صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    326
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 روز 14 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)





    طلسم شده
    ( داستاني واقعي )

    سلام بر شما
    از اين كه بازم به من سر زديد مي زنيد متشكرم
    شنيدن كي بود مانند ديدن
    گاهي مطلب تربيتي حالت شنيدن داره و عيني نيست ولي برخي موارد ملمسوس و محسوسه مانند داستان هاي واقعي كه در مشاوره ها با آن روبه رو مي شويم
    خدا شكر تجربه خوبي از بيان اين داستان ها دارم و افراد زيادي از آن استقبال كردند در يكي از سايت ها فقط 20هزار نفر از يكي از داستان هام بازديد كرده بودند و اين چيزي نيست مگر لطف خدا
    براي به بنده حقيرش براي كمك به زندگي شادمانه همنوع خودش

    بعد از داستان تحليل داستان را خواهيم نوشت
    ممنون مي شوم صبر كنيد و نكات تان را در طول داستان ياد داشت كنيد تا بعد از داستان از نظرات شما استفاده كنيم
    شادي شما آروزي من


    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۳/۰۶/۱۷ در ساعت ۱۱:۱۱

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)


  2.  

  3. #2
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    326
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 روز 14 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2



    بخش اول

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)


    طلسم شده (داستان واقعي)
    نويسنده: محمدحسين قديري
    كانال زندگي آرام
    https://telegram.me/zendegiearam110/31
    قسمت اول
    زندگي من با عشق شروع شد، عشقي كه دلم برايش مي تپيد و چون گنجي در صندوق سينه ام از آن نگهداري مي كردم. از اين كه كسي بخواهد عشم را بدزدد وحشت داشتم وحشت.
    دقيقا دو بهار از زندگي زناشويي ام گذشته بود. دفترچه خاطرات زندگي ام، روزهاي تلخ و شيرين زيادي را در خود ثبت كرده بود اما بي انصاف هم نبايد باشم روزهاي خوش آن بيشتر بود.
    شوهرم دل تو دلش نبود كه ذوق و شوقم را به خودش و زندگي مشترك، روز به روز بالا ببرد. خوش بود به خوشي من.
    اما...اما نمي دام چه شد!
    درست مثل اين كه اين دوسال خواب باشم همه چيز ظرف چند روز به هم ريخت. همه اش از تلگرام و واتس آپ لعني شروع شد.
    اما ... اما نه آن ابزارها كه تقصيري ندارند.
    آدم بايد آدم باشد و از آنها خوب استفاده كند.
    خب، شايد كار خوبي نكردم... شايد، ولي وقتي شاهد بودم كه عشقم روز به روز به تاراج مي رفت چه بايد مي كردم.
    مجبور شدم با او تماس بگيرم و بگويم:
    «زنيكه كثا....لعنتي چه كار كردي كه دهن منو به اين تعابير زشت باز مي كني. سرم تو لاك خودم بود و زندگي خودم رو مي كردم، ولي توي لعنتي نمي دونم از كدوم گوري سرو كله ات وسط زندگي ام پيدا شد. دزدي هستي كه گنج منو؛ عشقمو ازم گرفتي. اگه دست سارق مال رو مي زنن. بايد سارق عشقو گردن بزنن...»

    ادامه داره

    كتاب: صد هزاران دام و دانه ست اي خدا: داستان واقعي :‌ طلسم شده


    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)






    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۱ در ساعت ۰۰:۴۴

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)


  4. #3
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    326
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 روز 14 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2



    بخش دوم

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)

    حسابي به او بد و بيراه گفتم ولي باز هم دلم خنك نشد.
    خيلي زود خبر به گوش شوهرم رسيد. وقتي خواست برايم توضيح بدهد و من را قانع كند كه من سخت در اشتباه هستم، بدون معطلي به او گفتم: « نه، ديگه... ديگه حناي تو يكي برام رنگي نداره هيچي نگو. بـ بـ بذار دهنم بسته باشه و گرنه آبروي نداشته ات رو بين همسايه ها مي برم.»
    كارد به او مي زدند خونش در نمي آمد. با عصبانيت قيافه حق به جانب به خودش گرفت و گفت: «دهنتو باز كن ببينم چه غلطي ميخواي بكني. اگه من نتونم توي ضعيفه رو جات بنشونم مـــرد نيستم. برا من خط و نشون مي كشي؟ فكر كردي با بچه طرفي؟
    وقتي بهت ميگم اشتباه مي كني خب فقط يه درصد يه درصد احتمال خطا براي خودت بذار.
    مريم گوش كن به من آبرو چيزي نيست كه اگر رفت بعدش بهترش بياد.»

    بعد كنارم نشست و دستم را گرفت و گفت: «ا ا الان عصباني هستي همه چيز رو برات توضيح ميدم توضيح مي دم كه قضاوت زودبهنگام نكني و بدوني كه من هنوزم هي هيچي از عـ عشقم بهت كم نشده بلكه زيادتر هم شده.
    بيا اين يه ليوان آب رو بخور و از خر شيطون بيا پايين.
    نبايد الكي الكي به زندگي خودمون گند بزنيم
    يادته.... يادته هميشه مي گفتي تو فاميل حسرت زندگي و ارتباط ما رو مي خورن؟ يادته مي گفتي دوستات غبطه اين رابطه عاشقانه مارو مي خورن
    من بهت قول ميدم قول ميدم كه همه چيزو برات توضيح بدم
    اون وقت باورت ميشه كه چه قدر راحت ميشه به يه نفر بدبين شد.»
    بعد با پوزخند گفت: «و ولي به قول بابام بايد پل هاي پشت سرتو البته اگر مونده باشه خراب نكني.»
    گيج گيج شده بودم با خودم گفتم: «يعني ميشه، ميشه من خواب بوده باشم و همه اينا كابوس باشه
    يعني ميشه مجيد همون شوهر مهربون سابقم باشه بدون اينكه عشقش به من كم شده باشه
    پس اون خانم لعنتي با اون همه عكس تو گوشي شوهرم ...لااله الاالله...با همه سختي بايد دندون رو جيگرم بذارم.»
    بعد سرم را بلند كردم و به مجيد گفتم: «اميدوارم حرف قانع كننده اي داشته باشي برام، وگرنه......»
    ديگه نتونستم سخنم رو ادامه بدم و زدم زير گريه...
    با اين كه دلم حسابي از مجيد چركين شده بود ولي با هر سختي اي كه بود زندگي ام را با او ادامه دادم. روزها در منزل كه تنها مي شدم و مشغول آشپزي يا شستن لباس مي شدم فكر و خيالاتم مانند قاليچه سليمان من را به خودش به جاهاي مختلف مي برد. گاهي به آرزوها و خوشي هاي گذشته فكر مي كردم. زماني هم ....زماني هم به آن كابوس وحشتناك؛ حضور يك خانم خائن در كنار شريك زندگي.
    بارها و بارها در اين افكار بودم كه غذايم مي سوخت و دستم به اتو مي چسبيد و اشكم سرازير مي شد، البته نه براي سوختن غذا و سوزش دستم، به خاطر اين كه بوي ته گرفتن خوشي هايم را در ديگ جوشان خيانت احساس مي كردم و نمي توانستم آتش زير اين ديگ را خاموش كنم. هميشه با خود مي گفتم:‌ «واي خداي من! اگه تو در كنارم نبودی شايد....شايد بلايي سر خودم يا مجيد مي آوردم. دلگرمم به حضورت اي مهربون. تنهام نذار...»

    ادامه داره

    كتاب: صد هزاران دام و دانه ست اي خدا): داستان واقعي :‌ طلسم شده (تحليل داستان)

    ادامه داره


    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)





    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۱ در ساعت ۰۰:۴۵

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)


  5. #4
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    326
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 روز 14 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2



    بخش سوم

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)

    شوهرم مجيد خيلي تلاش مي كرد كه اين ماجرا را از ذهنم پاك كند ولي اين خاطره تلخ مانند لكه اي شده بود كه هيچ لكه بري نمي تونست آن را از بين ببرد.
    چيزي كه حال من را بد مي كرد اين بود كه شوهرم گوشي اش را يك آن هم از خودش جدا نمي كرد. براي همين هميشه مي گشت براي وقتي تو منزل هست پيژامه و زيرشلوارهاي جيب داري پيدا كند.
    تا اين كه روزي موقعي كه رفت دوش بگيرد صداي زنگ دريافت پيام را از گوشي اش شنيدم. بله، اين بار فراموش كرده بود گوشي را با خودش ببرد. مشغول مسواك زدن بودم سريع دهنم را شستم و گوشي رو پيدا كردم. قفل گوشي مانع دسترسي من به پيام بود مانند شيري شده بودم كه با زور در قفسي زنداني شده باشد. و از روي كلافگي پيوسته دور خود مي چرخيد. هر رمزي كه به ذهنم خطور مي كرد به گوشي دادم ولي باز نشد كه نشد.
    باز خوره بي رحم شك و بدبيني به جانم افتاده بود. مار بددلي مانند ماري كه در بازي مار و پله است با نيشش من را به حال و روزهاي نخستين برد كه داغون داغون بودم.
    خيلي تلاش كردم مجيد كه از حمام برگشته بود متوجه عصبانيتم نشود. مشغول خشك كردن موهايش بود و مي گفت و مي خنديد و من خودخوري مي كردم. وقتي رفتارهاي تابلوي من را ديد سراغم آمد كمي به من نگاه كرد و گفت: «چيزي شده؟!»
    نتوانستم خودم را كنترل كنم و با ناراحتي گفتم: «نه چيزي نشده»
    بعد هم ادامه دادم: «اگه ...اگه من اينكار را بكنم تو چه حالي پيدا مي كني؟ دلم مي خواد جلز ولز كردن تو را ببينم.»
    مجيد با تعجب گفت: «چي شده برو سر اصل مطلب كشتي منو از بس سر بسته حرف مي زني و بهونه هاي الکی مي گیري وقتي موقع ظرف شستن اونا رو تو سر هم مي زدي فهميدم چيزي شده!»
    گفتم: «چـ چـ....چرا گوشيتو يه لحظه هم از خودت جدا نمي كني؟! توالت مي روي با خودت مي بردي و تو رختخوابم باهاته.»
    مجيد كه به سخنانم گوش مي داد زير زيركي نگاهي به اوپن كرد. وقتي گوشي را آنجا نديد، دور اتاق را برانداز مي كرد تا اين كه آن را روي ميز تلويزيون ديد گفت: «خب من كه اونو با خودم حمام نبردم الانم مي بيني كه اونجاست.»
    از خونسردي او منفجر داشتم مي شدم. با تندي گفتم: «حالا هم يادت رفته بود، وگرنه تو يه لحظه هم گوشي رو از خودت جدا نمي كني.»
    مجيد سري تكان داد و گفت: «مهدي همكارم راست ميگه ها هميشه ميگه: واي به حال مردي كه سيستم زندگيش ويروس بدبيني بگيره با هيچ آنتي ويروسي نميشه اونو پاك كنه. اين ويروس خوشي هات رو از تو مي گيره. تاز مي فهمم چي ميگه.»
    گفتم: «به چيزي هم بدهكار شديم. خدا وكيلي اگه تو گوشيم عكساي يه مردي رو مي ديدي، بعدم گوشيمو از خودم جدا نمي كردم و به گوشيم رمز مي دادم و هميشه قفل بود چه مي كردي؟»
    مجيد كه براي توجيه كاراش به اِن و اِن افتاده بود، براي خودش آسمون و ريسمون مي بافت.

    ادامه داره

    كتاب: صد هزاران دام و دانه ست اي خدا): داستان واقعي :‌ طلسم شده


    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)



    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۱ در ساعت ۰۰:۴۵

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)


  6. #5
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    326
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 روز 14 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2




    بخش چهارم

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)

    اون شب شام نخوردم و با حالت قهر به اتاق خواب رفتم. مجيد هم برخلاف هميشه بدون اين كه سراغم بيايد و معذرت خواهي كند. آمد بالشش را برداشت و از اتاق بيرون رفت. تا دير وقت در رختخواب غلت زدم. مگر خوابم مي برد!
    وقتي از خواب بيدار شدم سر كارش رفته بود.
    حال و حوصله و دل و دماغ كار كردن نداشتم. ظرف هاي كثيف در آشپزخانه روي هم انباشته شده بود. سر در گم بود. بي هدف در سالن و اتاق ها راه مي رفتم. كمي عكس هاي دوران عقد و عروسي را ديدم ولي بغض اجازه نمي داد كه بقيه اش را ببينم.
    كتابي برداشتم مطالعه كنم ولي حس مطالعه هم نداشتم.
    سرانجام تلفن را برداشتم و به طور تصادفي به برخي دوستان، خواهرم و مادرم تماس گرفتم.
    دلم حسابي پر بود. از هر چه بحث مي شد ناخودآگاه بحث را به مردان مي بردم و از آنها بد مي گفتم. كمي احساس سبكي مي كردم. وقتي به خودم آمدم كه با صداي اذان فهميدم ظهر شده.
    براي اين كه سر حال شوم حوله و لباس هايم را برداشتم تا دوش بگيرم ولي وسط راه پشيمان شدم و به اتاق خواب برگشتم و آنها را روي تخت پرت كردم و خودم را روي تخت انداختم. به نشخوار خيالاتم مشغول شدم. معلوم نشد كه چه طوري بي هوش شدم و به خواب فرو رفتم. با صداي باز شدن درب منزل از جا پريدم. سگرمه هاي مجيد تو هم بود. غرورم اجازه نمي داد جلو بروم و آشتي كنم. ولي هر طوري بود بعد يكي دو ساعت سراغ آشپزخانه رفتم.
    شنيدم بودم براي ورود به قلب شوهر بايد از دو ترفند مهم استفاده كرد:تمكين و رسيدن به شكمش.
    نقطه ضعف شوهر شكموي من هم اين بود كه با بوي غذاي خوب من ناخودآگاه لبخند روي لبانش نقش مي بست. با پختن يك غذاي لذيذ آن روز هم با هم آشتي كرديم.

    زندگي ما دوباره روي چرخ افتاده بود. با شروع ايام ماهانه ام كه با درد همراه بود وضعيت روحي خوبي نداشتم در اين ايام مجيد بدون توجه به من تبلتش دستش بود پيوسته مشغول. اون قدر حالم بد بود كه نمي خواستم با افكار منفي مشكلي بر مشكلاتم اضافه كنم. با اين كه صداي دريافت پيام هاي تلگرام سوهان روحم شده بودند براي آرام كردن خودم با خود مي گفتم: «ان شاالله كه با دوستانش است.» ولي كينه عميقي از او به دلم ماند. برايم قابل هضم نبود كه چرا وقتي مجيد تب كند من برايش مي ميرم اما او اصلا در مشكلات من ككش هم نمي گزدش.
    يكي دو بار غيرمستقيم به او تذكر دادم ولي فايده نداشت تصميم خودم را براي تنبيه او گرفتم و برنامه اتاق خواب كه براي او مهم بود را به بهانه هاي مختلف تعطيل كردم تا شايد قدرم را بيشتر بداند.
    اما هر چه زمان مي گذشت اين ترفند بدتر جواب مي داد. انگاري بنزين باشد روي آتش. لجبازي و بهانه هاي كودكانه اش دقيقا من را ياد داداش كوچيكم مهدي مي انداخت.
    با اين حال با خود گفتم: «بايد ادامه دهم تا بالاخره بفهمد اشتباه مي كند، بفهمد كه من را بايد براي خودم بخواهد بفهمد كه به شرط و شروط من را دوست نداشته باشد.»
    چند ماه تحريمش را ادامه دادم، ولي رفتارش با من به كلي تغيير كرده بود؛ جلوي جمع من را مسخره مي كرد. نقطه ضعفي از من پيدا مي كرد و براي شوخي در جمع از آن استفاده مي كرد. بدتر اين كه نشاط او در جمع خانوادگي طوري بود كه همه غبطه ما را مي خوردند و از او تعريف و تمجيد مي كردند. هر باري هم كه خواستم از او گله و شكايت كنم بابا و مامانم مي گفتند: «ناشكري نكن كه خداييش خوب شوهري نصيبت شده.»

    ادامه داره

    كتاب: صد هزاران دام و دانه ست اي خدا): داستان واقعي :‌ طلسم شده

    ادامه داره


    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)



    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۱ در ساعت ۰۰:۴۶

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)


  7. #6
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    326
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 روز 14 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2



    سلام
    واقعا حق با شما است ولي واقعا سرم شلوغ بوده و از روي اهمالكاري نبوده است

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)


  8. #7
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    326
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 روز 14 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2




    بخش پنجم

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)

    مجيد از تلگرام، لاين و واتس آپ و...كه من نمي دونستم دقيقا باهاش چه مي كند لذت مي برد با خودم گفتم چرا من محروم باشم. بنابراين تصميم گرفتم تب لت بخرم. بعد از مدت ها پدر و مادرم به مسافرتي سياحتي و زيارتي رفتند. چند روز بعد براي احوال پرسي با آنها تماس گرفتم. مادرم از من پرسيد:« چي مي خواي سوغاتي برات بيارم؟»
    منم بي رودربايستي ضمن تشكر گفتم: «يه گوشي لمسي خوب مي خوام »
    يك هفته بعد من هم به قول مجيد آبديت و به روز شدم. عجب حالي مي كرده اين مجيد ناقلا. به من هم چيزي نمي گفت. اينترنت عجب دنيايي است.
    اين قدر گشت و گذار در دنياي فضاي مجازي حال مي داد كه دلم نمي خواست شب ها بخوابم.
    بعد از دو سه هفته، يواش يواش، گوشه كنايه هاي مجيد شروع شد و يك روز وقتي چند ميوه پلاسيده در يخچال ديد داد زد: «ببين گوشي براي اين كارا نيست. جنبه داشته باش، سواد و فرهنگ استفاده از تكنولوژي رو نداري ها. شبانه روز كارَت شده با اين لامصب ور رفتن. يه سري هم به اون يخچال لعنتي بزن، ببين چه خبره!همه ميوه ها كپك زده. پنير و غذاها هم شدن بوگير اين يخچال. بيچاره من كه شدم مثل ماهي هاي لجن خوار. شبانه روز زحمت مي كشم اون وقت بايد آشغالاي يخچالو بخورم. به پير به پيغمبر جون كندم براي اين غذاها و ميوه ها كه در يخچال خراب ميشن.»
    مجيد گفت و گفت و گفت و من خودم را زدم به بي خيالي و با خودم گفتم: «بذار بفهمه يه من ماست چه قدر كره داره. يادمه كوچيك كه بودم از زميني رد شدم كه قيري بود وقتي كفش هايم گير كرد و مستأصل شدم و نتونستم از آنجا بيام بيرون زدم زير گريه. تلگرام و لاين هم همان چسب را داشت، ولي اينجا ديگه نمي زنم زير گريه. با زور خودم را راضي مي كنم كه بابا فردا هم روز خداست فعلا برو كپه مرگت را بگذار. چه كيفي مي كنم. وقتي مجيد جلز و ولزش در مي آيد. زماني كه مي بيند تو نت هستم انگاري سرب داغ رو سرش مي ريزند. حالا دور من رسيده خب، بچرخ تا بچرخيم داش مجيد.»
    حساسيت مجيد روز به روز بيشتر و بيشتر مي شد گاهي سرك مي كشيد ببيند من چه كار مي كنم. من هم بدم نمي آمد انتقام خود را از او بگيرم. گاهي به بهانه هاي مختلف عكس مرد خوش تيپي را روي صفحه مي آوردم تا در معرض ديدش قرار مي گيرد. بعد از اين ترفندها مجيد شده بود مانند يك انباري كه نزديك به انفجار بود.
    بالاخره يك شب شروع كرد همان چيزهايي را گفت كه من به او تذكر مي دادم ولي اصلا توجه نمي كرد؟
    «اين عكس كي بود؟
    چرا ميري تو اتاق و در را مي بندي؟
    من كه نيستم روزا چه مي كني؟
    چرا گوشي تو از خودت جدا نمي كني؟...»
    اگر چه در وهله اول فكر مي كردم مي توانم او به خود بياورم، ولي دست روي جاي حساسي گذاشته بودم؛ غيرت مردانه اش؛ شده بود مار زخمي.
    وقتي به خودم آمدم كه وحشي وحشي شده بود و آينه و ويترينو زد شكست.
    مهار كردنش سخت بود. آبرويي تو در و همسايه برام نگذاشت.

    ادامه داره

    كتاب: صد هزاران دام و دانه ست اي خدا): داستان واقعي :‌ طلسم شده




    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)
    ادامه دارد..
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۱ در ساعت ۰۰:۴۷

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)


  9. #8
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    326
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 روز 14 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    2




    بخش ششم

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)


    نمي خواستم پدر و مادر پيرم از مشكلات ما بويي ببرند، ولي مجيد تماس گرفت و آنها را سراسيمه به منزل كشاند.
    وقتي پدر و مادرم آمدند اولين كاري كه كردند مجيد را آرام و دستش را كه با شيشه شكسته ها زخمي شده بود باندپيچي كردند. مادرم چشم زهره به من مي رفت كه در آن حيص و بيص فقط لالموني بگيرم و جيكم در نيايد.
    بعد مادرم چايي درست كرد و ميوه شست و با قربان صدقه رفتن دامادش، او را آورد تا با هم چايي بخوريم و مشكل را حل كنيم. جو خيلي سنگين بود و ساكت. گاهي بابا با فورت فورت كشيدن چايي سكوت را مي شكست. بابام تو فكر فرو رفته بود متوجه اشاره هاي چشم و ابروي مامان نمي شد.
    تا اين كه مجيد خودش شروع كرد و در گِله دانش باز شد و حسابي من را ضايع كرد. من هم خيلي حرف داشتم بزنم. چه سخت بود كه او هرچه مي خواست مي گفت و من مي بايست به خاطر مامانم ساكت باشم. با پيشنهاد بابا قرار شد چند روزي از هم دور باشيم تا خودمان روابط مان را بازنگري كنيم و ضعف و عيب هاي خودمان را شفاف تر ببينيم. بنابراين آن شب من همراه پدر و مادرم به منزلشان رفتم.

    ***
    چند روز بعد پدرم وقتي از سركار بازگشت شماره تلفني را به من داد تا با مشاوري تلفني صحبت كنم. اگر چه از مشاوره خوشم نمي آمد ولي نخواستم روي بابام را زمين بگذارم.
    چندين بار تماس گرفتم ولي مشاور فرصت نداشت. پدرم پيوسته سراغ نتيجه مشاوره را مي گرفت. سماجتم نتيجه داد و بالاخره توانستم با مشاور صحبت كنم. سؤالات زيادي از من پرسيد و در جمع بندي گفت: «تنبيه كردن شوهر با تمكين نكردن دقيقا نتيجه عكس مي دهد و شوهر را جري تر مي كند. براي مشكلات زناشويي هم حتما بايد همراه با شوهرت از مشاور خانواده كمك بگيريد.»

    ***
    زندگي در منزل پدرم اگرچه در ابتدا خيلي شيرين بود ولي به تدريج برايم يكنواخت و تكراري و ملال آور شد. براي پر كردن وقتم و مرهم گذاشتن بر زخم تنهايي و دل ريشم به نت پناه بردم و موسيقي.
    شده بودم يه ولگرد تمام عيار در كوچه پس كوچه هاي دنياي مجازي. و ترانه تو هيچي از من نمي دونی شده بود همدم من كه بارها و بارها گوشش مي دادم:
    یه زخم کهنه روی بالم یه آسمون که چشم به راهم نیست
    به غیر واژه غریبی چیزی توی ترانه هام نیست
    حتی یه آینه پیش روم نیست که اسممو یادم بیاره
    تنهاترین مسافر شب تو خلوتم پا نمیذاره
    ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی
    اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی
    دل من از نژاد عشقه از تو و از ترانه لبریز
    یه دنیا غم تو صدامه مثل سکوت تلخ پاییز
    من یه پرنده غریبم من از نژاد آسمونم
    میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم
    ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی
    اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی


    گاهي احساس مي كردم حتي نگاه پدر و مادرم هم به من سنگين شده و در منزلشان اضافي هستم. اين احساس وقتي به يك باور تبديل شد كه بابام از دستم كلافه شد به تب لتم اشاره گفت: «تو اون لامصب دنبال چي مي گردي كه از صبح خرووس خون چشماتو باز كرده و باز نكرده روشنش مي كني و وقت زيادي رو صرف اون مي كني. شايد مامانت بي تقصير نباشه كه به جاي اين كه تلنگري بزنه بهت كه به خودت بياي هي برات چايي مياره و تنقلات. فك مي كنه عضو ناسا هستي.مي ترسم فرداي قيامت گير باشم پيش شوهرت. نمي دونم چه كار بايد مي كرده كه نكرده. الان شوهر قحطيه مي فهمي اينو؟»
    مامانم چندبار خواست مانع حرفاي بابام بشه ولي اون اعتنايي به او نكرد و حسابي هر چه خواست بارم كرد. آن قدر كه هنوز هم وقتي ياد به آن حرفها مي افتم دلم به حال خودم مي سوزد و اشكم درمياد.
    اصلا ياد نداشتم بابام كي با من اين طوري تند شده بود. اما هر چي بود. در آن موقعيت نمي خواستم تحليل كنم كه ته ته حرف هاي بابام چي بود و چه غرضي داشت: از من خسته شده بود؟ مهرباني بود يا هر دو؟
    نمي دانم شايد فكرم نپخته باشد ولي در كل آن برخورد اهرمي بود كه من را تكاني داد كه منزل پدري اقامتگاه دائم من نمي تواند باشد. گاهي فكر مي كردم چمدانم را بردارم بروم سر همان زندگي ولي وقتي يادم به جهنم اختلافات و آتش قهر مجيد مي افتاد تپش قلب و گُر مي گرفتم و از عرق خيس مي شدم.
    روزها مي گذشت تا اين كه روزي دختر عمه ام منزلمان آمد. يكي از دوستان پايه لاين من بود. وقتي برايش درد و دل كردم و زدم زير گريه اون هم شروع كرد همدلي كردن با هم. بعد هم از دردهاي ناگفته خودش گفت. اي بابا!
    من را بگو كه فكر مي كردم زندگي او شيرين شيرين است نگو كه او هم و با شوهرش كم مشكل دارد. محبوبه كه داشت از اختلافاتشان سخن مي گفت اشكهايش را پاك كرد و زد زير خنده و گفت: «اينا همگي نمك زندگيه» محبوبه روحيه عجيبي داره برخلاف من كه نازك نارنجي ام او پوست كلفت و سازگار است.
    وقتي مي خواست خداحافظي كند برگشت و به من گفت: «دختر دايي! ميگم نكنه براتون جادو جنبل كردن. به نظرم بد نيست به اين هم فك كني. كسي تو فاميل شوهرت يا خودمون باهات دشمني نداره؟ كسي حسوديتو نمي كنه؟»
    محبوبه رفت ولي هزار و يك فكر و خيال به ذهنم آمد.

    ادامه داره

    كتاب: صد هزاران دام و دانه ست اي خدا): داستان واقعي :‌ طلسم شده

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)

    ادامه دارد..
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۱ در ساعت ۰۰:۵۳

    داستان واقعي: طلسم شده( قسمت پاياني)


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    نوشته
    5
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 روز 1 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    حامی گرامی خوب مردم رو سر کار گذاشتی
    فکر کنم این رمانت یه سالی طول بکشه


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    7,382
    صلوات
    500
    تعداد دلنوشته
    8
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    60 روز 10 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    43
    آپلود
    0
    گالری
    281



    نقل قول نوشته اصلی توسط dollar2 نمایش پست
    حامی گرامی خوب مردم رو سر کار گذاشتی
    فکر کنم این رمانت یه سالی طول بکشه
    نقل قول نوشته اصلی توسط حامی نمایش پست
    سلام
    واقعا حق با شما است ولي واقعا سرم شلوغ بوده و از روي اهمالكاري نبوده است

    بنده باور دارم که گرفتار هستید
    اگه دوست داشتین، کل مطلب رو برام بفرستید تا بطور روزانه این تاپیک رو آپ کنم.



صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود