جایی که که پیوند های ذهنی فرد با آن داستان تشکیل دهنده اطاق فرمان ضمیر ناخود آگاه انسان دارد.
    باز از همزاهی شما تشکر می کنم

    الهي كفي بي عزا ان اكون لك عبدا و كفي بي فخرا ان تكون لي ربا انت كما احب فاجعلني كما تحب
    معبودا بس است مرا اين عزت كه بنده توام و بس است مرا اين افتخار كه تو پروردگار مني.
    تو چناني كه دوست ميدارم مرا چنان كن كه دوست ميداري.
    امام علی (علیه السلام)


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    58
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 18 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط شعیب نمایش پست
    شما اولین داستان مذهبی که شنیدید چی بوده و چه تاثیری بر زندگی تون گذاشته؟؟
    درود... اولین داستان مذهبی که شنیدم؟ وقتی خاطرات دوران اول دبستان و دوران قبل تر از اون رو که مرور می کنم یاد داستان ها یا حکایت های لقمان می افتم که پدرم واسم تعریف می کرد.سخنانی که لقمان در مورد مرگ و زندگی و اخلاق و .... که از آموزه های دینی برداشت شده بودند رو پدرم واسم تعریف می کرد.تو بیشتر داستانا لقمان با پسرش هم صحبت می شد.دقیق نمی دونم بابام اون داستانا رو از کجا پیدا می کرد.از خودش می ساختشون یا از کتابهای علما و امامان پیدا می کرد. البته نمی دونم گفتگو های لقمان و پسرش رو میشه اصلا جزء داستان های مذهبی به حساب آورد یا نه؟ فکر می کنم این داستان ها تاثیرات مهمی روم گذاشتن... منو طوری بار آوردند که در عین اینکه ذهنی تخیلی و رویا پرداز داشته باشم اما خیلی خیلی هم منطقی و عقل گرا باشم. و به کوچکترین چیزهای اطرافم توجه و در آنها تامل کنم
    ویرایش توسط |الهه| : ۱۳۹۳/۰۵/۱۹ در ساعت ۱۹:۵۳
    متولــــــــد شــــــــهریور...


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    405
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط |الهه| نمایش پست
    البته نمی دونم گفتگو های لقمان و پسرش رو میشه اصلا جزء داستان های مذهبی به حساب آورد یا نه؟
    با سلام خدمت شما دوست گرامی
    از لطفی که در باره این موضوع داشتید کمال تشکر را دارم

    داستان های لقمان حکیم و گفت گوهای او با پسرش یکی از منابع سرشار معرفتی در داستان های مذهبی ماست
    و می تواند تاثیر بسزایی در روند تصمیم گیری های طول زندگی انسان داشته باشد.

    دوست گرامی
    از این که زندگی شما تحت تاثیر معارفی از داستان های مذهبی است بسیار خوشحالیم و باید برای پدران و مادرانی که جان ما را با این داستان ها جلا داده اند دعا کرد.

    بزرگوار دوست داریم بیشتر از تاثیر این داستان ها در زندگی دینیتان بشنویم
    یا نمونه ای از آن را همان گونه که شنیدید با همان روند کودکی برای ما تعریف کنید

    ما دنبال بررسی نقش تربیتی این استان ها و چگونگی تاثیر گذاری آنها بر روی روند تصمیم گیری های طول زندگی افراد هستیم
    از توصیه ها ، روش ها ی داستان گویی مذهبی، احیانا نقص ها و....از همه دوستان بخصوص شما استقبال می کنیم
    بیان نمونه های عینی می تواند راه گشای بحث ما باشد.


    الهي كفي بي عزا ان اكون لك عبدا و كفي بي فخرا ان تكون لي ربا انت كما احب فاجعلني كما تحب
    معبودا بس است مرا اين عزت كه بنده توام و بس است مرا اين افتخار كه تو پروردگار مني.
    تو چناني كه دوست ميدارم مرا چنان كن كه دوست ميداري.
    امام علی (علیه السلام)


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    405
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    منتظر حضور دوستان هستیم


    الهي كفي بي عزا ان اكون لك عبدا و كفي بي فخرا ان تكون لي ربا انت كما احب فاجعلني كما تحب
    معبودا بس است مرا اين عزت كه بنده توام و بس است مرا اين افتخار كه تو پروردگار مني.
    تو چناني كه دوست ميدارم مرا چنان كن كه دوست ميداري.
    امام علی (علیه السلام)


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    405
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    .............
    همه انسآن‌ها آگاهانه یا نا آگاهانه به دنبال راههای بهتر زندگی هستند و با مشاهده هر پدیده ای ارتباطی بین آن پدیده و بهتر کردن زندگی خویش جست و جو می‌کنند قصه هم یکی از این پدیده‌هاست که در بهتر نشان دادن شیوه‌های زندگی نقش موثری دارد و در انتقال مفاهیم تربیتی به کودکان و نوجوانان موثر عمل می کند.
    فکر می کنم قصه‌ها سرگرمی‌های مناسب و ارزشمندی هستند که می توانند اوقات فراغت کودکان ونوجوانان را پر کنند .

    تجربه ،اطلاعات و کنجکاوی که موجب می‌شود قصه به کودک برنامه ریزی و پیش بینی هشیارانه همراه با پشتکار را یاد می دهد، تربیت توانایی تفکر و تمرکز حواس را در کودک پدید می آورد. یکی از نکته‌های تربیتی قصه‌ها همین بوده است. برای مثال، شهرزاد در هزارو یکشب با هوش ونیروی فکرخویش تصمیم به سخندانی می گیرد و این کار باعث پیشگیری از قتلش می‌شود .از کار شهرزاد قصه‌گو، بچه‌ها می فهمند که اگر درست فکر کنند و روی فکرشان تمرکز کنند برای هر مشکلی می‌شود راه حلی پیدا کرد. تیز بینی، تیزهوشی و درک موقعیت از نکاتی است که می‌توان از این داستان برداشت کرد.

    در یک تجربه ی شخصی وقتی قصه ی چوپان دروغگو را برای کودکان قصه گویی کردم ؛ یکی از کودکان مطرح کرد که من به مادرم گفته ام قصه چوپان دروغگو را برایم نگوید . او گفت چوپان، دروغگو بود ولی گوسفندان که گناهی نداشتند و مردم وقتی این وضع را می دیدند می بایستی به خاطر گوسفندان ؛ آن‌ها را رها نمی‌کردند .



    ومن مانده بودم چه اثر تربیتی پنهان و رمز آلودی در قصه نهفته است که کودک قصه چوپان دروغگو را از این زاویه درک کرده بود . در حالی که همه ما از چوپان دروغگو دروغ و آثار مخرب آن را شناخته ایم واز این صحبت می توان این را دریافت که او این طور فهمیده که اگر روزی برای اوهم اتفاقی بیفتد آیا دیگران به خاطر اشتباهات مادر او را درک نخواهند کرد و به فریادش نخواهند رسید و یا اوج مهربانی در روح کودک را شاهد هستیم که در این قصه به دنیال عدالت است . گوسفندان هیچ گناهی نداشتند ! یا وقتی که مادرم درباره همنشین ودوست بد صحبت می‌کرد، نمی توانستم برایش معنایی قائل بشوم اما موقعی که قصه پسر نوح را در کتاب فارسی دبستان خواندم تاثیر همنشینی با آدمهای بد راشناختم و این داستان مذهبی به عنوان گوشواره ای آویزه‌ی گوشم کردم . وقتی در سنین کودکی قصه‌ها خوانده شوند مزه ای می دهند که درهیچ یک از زمآن‌ها نمی توان آن را حس کرد.

    مثلا وقتی در سن کودکی قصه ابراهیم در آتش را خواندم بسیار لذت بردم و با تمام وجود از همان سنین اعتقاد پیدا کردم که اگر خدا بخواهد برگ از درخت نمی افتد. با این قصه ی شیرین، قدرت و نیروی خداوند را شناختم و چشیدم. آیا می توان این شناخت و حس را فارغ از دوران کودکی با صدها مجلس خطابه و وعظ مقایسه کرد؟

    مطمئنا اگر ما هزاران کلاس خطابه و وعظ را برای بچه‌ها بگذاریم به مراتب آثارش کمتر از این قصه‌هاست . به یقین کودکی که قصه انفاق حضرت علی (هدیه انگشتر به سائل در نماز )برایش گفته شود این را ملکه خود خواهد ساخت و جزئی از وجودش خواهد شد و کم کم به رشد این صفت مثبت در خود خواهد پرداخت .
    .......

    قسمتی از مقاله سرکار خانم زهرا داوود آبادی .
    الهي كفي بي عزا ان اكون لك عبدا و كفي بي فخرا ان تكون لي ربا انت كما احب فاجعلني كما تحب
    معبودا بس است مرا اين عزت كه بنده توام و بس است مرا اين افتخار كه تو پروردگار مني.
    تو چناني كه دوست ميدارم مرا چنان كن كه دوست ميداري.
    امام علی (علیه السلام)


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    405
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 روز 7 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    داستان های قرآنی با هدف گذاری تربیتی دقیقی که خدا کرده تاثیر بسازی در نهادینه کردن عقاید و اجلاق اسلامی کرده است
    گاه می بینیم که یک داستان در جاهای مختلف قرآن به صورت های مختلف ظهور کرده است.
    داستان حضرت موسی به عنوان پر تکرار ترین داستان قرآنی در جاهای مختلف قرآن از زاویه های مختلفش بررسی شده است تا بیشترین تاثیر تربیتی را بر افراد مختلف بگذارد
    بهتر بگویم قرآن با هر بار خوانده شدن مخاطبین خود را جذب می کند و در نقطه اوج داستان مبتلی به فرد مذکور را شکار می کند یک بار به بهانه گیر بودن قوم بنی اسرائیل اشاره می کند و یک بار به بی وفایی آنها به نصرت های الهی و... که هر کدام در نقطه اوج خود مخاطب خاص خود را دارد.
    انشاء الله در روز های آتی به این نقاط اوج خواهیم پرداخت.

    الهي كفي بي عزا ان اكون لك عبدا و كفي بي فخرا ان تكون لي ربا انت كما احب فاجعلني كما تحب
    معبودا بس است مرا اين عزت كه بنده توام و بس است مرا اين افتخار كه تو پروردگار مني.
    تو چناني كه دوست ميدارم مرا چنان كن كه دوست ميداري.
    امام علی (علیه السلام)


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    سلام
    یادم نیست اولین بار کی یه داستان مذهبی شنیدم ..چون یادم نیست ..توی مجالس هم بیشتر خوابم میرفت ...اینقدرم مامانم دعوام میکرد که تو که خوابت میومد غ...کردی که اومدی ...باید راه بیای..100 کیلو شدی دیگه بغلت نمیکنم و از این حرفا ..اگه یه درصد ..فقط یه درصد ..معنویت در روح و جان من نفوذ کرده بود با غر غر های مامان و بشگونایی که در طول راه مسجد تا خونه از بازوم میگرفت ...اون یه درصدم میپرید
    اما اولین داستان مذهبی که شنیدم و یادم هست
    میدونم که مدرسه میرفتم ...دوران ابتدایی بودم
    با بغل دستیم درگیر این بودم که کی اول میز بشینه
    همدیگه رو هل میدادیم به قصد کشت
    برای یه دانش اموز سر میز نشستن حکم خیلی چیزا رو داشت ..مخصوصا اگه میز اول نشته باشی که دیگه هیچی
    احساسی که اون موقع دارم اینه که به همه ی کلاس نظارت دارم
    همین حین در باز شد و من اشهد خودم و در دل با صدای بلند میخونم
    اخرای اشهد بودم که چشمم به جمال معلم قران افتاد
    معلم جدیدی بود که سرت جیغ نمیزد ..کوچیکت نمیکرد ..اون فامیلی که برام تو اون سن مفهومی نداشت و صدا نمیزد و خیلی خوشگل اسم همه رو صدا میزد ...به جون هم اخرش می چسوبد که دیگه هیچی
    رسما قند تبدیل به شکلات ایدین با مغز فندوق میشد
    مثل خانوم معلممون اخم نمیگرفت ....یا از گرد راه نرسیده نمیگفت که کتاب هاتون و باز کنید
    اروم اروم شروع به حرف زدن کرد
    با اون صدای لطیف و مهربونش سمفونی ارامش بخشی رو تو فضا پخش میکرد
    از اینکه دوستای خوبی باشیم ..قدر هم دیگه رو بدونیم و بدی رو با بدی جواب ندیم
    داستان زندگی حضرت محمد و از اول تا اخر تعریف کرد
    و من تا اخر کلاس سرم و روی میز کذاشته بودم و به داستان قشنگی که شنیده بودم فکر میکردم
    خیلی تو زندگیم تاثیر داشت
    تاثیراتش و در قسمت بعد میگم

    ویرایش توسط mehrnosh : ۱۳۹۳/۰۵/۲۲ در ساعت ۱۹:۵۳

       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    بعد کلاس همه از داستان های مذهبی استقبال کردند و قرار بر این شد هر کسی زندگی نامه یکی از پیامبران یا امامان رو بنویسه و برای بقیه تعریف کنه
    خلاصه
    از کی بپرسم ..از کی نپرسم ..تصمیم گرفتم از عمه ام بپرسم
    عمه نگو بگو تفسرالمیزان ....قرار شد زندگی نامه امام حسین و کامل برام تعریف کنه
    از جد بزرگوارشون حضرت محمد تعریف کردند ...از شهادت امام علی پدر بزرگوارشون ..از وفات حضرت فاطمه (س)و شهادت امام حسن علیه السلام ..تا رسید به داستان زندگی امام حسین ..نامه های دروغین کوفیان ....بستن اب روی اهل بیت امام حسین در کربلا ..و 72 تن یاران امام حسین ..شهادت مظلومانه امام حسین ...شهادت حضرت علی اصغر ...و خیلی های دیگه ..به اسارت بردن زن ها و بچه ها ..سکونت شون در خرابه های شام ...وفات حضرت رقیه و در اخر ...سخنرانی حضرت زینب
    دیگه عمه جان داشت میرفت برای تعریف مختار نامه که خوابم گرفت
    صبح مامان جونم داشت میگفت :حاجی این بچه رو ببر مدرسه
    بابا حاچی هم میگفت :چشم
    باز مامان جون گفت :یاد نره حاجی ،اون وقت این بچه رو بزنن ...دعواش کنن
    واقها مادر بزرگ ما چه تصویری از مدرسه داشت ...مدرسه بود نه سلاخ خونه
    خلاصه صبح رفتم مدرسه و قرار شد کلاس توی نماز خونه تشکیل بشه
    اون روز مثل روزای دیگه نبود ..دیگه ای میز معامله با خدا ننشته بودم
    که خدایا اگه خانوم معلم منو صدا نزنه 100 تا صلوات میفرستم
    اتفاقا براعکس
    دوستانه با خدا حرف میزدم
    تو دلم میگفتم :خدا جون تو که دیدی من چقدر زحمت کشیدم ..یه کاری کن حتما اسم منو و صدا بزنه
    خلاصه از قضا ....رفتم اول نماز خونه ایستادم و با صدای اروم و شمرده داستان به اون طول و درازی رو تعریف کردم
    اخرای داستان علاوه بر صدام ..دست و پامم میلرزید ....فشار خونم افتاد ...بقیه داستان و نشستم و تکیه ام و به دیوار دادم و انگار که میخوام واسه ابچی ام داستان تعریف کنم ..بقیه داستان و تعریف کنم
    بچه ها هم دمشون گرم ..پاریت ننداختن و همه داستان و با گوش و جان ..گوش کردند


    این داستان ادامه دارد......

    ویرایش توسط mehrnosh : ۱۳۹۳/۰۵/۲۲ در ساعت ۲۰:۲۵

       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...



صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود