صفحه 1 از 152 1231121314151101 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1392
    نوشته
    11,165
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    24,985 در 8,979 پست
    حضور
    97 روز 15 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ




    شهید شیمیایی



    مریض تخت سیزده،امروز دوباره تب کرد / بیچاره سرفه می‌کرد ، با گریه روز و شب ‌کرد
    لُپاش گل انداخته بود ، به زور نفس می‌کشید / انگار که مرگ و بازهم،جلوی چشماش می‌دید
    قرص و سرنگ و کپسول، غذای هر روزش بود / هوای سرد اتاق، از آه و از سوزش بود
    توی اتاق روی تخت ، روزا کارش دعا بود / ذکر لبای خستش، فقط خدا خدا بود
    یه روز می‌رفت آی سی یو، یه روز می‌رفت آزمایش / دیگه حتی تو هفته، یه روز نداشت آسایش
    می‌گفت نیار هی اینجا، سوزن و سوپ و آمپول / بسه دیگه خواهشاً، سرم، سرنگ و کپسول
    بسه دیگه پرستار، من که یه روز می‌میرم / یه روز توی این اتاق، مرگ و بغل می‌گیرم
    به من می‌گفت دعا کن، تا خوب بشم یا شهید/ آخرشم بی‌خبر، از تو اتاق پر کشید
    رفت و تازه فهمیدم، کی بود، چی شد، کجا رفت / چه قدر براش سخت گذشت، یه شب پیش خدا
    رفت / غروب جمعه بود که، رفتم بهشت‌ زهرا (س) / از یه نفر پرسیدم، گفتم: سلام هی آقا
    اسم و نشون و دادم، به پیرمرد خسته / گفتش کنار اون بید ، که شاخه‌هاش شکسته
    پاهام جلوتر از من ، می‌رفت به سمت یک قبر / انگار که داشت پر می‌زد، اصلاً نداشت کمی صبر
    نوشته بود روی قبر، علی کیمیایی / دو، ده، شصت و پنج ، شهید شیمیایی

    ویرایش توسط شهید گمنام : 1394/05/21 در ساعت 20:26

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1392
    نوشته
    11,165
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    24,985 در 8,979 پست
    حضور
    97 روز 15 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    شیرمرد کانی‌مانگا» دیگر نفس نمی‌کشد...





    هنوز نمی‌دانم باید از شهادت کسی همچون «جانباز محمد جعفری منش» خوشحال بود یا ناراحت؟ همان جانباز ورامینی که سال‌‌ها با درد و رنج مجروحیتش سوخت و ساخت و دم نزد چرا که این مسیر را ادامه مسیر جهادش در میادین جنگ می‌دانست. نمی‌دانم باید از درد نکشیدن امروزش خوشحال بود یا از فراقش اشک ریخت.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    کسی که روزگاری در ارتفاعات 1904 شهید شد، اما چیزی نگذشت که یکی از دوستانش وقتی داشت برای او درون تابوت فاتحه می‌خواند فهمید که او دوباره نفس می‌کشد. و از همان روز روزگار پر درد و رنج اما غرورآفرین جانبازی، برای پاسدار سرافراز محمد جعفری منش آغاز شد و به او لقب "شهید زنده" دادند. جعفری منش به خصوص در میان مردم ورامین شهره بود. نه به خاطر جانبازی‌اش به خاطر مقاومتی که او سه دهه آن را حفظ کرد و به قول همسرش "مرضیه اصفهانی" : "هیچ وقت هیچ چیز نخواست" دل پر دردی از بی مهری‌ها داشت اما از کسی کمکی نخواست. او سال‌ها در جبهه‌های هشت سال جنگ تحمیلی جنگید و بعد از جنگ به تاریخ شفاهی این نبرد ناعادلانه تبدیل شد که فراز و نشیب رزم بسیجیان را روایت می‌کرد اما وقتی آن ترکش بزرگی که در عملیات والفجر4 بر جمجمه‌اش نشست و آن را شکافت کم کم و ذره ذره آبش کرد کسی نپرسید حال و روزش به کجا رسیده است. کسی نپرسید شیرمرد کانی مانگا حالا در کدام بستر روزگار مجروحیت خود را می‌گذراند؟
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    موج انفجار و فشار ترکش به مغزش او را آزار می‌داد . وقت و بی وقت تشنج می‌کرد و این تشنج برایش بسیار حادثه آفرین بود. کم کم عوارض مجروحیت هم به سراغش آمدند. سمت چپ بدنش لمس شد. چشم چپش را تخلیه کرد، کامش را از دست داد. لگنش چندین بار عمل شد، کلیه‌هایش را از دست داد پای راستش از زیر زانو قطع شد. او 8 سال دیالیز شد اما سال‌ها گذشت و خانواده او نتوانست با وجود همه مدارک و شواهد این مجروحیت‌‌ها را برای مسئولینی که پرونده بنیاد شهید زیر دستشان بود به اثبات برسانند. درصدش روی کارت جانبازی خورد 65 و کوهی از مشکلاتی که هیچ کس مسئولیت کم کردنش را به عهده نمی‌گرفت بر دوش خانواده سنگینی می‌کرد. نه تنها برخی کمکی به روال پرونده‌اش نمی‌کردند بلکه او را متهم به تمارض کرده و گاهی مجروحیتش را ناشی از دردهای روزمرگی می‌شمردند نه مجروحیت جانبازی. او اما مثل یک کوه در مقابل همه این حرف و حدیث‌ها ایستاد و فقط لبخند زد. او در راه ارزش‌های انقلاب هم دل داد؛ هم سلامتی‌اش را . چون دل سپرده بود دیگر این دنیا از چشمش افتاده بود و برایش رنگ و رویی نداشت. جانباز جعفری منش 31 سال مجروحیتی را که سال به سال تحملش سخت تر می‌شد را به جان خرید. سال‌ها خانواده‌اش با قرض و سختی هزینه‌های درمانش را پرداخت کردند اما هیچ کدام از مسئولین یا رسانه‌هایی که ادعای صداقتشان گوش فلک را کر کرده است برای انعکاس لحظاتی از درد کشیدنش حاضر نبودند. چند فریم عکس و یکی دو مصاحبه همه آن چیزیست که رسانه‌ها به پای سه دهه مقاومت جانباز شهید محمد جعفری منش ریخته‌اند. به غیر از مسئولین شهرستان ورامین مسئول دیگری شاید حتی نامی از او نشنیده باشد. ده سالی طول کشید تا رفت و آمد و چانه زنی خانواده‌اش به راهروهای تو درتوی بنیاد شهید و بروکراسی کسل کننده‌اش جواب داد و 70 درصد جانبازی که حق چندین ساله او بود به او تعلق گرفت. اما این خانواده درد کشیده فقط توانستند 5 ماه از تسهیلات ویژه جانبازان 70 درصد استفاده کنند و او نهایتا به سوی یاران شهیدش پر کشید. همسرش در این راه سلامتی‌اش را گذاشت. فرزندش درسش را رها کرد تا به پدر برسد و خانواده همه هستی‌اش را با او تقسیم کرد تا کمبودهای مسئولینی که سوء ظن به جانباز را جایگزین حسن ظن کرده‌اند جبران کنند.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    یک ماه کما و در نهایت شهادت بر اثر عفونت شدید باعث شد تا او رها شود از همه سختی‌ها، از همه دردها، از حرف و حدیث‌ها، از بیماری واگیردار فراموشی که اهالی شهر را فراگرفته است و از نامهربانی رسانه‌ها و مسئولینی که سال‌ها از او سراغی نگرفتند. جعفری منش حالا دیگر درد نمی‌کشد. دیگر نفس هم نمی‌کشد. خانه او امشب در سکوت به خواب خواهد رفت. مثل شهری که مدتهاست به خواب رفته و سلسله اعصابش گز گز می‌کند. وقت آنست که اعلام کنیم: آقایان مسئول و رسانه‌‌های خاص که نور چشمی مسئولانید دیگر آسوده بخوابید که جعفری منش به شهادت رسید و جعفری منش‌های این شهر همه در آستانه از دست رفتن‌اند اما ملالی نیست. شما به هدیه‌ها و بده بستان‌های خبری‌تان فکر کنید. زمستان می‌رود و روسیاهی به ذغال می‌ماند. ماجرای مردان بزرگی چون جعفری منش داستان امتحان یک نسل است. نسلی که دم از قدردانی می‌زند اما به وقت عمل... در امتحان جعفری منش خیلی ها رد شدند و چیزی جز روسیاهی برایشان نماند و اجر واقعی را در این میان آن کسانی بردند که روز و شبشان را با محمد جعفری منش تقسیم کردند. خانواده‌اش. همسرش که همچون پروانه تمام این 31 سال گردش چرخید و سوخت و ساخت و ذره ذره آب شد. و نه تنها گله نکرد و از او خسته نشد بلکه عاشقانه با دردهایش اشک ریخت. او این روزهای بعد از شهادت همسرش می‌گوید: هنوز باورم نمی‌شود که دیگر به خانه برنمی‌گردد همه‌اش می‌گویم اگر خدا دوستم داشت او را بیشتر نگه می‌داشت تا من بیشتر کنیزی‌اش را بکنم اما... و بغض امانش نمی‌دهد...
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    جانباز محمد جعفری منش دیگر نیست که وقت و بی وقت سراغ مولایش امام خامنه‌ای را از اعضای خانواده بگیرد یا برای شنیدن سخنرانی‌هایش با وجود مشکلات عدیده جسمی بی تابی کند. او سال‌ها آرزوی دیدن روی امامش را داشت تا جایی که همسرش می‌گوید این اواخر نامه‌ای برای بیت رهبری نوشتیم تا او را برای دیدن اقا ببریم اما دیگر وضعیت جسمانی‌اش خیلی وخیم شده بود و عملا کاری نمی‌شد کرد. او رفت بی آنکه روی آقایش را از نزدیک ببیند. او همچون " اویس قرنی" ندیده یار به سرای شهیدان پر کشید...شهادت گوارای وجودش...


    منبع: خبرگزاری تسنیم


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





  4. تشكرها 3


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1392
    نوشته
    11,165
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    24,985 در 8,979 پست
    حضور
    97 روز 15 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    تا مدت‌ها نمی‌دانستم سمت احمد در سپاه چیست





    محمد متوسلیان :

    یک بار او را در تلویزیون دیدم که در عملیاتی در پاوه زخمی شده بود. ما اینها را از تلویزیون می دیدیم. واقعا اطلاعی از فعالیت‌های احمد نداشتیم.
    انتظار برای بازگشت برادر کوچک تر را به راحتی می توان در چهره‌اش دید. او خود می داند که سال‌ها مادر بزرگوارش در انتظار یوسفش چشم به راه دارد. خاطراتی از دوران نوجوانی و جوانی احمد متوسلیان که یاد روزهای دور را برای ما زنده کرد.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ


    پدر از چه سالی به تهران آمدند؟

    پدر زمانی که ازدواج می کنند، در یزد با عموهایم کسب و کاری داشتند که بعد از مدتی جدا می شوند و سال 1327 به تهران می آیند. یک مغازه نبش بازار سید اسماعیل اجاره می کنند و منزلی را هم نزدیکی حمام گلشن مولوی اجازه می کنند که رو به رویش کوچه‌ای بود که الان شهید لولاگر نام گرفته است. این منزل به مساحت 400 متر و دارای 14-12 اتاق بود. چند کارگر مغازه را هم به همراه زن و فرزندشان به خانه راه داده بودیم و هر یک در یکی از اتاق‌ها زندگی می‌کردند. کارشان را با اجناس خوب شروع کردند که کم کم رونق گرفت. به طوری که در طی سالها تلاش توانستند چند مغازه را در همین بازار سید اسماعیل خریداری کنند و به حاج یزدی معروف شدند.
    خاندان ما از قدیم الایام شیرینی پز بودند. مادر بزرگ من برای قاجار شیرینی می‌پخت. الان هم در یزد چند مغازه متوسلیان وجود دارد که عموها و پسرعموهایم هستند. به همین دلیل حاج آقا هم در تهران شیرینی فروشی را پیشه خودشان قرار دادند.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    *تفاوت سنی شما با حاج احمد چقدر بود؟
    من متولد 1329 هستم و ایشان 1332 است، سه سال با هم تفاوت داشتیم.
    *رفاقت شما باحاج احمد چگونه بود؟
    ما دراعضای یک خانواده بودیم و همه با هم خوب و صمیمی بودیم. اما خوب به دلیل اینکه من با حاج احمد اختلاف سنی کمی داشتیم بیشتر با هم بودیم. یادم هست ابتدا به یک مدرسه دولتی می‌رفتیم که نزدیک منزلمان بود که شرافت نام داشت، بالاتر از کوچه گلشن بود. من به کلاس سوّم می‌رفتم که حاج احمد به کلاس اول رفت. به خاطر اینکه ما از خیابان رد می‌شدیم تا به مدرسه برسیم و یا حتی برای رفتن به مغازه پدر باید از خیابان رد می شدیم، مادرم همیشه نگران بود. لذا به همین دلیل منزل را عوض کردیم و در محله چهل تن، کوچه علوی نزدیک مسجد امین‌الدوله که حاج آقا حق‌شناس در آن دست‌اندرکار بودند، خانه خریدیم. بابا تصمیم گرفت به دلیل ضعف مدارس دولتی ما را در مدرسه مصطفوی که مدیرش آقای آقا سید جوادی بود که بعداً مدرسه علوی را بنیان گذاشت ثبت نام کنند. اینجا دیگه حاج احمد باید به کلاس دوم می‌رفت و من به کلاس چهارم. مدیر مدرسه مصطفوی با پدرم خیلی صمیمی بود. شهریور ماه بود که برای ثبت‌نام به ایشان مراجعه کردیم. مدیر مدرسه قبل از ثبت نام می خواست ما را تست کند. به من گفت: بنویس «روباه». من هم «و» روباه را نگذاشتم. مدیر مدرسه رو به پدر کرد و گفت: ببین حاج آقا، مدرسه دولتی این‌طوری است. به بچه ها زیاد سواد یاد نمی دهند. شما می‌خواهید بچه هاتون فقط مدرک بگیرند یا می‌خواهید علمشان هم خوب باشد؟ پدرم گفت: دوست دارم اینها با معلومات جلو بروند. گفت: خب من ایشان را که می‌خواهد به کلاس سوم برود یک سال برمی‌گردانم عقب و به کلاس دوم می‌برم. احمد را هم به کلاس اول می‌فرستم. شب به خانه آمدیم، مادرم وقتی جریان را شنید ناراحت شد که چرا این شرایط را قبول کردیم. آن سال با سال بعدش من درس خواندم و از بین 60 دانش‌آموز کلاس، شاگرد اول شدم. چون مسئولین مدرسه عکس مرا نداشتند عکس احمد را روی دیوار زدند و زیرش نوشتند: «محمد متوسلیان شاگرد اول».
    *شخصیت کودکی حاج احمد چگونه بود؟
    احمد بسیار مؤدب بود و به اندازه خودش هم زرنگ بود. یعنی آزارش به کسی نمی‌رسید. من و برادرم محمود شیطنت داشتیم اما احمد مظلوم بود، رفیق‌باز نبود. درس‌خوان و با سلیقه بود. به کفش و لباس خودش اهمیت می‌داد. مثلا برای ما فرقی نمی کرد که در حمام شامپو به سرمان بزنیم اما احمد حتما باید شامپو استفاده می کرد. در کل خیلی مرتب و تمیز بود.
    *الگویش در دوران کودکی و نوجوانی چه کسی بود؟
    فکر می‌کنم ایشان بیشترین تاثیر را از پدرم گرفته بود. پدرم انسان خیلی متشرعی بود و این مسائلی که در مورد احمد گفتم در مورد پدر هم صدق می‌کرد. مثل تمیز و مرتب بودن، به مد روز گشتن. خب آن زمان ها ما در خانه حمام نداشتیم، ایشان یک روز در میان به حمام عمومی می‌رفت. حتی احمد در امور مذهبی هم از پدر تأثیر گرفته بود.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    *با کدامیک از اعضای خانواده بیشتر نزدیک بود؟
    ما 4 برادر و سه خواهر بودیم. یک رسمی هم داشتیم که در خانه هر برادر یک خواهر را برای خودش جدا کرده بود. احمد هم یکی از خواهرها رو انتخاب کرده بود که در امور مدرسه هم خیلی کمکش می‌کرد و سبب می‌شد در مدرسه نمره خوب بگیرد. ولی در کل ما همه با هم صمیمی بودیم .
    چند سالی که گذشت پدر در خیابان آریامهر سابق، دکتر فاطمی فعلی یک شعبه قنادی زد و پسرها برای کمک باید به آنجا می‌رفتند. به همین خاطر مثلا خود من یک دو سالی ترک تحصیل کردم تا قنادی را اداره کنم. اما خب بعد از دو سال به دلیل رفت و آمد به آنجا سخت بود. از طرفی هم صاحب ملک بهایی بود و بیشتر مشتری‌ها ارمنی و کلیمی بودند، پدر آن مغازه را فروختند. این اختلاف دو سال عقب افتادن از تحصیل باعث شد تا به مدرسه شبانه برویم. حاج احمد هم یکی دو سال از تحصیل دور بود. اما به مدرسه شبانه رفت و سپس وارد هنرستان شد. احمد به کارهای فنی علاقه زیادی داشت به همین دلیل از هنرستان، دیپلم برق گرفت و به خدمت سربازی رفت.



    *حاج احمد اهل ورزش هم بود؟
    ما در منزل با هم کشتی می‌گرفتیم. وسایل ورزش باستانی مثل میل، چوب و تخته شنا در خانه داشتیم. بیرون از منزل هم فوتبال و دیگر بازی‌های بچه‌گانه را انجام می دادیم. مدام تحرک داشتیم. تابستان‌ها 3-2 ساعت به باشگاه نیرو محله قیام برای ورزش بوکس می‌رفتیم و ورزش می‌کردیم اما به صورت حرفه‌ای نبود. ما با هم کوه می‌رفتیم. دو سه بار در محیط کوه گفت: چشمم سیاهی می‌رود. به دکتر قلب مراجعه کرد که دکترها تشخیص دادند قلب احمد دچار مشکل است و باید عمل شود. احمد را به بیمارستان قلب رجایی فعلی بردیم که 20 الی 30 روزی آنجا بستری شد تا برای عمل آمادگی پیدا کرد. سپس سینه‌اش را شکافتند و عمل قلب باز کردند. آن موقع رسم این بود که هر کس می‌خواست عمل قلب باز کند، 4 نفر از نزدیکانش که هم گروه خونی او بودند خون می‌دادند. من و اخوی و یکی دو تا از همشیره‌ها برای او خون دادیم و پزشکان نیز عملش کردند. سرتاسر سینه‌اش را شکافته و استخوان‌ها را باز کرده بودند که آثار بخیه‌ هایش تا مدت‌ها وجود داشت. بعد از اخذ دیپلم هم به خدمت ‌رفت. یک دوره خدمتش در شیراز بود که دوره های آموزشی کار با تانک چیفتن را گذرانده بود. در کل احمد بچه باجنم و متشرعی بود. به مسجد محل که در آن آیت الله حق شناس هم حضور داشتند، رفت و آمدی داشت.
    *بعد از پایان مدت سربازی مشغول به چه کاری شدند؟
    احمد بعد از اتمام خدمت سربازی به تهران برگشت اما چون به کار قنادی علاقه نداشت، در یک شرکت تأسیساتی مشغول به کار شد. مدتی که گذشت آن شرکت پروژه ای در خرم‌آباد را گرفته بود. حاج احمد درخواست کرد به خرم‌آباد برود، اما مادرم ناراضی بود. با هر دردسری بود مادر را راضی کرد. سال 56 بود که ایشان به خرم آباد رفت و ما مدت ها از او خبری نداشتیم. حدود 8-7 ماه مانده به انقلاب، خبردار شدیم که احمد دستگیر شده است.
    من و پدرم به خرم‌آباد و زندان فلک‌الافلاک رفتیم و با خواهش و تمنا توانستیم احمد را پیدا کنیم. مامورین رژیم به خصوص در مورد مسائل سیاسی سخت‌گیری زیادی می‌کردند، به طوری که ملاقات با افراد معتاد، دزد و... خیلی راحت‌تر از زندانیان سیاسی بود. با مشکلات فراوان موفق شدیم احمد را از پشت شیشه ببینیم و حدود یک دقیقه با او صحبت کنیم.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    *دلیل دستگیریش را نپرسیدید؟
    بعدها دوستانش گفتند که احمد به همراه تعدادی از همکارانش در آن شرکت فعالیت‌های سیاسی و پخش اطلاعیه‌هایی که از پاریس می آمده دست داشتند. آنها توسط دستگاه پلی‌کپی اعلامیه‌ها را تکثیر و بین اهالی پخش می‌کردند. ساواک در این برنامه‌ها خیلی حساس بود. اینها که تعدادشان چهار نفر بوده را شناسایی می‌کند و برای دستگیرشان اقدام می کند. حاج احمد به بقیه می‌گوید شماها بروید من جوابگوی ساواک خواهم بود. آنها را از راه پشت بام فراری می‌دهد و خودش می‌ماند و مسئولیت کل برنامه را به گردن می‌گیرد.
    3 الی 4 ماه در زندان بود وحتی تا پای اعدام هم پیش رفت. در آنجا شکنجه‌های زیادی شده بود. به طوری که بعد از آزادی برای استحمام به حمام خصوصی می‌رفت تا کسی جراحت های بدنش را نبیند. ولی الحمدالله محاکمه‌هایش به زمان انقلاب و باز شدن زندان‌ها برخورد کرد و آزاد شد.
    در این مدت 5-4 ماه مرتبا به ملاقاتش می رفتیم و پدر یا مادر را با خودمان می‌بردیم. در آنجا با افراد گردن کلفت و بی‌رحمی به عنوان مامور برخورد داشتم و با خود می‌گفتیم احمد چطور اینجا دوام می‌آورد. در یکی از همین ملاقات ها پدرم با یک نفر آشنا در آمد و از او مورد احمد پرس و جویی کردیم. او می‌گفت ساواک احمد را از سقف آویزان کرده بودند تا او اقرار کند. اما او هیچیک از هم‌دستانش را لو نداده بود. بعد هم که الحمدلله زندان‌ها باز شد ایشان آزاد شد و به تهران آمد.
    *قبل از بازداشت در خرم‌آباد، سابقه کار سیاسی نداشت؟
    در مدرسه اسلامی یا مساجد فعالیت داشت. شب‌های ماه رمضان به نماز و احیا می‌رفت. اما کار سیاسی‌اش را رها نمی‌کرد. او فرد توداری بود. حتی به من که برادرش بودم چیزی نمی‌گفت. حتی بعد از انقلاب کمیته محل را رهبری می‌کرد که ما باز هم خبر نداشتیم. بعدها از مسئولیت‌هایش در کردستان هم بی‌خبر بودیم. یادم هست یکی از بار برادرانمان به شوخی به او گفت: تو در کردستان چه کار می‌کنی؟ مستخدم آنجا هستی؟ اما احمد هیچ چیزی نگفت، پوزخندی زد و گفت: آره، همین‌طور است.(با گریه) یکی دو ماه بعد از آن روز که ایشان به تهران آمده بود، بچه‌های سپاه آمدند و برایش دسته گل آورده بودند که بر روی روبان آن عنوان فرماندهی تیپ محمد رسول‌الله(ص) را به او تبریک گفته بودند. او بسیار بی‌ادعا بود.
    *حاج احمد بیشتر به چه کاری علاقمند بودند؟
    به انجام کارهای فنی علاقمندی زیادی داشت. زنگ در و آیفون درست می‌کرد. رشته تحصیلی‌اش هم برق صنعتی بود.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    *اهل مطالعه هم بود؟
    بله، زمانی که در بیمارستان قلب بستری بود کتاب‌های مذهبی می‌خواند. کتاب‌های دکتر شریعتی و شهید مطهری را مطالعه می‌کرد. مطالعه‌اش خیلی بیشتر از ما بود.
    *اهل شوخی بود؟
    زیاد شوخی نمی‌کرد، لطیفه نمی‌گفت. اگر هم کسی برایش لطیفه تعریف می کرد در حد معقول تبسمی می‌زد.
    *در مورد مسائل روز برای خانواده صحبت می‌کرد؟
    بله. حتی قبل از انقلاب هم برای ما حرف‌هایی می‌زد که برایمان قابل لمس نبود و زیاد تحویلش نمی‌گرفتیم. به خاطر مطالعاتی که داشت صاحب ایده و نظرشده بود اما ما به حد او نبودیم.
    *نزدیکترین دوست حاج احمد چه کسی بود؟
    احمد به آن صورت رفیق‌باز نبود. با معدود افرادی هم که برخورد داشت از جمله کسانی بودند که هم تیپ خودش بودند.
    *حاج احمد بعد از پیروزی انقلاب چگونه بود؟
    کمتر می توانستیم احمد را ببینیم. حتی شب‌ها تا دیروقت بیرون بود و در کمیته‌هایی که تشکیل شد حضور داشت.
    *چه زمانی متوجه شدید که جذب سپاه شده اند؟
    عرض کردم او خیلی تودار بود و ما بعدها متوجه شدیم.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    *با لباس نظامی به خانه نمی‌آمد؟
    گاها زمانی که از کردستان می‌آمد یا وقتی در کمیته بود در محل لباس نظامی می‌پوشید. حتی بعضی از اوقات با دوستانش (کُردهای پیشمرگ‌) از کردستان به خانه می‌آمد. یادم هست یک بار احمد با 12-10 نفر از پیش‌مرگ‌ها آمد و شب در منزل ما خوابیدند. شب هم نماز خواندند و فردا صبح صبحانه ای خوردند و گفتند به نماز جمعه می‌رویم. اسلحه هم همراه خود داشتند. گویا در مسیر، جلوی‌ آنها را گرفته بودند و بازداشتشان کرده بودند که با حاج احمد تماس گرفتند و ماجرا را تعریف کردند. حاج احمد هم لباس نظامی پوشید و رفت آزادشان کرد. مامورین فکر کرده بودند اینها عراقی‌ هستند که حاج احمد گفته بود اینها از پیش‌ مرگ‌های خودمان هستند.
    *آخرین باری که حاج احمد را دیدید چه زمانی بود؟
    زمانی که با حاج همت به مکه رفت و برگشت. من سه سال با جهاد دانشگاهی در ارومیه و سه سال در فرودگاه یزد بودم. احمد 3-2 بار آمده بود اما من تهران نبودم و او را ندیدم. وقتی که می‌آمد حداکثر 3-2 روز می‌ماند و سریع برمی‌گشت. حتی یک بار او را در تلویزیون دیدم که در عملیاتی در پاوه زخمی شده بود. ضد انقلاب را شکست داده و تدارکاتشان را گرفته بودند. ما اینها را از تلویزیون می دیدیم. واقعا اطلاعی از فعالیت‌های احمد نداشتیم. زمانی که فرمانده پاوه و مریوان بود 40-30 روز یکبار به تهران می‌آمد و گاهی موقع رفتن چند جعبه شرینی می‌برد.
    آن زمان هر کارتن ظروف ملامین 280 تومان بود. هر بار چند کارتن ملامین با خودش می‌برد. می‌گفت آنجا مردم از نظر مالی ضعیف هستند. احمد از زمانی که در آن شرکت یا در قنادی پدرم کار می‌کرد حقوق می‌گرفت و پس‌انداز داشت و اینها را از حقوق خود می‌خرید.
    یادم هست ازش علت این کار را می پرسیدیم، می‌گفت مردم آنجا محروم هستند و از زمان پهلوی فرهنگ‌شان عقب نگه داشته شده است. خود حاجی تعریف می‌کرد که یک شب یک کُُرد به نیروهای ایرانی تعرض کرد و قصد خرابکاری و تیراندازی داشت اما ما او را گرفتیم. خودم از او سؤال و جواب می‌کردم. از او پرسیدم: مگه تو ایرانی نیستی، چرا با ما که هموطنت هستیم چنین می‌کنی؟ چرا دوست داری ما از بین برویم؟ او جواب داد چون شما به اینجا آمدید تا لباس کُردی را از ما بگیرید. اوضاع طوری بود که وقتی یک کُرد با لباس کُردی به تهران می‌آمد، مورد تمسخر قرار می گرفت.
    *چه زمانی خبر اسارت حاج احمد را شنیدید؟
    حاجی دو مرتبه به لبنان رفته بود. بار اول خودش تعریف می‌کرد که فالانژها خواسته اند او را دستگیر کنند که از دست‌شان فرار کرده و بعد از مدتی به تهران برگشته بودند. اما اخبار مرحله دوم سفر ضد و نقیض بود. به نظرم سپاه مقداری کوتاهی کرده بود چون مجله پاسدار اسلام روی جلد خودش عکس‌ حاج احمد را انداخته و زیرش نوشته بود: فرمانده نیروهای اعزامی به لبنان. آن موقع آقای رفیق‌دوست وزیر سپاه بود که ما برای این کار به ایشان اعتراض کردیم که در پاسخ گفتند ما مجله‌ها را جمع کرده ایم در صورتی که مجله به دست ما که افراد عادی بودیم هم رسیده بود.
    *در خانواده صحبت ازدواج احمد پیش آمده بود؟
    بارها صحبت پیش آمده بود. چون همه ما ازدواج کرده بودیم . من خودم سال 59 ازدواج کردم. 3-2 روز قبل از ازدواج من احمد تهران بود. حتی به او گفتم: احمد عروسی ما بیا، تنها یک بار در زندگی اتفاق می افتد اما او گفت: رسیدگی به کار غرب کشور واجب‌تر است، مسئولیت من واجب‌تر از عروسی شماست. هر زمان که صحبت ازدواج می شد، می‌گفت: من موقعی ازدواج می‌کنم که جنگ و درگیری وجود نداشته باشد و کشور احساس امنیت کند. به همین دلیل هیچ وقت ازدواج نکرد.
    *غیر از حس برادری‌تان، چه حسی نسبت به اسم «احمد متوسلیان» دارید.
    ایشان در وهله اول برادر کوچکتر من بود. اما خب کارهایی که در زندگی‌اش انجام داده، چه کارهایی که ما می‌دانستیم و یا کارهایی که بر ما پوشیده بود و بعدها از آن اطلاع پیدا کردیم، همه نشان از شجاعت و ایمان و اراده اوست. ایمان او خیلی قوی بود و این دنیایی نبود.(با گریه)
    *دوست دارید یک بار دیگر حاج احمد را ببینید.
    این اتفاق را ضعیف می‌دانم. اگر هم او را ببینم، این احمد دیگر احمد آن موقع نیست.

    منبع: به نقل از فرهنگ نیوز منبع: به نقل از فرهنگ نیوز منبع: به نقل از فرهنگ نیوز


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





  6. تشكرها 2


  7. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1392
    نوشته
    11,165
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    24,985 در 8,979 پست
    حضور
    97 روز 15 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    شهیدی که غرور آمریکایی ها را شکست




    شهید نادر مهدوی از شاخص ترین شهدای ضد امریکایی است که با ناوگروه ذوالفقار کابوسی برای آمریکا در خلیج فارس بود
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    امریکا بزرگترین دشمن انقلاب اسلامی و از نگاه امام خمینی یک چپاولگر عالمخوار می باشد که از اوایل انقلاب اسلامی از هر راه و ترفندی دست به توطئه و تهدید و تحریم زده است تا انقلاب اسلامی را بعنوان منادی انقلاب جهانی مستضعفین علیه مستکبرین عالم از راه خود خارج سازد. با این مقدمه صاحب نیوز قصد دارد طی مجموعه گزارشات شهدای شاخص ضد آمریکایی به بررسی پرونده های شهدایی که در طول سالیان گذشته بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم توسط ایالت متحده آمریکا و در راه مبارزه با آمریکا به شهادت رسیده اند بپردازد.
    ***
    چند خط از زندگی نامه شهید نادر مهدوی
    شهید نادر مهدوی در خرداد ماه سال ۴۲ در شهرستان دشتی بوشهر به دنیا آمد، هرچند نام ابتدایی او حسین بسریا بود اما بعدها به نادر مهدوی تغییر یافت .شهید نادر مهدوی ازسال های اولیه تشکیل سپاه پاسداران وارد این نهاد مردمی شد و پس از خدمت در سپاه اهواز و جم به فرماندهی عملیات سپاه خارک منصوب شد. شهید نادر مهدوی پس از طرح اعزام «لبیک یا امام» گروهان دریاییِ ناوتیپ امـیرالمؤمنین(ع) را بنیانگذاری کرد و خود فرماندهی این گروهان دریایی را برعهده گرفت. شهید مهدوی پس از آن ناوگروه دریایی ذوالفقار وابسته به منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران را راه اندازی کرد و تا زمان شهادت، فرماندهی این ناوگروه را برعهده داشت.
    شهید مهدوی به عنوان فرماندة ناوگروه دریایی ذوالفقار، از زمان ورود آمریکایی ها به خلیج‌فارس تا زمان شهادت، لحظه‌ای از نبرد بی‌امان با این جنایتکاران نیاسود و تمام توان و استعداد خود را در این‌ راه به کار بست. او طی این مدت، عملیات‌ بسیاری را علیه آمریکایی‌های متجاوز ترتیب داد که معروف ترین آن زدن کشتی بریجتون بود.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ شهید مهدوی و داستان انهدام بزرگترین اسکورت دریایی تاریخ
    در سال های پایانی جنگ، خلیج فارس برای ایران بسیار ناامن شده بود؛ عراق خیلی راحت کشتی ها و سکوهای نفتی ایران را می زد. کویت بخشی از سرزمین، و عربستان، آسمانش را در اختیار صدّام قرار داده بودند. فرماندهان عالی رتبة سپاه، جریان عبور آزاد و متکبّرانة ناوهای جنگی آمریکا و نیز سایر کشتی ها و شناورهای تحت حمایت این کشور را به عرض امام (ره) رسانده بودند. حضرت امام (رض) فرموده بود: «اگر من بودم، می زدم.» همین حرف امام، برای سردار شهید مهدوی و جانشینش سردار شهید بیژن گرد و نیز همرزمان آنها کافی بود تا خود را برای انجام یک عملیات مقابله به مثل و اثبات این موضوع که با همّت و رشادت دلیرمردان ایران اسلامی، خلیج فارس، چندان هم برای آمریکایی ها و نوکرانشان امن نیست، آماده سازند.
    اولین کاروان از نفتکش های کویتی آن هم با پرچم آمریکا و اسکورت کامل نظامی توسّط ناوگان جنگی این کشور در تیرماه سال ۱۳۶۶ به راه افتادند. در این بین، دولت آمریکا عملیات سنگینی را در ابعاد روانی، تبلیغی، سیاسی، نظامی و اطّلاعاتی جهت انجام موفّقیت آمیز این اقدام انجام داده بود. در این کاروان، نفتکش کویتی «اَلرَّخاء» با نام مبدّل «بریجتون» حضور داشت که در بین یک ستون نظامی، به طور کامل، اسکورت می شد. این نفتکش، در فاصلة ۱۳ مایلی غرب جزیرة فارسی، در اثر برخورد با مین های کار گذاشته شده توسّط سردار شهید مهدوی و یارانش، منفجر شد به طوریکه حفره ای به بزرگی ۴۳ متر مربّع در بدنة آن ایجاد گردید. در پی این حماسه مرحوم حاج سید احمد خمینی به شهید مهدوی می گوید که دل امام را شاد کردید.

    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    نمایی از بازتاب های جهانی زدن کشتی بریجتون توسط شهید مهدوی و همراهان
    واقعه زدن کشتی بریجتون به قدری بزرگ و تاثیر گذار بود که علاوه بر داخل در خارج از کشور نیز بازتاب فراوانی داشت. اگر از مجموعه گزارشات و یادداشت های روزنامه ها و مطبوعات بگذریم تنها نام بردن از کتاب های جنگ تانکرها و کتاب «در داخل منطقه خطر» نوشته «هارلد وایس» که در آن به بررسی انهدام کشتی بریجتون پرداخته اند کافیست.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    تصویر رو جلد کتاب tanker war

    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ تصویر روی جلد کتاب in side the danger zone
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ دکتر عباسی: متاسفم از جامعه هنری که شهید نادر مهدوی را نمی شناسند
    دکتر حسن عباسی [رئیس مرکز دکترینال امنیت بدون مرز] در مجموعه جلسات آموزشی سینمای استراتژیک در نقد سریال آمریکایی جریکو در فرهنگسرای ارسباران درباره شهید نادر مهدوی می گوید که: امیدوارم یک کسی جرأت ساخت فیلم سینمایی شهید نادر مهدوی را داشته باشد و هنوز از مادر زاییده نشده کسی که بتواند فیلم شهید نادر مهدوی را بسازد، تصور کنید که تعدادی از جوانان بوشهری و آدم های روستایی با همان لهجه های رئیسعلی دلواری، نه واقعا تصور کنید که با یک قایق کوچک بروند در مسیر عظیم ترین اسکورت دریایی تاریخ که ۷۲ ساعت شبکه سی ان ان پخش مستقیم کرد که بریجتون رد شد و جمهوری اسلامی این را نتوانست بزند و این بچه ها با سطح سواد سوم راهنمایی زدند. متاسم از جامعه هنری و هنرمندان که ما باید بیاییم اینجا بنشینیم و این نکات را بگوییم.
    شهید مهدوی چگونه شهید شد؟
    در عصر روز پنجشنبه‌ مورّخة ۱۶/۰۷/۱۳۶۶ سردار شهید نادر مهدوی همراه با تنی چند از همرزمانش نظیر سردار شهید غلامحسین توسلی، سردار شهید بیژن گرد، سردار شهید نصرالله شفیعی، سردار شهید آبسالانی، سردار شهید محمّدیها، سردار شهید مجید مبارکی و عده ای دیگر، جهت انجام گشت زنی، با استفاده از دو فروند قایق بعثت و یک فروند ناوچه به نام «طارق» به سمت جزیرة فارسی حرکت می کنند. تعدادشان نه نفر بود که قرار بود دو نفر دیگر هم به جمع آنها اضافه شود. در یک قایق، پس از مدّتی حرکت، به ساحل جزیرة فارسی می رسند و وسایل و امکانات مورد نیاز خود را از داخل لنجی که قبلاً به جزیره رسیده بود، به داخل قایق های خود منتقل می کنند. پیاده می شوند و در کنار ساحل، نماز مغرب و عشا به جا می آورند. هنوز مغرب بود و سرخی مغرب در کرانة باختری آسمان، کماکان خودنمایی می‌کرد. در این اثنا صدای انفجار مهیبی همه را متوجّه خود می سازد. رادار پایگاه فرماندهی از سوی بالگردهای آمریکایی هدف قرار گرفته و منهدم شده بود. ارتباط ناوگروه با مرکز به کلّی قطع شد و بی‌سیم در دست «نادر» جان داد. لحظاتی بعد، سردار شهید مهدوی و همرزمانش یک فروند بالگرد بزرگ کبری به نام MS6 متعلّق به نیروهای آمریکایی را بالای سر خود می بینند. سردار شهید مهدوی بلافاصله نیروهای تحت امر خود را جهت انجام عملیات مقابله به مثل فرا می خواند. هنوز دقایقی از انهدام رادار فرماندهی نگذشته بود که قایق حامل شهید آبسالان و شهید نصرالله شفیعی نیز هدف اصابت موشک آمریکایی ها قرار می گیرد. موشک دیگری نیز از سوی دشمن به سمت اعضای ناوگروه شلیک می شود که به هدف اصابت نمی کند و به درون آب فرو می رود. بالگردها نیز با شدّت، شروع به تیراندازی می کنند. سردار شهید مهدوی و یارانش، به شدّت در تب و تاب این می افتند که بالگرد را بزنند. پس از پانزده دقیقه درگیری شدید، کریمی در یک چرخش سریع موفّق می شود با استفاده از یک فروند موشک استینگر، یکی از این بالگردها را منفجر سازد. بالگرد، با انفجار مهیبی متلاشی و قطعاتش روی آب پراکنده می شود. شب تاریک از انفجار این بالگرد، چون روز روشن می شود و پشت دشمن به لرزه در می آید و امواج قدرت ایمانِ نیروهای اسلام، آنان را سخت به وحشت می اندازد. همگی با همة وجود صلوات می فرستند. سرداران شهید گرد و توسّلی فریاد می زنند که دومی را شلیک کن. در این اثنا قایق دیگر هم از چند طرف هدف قرار می گیرد. بسیاری از یاران نادر همچون سردار شهید توسلی که در حیات دنیوی همدیگر را برادر خطاب می‌کردند، در برابر چشمانش پرپر می شوند. حالا دیگر تنها ناوچة طارق که سردار شهید مهدوی بر آن سوار بود، سالم مانده بود و دو قایق دیگر هدف قرار گرفته و در آتش می سوختند. نادر به اتّفاق بیژن، هم با دوشکا به طرف بالگردهای آمریکایی در هوا شلّیک می کردند و هم در پی گرفتن شهدا و زخمی ها از آب بودند پس از بیست دقیقه رزم جانانه زنده به چنگال دشمن می‌ افتند. پای نادر به صورت مچاله، توسط دشمن بسته می‌شود ولی او کماکان روحیة خود را تسلیم دشمن نمی‌کند و همچنان مقاومت می‌ نماید. هنگامی که جنازة مطهرش به خاک پاک میهن رسید، دست ها و پاهایش به صورت خیلی محکم بسته شده بود و نشان می داد که دشمن، حتّی از جسم بی جان این سردار نیز می ترسید. نادر بر عرشة ناو جنگی «یو. اس. اس. چندلر» آماج شکنجه‌ های وحشیانة دشمن قرار می‌ گیرد و سینه‌ اش با میخ های بلند آهنین سوراخ می‌ شود و بدین ترتیب مظلومانه به شهادت می‌ رسد.
    بالأخره پس از گذشت شش روز، پیکرهای مطهر شهدا و اسرا از مسقط پایتخت کشور سلطان‌نشین عمان تحویل گرفته شد و از مرز هوایی وارد فرودگاه مهرآباد تهران گردید.
    جنازه مطهر شهید با شکوه خاصی بر دوش هزاران تن از امت حزب‌الله در مقابل لانة جاسوسی آمریکا تشییع و سپس به بوشهر انتقال یافت.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    وصیت‌ نامه سردار شهید نادر مهدوی
    … برادرانم اسلام عزیز احتیاج به جانبازی دارد، بیایید تا خودمان را آماده جان فشانی کنیم. پدر و مادر عزیزم، امروز حسین زمان روح خداست…
    اینها می‌ خواهند ما را به وسیله کشتن بترسانند اما اماممان چه خوب گفت که ما مرد جنگیم و از کشته شدن نمی‌هراسیم و مرگ را با جان و دل می‌خریم برای ما یکسان است که مرگ به جانب ما بیاید و یا ما به جانب مرگ برویم.
    پدرم اگر من شهید شدم بالای تابوتم بایست و دست به سوی پروردگار خویش بلند کن و بگو از ۲ فرزندم یکی به تو اهدا کردم فرزند مرا جزء شهیدان قرار بده… مادرجان خیلی دلم می‌ خواهد بار دیگر برگردم و در آغوش باز و گرم تو قرار گیرم و مهر مادریت را احساس کنم، ولی خدا و اسلام را از تو عزیزتر می‌ دانم.
    برادرجان موقعی که خبر مرگ من را شنیدی خدا را به یاد آور و با دو دست خود مرا دفن کن مبادا لباس سپاه را از تنم دربیاورید مرا همانطوری که هستم دفن نمایید خون های روی بدنم را هم پاک نکنید تا با بدن خونین خدای خود را ملاقات کنم. به امید پیروزی اسلام و مسلمین و سلامتی امام خمینی بت‌شکن وصیت‌ نامه را پایان می دهم.
    منبع: صاحب نیوز


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  8. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1392
    نوشته
    11,165
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    24,985 در 8,979 پست
    حضور
    97 روز 15 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    غافلگیری به روش حاج همت




    تمام راه حاج همت حرفی نزد. سرنشینان خودرو سعی کردند تا با هر بهانه‌ای مقصد را از او بپرسند، ولی حتی در لابه‌لای شوخی‌هایی که می‌کردند نتوانستند حرفی از همت بشنوند. او تنها می‌گفتم: «بعداً خواهید فهمید.» ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    شهید محمد ابراهیم همت روز دوازدهم فروردین ۱۳۳۴ در شهر رضا به دنیا آمد. حاج همّت در خرداد ۱۳۵۹ برای مقابله با ضد انقلاب به کردستان اعزام شد. محمد ابراهیم مدتی به عنوان مسئول روابط عمومی سپاه پاوه مشغول بود و پس از مدتی به عنوان فرمانده سپاه پاوه به جنگ پرداخت. شهید همت به همراه حاج احمد متوسلیان به دستور فرمانده کل سپاه مأمور تشکیل تیپ محمد رسول الله(ص) شدند. حاج احمد به عنوان فرمانده تیپ و شهید حاج همت به عنوان مسئول ستاد تیپ فعالیت می کردند. پاییز سال ۱۳۶۰ حاج همت به همراه تنی چند از سلحشوران جنگ و از جمله حاج احمد متوسلیان به سفر روحانی حج مشرف شدند. محمد ابراهیم در عملیات مسلم بن عقیل و محرّم با مسئولیت فرمانده قرارگاه فعالیت می‌کرد. او در مدّت فرماندهی تیپ محمد رسول ا...(ص) که بعد به لشکر ۲۷ تبدیل شد در چندین عملیات به صورت خط شکن وارد شد. شهید همت سر انجام در عملیات خیبر که در اسفند ۱۳۶۲ آغاز شد به فیض شهادت نائل شد. *اوایل بهمن ماه ۱۳۶۲ بود. حاج همت وارد پادگان شد و تعدادی از نیروهای اطلاعات - عملیات لشگر را در کنار خود جمع کرد و با آنها حرف زد. روز بعد با همان نیروها به سفری که هیچ کس نمی‌دانست رفت و پس از دو روز بازگشتند. هرکدام از نیروهای لشگر از آن گروه می‌پرسیدند کجا رفتند، هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند. بار دوم حاج همت تعداد دیگری را با خود برد. آنها مسئولان لشگر بودند. همگی سوار یک ماشین نظامی شدند و از دو کوهه بیرون زدند. هنوز فاصله زیادی از پادگان نگرفته بودند که همراهان حاج همت از وی محل مأموریت‌شان را پرسیدند. همت گفت:‌ «خواهید فهمید.» ‌ماشین از اندیشمک گذشت و راه اهواز را در پیش گرفت. هر کدام از نیروها جبهه و شهری را حدس می‌زد. اما وقتی ماشین به اهواز رسید و راه خود را به طرف جاده اهواز-خمرشهر ادامه داد، کسانی که حدس می‌زدند به سمت سوسنگرد، آبادان و یا محورهایی که پیش از اهواز به آن‌جا راه داشت می‌روند،‌ حرفشان را پس گرفتند. تمام راه حاج همت حرفی نزد. سرنشینان خودرو سعی کردند تا با هر بهانه‌ای مقصد را از او بپرسند، ولی حتی در لابه‌لای شوخی‌هایی که می‌کردند نتوانستند حرفی از همت بشنوند. او تنها می‌گفتم: «بعداً خواهید فهمید.» آنها نزدیک به ۵۰ کیلومتر از اهواز فاصله گرفته بودند. راننده فرمان را به طرف جاده‌ای که به جفیر می‌رفت چرخاند. دیگر مقصد قابل پیش‌بینی بود. همت به آرامی سرش را برگرداند و با لبخندی دلنشین خطاب به سرنشینانی که روی صندلی عقب نشسته بودند گفت: «میریم، طلائیه!» یکی از آنها با لحن خاصی گفت: «نمی‌گفتی هم می‌دانستیم.» حاج همت و دوستانش به جفیر رسیدند و ماشین جلوی یکی از پاسگاه‌های مرزی توقف کرد. همگی از ماشین پایین آمدند. حاج همت به جای راننده نشست و از باقی سرنشینان خواست همان‌جا منتظر بمانند تا برگردد. همت به طرف قرارگاه رفت. محلی که هدایت و هماهنگی نیروهای تازه وارد برای عملیات آینده را بر عهده داشت. نیروهای عراقی در جزیره مجنون بودند، اما از آنجا که منطقه با تلاقی بود و نیزارهای بلند آب هور را پوشانده بود، احتمال هیچ‌گونه تحرکی از سوی نیروهای ایران در آن‌ جا را نمی‌دادند. به همین سبب گاه و بی‌گاه توپخانه‌ای که در جزیره مستقر بودند، گلوله را به سوی جفیر شلیک می‌کرد. صدای گلوله در دشت می‌پیچید و چند لحظه‌ای بعد همه جا ساکت می‌شد. یک ساعت بعد همت بازگشت و همراهانش را با خود به قرارگاه برد. در بین راه به آنها خبر داد که عملیات بعدی در منطقه طلائیه و جزایر شمالی و جنوبی مجنون و به طور کلی شرق بصره انجام خواهد گرفت. منطقه عملیاتی خیبر از لحاظ موقعیت جغرافیایی در شمال بصره واقع شده و شمال به العزیز و روستای البیضه و الصخره، از جنوب به نشوه و طلائیه، از غرب به جاده‌العماره- بصره و از شرق به حاشیه ساحلی هور که نزدیک جاده سوسنگرد- طلائیه است، منتهی می‌گردد موقعیت‌های مزبور در خشکی شرق دجله، جنوب جزایر مجنون و داخل هور قرار دارد. هورالهویزه از آب‌های راکد تشکیل شده و آب رودخانه‌های دجله، کرخه نور، طیب، دویرج و باران‌های فصلی داخل آن می‌شوند، وجود نیروها و شکل طبیعی آن موجب شده که راه‌های معینی برای تردد قایق‌ها ایجاد شود که اصطلاحا آبراه نامیده می‌شوند. مهمترین نقاط هور، جزایر شمالی و جنوبی هستند که از لحاظ اقتصادی و نظامی بسیار حائز اهمیت می‌باشند. پل‌های الغدیر، القرنه و نشوه که بر روی بصره- العماره واقعند و نیز رودخانه دجله از جمله نقاط مهم آن منطقه به شمار می‌روند. از آنجا که ارتش عراق تصور نمی‌کرد ایران از منطقه هور دست به انجام عملیات بزند در داخل جزایر مجنون نیرویی در حد یک گردان از جیش الشعبی قرار داشت. در محور شمال (العزیز- رطه) و محور جنوبی (القرنه) نیز نیروهای مرزی به عنوان افراد باشگاه مستقر بودند. فقط از محور طلائیه خط دفاعی مستحکم همراه با موانع و کانال وجود داشت. در محور زید نیز موانع و خطوط دفاعی دشمن از پیچیدگی خاصی برخوردار بود. با هدف تصرف بصره دو محور مستقل برای انجام عملیات انتخاب شد هورالعزیز و زید برای محور هور قرارگاه نجف (سپاه) و برای محور دیگر قرارگاه کربلا (ارتش) در نظر گرفته شدند. این تفاوت که عملیات اصلی و تعیین کننده در هور بود. همت در رابطه با شناسایی منطقه و دقتی که کلیه نیروهای شناسایی و فرماندهان به کار برده بودند، می‌گوید: این قدر روی جزئیات کار پیش بینی شده بود که حد نداشت. حفاظت واقعا شدید بود. همت همچنین درباره ویژگی منطقه عملیاتی خیبر و اهمیت آن از نظر دشمن می‌گوید: ما خیلی اصرار روی بغداد داشتیم. ولی در مورد بغداد باید اول جمع‌آوری اطلاعات و عکس‌برداری و غیره انجام بشه تا بشه از بغداد شروع کرد ولی اینجا گلوگاهه. خرخره صدامه، تمام زندگیش از دریا می‌گذرد. از خور عبدالله،‌ موشک گذاشتن و روزی نیست که موشک نزند. صدور نفتش از این جاست از نظر اقتصادی براش مهمه. همت در روزهای پایانی بهمن ماه ۱۳۶۲ دوکوهه را به قصد اسلام اباد ترک کرد. این سفر آخرین دیدار او و خانواده‌اش بود. شرح این دیدار از بخش‌های شنیدنی و خاطرات همسر وی می‌باشد. نزدیک غروب خسته از راه رسید. سر و رویش خاکی بود. لباسش بوی خاک گرفته بود. هر بار که از راه می‌رسید احساس می‌کردی با خاک انس بیشتری پیدا کرده است. آن شب آرام‌تر از گذشته بود. انگار حرفی برای گفتن نداشت. نگاهش را از من دزدید. زود خوابید. بالای سرش نشستم. چشم‌هایش را بست به چهره‌اش خیره شدم. برای اولین مرتبه دیدم حاجی پیر شده است. در صورتش چین‌هایی به چشم می‌خورد نه از آن چین‌هایی که همه ما می‌شناسیم و صدها بار به چشم خود دیده‌ایم. بچه‌ها مهدی و مصطفی در خواب بودند. من به برخورد وی فکر می‌کردم. به جملاتی که بارها از دهان او شنیده بودم. هنوز به تو ملتمصم از خدا بخواه که محبت تو را از قلب من بردارد. آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز است. به خودم لرزیدم یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب ... آخرین دیدارمان باشد. حاجی گفته بود صبح روز بعد ماشین ساعت ۶:۳۰ جلو منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد اما ماشین نیامد. ساعت هفت صبح راننده تنها رسید. او گفت: ماشین دچار نقص فنی شده حاجی تا ساعت ۹ صبح در خانه ماند دو ساعت تمام بی‌آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالی که یک قوری در دست گرفته بود بابا بابا مرتب می‌گفت و دور اتاق می‌چرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک می‌کرد اما حاجی عکس‌العملی از خود نشان نمی‌داد. از سردی نگاهش طاقتم طاق شد. رو به وی کردم و گفتم این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی‌عاطفه شدی حالا من هیچ لااقل به خاطر این بچه رعایت کن. حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند نمی‌توانستم تمام چهره‌اش را ببینم. قدری جابجا شدم او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشک را که از گونه‌هایش جاری بود دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین‌های خود را در بیرون از خانه در ماشین می‌بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی جلو در نشست و پس از آنکه پوتین‌های خود را پوشید آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد. وقت خداحافظی سرش را به زیر انداخت و گفت: خدا را شکر ماشین دیر آمد توانستم بیشتر پیش شما باشم. خب دیگه ما رفتیم. - کجا؟ -جایی که باید می‌رفتیم اگه ما رو ندیدی حلالمون کن. معنی حرف‌های او را کاملا می‌دانستم با این حال گفتم امکان نداره که شهید بشی. پرسید: چه طور مگه؟ گفتم: باور نمی‌کنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده‌اش را از او بگیرد. حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید. احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت. پس از عملیات والفجر ۴ لشکر محمد رسول الله (ص) برای بازسازی و سازمان دادن به گردان‌ها از غرب به تهران رفت. در آنجا به کلیه نیروهای بسیجی پایان ماموریت داده شد و سایر نیروهایی که از یگان‌های دیگر به لشکر مامور شده بودند به لشکرها و تیپ‌های مربوطه بازگشتند. تنها قریب هشت صد نیروی سپاهی که از یگان‌های خود به لشکر منتقل شده بودند باقی ماندند. در این میان تعدادی از مسئولان عمده لشکر نیز رفتند و تعداد معدودی از جمله سیدرضا دستواره، عباس کریمی، ‌محمد عبادیان،‌ اکبر زجاجی و دو سه نفر دیگر از نیروهای قدیمی در لشکر ماندگار شدند. از آنجا که پیشتر بازسازی لشکر و شکل‌گیری نیروها در مناطق عملیاتی و یا نزدیک به فضای جبهه‌ها صورت می‌گرفت این بار نیز به دلیل کمبود فضای آموزش نیروها در پادگان ولی عصر (عج) تهران و عدم هماهنگی در جمع آوری نیروها راس ساعت مقرر، مشکلاتی فراهم شد. در جلسه‌ای با حضور سیدرضا دستواره، همت و فرماندهان گردان‌ها و تیپ در تهران تشکیل شد. مقرر گردید تمامی نیروها بازمانده در لشکر از تهران کنده شود و به منطقه سرپل ذهاب بروند. چند روز بعد نیروها به منطقه اعزام شدند و در اطراف ارتفاعات بشکان، تیره کوه، شاخ شووالدری و توشاب مستقر شدند و مسئولان لشکر، کار بازسازی و سازماندهی تیپ‌ها و گردان‌ها را آغاز کردند اما مدتی بعد به علت سرد شدن هوا و رسیدن فصل زمستان به دستور حاج همت نیروها به دو کوهه فرستاده شدند. از یک سو خستگی نیروهای قدیمی لشکر از سوی دیگر همزمان شدن شکل‌گیری‌ گردان‌های طرح لبیک یا خمینی یا ایام ۲۲ بهمن و بالاتر از این‌ها شهادت بیش از ۲۲ فرمانده گردان و فرمانده تیپ در عملیات‌های قبل لشکر را دچار فقدان فرمانده کارآزموده کرده بود. از این رو نیروهای کار کشته و باقی مانده در لشکر اعتقاد داشتند گردان‌ها دچار کمبود نیروی کادر هستند و در صورت تشکیل آنها نخواهند توانست در عملیات بعد به درستی عمل کنند. این حرف‌ها تا حدود زیادی درست بود زیرا هر گردان باید دارای ۹ مسئول دسته، ۶ معاون گروهان، ۳ مسئول گروهان، ۲ معاون گردان و یک فرمانده گردان مطمئن باشد و حاج همت در زمانی کوتاه قادر به تامین چنین نیرویی نبود با این وجود به مسئولان لشکر سفارش کرد تا آنجا که می‌توانند گردان‌ها را سر و سامان دهند و آنها نیز پذیرفتند. مدتی بعد از سوی قرارگاه نجف و خاتم الانبیا منطقه عملیاتی جدید اعلام گردید و لشکر با حفظ اسرار نظامی و رعایت مقررات ویژه مربوط به عملیات وارد منطقه عملیاتی خیبر شد. این در حالی بود که تازه مسئولان لشکر توانسته بودند گردان‌ها را سر و سامان دهند. ولی به لحاظ تامین کادر فرماندهی گردان‌ها در مضیقه بودند حال آنکه تنها کمتر از ۱۰ روز به آنها فرصت داده شد تا تکمیل نیروهای مورد نیاز خود منطقه را شناسایی کرده و نسبت به نقشه عملیاتی توجیه شوند. به سفارش حاج همت مسئولان لشکر و گردان‌ها با توکل به خدا و اطمینان قلبی اقدام به تکمیل گردان‌های خود کردند و آموزش بسیار فشرده‌ای را برای نیروها تدارک دیدند. با توجه به شهادت اکبر حاجی‌پور و عباس ورامینی در والفجر ۴ حاج همت برنامه جدیدی طراحی نمود و بر اساس شرح وظایفی که به فرماندهان تیپ‌ها داده شد هیچ کدام از تیپ‌های لشکر دارای ستاد نبوده و مجموعه تیپ‌های لشکر نیز از سه تیپ به دو تیپ تقلیل یافته و هر تیپ دارای پنج گردان شد. بدین ترتیب لشکر را یازده گردان به نام‌های عمار، میثم، مقداد، حبیب، کمیل، مسلم بن عقیل، بلال، ابوذر، مالک، سلمان و حمزه تشکیل دادند. رضا دستواره در این‌باره می‌گوید: «در طول جنگ سابقه نداشت که ما به این سرعت بخواهیم گردان تشکیل بدهیم و وارد عملیات بشویم؛ زیرا فرصت هماهنگی نیروها و شناسایی آنها حتی برقراری ارتباط میان مسئولان گردان‌‌ها با فرمانده گردان و حتی فرمانده تیپ‌ها وجود نداشت.»

    منبع: پایگاه خبری فرهنگ انقلاب اسلامی به نقل از خبرگزاری فارس


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  9. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1392
    نوشته
    11,165
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    24,985 در 8,979 پست
    حضور
    97 روز 15 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    جایزه برای سر قهرمان «شور شیرین»




    شهید کاوه که همیشه عملیاتها و اقداماتش موجب تحیر فرماندهان بود توانست با کمترین نیروی عملیاتی منطقه اشغال شده بسطام را در مدت 24 ساعت از دست عناصر ضد انقلاب آزاد کند. این اقدام شهید کاوه و تیم عملیاتی اش موجب شد تا گروهکهای ضد انقلاب مستقر در مرزهای ایران برای زنده و یا مرده محمود جایزه بزرگی تعیین کنند.
    اوایل جنگ تحمیلی منطقه کردستان در تصرف گروهکهای ضدانقلاب بود ولی جوان ۲۵ ساله مشهدی توانست بسیاری از این مناطق را از دست گروهکها آزاد کند تا آنجا که گروههای ضدانقلاب برای مرده یا زنده اعجوبه جنگهای چریکی (شهید محمود کاوه) جایزه تعیین کرده بودند.

    روایتها و داستانهای زیادی از زندگی شهدا و ایثارگران منتشر شده ولی واقعا برخی شهدا هنوز هم ناشناخته مانده اند و نسل امروز اطلاعات چندانی از این قهرمانان وطن ندارند. یکی از این شهدا شهید محمود کاوه است. شاید بهتر باشد روایت زندگی محمود کاوه را اینگونه آغاز کنیم. به قول معروف محمود بچه بازاری بود و بخشی از دوران کودکی اش را در کنار پدر در بازار مشهد گذراند. البته پدر محمود در دوران طاغوت برای مبارزات علیه رژیم شاه با چهره هایی مانند شهید هاشمی نژاد و حضرت آیت الله خامنه ای ارتباطات نزدیکی داشت و گاهی هم پسرش را با خودش به محفلهای سیاسی می برد.

    از دبیرستان و حوزه علمیه تا گذراندن دوره های چریکی

    این رفت و آمدها ادامه داشت تا اینکه محمود پا به دبیرستان گذاشت و همزمان در حوزه علمیه و پای منبر درس آیت الله خامنه ای دروس حوزوی را فرا گرفت. مبارزات محمود کاوه در دوران دبیرستان و حضور در راهپیماییها وی را یکی از عناصر فعال انقلابی معرفی کرد تا اینکه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مشهد شد. علاقه محمود به جنگهای نامنظم موجب شد تا دوره های سخت چریکی و تکاوری را بگذراند و تخصص این شهید موجب شد تا به دلیل شایستگی که دارد به عنوان مامور حفاظت از بیت رهبری (حضرت امام خمینی ره) از مشهد به تهران منتقل شود.

    پس از آغاز جنگ تحمیلی محمود کاوه خود را به نیروهای خراسان رساند و به عنوان مربی در یکی از پادگانها مشغول به خدمت شد. شور و اشتیاق محمود برای حضور در خط مقدم موجب شد تا فرماندهان وی را به منطقه آشوب زده کردستان منتقل کنند که نخستین ماموریت شهید کاوه در این منطقه آزادی بوکان بود. تواناییها و پشتکار محمود موجب شد تا پس از مدتی به عنوان فرمانده سپاه سقز منصوب شود.

    شهید کاوه که همیشه عملیاتها و اقداماتش موجب تحیر فرماندهان بود توانست با کمترین نیروی عملیاتی منطقه اشغال شده بسطام را در مدت ۲۴ ساعت از دست عناصر ضد انقلاب آزاد کند.

    این اقدام شهید کاوه و تیم عملیاتی اش موجب شد تا گروهکهای ضد انقلاب مستقر در مرزهای ایران برای زنده و یا مرده محمود جایزه بزرگی تعیین کنند. ولی کاوه آرام ننشست و به عنوان فرمانده عملیات تیپ شهدا به فرماندهی شهید ناصر کاظمی به قلب دشمن یورش برد. آوازه حضور محمود کاوه در نوک پیکان تیپ شهدا وحشت در دل منافقان به وجود آورد تا جائیکه این تیپ توانست سد بوکان، صائین دژ، کیله، آشنوزنگ و محور استراتژیک پیرانشهر به سردشت را آزاد کنند.

    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    فرمانده تیپ شهدا/ شهادت در قله ۲۵۱۹

    در این عملیاتها فرمانده تیپ به شهادت رسید و در خردادماه سال ۶۲ محمود کاوه به عنوان فرمانده تیپ شهدا منصوب شد. اولین ماموریت تیپ پس از فرماندهی شهید کاوه انجام عملیات برون مرزی والفجر ۲ در منطقه حاج عمران بود که همزمانی آن با عملیات والفجر ۴ موجب شد تا بخش زیادی از مناطق کردستان و سردشت از وجود ضد انقلاب پاکسازی شود. تا اینکه در تاریخ ۱۱ شهریورماه سال ۶۵ کاوه در جریان عملیات کربلای ۲ بر بلندای قله ۲۵۱۹ حاج عمران به شهادت رسید.

    تعداد مسئولیتها در دوران انقلاب و دفاع مقدس:

    مربی آموزش نظامی
    مسئول محافظین بیت امام
    مربی آموزش نظامی
    مسئول عملیات سقز
    مسئول عملیات تیپ ویژه شهدا
    فرمانده تیپ ویژه شهدا
    فرمانده لشکر ویژه شهدا

    تعداد مجروحیتها:

    اصابت گلوله به ناحیه شکم اسفند ماه ۱۳۶۱ پاکسازی روستای محمد شاه از توابع مهاباد
    اصابت گلوله به ناحیه شانه چپ مرداد ماه ۱۳۶۳ پاکسازی منطقه عمومی دارلک از توابع مهاباد
    اصابت ترکش به ناحیه دست راست وسر بهمن ماه ۱۳۶۳ منطقه عملیاتی بدر
    اصابت ترکش به صورت اسفند ماه ۱۳۶۴ منطقه عملیاتی والفجر
    اصابت ۱۲ ترکش نارنجک به ناحیه سر اردیبهشت ۱۳۶۵ منطقه عمومی حاج عمران عراق موسوم به تک حاج عمران

    فیلم سینمایی «شورشیرین» روایت زندگی شهید کاوه

    حال پس از گذشت بیش از ۲۵ سال از شهادت این سردار رشید فیلم سینمایی از زندگی محمود کاوه ساخته شده است. “شور شیرین” راوی قسمتی از حماسه دلاوریهای شهید کاوه است و الزاما پایان‌بندی تراژیک ندارد. به این معنی که برای تحریک آلام مخاطب، کارگردان در پایان فیلم، کاوه را به شهادت نمی‌رساند؛ مجموعا کارگردان در “شور شیرین” کوشیده کاوه را به جامعه معرفی کند.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    حمیدرضا عمّارلو متولد سال ۱۳۶۸ بازیگر نقش شهید محمود کاوه است

    روایت همسر شهید از خواستگاری تا سه سال زندگی با محمود کاوه

    همسر شهید محمود کاوه می گوید: آقا محمود را از دو سال قبل از خواستگاری می‌شناختم. چون مددکار سپاه بودم و برای سرکشی به خانواده‌های رزمنده و شهدا می‌رفتم به منزل کاوه هم سر می‌زدم. مادرش گله می‌کرد که محمود نه تلفن می‌زند و نه مرخصی می‌آید. همین رفت و آمدها و به خصوص خواهر بزرگش که مدتی همکار ما بود زمینه‌ای برای آشنایی بیشتر خانواده آن‌ها شد و بالاخره به خواستگاری آمدند. زمان خواستگاری من خجالت می کشیدم و به گلهای قالی خیره شده بودم. بین ما سکوت بود تا اینکه آقا محمود گفت: می‌خواهم دینم کامل شود و قصد من این است ازدواج کنم تا شهید بشوم. البته همیشه آرزویم این بود که با یک سید ازدواج کنم. شاکی بودم از این که محمود سید نبود و من عروس حضرت فاطمه (س) نشده بودم. آن روز گذشت و من شبش فکر کردم که فردا برای خرید و مراسم عقد چه کنم که روز بعد فهمیدم آقا محمود همان شب به کردستان رفته تا هشت ماه از او خبری نشد.

    خطبه عقد را امام (ره) خواندند

    خطبه عقد را امام برایمان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای کاوه ست. محمود کاوه. می شناسیدشان که؟ امام نگاهش کرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیر لب زمزمه کرد که به دعا می‌مانست. یک قرآن با خودمان برده بودیم امام امضایش کرد. هنوز یادگار نگهش داشته‌ام.

    در طول سه سال زندگی تنها ۱۰۰ روز در کنار هم بودیم

    همسر شهید کاوه می گوید: در طول سه سالی که با هم بودیم شاید صد روز در کنار هم نبودیم تازه برای هر روز فقط یک تا دو ساعت در خانه بود که اتاق را هم مقر فرماندهی کرده بود. به منطقه تلفن می‌زد یا نیرو جمع می‌کرد، متن سخنرانی را آماده می‌کرد و یا دوستانش را می‌دید حتی موقع خواب هم آرامش نداشت.
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    “زهرا کاوه” فرزند شهید از تصویرش با لباس سپاه می گوید
    زهرا کاوه، دانشجوی فوق لیسانس رشته حسابداری، متأهل و دارای ۲ فرزند است. در مورد پدرش می گوید: پدر را از طریق مادر، عمه‌ها و پدربزرگ شناختم. جالب‌ترین بخش زندگی پدر برای من سن پدر است. اینکه در این سن کم، کسی بتواند تا این اندازه پیشرفت‌ کند. من خودم ۲۸ سال سن دارم و هنوز در ابتدای راه هستم. ولی شهید کاوه در ۲۵ سالگی، مدارج بالایی را طی کرده بود. در مورد عکسی که در کودکی با لباس سپاه از او گرفته شده می گوید: این لباس را مادرم به من پوشانده بود. خود مادرم سپاهی و نظامی است و علاقه خاصی به نظام مقدس سپاه دارد. برای همین هم یکی از لباسهای پدرم را به خیاطی دادند تا برایم کوچک کند و ایشان به تنم پوشاندند. ای کاش آن زمان دوربینها زندگی پدرم را به تصویر می کشیدند.
    منبع: خبرگزاری مهر


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





  10. تشكرها 2


  11. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1392
    نوشته
    11,165
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    24,985 در 8,979 پست
    حضور
    97 روز 15 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    خب لااقل حرفی بزن مرد حسابی!




    آخه بگو اینجا جای خوابه؟ نه بگذاری کسی از در تو بیاد، نه بگذاری کسی از در بره بیرون! حاج احمدی دیگه. چی کارت کنم؟ دارم آروم تایپ می کنم مبادا با صدای دکمه های کیبورد بیدار شی. دارم به این فکر می کنم این اتاق همین یه درو داره یا نه. اگه همین یه درو داره، پس باید خیلی خسته باشی که عدل گرفتی و کنار در خوابیدی. هیچ صدایی مثل صدای باز و بسته کردن در، اونم از این درا، خواب آدمو نمی پرونه. اما شاید این اتاق ۲ تا در داشته باشه و این در، با اینکه دره، جزئی از دیوار باشه. یعنی اون طرف در، شاید اتاق خاصی نباشه و محل آمد و شد نباشه. در این حالت، یحتمل جای تخت ربطی به آرامش بیشتر خواب تو نداره. گذاشتن اونجا تختو دیگه. اصلا گور بابای این حرفا. حاج احمد گرفته خوابیده، هر کی می خواد بره بیاد، یا از اون در، یا اگه در دیگه ای در کار نیست، پنجره رو واسه همین وقتا گذاشتن! شوخی که نیست؛ فرمانده سپاه اسلام داره استراحت می کنه. هیس! هر کی هستی باش! بنی صدری، مال خودت بنی صدری! هاشمی رفسنجانی هستی، مال خودت هاشمی رفسنجانی هستی! محسن رضایی، هر کی… حاج احمد اتفاقا جلسه نداره، خوابیده. خوابش میاد، خوابیده! امام بهش مجوز داده وقتی دید بعد از چند شبانه روز جنگ، دیگه نمی تونه رو پا وایسه، بگیره بخوابه. آدم صادقانه بخوابه، گیرم جلوی در، بهتر از اونه که منافقانه خواب امامو ببینه، اونم پشت در! کاغذ دیواری دیوار محل خواب آدم، پاره پوره باشه، طوری نیست. عرق گیر آدم قرمز باشه، اشکال شرعی نداره. پیژامای آدم، راه راه آبی پررنگ و آبی کم رنگ باشه، عیب نیست. حتی دماغ آدم، این هوا شکسته باشه، مشکلی نیست. مشکل اینه که فرمانده بشه دکتر، اما خودش مریض قدرت باشه. بعد از جنگ، صندلی، خیلی ها را موجی کرد! عده ای بعد از جنگ، باندباز صد در صد شدند و از عکس شهدا کاغذ دیواری نفیس ساختند روی دیوار خانه شان. اگر عده ای هنوز انتخابات نشده، نامزد می شوند، و قبل از رسیدن به در قدرت، دنبال پنجره مصلحت اند، دم تو ای حاج احمد! گرم که اصلا نیامدی و نمی آیی. حیف است به تو بگوییم اصلاح طلب و البته حیف است که به تو بگوییم اصول گرا. اوووووه! شان تو از شان روسای هر ۳ قوه بالاتر است. من به «جمهوری اسلامی» کاری ندارم؛ در «انقلاب اسلامی» بعد از «آقا» هیچ مقامی بالاتر از تو نمی شناسم. نیست، گشته ام. خواب تو ای عزیز! خیمه در مرز اسرائیل زده. شیر باید خوب بخوابد تا خوب بغرد. آنکه در «هاله ای از غبار» است، سران اسرائیل اند، نه تو که حتی خღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღوابت هم نورانی است. به صورت تو نتابد خورشید، به کجا بتابد؟ خودت نگاه کن دیگر! پتو و لحاف نداری، اما اشعه های آفتاب مگر مرده اند که نازت نکنند و لای لای برایت نخوانند؟! کلا حضرت آفتاب، کارها دارد با تو… به وقتش. حاج احمد! به خدا چندی است هر وقت مسئولین نظام حرف می زنند، به خصوص کله گنده ترهای شان، در دلم می گویم؛ «آقا» چی می گه، اینا چی می گن؟! «آقا» تو فکر چیه، اینا تو فکر چی ان؟! «آقا» کجا رو می بینه، اینا کجا رو می بینن؟! در چنین منظومه نامنظومه ای، خامنه ای حتما چون تو یاری می خواست که فعلا در کهف باشی و بی حرف باشی تا وقت موعود. نمی دونم چیه حاج احمد! هر وقت درباره تو مطلب می نویسم، روزنامه ها سانسور می کنن! مطالب تو رو دیگه نمی دم بهشون! دوست ندارم خوابت رو پرپر کنم. کلی با این عکست حال می کنم. گمون کنم اون در، در غار کهفه. انگار یه شهیدی باشی که همه سینه اش خونی مالی شده، اما تخت گرفته خوابیده، بی هیچ دردی! حتی بدون لبخند! لبخند مال «نگاه آخرینه»، اما تو که شهید نیستی! غم و غبار مال غل و زنجیره، اما تو که اسیر نیستی! خاور میانه روی پر خواب تو می چرخه. خواب تو دیدن داره. یه جا باید باشه که بشه یه دل سیر نگاهت کرد یا نه؟ ببین چه جوری دارن نیگات می کنن! قفسه سینه ات که بالا پایین می شه، آرومشون می کنه. یه عده ناز می خوابن، خیلی ناز! از بس غرور داشتی، فقط توی خواب می شد نگاهت کرد. الحق چک تو خوردن داشت! دستواره پز می داد؛ حاج احمد باز هم به من سیلی زد! نه، نه… دوکوهه نام هیچ پادگانی نیست. دوکوهه جایی است که در آن پادگان حاج احمد متوسلیان واقع شده. «همت» با تمام حسینیه اش، حتی با سر جدایش، بخشی از عظمت توست. حاج احمد! تو سربند جنگی. پلاک دفاع مقدس. ما در قلب صهیونیسم، تیری به بزرگی پادگانی رها کرده ایم. پادگان را نمی توان در قفس کرد! پادگان حتی هنگام خواب، بسیجی محافظ دارد. اصلا شایدم داری خواب ۲ تا بسیجی می بینی! خواب ۲ تا شهید! خوشم میاد مثل بعضی ها نیستی که تنهایی خواب می بینن! اجازه می دی ما هم خوابت رو ببینیم و این ۲ تا بسیجی رو ببینیم. حاج احمدی دیگه! چی کارت کنیم؟ هم دوست داریم، هم ازت حساب می بریم. خیلی حساب می بریم! چون خوابی دارم از این حرفا می زنما و الا ما کجا شما کجا؟! یادش به خیر مادرت… همیشه می گفت: «من مادر شهید نیستم، مادر حاج احمدم». دیر اومدی، رفت! تو رو ندید و رفت! مادر حاج احمد بودن، ما چه بدونیم یعنی چی؟ ما چه بدونیم خواهرت در جدایی تو، چی داره می کشه؟ اصلا ما چه می دونیم چقدر می خواد این خواب نازت طول بکشه؟ فقط داریم یه دل سیر نیگات می کنیم! شایدم اومده باشیم به خوابت! سردار! در مذاکرات هسته ای، هیچ کس نیست روی میز مذاکره بزند و از خانم اشتون بپرسد؛ چه خبر از طولانی ترین گروگان گیری قرن؟! هیچ سند و مدرکی، تاکید می کنم هیچ سند و مدرکی، شهادت تو را تایید نمی کند. «بیداری اسلامی» اما وقت خواب نیست. مردان کهف باید جا به جا شوند. آرام آرام باید تکان بخورد دست های شان. باید بلند شوند. بیرون غار، سلسله هایی عوض شده. دیگر «سکه مبارک» خریدار ندارد. نگاه کن! این عربستان نیست؛ «دهکده رقیم» است. برخیز! «انتهای افق» تو را می خواند. ما نیز. برخیز! شعاع آفتاب باید شهادت تو را تایید کند.
    ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

    حاج احمد! دل دوکوهه برایت تنگ است. دل بسیجی ها. بی تو چرا دروغ؟ سخت می گذرد به ما! این همه سخنران، هیچ کدامش تو نیستی. این همه جبهه، در هیچ کدامش تو نیستی. این همه جنگ، جناب فرمانده! نیستی، نیستی، نیستی! بی تو ما «این عمار» شنیدیم باز هم از علی. چقدر باید تلفات دهیم تا چرتت پاره شود؟! می شنوی… می بینی… کاش به جای خواب، مفقودالاثر بودی تا می گفتمت: «خب لااقل حرفی بزن، مرد حسابی». خسته شدیم از دست اصول گرایان، اصلاح طلبان، خودمون! صورت روزگار، سیلی تو را می خواهد. باید بلند شوی و سینه خیزمان کنی گرد صبحگاه ظهور. می ترسم ما را کوچک بار بیاورند اهل سیاست. ما تو را می خواهیم. ما تو را دوست داریم. من تو را دوست دارم. آخه بگو اینجا جای خوابه؟ نه بگذاری کسی از در تو بیاد، نه بگذاری کسی از در بره بیرون! حاج احمدی دیگه. چی کارت کنم؟ دارم محکم تایپ می کنم تا با صدای دکمه های کیبورد بیدار شی. شلوغ کنید بچه ها! سر صدا کنید! داد بکشید! پارسال، ما هوای حاج احمد رو داشتیم، امسال نوبت اونه. آخه بچه ها! من نمی دونم این چه راهیان نوریه که توش «انتهای افق» نیست؟! فکه هست، اما مکه نیست، مدینه نیست، قدس نیست. دوکوهه هست، اما حاج احمد نیست؟! بازی دراز هست، اما سرزمین حجاز نیست؟! کرخه نور هست، اما فرمانده ظهور نیست؟! تا کی جنوب؟! تا کی غرب؟! پس حاج احمد چه می شود؟! ما خوابیم یا سردار؟! او که برای ما سنگ تمام گذاشت، او که فحش تندروی از ولایت فقیه را خورد اما نگذاشت به ما بد بگذرد، او که مهربان بود، او که اخم داشت… ما برایش چه کرده ایم؟! اصلا یک سئوال؛ الان حاج احمد کجاست؟! دقیقا کجاست؟! اگر به سردار بد می گذرد، وای بر ما
    منبع: فرهنگ نیوز


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





  12. تشكر


  13. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1392
    نوشته
    11,165
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    24,985 در 8,979 پست
    حضور
    97 روز 15 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    شهرا




    كمترين كاري كه ميتوانم براي شهدا انجام دهم
    فايل هاي پيوست شده فايل هاي پيوست شده

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





  14. تشكر


  15. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1392
    نوشته
    11,165
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    24,985 در 8,979 پست
    حضور
    97 روز 15 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    سیره حکومتی امام مهدی( عج)




    بسم رب المهدی
    سلام بر شما منتظران گرامی
    این هفته با سیره حکومتی امام مهدی( عج) در خدمت شما بزرگواران هستیم
    ღ.•*♥*•.ღکلام ماندگار(وصيت نامه و سخنان شهدا)ღ.•*♥*•.ღ
    سیره حکومتی امام
    هر حاکمی در حکومت و بخش های مختلف مدیریت خود شیوه ای مخصوص دارد که این خود از مشخصه های حکومت اوست. امام موعود و مهدی منتظر علیه السلام نیز وقتی حکومت جهان را به دست گیرد در تدبیر نظام جهانی خود روش و متد خاصی دارد. گرچه در ضمن مباحث گذشته به گوشه هایی از شیوه عملکرد آن حضرت اشاره شد ولی به جهت اهمیت موضوع مناسب است در این مجال به گونه مستقلّ به آن بپردازیم و در زلال سخنان پیامبر اکرم و امامان معصوم علیهم السلام شیوه حکومتی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را بهتر و بیشتر بشناسیم.
    آنچه در ابتدا باید بر آن تأکید شود این است که روایات، یک تصویر کلّی از سیره آن بزرگوار به دست داده است و آن عبارتست از اینکه سیره امام مهدی همان سیره و روش پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله است و آنگونه که پیامبر در زمان ظهور خود با جاهلیت بشری در همه ابعاد آن مبارزه کرد و اسلام ناب که ضامن سعادت دنیا و آخرت است را بر محیط خود حاکم کرد، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز با ظهور خود با جاهلیت جدید که دردناکتر از جاهلیت قدیم است بر خورد خواهد کرد و ارزشهای اسلامی و الهی را بر ویرانههای جاهلیت مدرن، بنا خواهد کرد.
    از امام صادق علیه السلام درباره سیره حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سؤال شد، فرمود:
    یصنَع کَما صنَع رسولُ اللّه صلی الله علیه و آله یهدم ما کانَ قَبلَه کَما هدم رسولُ اللّه صلی الله علیه و آله اَرَالْجاهلیۀ ویستَأنف الاِْسلام جدیداً.۳
    امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مانند پیامبر اسلام عمل خواهد کرد (و) همانگونه که پیامبر آنچه از روش جاهلیت (در میان مردم مرسوم) بود از میان برد، همینگونه روشهای جاهلی پیش از ظهور خود را نابود خواهد ساخت و اسلام را از نو پی ریزی خواهد کرد.
    این سیاست کلّی امام موعود علیه السلام در زمان حاکمیت اوست. البته شرایط زمانی متفاوت، موجب تغییراتی در شیوه اجرا و حکومت داری می شود که در روایات مطرح گردیده و ما در بخشهای جداگانه به آنها میپردازیم.
    سیره جهادی و مبارزاتی
    امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با انقلاب جهانی خود بساط کفر و شرک را از گستره زمین بر می چیند و همگان را به دین مقدس اسلام دعوت میکند.
    پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این باره فرموده است:
    شیوه او (امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ) شیوه من است و مردم را بر آئین و شریعت من قرار میدهد.۴
    البته آن حضرت در شرایطی ظهور می کند که حق به گونه ای آشکار، معرفی گردیده و از هر جهت بر مردم جهان، حجت تمام شده است.
    با این حال طبق برخی از روایات، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تورات و انجیل واقعی و تحریف نشده را از غاری در انطاکیه بیرون می آورد و به وسیله آنها با یهودیان و مسیحیان جهان احتجاج می کند که بسیاری از ایشان مسلمان میشوند.۵در این میان آنچه که گرایش ملّتهای گوناگون را به اسلام بیشتر می کند آن است که همگان آشکا را می بینند که مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با امدادهای غیبی یاری می گردد و نشانه های پیامبران همچون عصای موسی علیه السلام و انگشتر سلیمان علیه السلام و زره و شمشیر و پرچم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را همراه دارد۶و برای تحقق اهداف پیامبران خدا و برقراری عدالت جهانی قیام کرده است. روشن است که در چنین بستری که حق و حقیقت آشکارا بر جهانیان عرضه شده است، تنها کسانی در جبهه باطل باقی می مانند که به کلّی هویت انسانی و الهی خود را از دست داده باشند و اینان همانها هستند که جز فساد و تباهی و ظلم از آنها سر نمی زند و لازم است ساحت دولت مهدوی از لوث وجود آنان پاک گردد. اینجاست که شمشیر برنده عدالت مهدوی از نیام برآمده و با قدرت و صولت بر پیکر ستمکاران لجوج فرود می آید و کسی از آنها را باقی نمیگذارد. این شیوه و روش پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام نیز بوده است.۷
    سیره قضایی امام
    از آنجا که موعود منتظر برای استقرار عدالت در تمام زمین ذخیره شده است، برای انجام رسالت خود نیاز به یک سیستم قضایی مستحکم دارد بنابراین آن حضرت در این بخش به شیوه جد بزرگوارش امام علی علیه السلام عمل میکند و با جدیت و قدرت به دنبال بدست آوردن حقوق پایمال شده مردمان است و حق را در هر کجا باشد، گرفته و به صاحب آن بر می گرداند.
    و چنان به عدالت رفتار میکند که مطابق روایات، زندگان آرزو میکنند که مردگان بر گردند و از برکت عدل او بهره مند شوند.۸
    گفتنی است که بخشی از روایات بیانگر آن است که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در مقام قضاوت مانند حضرت سلیمان علیه السلام وحضرت داود علیه السلام عمل می کند و مانند آنها با علم الهی که دارد حکم می کند و نه با استناد به شاهد و گواه.
    امام صادق علیه السلام فرمود:
    وقتی قائم آل محمد قیام کند مانند داود و سلیمان علیهما السلام داوری می کند، (یعنی) شاهد و گواه طلب نمی کند.۹
    و شاید راز اینگونه داوری آن است که به سبب اعتماد بر علم الهی، عدالت حقیقی بر پا می شود در حالی که وقتی بر گواهان و سخن آنها تکیه می شود، عدالت ظاهری حاکم می شود زیرا به هر حال شاهدان از میان انسانها هستند و احتمال اشتباه هست.
    البته درک چگونگی قضاوت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به شیوه گفته شده کار دشواری است ولی می توان فهمید که این شیوه با اوضاع روزگار آن حضرت سازگار است.
    سیره مدیریتی امام علیه السلام
    یکی از ارکان مهم حکومت، کارگزاران آن هستند. وقتی مسئولان حکومتی افرادی شایسته باشند، کار دولت و ملّت به سامان خواهد رسید و دست یابی به اهداف حکومت، آسان تر خواهد بود.
    حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به عنوان رئیس حکومت جهانی، برای مناطق گوناگون عالم، حاکمانی را از میان بهترین یاوران خود بر می گزیند، آنها تمام ویژگی های یک حاکم اسلامی از قبیل دانش مدیریت، تعهد و پاکی در نیت و عمل و شجاعت در تصمیم گیری را دارا هستند. با این حال شخص امام عجل الله تعالی فرجه الشریف به عنوان فرمانروای بزرگ و مرکز مدیریت عالم به صورت مداوم عملکرد حاکمان را زیر نظر دارد وبا شدت و دقّت و بدون چشم پوشی کار آنها را حساب رسی می کند. این ویژگی مهم که پیش از حکومت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نادیده گرفته شده است در روایات به عنوان یکی از علامت های حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بیان گردیده است.
    پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
    علامۀُ الْمهدی اَنْ یکُونَ شَدیداً علَی الْعمالِ جواداً بِالْمالِ رحیماً بِالْمساکین۱۰
    علامت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آن است که با کارگزاران خود شدید (و دقیق) است. دست بخشنده ای دارد و نسبت به مسکینان مهربان است.
    سیره اقتصادی امام
    روش امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در امور مالی حکومت بر مبنای مساوات قرار دارد و این همان روش پسندیده ای است که در زمان پیامبرگرامی اسلام صلی الله علیه و آله وجود داشته است و پس از او، این شیوه تغییر یافت و معیارهای دروغینی برای پرداختهای بی حساب به افراد، جای آن را گرفت و سبب پیدایش فاصله طبقاتی در جامعه اسلامی آن روز شد و اگرچه امام علی علیه السلام و امام حسن علیه السلام در مدت خلافت خود به نظام برابری در پرداخت اموال مسلمین پای بند بودند ولی پس از ایشان بنی امیه اموال مسلمانان را مانند ملک شخصی خود و بر طبق مصالح فردی، به کار می بردند و از این راه پایه های حکومت نامشروع خود را محکم می کردند. آنها زمین های کشاورزی یا غیر آن از ثروت ها و اموال عمومی را به نزدیکان خود می بخشیدند و این کار که به ویژه در زمان خلیفه سوم و دوران بنی امیه رایج گردیده بود حالتی رسمی پیدا کرد.
    امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف که مظهر عدالت و دادگری است، بیت المالِ مردم را به عنوان ثروتی عمومی که همگان در آن شریک هستند قرار می دهد به گونه ای که هیچ گونه تبعیض و امتیاز خواهی در آن راه نداشته باشد و بخشش ثروتها و زمینها به کلّی ممنوع باشد.
    پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
    … اذا قام قائمنا اضْمحلَّت الْقَطائع فَلاقَطائع ۱۱
    زمانی که قائم ما قیام کند، قطایع (زمین هایی که زمامداران و حکام جور در مالکیت خود در آوره و یا واگذار کرده اند) از بین می رود به طوری که دیگر قطایعی در میان نخواهد بود.
    و دیگر از شاخصه های شیوه مالی امام آن است که در راستای رفع نیازهای مادی و ایجاد رفاهی معقول برای زندگی تمام افراد، امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اموال فراوانی به مردم می بخشد و در حکومت او هر نیازمندی که از او طلب می کند، اموال زیادی دریافت می کند.
    پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
    … فَهو یحثُوا الْمالَ حثْواً۱۲
    او (مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف) اموال را به فراوانی می بخشد.
    و این شیوه برای ایجاد زمینه های اصلاح فردی و اجتماعی است که هدف بزرگ امام خوبان است. آن حضرت با بی نیاز کردن مردم از جهت مادی، در پی ایجاد زمینه مناسب برای پرداختن افراد به طاعت و عبادت پروردگار است که در بخش اهداف حکومت به تفصیل درباره آن سخن گفتیم.
    سیرة شخصی امام
    سیره امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در رفتار شخصی و نیز در ارتباط با مردم، نمایانگر یک حاکم اسلامی نمونه است که حکومت در نگاه او وسیله ای است برای خدمت به مردم و رسانیدن آنها به قله های کمال و نه جایگاهی برای زراندوزی و ستمگری و به استثمار کشیدن بندگان خدا!
    به راستی که آن امام صالحان در کرسی حکم فرمایی یاد آور حکومت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علی علیه السلام است و با وجود آنکه همه اموال و ثروتها در اختیار اوست در زندگی شخصی خود در پایین ترین سطح به سر میبرد و به کمترینها قناعت میکند.
    امام علی علیه السلام در توصیف او فرموده است:
    امام (مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ) با خود عهد می بندد که (اگرچه حاکم و رهبر جامعه بشری است ولی) همانند رعیت خود راه رود و مانند آنان بپوشد و بر مرکبی همچون مرکب آنها سوار شود… و به کم قناعت کند.۱۳
    امام علی علیه السلام خود چنین بود و در زندگی دنیا و خوراک و پوشش آن زهدی پیامبرگونه داشت و مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در این میدان به آن حضرت اقتدا خواهد کرد.
    امام صادق علیه السلام فرمود:
    انَّ قائمنا اذا قام لَبِس لباس علی و سار بِسیرَته۱۴
    وقتی قائم ما قیام کند لباس علی علیه السلام را در بر می کند و روش او را پیش می گیرد.
    او که درباره خود سخت گیر و دقیق است، با امت چون پدری مهربان است و آسایش و راحتی آنها را می خواهد به گونه ای که در روایت امام رضا علیه السلام اینگونه توصیف شده است:
    اَلاِْمام، الاَْنیس الرّفیق والوالد الشَّفیق والاَْخُ الشَّقیق والأُم البرَّةِ بِالْولَدالصغیر مفْزَع الْعباد فی الداهیۀ النّاد۱۴
    امام آن همدم همراه و آن پدر مهربان و برادر تنی (که پشتیبان برادر) است و مادر دلسوز نسبت به فرزند خردسال است و پناهگاه بندگان در واقعه هولناک.
    آری او چنان با امت صمیمی و نزدیک است که همه او را پناهگاه خود می دانند.
    از پیامبر مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله روایت شده که درباره مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف فرموده است:
    امتش به او پناه می برند آن گونه که زنبورها به ملکه خود پناهنده می شوند.۱۵
    او مصداق کامل رهبری است که از میان مردم برگزیده شده و در بین آنها و مانند آنها زندگی می کند. به همین دلیل دردهای آنها را به خوبی می شناسد و درمان آن را می داند و تمام همت خود را برای بهبودی حال آنها به کار می گیرد و در این راه تنها به رضایت الهی می اندیشد. در این صورت چرا امت در کنار او به آرامش و امنیت نرسد و به کدام دلیل دل به غیر او بسپارد؟!
    مقبولیت عمومی
    یکی از دغدغه های حکومتها جلب رضایت عموم بوده است ولی به خاطر ضعف های بسیاری که در اداره مجموعه ها وجود داشته چنین رضایتی حاصل نشده است. از ویژگی های اساسی حکومت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف همین است که مورد قبول همه افراد و اجتماعات بشری است و نه تنها همه اهل زمین که ساکنان آسمان نیز نسبت به آن حکومت الهی و فرمانروای عدل گستر رضایت کامل دارند.
    پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
    شما را بشارت می دهم به مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف… اهل آسمان و زمین از او (و حکومت او) راضی هستند. و چگونه ممکن است که کسی از حاکمیت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ناراضی باشد و حال آنکه برای همه جهانیان روشن می شود که صلاح امر بشر و سعادت او در همه جنبه های مادی و معنوی تنها در سایه حکومت الهی آن حضرت است.۱۶
    بجاست در پایان این بخش کلام جاودانه امام علی علیه السلام را به عنوان حسن ختام بیاوریم:
    … خداوند او را (امام مهدی را) به وسیله فرشتگان خود تأیید می کند و یاران او را حفظ می کند و به وسیله نشانه های خود یاریش می کند و او را بر اهل زمین پیروز می گرداند به گونه ای که (همه) با میل و رغبت یا به اکراه به او می گروند و زمین را از عدل و داد و از روشنایی و دلیل پر می کند. شهرها به او ایمان می آورند تا اینکه کافری نمی ماند جز آنکه ایمان می آورد و زشت کاری نمی ماند جز آنکه نیکو می گردد و در حکومت او درندگان با هم آشتی می کنند و زمین برکت های خود را بیرون می ریزد و آسمان خیرات خود را فرو می بارد و گنجها (ی زمین) برای او آشکار می گردد… پس خوشا حال آنکه روزگار او را ببیند و سخن او را بشنود.۱۷ منبع

    ۱. الغیبۀ نعمانى، باب ۱۳ ، ح ۱۳ ، ص ۲۳۶ /۲ . کمال الدین، ج ۲، باب ۳۹ ، ح ۶، ص ۱۲۲ /۴. ر.ک: به الفتن، صص ۲۴۹ /۵. ر.ک به اثبات الهداة، ج ۳، صص ۴۳۹/ ۶.همان، ص ۴۵۰ /۷.الفتن، ص ۹۹ /۸.اثبات الهداة، ج ۳، ص ۴۴۷ / ۹. معجم احادیث الامام المهدى علیه السلام، ج ۱، ح ۱۵۲ ، ص ۲۴۶ / ۱۰.بحارالانوار، ج ۵۲ ، ص ۳۰۹ /۱۱.معجم احادیث الامام المهدى علیه السلام، ج ۱، ص ۲۳۲ ، ح ۱۴۳/ ۱۲. منتخب الاثر، فصل ۶، باب ۱۱ ، ح ۴، ص ۵۸۱ /۱۳.وسائل الشیعه، ج ۳، ص ۳۴۸/ ۱۴. اصول کافى، ج ۱، ح ۱، ص ۲۲۵ / ۱۵. منتخب الاثر، فصل ۷، باب ۷، ح ۲، ص ۵۹۸ /.۱۶بحارالانوار، ج ۵۱ ، ص ۸۱ /۱۷.اثبات الهداة، ج ۳، ص ۵۲۴

    ما تا ظهور ایستاده ایم
    اللهم عجل لولیک الفرج


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





  16. تشكر


  17. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1392
    نوشته
    11,165
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    24,985 در 8,979 پست
    حضور
    97 روز 15 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    فرقه هاي نو ظهور




    شیطان پرستی، فراماسونری و صهیونیزم؛ مثلثی جدایی ناپذیر

    به نام خدا
    در نسبت میان صهیونیسم و فراماسونری شکی نیست، درباره ارتباط میان شیطان‌پرستی و صهیونیسم می‌توان به نمادها، آداب و مناسک مشترک شیطان‌پرستی با فراماسونری اشاره کرد.

    گذشته از اعتقادات، اعمال و سمبل‌ها، شیطان‌پرستان، ظاهری متفاوت با دیگران دارند که می توان آنها را به راحتی از دیگر افراد جامعه، تشخیص داد به طور مثال مدل موهایشان عجیب و غریب است. اکثرا ابروهایشان را می تراشند یا به سمت بالا طراحی می کنند، رنگ آرایششان اغلب مشکی، بنفش و قرمز تند است، پوست بدنشان را با اشکالی مانند جمجمه، صورتک‌های شیطانی و سمبل‌ها خالکوبی می‌کنند، لباس‌هایشان از جنس جیر و چرم و اکثرا به رنگ مشکی و قرمز می‌باشد، چکمه‌های چرمی ساق بلند که اغلب با فلز تزئین شده است می‌پوشند. افراد وابسته به این فرقه مانند فراماسون‌ها از برخی علائم و نمادهای رفتاری نیز برای ابراز همراهی با این فرقه استفاده می‌کنند. یکی از این علائم دست شیطان (یا کرنوتی در ایتالیایی) به معنی حکومت شیطان است. این علامت جهانی از سوی سیاستمداران، افراد مشهور و گروه‌های «هوی متال»، برای اظهار وفاداری به نیروهای شیطانی به کار می‌رود و علامت بصری به معنای «سلام شیطان» است.

    شیطان پرستی مدرن، فراماسونری و صهیونیسم بین‌الملل
    محققان بسترهای ظهور شیطان‌پرستی در غرب را در پنج عامل می‌دانند. فلسفه یونانی، پروتستانتیزم (اصلاح دینی)، معرفت شناسی یهودی از شیطان، افول معنویت و ظهور مکاتب فلسفی پوچ‌گرا در عصر حاضر غرب و رمانس‌گرایی به عنوان کپی دروغین از اسطوره‌گرایی در جهان اسلام و آئین‌های شرقی برای پاسخ‌گویی به خلا ناشی از احساس نیاز به وجود قهرمان، ۵ عامل جاری در فرهنگ غربی هستند که زمینه را برای ظهور و گسترش شیطان‌پرستی در سرزمین‌های حامل این فرهنگ فراهم ساخته است. افراد مشهور و گروه‌های «هوی متال»، برای اظهار وفاداری به نیروهای شیطانی به کار می‌رود و علامت بصری به معنای «سلام شیطان» است.
    از طرفی صهیونیسم بین‌الملل با تکیه بر سرمایه‌داران بزرگ خود و با صرف مبالغ هنگفت، دست به ساخت این جریان‌ها زده و همواره به طور عمدی تلاش می‌کند تا نمادها و مناسک موجود در آئین یهود را در این فرقه‌ها تعمیم دهد تا علاوه بر در دست داشتن رشته کنترل آنها، همواره تصویر با هیبت و مخوفی را از خود در اذهان جهانی به جا گذارد. البته رفتارهای صهیونیست‌ها که تبدیل به هسته‌ای خاص و منسجم در دل جامعه یهودی شده‌اند، همواره مورد تایید کلیت یهودیان نبوده است و ریشه در محافل ثروت و قدرت جهانی دارد.
    به عنوان نمونه یکی از جریاناتی که توسط یهودیان در قالبی سیاسی بازتولید شده جریان فراماسونری است. هر چند شکل نخستین فرماسونری یک تشکل مخفی صنفی و فنی در دایره معماران بود اما بعدها مورد بهره‌برداری سرمایه‌داران و قدرت‌های پنهان وابسته به محافل صهیونیستی قرار گرفت و تبدیل به جریانی سیاسی و فرهنگی گردید و بر اساس منافع محافل زرسالار و زورمدار حامی خود، در اقصی نقاط جهان گسترش یافت.
    از آنجا که در نسبت میان صهیونیسم و فراماسونری شکی نیست، درباره ارتباط میان شیطان‌پرستی و صهیونیسم می‌توان به نمادها، آداب و مناسک مشترک شیطان‌پرستی با فراماسونری اشاره کرد به عنوان نمونه فصل مشترک مهم و اصلی این جریان‌ها الحاد و مبارزه با دین‌داری است. از دیگر نقاط مشترک می‌توان به فعالیت پنهانی و شبکه‌ای، سانترالیزم شدید در دو تشکل‌، برخورد قاطع و حذف فیزیکی افراد خارج شده از تشکیلات، مناسک جنسی و انجام رفتارهای نابهنجار و غیر متعارف از سوی افراد در برنامه‌های گروهی اشاره کرد.
    مشترکات شیطانیسم و یهودیت
    برخی از آئینهای ساختگی در متون دینی و اعتقادات یهود عمده‌ترین عامل ایجاد نحله فاسد فلسفی و فرهنگی شیطان‌پرستی بوده است. از منظر نقش آئین یهود و صهیونیست‌ها در شکل‌گیری شیطان‌پرستی چند نکته ذیل قابل توجه است:
    ۱ـ براساس آموزه‌های یهودی و عبرانی، شیطان نه یک موجود بد، بلکه یک فرشته خادم برای آزمایش انسان‌ها است. (نگاه مثبت یهود به شیطان)
    ۲ـ در مکاشفات بخشی از کتاب مقدس یهودیان نیز به عدد ۶۶۶ عدد مقدس شیطان‌پرستان اشاراتی شده و از آن به عنوان عدد وحش توصیف شده است که باید شمرده شود. شیطان نه یک موجود بد، بلکه یک فرشته خادم برای آزمایش انسان‌ها است.
    ۳ـ خواه‌ناخواه متون یهودی منبع برداشت برای مسیحیان نیز قلمداد می‌شوند و نگاه خاص یهودیت به شیطان‌، تاثیرات فراوانی را بر مسیحیت داشته است.
    ۴- وجود کلمات عبری در انجیل شیطانی در کنار کلمات انگلیسی و یونانی.
    ۵- حک شدن کلمات عبری در برخی نمادهای شیطان پرستان مثل کلمات عبری روی عصای مخصوص کشیش کلیسای شیطان.
    ۶- شیوع آموزه‌های جادوگری در یهودیت و شیطان‌پرستی به طور مشترک.
    ۷- اشتراک در آداب و مناسک کلیسای شیطان و لژهای فراماسونری مانند سلام شیطان (کرنوتی)، استفاده از ماسک‌های عجیب و غریب هنگام ادای مناسک و…
    ۸- اشتراکات فراوان نحله تصوف آئین یهود (کابالا) و شیطان پرستی مانند مناسک جنسی هر دو فرقه، نماد ‌پنتاگرام که به مثابه ابزاری برای جادوگران کابالیست مورد استفاده قرار می‌گرفته است و در شیطان‌پرستی یک نماد مقدس محسوب می‌شود.
    ۹-از دیگر نمادهای مشترک شیطان‌پرستان و دین یهود می‌توان به بز و استفاده از نماد رسمی رژیم صهیونیستی یعنی پرچم این رژیم توسط این جریان الحادی اشاره کرد.



    آموزه های انحرافی عرفان های نوظهور
    ترویج عرفان های کاذب و گرایش برخی از جوانان به آنها بویژه در شهرهای بزرگ موجب ایجاد آسیب های عمیق اعتقادی ، رفتاری و اجتماعی در میان بخشی از جامعه جوان کشور شده است.

    در حالی که عرفان ناب اسلامی که بخاطر انطباق با فطرت الهی بشر ، سرشار از زیبایی ها و جذابیت های معنوی و روحی است ، به علت نبود بازنویسی و معرفی آن با ابزارهای جدید و زبان روز به نسل جدید ، از دید و شناخت جوانان مسلمان به درو مانده است.
    در غیاب حضور محسوس عرفان اسلامی در عرصه های علمی ، فرهنگی و اجتماعی ، برخی تفکرات نا سالم و ساختگی که می کوشند نام زیبای “عرفان” را بر خود تثبیت کنند توانسته اند به جذب برخی از جویندگان مسیر معنویت بپردازند.
    یکی از آموزه های انحرافی مشترک در عرفان های نوظهور مساله تناسخ است که موجب بهره کشی از پیروان این مکاتب در مسائل سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی شده است.
    بدین گونه که رهبر این فرقه های ساختگی با بیان اینکه وضعیت اقتصادی و اجتماعی انسان ها معلول زندگی قبلی شان در قالب جسمی دیگر بوده است ، مساله تناسخ و قانون “کارما” به معنای زندگی های پیاپی را برای آنان توجیه می کنند.
    بنا بر این اعتقاد ، افراد باید در زندگی خود به وضع موجود راضی باشند و هیچ راهی برای تغییر شرایط اجتماعی خود نخواهند داشت لذا پیروان این فرقه ها نباید به فکر انقلاب و تغییر وضع سیاسی و اجتماعی خود باشند.
    “انزوا طلبی” و “پرهیز از حضور در اجتماع” از دیگر آموزه های بیشتر عرفان های نوظهور است که اثرات مخربی را نیز در ساخت اجتماعی کشورها دارد.
    دشمنان اسلام با کشف و شناخت سرمایه اجتماعی عظیم ملت های مسلمان که همان حضور در صحنه و اعتراض به مظاهر ضد اسلامی است همواره در تلاش بوده اند تا با وسایل مختلف اقشار مختلف مسلمان را نسبت به یکدیگر بد بین ساخته و آنها را از حضور موثر در اجتماع و سیاست منصرف کنند.
    عرفان های نوظهور با تاکید بر ” فرضیه تناسخ” و ” تاثیرات تمرکز و توجه” کوشیده اند تا زهر کشنده انزوا طلبی و نا امیدی از تغییر وضعیت موجود را قطره قطره در کام ملت ها بچکانند تا از این رهگذار ، پایه های استعماری خود در کشورهای اسلامی را مستحکم تر کنند.
    به عنوان نمونه عرفان “اکنکار” که در کشور مسیحی امریکا رشد و نمو پیدا کرده است پیروان خود را از شرکت در مراسمات دینی بر حذر داشته و بجای یکشنبه ، روز جمعه را به عنوان روز مقدس اعلام کرده است.
    این مکتب ساختگی از پیروان خود در سراسر دنیا دعوت می کند تا بجای شرکت در برنامه های دینی در خانه بمانند و بر صورت رهبر این فرقه “هارولد کلن” که ساکن امریکاست تمرکز کنند.


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





  18. تشكر


صفحه 1 از 152 1231121314151101 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود