صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: کهن ترين ترجمه و عهدنامه مالک اشتر

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13

    کهن ترين ترجمه و عهدنامه مالک اشتر




    کهن ترين ترجمه و عهدنامه مالک اشتر

    محمود عابدى

    عهدنامه مالک اشتر نخعى، آن بزرگ ياور اميرمؤمنان(ع) هماره دستمايه سياست‏هاى حکومتى شيعيان و از جمله مواردى بوده که علما و آزادانديشان اسلامى در جهت نشر و اشاعه آن در طبقه حاکم کوشيده‏اند و بدين ترتيب است که در طول تاريخ، شاهد ترجمه‏هاى بسيار چه به صورت منثور و چه منظومِ آن بوده‏ايم.
    نسخه‏اى که پيش روى است بر حسب ظاهر کهن‏ترين ترجمه‏اى است از عهدنامه اشتر که توسط حسين آوى (زنده در نيمه اول قرن هشتم) صورت پذيرفته و به تصحيح، ويرايش و مقدمه جناب آقاى دکتر محمود عابدى آراسته شده است.
    آوى و سبک سخن او
    حسين بن محمد بن ابى الرضا علوى آوى همان کسى است که رساله محاسن اصفهان را ترجمه‏اى آزاد کرد و اشعارى نغز به فارسى و عربى و اطلاعاتى جامع از معلومات و مشهودات خود بر آن افزوده و بدين ترتيب در باب اوضاع تاريخى و جغرافيايى قرن هشتم اصفهان، منبعى ارجمند و در نوع خود بى‏نظير پديد آورد.
    و در همين ايام [حدود 729] بود که عهدنامه اشتر را نيز ترجمه کرد و بحضور شرف‏الدين على فامنينى ـ حاکم وقت اصفهان ـ تقديم نمود.
    شيوه سخن آوى، در ترجمه آزاد عهدنامه نشان از توجه بى‏حدّ او به آثار مصنوع و متکلف و بخصوص ترجمه تاريخ يمينى(1) دارد.
    در مورد اين متن نکات زير در خور توجه است:
    نخست اينکه گرايش به تصنع و آرايش سخن، خاصّه در ترجمه که وجهه همت بايد در درجه اول به نقل معنى معطوف گردد، خود بخود مترجم را از تأمل کافى در معانى و رعايت جانب امانت باز داشته و در رسانائى معنا خلل ايجاد مى‏کند. همانگونه که در ترجمه آوى ـ که بحق از فاضلان عصر و از زمره بهترين پيروان يمينى و جوينى است ـ مشاهده مى‏گردد که گاهى از متن دور افتاده و احيانا کاستيهايى را در پى دارد.
    نکته دوم اين است که ـ تا آنجا که مى‏دانيم ـ تنها يک نسخه از ترجمه مذکور موجود است و پيداست که منحصر بفرد بودن اين نسخه با خطاهايى که بطور طبيعى در هر دست نوشته‏اى راه مى‏يابد، تصحيح متن را دشوار و گاه ناممکن مى‏سازد و خواه ناخواه اشکالاتى را در متن بدنبال خواهد داشت.
    و سوم اينکه در ترجمه آوى گاه شاهد بکارگيرى لغات و ترکيبات نادر و قابل ملاحظه‏اى هستيم که برخى از اين واژه‏ها ـ عربى يا فارسى ـ منحصر به شخص مترجم است. و از آنجمله است عبارت تحاول بمعنى رعايت کردن و نگاه داشتن، تروح و تنفح بمعنى خوشى و راحتى، روان بمعنى نثار و...


       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    نشانى نسخه:
    دستنوشته منحصر به فرد آوى از مجموعه‏اى است در کتابخانه چستربيتى دوبلين، به خط نسخ ابوالمحاسن محمدبن سعد بن محمد نجوانى، معروف به ابن الساوجى، با سال کتابت 729، که هم اکنون عکس و فيلمى از آن به شماره‏هاى 7062 و 3432 در کتابخانه مرکزى موجود است.
    مقدمه مترجم
    «ذِکرُ القديمِ اَوْلى بِالتّقديمِ»
    غرايب حمدى که زبان زمان، از مذاکره اسم جلال آن لال آيد و رَغايبِ مدحى که بينش آفرينش، از مطالعه وصف کمال آن کَلال يابد، سزاوار آفريدگارى ـ جَلَّ جلالُه ـ که
    تصرّف در جلالش لب بدوزد خرد گر دم زند حالى بسوزد
    و پروردگارى(2) ـ عَمَّ نو اُله ـ
    که کفر و اسلام در رهش پويان «وحده لاشريک له» گويان پادشاهى ـ عزّ شأنه ـ که اسرار ملک و ملکوت در نهادِ بنى‏آدم نهاد و از مراسم ارکام و تعظيم، و انعام و تکريم، به حکم محکم «و لقد کرّمنا». (70 / اِسراء) داد ايشان بداد.
    و صلاتِ صلواتى که اذيال کمال آن با دامن قيامت مشمَّر باشد، و تُحَفِ تحىّاتى که اَطناب آن به مسامير خُلود مُسمَّر بود، نثار روضه زاهره و تُربه طاهره افضل کاينات و اکمل موجودات، محمّد رسول اللّه ـ عليه و على آله و اصحابِه أضعافُ تلک الصّلواتِ و التّحىّات ـ که آفتاب جهانتابِ هدايت و ارشاد او، روى عالم را از غبار ظلمتِ ضلالت و جهالت پاک گردانيد، و به دستِ مرحمتِ «انّا أرسلناکَ» ـ (8 / فتح) خلايق را از شَرَکِ شرک برهانيد.
    و درود و ستايشى که صحايفِ لطايفِ آن به زينت صدق و صفا حالى باشد، و تحَايا و سلامى که اخايرِ ذخاير آن از کدورت سُمعه و ريا خالى بود، [روانِ](3) روانِ عترت ابرار و اصحاب اخيار او، که بحقيقت گلِ بستانِ شريعت و بلبلِ گلستانِ طريقت‏اند، باد، «مادامتِ السَّموات» (هود / 107و 108).
    امّا بعد، چنين گويد مُحرِّر اين کلمات و مُقرِّر اين مَلَکات، اضعفِ عبادِ اللّه ـ تعالى ـ الحسين بن محمّد بن ابى الرضا الحسينى العلوى الآوى، [الآوى] الى کرم جدّه و ابيه «يَوْمَ يفِرُّ المرءُ مِن اخيه». (34 / عبس ـ، که
    عقل دانا را که فرمانفرماىِ ممالک وجود انسان است، مقرّر و محقّق بود که انتظامِ نظام عالم و اتّساق امور بنى آدم، به راى جهان [آراى](4) انبيا مصروف است، و حفظ قواعد دين و مَقاعِد ملک، و تأکيد اساسِ صدق و تشييد مبانىِ يقين، بر نصب ائمّه و اوليا موقوف، و بعد از انقراض زمان نبوّت، بر مقتضاى طُغراىِ معلاّى «اِنّى تارکٌ فيکُم الثّقلين: کتابَ اللهِ و عتْرَتى»، جهت حلّ مشکلات و تحقيق(5) مُعضِلات امور دينى و دنيوى، و شرح احوال معاش و معاد تثبيت اَقدامِ جايزالخطا از مَزَلّه اَخطار، بعد از اعتصام و استمساک به حبلِ متينِ کتابِ مبين، دستاويز، صوايب مقتضياتِ رزانتِ اى و نتايج مقدّمات متانتِ فکرِ عترت و اصحاب او تواند بود؛ خاصّه تتبّع طرايف نکاتِ حِکَم و احکام، و لطايف آداب و کلمات امامِ هُمام، المفترضُ الطّاعة عَلى کافّةِ الأنام، اسداللّه الغالب، اميرالمؤمنين على بن ابى طالب، عليه‏السّلام و الرّضوان؛ چه حقيقت کلامِ او متضمّن عجايبِ بلاغت، و مشتمل بر غرايب فصاحت است. و چگونه و چرا چنين نبود، که بيخِ درختِ سخنانش از بحر علم الهى ترشح و زهاب(6) مى‏دهد و ميوه ترِ بيانش از بستان «عَلَّمَنى رسولُ اللّهِ ألْفَ بابٍ» بوى تنفّح و تروّح مى‏دمد، سىّما عهدنامه که «به وقت فرستادن مالک اشتر نخعى به حدود مصر، جهت عمارت ولايت، و رعايت رَعايا، و جِبايت خراج و ضبط ملک و تحصيل حقوق و اموال، و قلع متمرّدان و قمع متغلّبان و استيصال اعداى دين و دولت»(7) به لايق‏تر عبارات و رايق‏تر استعارات و فصيح‏ترين(8) تقرير در سلک تحرير انشا فرموده است؛ و به يقين مکنونات دفاينِ آن گنج، وحْىِ فايق و حَىِّ ناطق است. و الحق دستورى است ملوک و وزرا را و ارباب تدبير و اصحاب تقرير را، مستوعِبِ ساير رسوم و آداب، از تهذيب اخلاق و تدبير و منازل و سياست مُدُن؛ و قانونى منطبق بر نواميس الهى، مانند امور عبادات و احکام و کيفىّت عقود و ايقاعات و اقامت حدود و سياسات بر مرتکبان جرايم و جنايات.
    و چون سياقت آن دُرر و لَباقت آن غُرر، در قالب عبارت عربىّتى مفروغ بود که تشبيه آن به کلام بشر يا سخن افراد انسان، مفهوم و متصوّر نمى‏شد، احيانا هوسِ تند خاطرِ کند [را] بر جرأت تبديل کسوت آن الفاظ، و نقل از عرب سوى عجم تحريض مى‏کرد.


       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    چون اى بى مايه، سرمايه اين معاملت و متاع آن بازار، نداشت و ذمّت خود را متعهّد ترجمه آن لطايف الفاظ و شرايف معانى، بل متقلّد شَمّه‏اى از آن، نمى‏دانست؛ مدتى نواهض همّت به علاقه تعلّل و تأخير در مى‏آويخت و روزگار غدّار نثار دفع و تعويق، بر سر خوض و شروع در آن مى‏ريخت، و در مقام حيرت و ناکامى گامى مى‏نهاد و جانى مى‏داد. فى الجمله فکرتِ عليل و بصيرتِ کليل، از سر نصيحت و حق ديد و شناخت، سنگ تجاوز از اين شيوه در ميان انداخت و بر آنقرار گرفت «کان ره نه به پاى چون منى يافته‏اند». [اما] همچنان دغدغه و تردّد خاطر زحمت مى‏داد، [و] به استخارت و تفأّل، استجازت [و] تأمّل مى‏رفت و «الفالُ مأثورةٌ من سىّدِالبَشَرِ». ناگاه از صفحه مصحف «مَن طَلَبَ وَجَد» اين برآمد که «اذا جاءَ نصرُاللّهِ وَالفتحُ ـ (1 / فتح) ـ هَىِّى‏ء على المرء ميسورُ الأمور و صعُبها».
    چون آوازه اين فتوح در ميان روحانيان روح افتاد، و مشّاطه اقبال صورتِ حال را جلوه داد؛ بر مقتضاى «ما يَفْتَحِ اللّهُ لِلنّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لها» (2/ فاطر)،اگر چه بر تعمّق در آن معانى شريف دستى نبود، فامّا همان زمان به تدبّر شروع(9) در ترجمه تحت اللّفظى
    کمرى بر ميان جان بستم
    جان کمروار بر ميان بستم
    و صحايف بياض را به نقوش سواد بنگاشتم و به چربْ دستىِ مشّاطه طبع، دستِ قدرت در آرايش لعبتانِ شيرين شمايل برگشودم و از وراى حُجُب مبانى الفاظ، چهره مخدّرات معانى بنمودم.
    و چون در اين روزگار از فرموده اولوالامر، که بحقيقت حيد[ر] ثانى است، قايم مقام مالک اشتر در ملک عراق عجم، حاکم و شهريار، دستور اَعدلِ اعلم، صاحب افضل اعظم، مولى صواحِبِ العرب و العجم، ولىّ الالطاف و النّعم، اختيارُ الوَرى من الامم، افتخارُ الوزراء فى العالم، الفائزُ بالقِدْحِ المُعلّى من الفضلِ و الکرم، مُدبّر امور جهان، نظام و صلاح ايران، منبع النَصِفَة و الاحسان، المؤىَّد بتأييد ربِّ العالمين و خلاصةُ ابناء الماء و الطّين، خواجه شرف الدّولة و الدّنيا و الدّين، تاجُ الاسلام و عضدُ المسلمين علىُ الفامنينىّ- لازال فى دَرَجِ المعالى کلَّ يومٍ فى صعودٍ و من الجلالة و النّباهة و السّعادة فى مزيدٍ- در دست جاه و مسند جلال، سرور و پايدار است، اين تحفه هدىّه خزانه عاليه کتب(10) گردانيدم.
    اميد و توقّع به کرمِ عميم و لطف جسيم مخاديم و حاضران مجلس اعلى آن که، بعد از اشفاق نمودن درباره اين کمينه و تربيت فرمودن، اين ترکيبِ شکسته بسته را به چشم رضا و اغضا ملاحظه فرمايند و به حکم
    «إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرامًا» 72/ فرقان -» ذيل عفو بر هَفو پوشند.
    و صفت ذات مُعلّاى مخدومى که قانون مکارم و کلّى معالى است
    ناطقه خوش‏سرا(11) عاجز تعداد شد لاجرم آغاز کرد زمزمه اختصار
    ايزد ـ تعالى ـ حوادث روزگارِ ستمکار و وقايع ادوارِ فلکِ ناهموار از [آن] ساحت با راحت دور دراد. بمحمّدٍ و ذَويه.
    چون مغز مَغْزاى اين فرمان قاطع و فَحواى اين برهان ساطع، مبتنى بود بر فنون(12) احوال معاش و معاد، و انواع اجراى(13) اعمال و افعال ملوک و واليان بر(14) رَعايا در امصار و بلاد، لاجرم اين ترجمه منقسم شد بر اقسام: يک مقدمه و دو مقاله و خاتمه.


       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    متن ترجمه عهدنامه
    1- اى مالک، بدان که من ترا به سرزمين مى‏فرستم که بر آن دولتهاى دادگر و ستمکار بسيارى گذشته‏اند، و مردم کارهاى تو را چنان خواهند ديد که تو کارهاى زمامداران پيش از خود را مى‏ديدى، و درباره تو همان خواهند گفت که تو درباره آنان مى‏گفتى، و صالحان را با سخنانى مى‏توان شناخت که خداوند درباره آنها بر زبان بندگان خود جارى مى‏کند.
    2- مى‏فرمايد مالک را که: نخست قامتِ وجود اعمالِ صالحه و افعال مرضىّه خود را به تشريف قباى تقوى و خلعت دُرّاعه ورع، که مکمّل ايمان حقيقى است، مشرّف ومزىّن دارد و به حسبِ مَقْدِرت و استطاعت، متابعتِ فرايض و سنن، و انقياد و مطاوعتِ اوامر و نواهى کتابِ مجيد الهى، که اِقدام بر آن و التزام بدان، موجب نعيم باقى و سعادت ابدى است، و تضييع آن و اعراض از آن، موصل به عذاب اليم و شقاوت سرمدى بود، بر امّ مهمّات نفس اختيار کرده، سنّتى مَرْضى بل حتمى مَقضىّ شناسد، و در تعظيم و تمجيد خالق و اقامت به وظايف عبادات و مراسم طاعات آفريدگار- عزّ شأنه- مانند اداىِ صلوات و صيام و وقوف به مواقف شريفه و مشاعر شرعىّه، از جهت دعا و مناجات و اعمال صالحه که تعلّق به اعضا و جارحه دارد، و اعتقاد صحيح و تصديق جازم به وحدانىّت احد و تفکّر در کيفىّت افاضتِ جود و حکمت او بر عالم که منوط است به دل، و اقرار و اعتراف به فردانىّت و اوضاع شرعى که زبان ترجمان آن است، قُصْواى همّت و قُصاراى اُمنىّت به تقديم رساند؛ چه [او]- جلّ جلالُه- متکفّل اِعانت و اِغاثتِ ياوران خاصّ، و عزيز کننده و گرامى دارنده بندگان مطيع است.
    و لشکر شهوت و هواى نفس را به قِلّت اَکل و شُرب و کثرت طاعت و عبادت منهزم و پراکنده گرداند، و نفس سير را که از شيرِ شهوت، شيرِ افتراس خودره بود به زنجير جوع قمع کند، و توسنِ هوى و هوس را که در ميدان آرزوها جولان مى‏کند، به لگام رياضت از سرکشى منع نمايد، تا عقود و عهود دينى و دنيوى به نظام ماند؛ چه کرا نفس پيروى هوى و طلب هوس است، مگر نفسى مرحوم معصوم به تأييد رحمت ربّانى [که] همه نفوس را در عصمت داراد. آمين.
    3ـ مالک اشتر بداند که: من تو(15) را به اقليمى و ولايتى فرستادم که پيش از تو دستِ دولتِ معدلتِ انبياء و اولياء و بزرگان و صالحان ملوک بر آن ظفر يافته بود، و هم لشکر استيلاء و تطاول و ستم در حوالى آن مقام کرده؛ فى‏الجمله عدل و ظلمِ اَسلاف آن را دارالملک قرار ساخته بود؛ و مردم به چشم اعتبارى که تو در احوال و اعمال ملوک و حکّام گذشته نظر مى‏کردى، در احوال و اعمال و حسن و قبح افعال و امور معاش دينى و دنيوى تو نگرند؛ و به زبان حالى که ستايش و نکوهش ايشان حرکت دهد، از نيک و بد و مدح و ذمّ، در حقّ تو سخن گويند، و گوى صلاح و نيکنامى و سامان کارى از چوگانِ اَقرانى ربايد که پيش جمهور محمود و مشکور باشد، و در زبان زمان به محمدت مذکور. بنابراين مقدّمات، بايد که آرزومندترِ ذخاير و دفاين خزاين [(16) [محبت تو، ذخيره و تحفه (17) خوب کردارى بود.
    پس بر هواى نفس مالک باشد و از هر آرزو که براى تو مُباح و حلال نمى‏دارد(18)، بخل ورزد، تا بدان داد و انصاف خويش از محبوب و مکروه نفس بستاند.
    4ـ مرحمت و تحنّن، و شفقت و تلطّف، و محبّت و تعطّف با رَعايا شعار دل و دثار جان سازد، و سِباع صفت به دندانِ ستم، گوشت و خون خوردن ايشان غنيمت نداند؛ چه ايشان يا برادران‏اند تو را دينى، يا ماننده تو [اند] در آفرينش، جايزالخطا که زَلاّت و هَفَوات از ايشان در وجود آيد و شواغل و صوارفى چند ايشان را عارض شود؛ چنانکه مانع و وازع گردد ايشان را، از مطاوعت و امتثال اوامر و نواهى ملوک بر وجه نيک، و در عمد و خطا به جرم و عمل خود مأخوذ و مبتلا گردند. در اين مقام از عفو هَفْو و صَفْح و تجاوز از زلاّت و خطاهاى ايشان، همان نوع پيش گيرد که فرداى قيامت از خزانه کرم و عفو پادشاهى الهى، براى خطا و جرم خود اميد و آرزو دارد؛ چه تو برايشان مالک و زَبَردستى، و آن که اين شغل خطير و کار بزرگ به تو تفويض کرده بر تو زبردست، و خداوندگار ـ جلّ جلالُه ـ بر او مطّلع و بلند قدرت، زمام امور کلّى و جزوى ايشان و حلّ و عقد آن در کف کفايت تو نهاده، و ايشان را مِحَکّ امتحان تو ساخته، زنهار به توسّط حيف و ميل بعضى، يا رعايت طَرَفى و اهمال ديگرى، يا خدْع و خيانتى در حقوق ايشان، نفس خود را منصوب حرب و سَخَط آفريدگار نگرداند، که تاب عتاب او نيارد، و طاقت نَقْمت و غضب او ندارد، و از نعمت رحمت او محروم ماند.


       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    5.ـ بر هيچ عفو پشيمان نباشد، و به هيچ عقوبت شاد نگردد. به حِدَّت غضبى که بى(19) تو از تو شعله صدور زد(20) مسارعت ننمايد، بلکه به آب سکون نايره خشم و غضب را اطفا کند، و نگويد که من اميرم مرا فرمان بريد؛ چه سياقت اين تقرير بدين عبارت، عُجْب و کبر را بر وجه ارذل در دل باقى گذارد، و دين قوى را ضعيف و خوار گرداند، و نزديک گرداند تو را به تغيير نفس که مستلزم تغيير خالق است بر خلق چنانکه کتاب الهى بدان اشارت مى‏فرمايد که: «اِنَّ اللّهَ لايُغَىِّرُ ما بِقوم حتّى يُغَىِّروُا ما بأَنْفُسِهم» (11/ رعد).
    6- و اگر چنانکه هنگام فراغ و رفاهيت در مقام سلطنت و تمکّن، چنانچه(21) مقتضاى طبيعت بشر است، تصوّر عظمتى يا خيال نخوتى در نفس تو هاجس(22) گردد، نظر کند به چشمِ شکستگى و عاجزى و مسکنت، در عظمت(23) پادشاهى آفريدگار که قادر و غالب است بر همه پادشاهان؛ چه پادشاهان اگر در مقام بندگى اوـ تعالى‏ـ در محلّ قبول آيند، لاف پادشاهى توانند. و يقين داند که اوـ تعالى‏ـ در وجود تو چنان قدرتى دارد که تو در نفس خود ندارد. و چون در اين معنى تفکّر به تقديم رساند، از آفت رذايل و مذمت مأمون گردد، و از عقل و حس [و] فکر توفّر و توفيتِ حظوظ نمايد.
    7- و از دعوى عظمت و غلوّ علوّ در بزرگى خداوندگار آفريدگار، و از تشبّه به جبروت او پرهيز نمايد، که او شکننده گردنِ گردنکشان و خوار کننده جبّاران و متکبّران است، تعالى اللّه.
    ***
    8ـ در اداى عبادات و ايثار طاعتِ پروردگار، و قضاى حاجات عموم رَعايا و خواصّ اهل و متعلّقان و دوستان و عزيزانى که در ميان رَعايا اهتمام و تعلّقِ خاطر به حال ايشان مى‏دارد، به حسب امکان و قدرت، طريق اقتصاد و انصاف مرعى دارد؛ چه اگر فتور و قصور بدان راه دهد، به شوايب و کدورتِ(24) ظلم و ميل، ملوّث و مَشوب گردد و هر آفريده‏اى که بر بندگان خداى‏ـ تعالى‏ـ ستم کند، آفريدگار در دو جهان خصم او گردد. و هر کس که آفريدگارـ جلّ جلاله‏ـ خصم او باشد، در مقام هَوان و محلّ خِذلان بر گردن خُسران افتد، و مادام تا دست ندامت در عروه توبه نَصوح محکم ندارد، در انتقام و غضب خداى‏ـ تعالى‏ـ باشد ـ نعوذ باللّهِ منه‏ـ و در تبديل نعمتِ ابدى به نقمتِ سرمدى و تعجيل عذاب اليم، هيچ داعى وراىِ ظلم نداند؛ چه دعاى مظلومان، ضرورت، قرين اجابت است، و سريع الحساب ظالمان را شديدالعقاب، «و هو لِظّالمينَ بالمرصاد».
    ***
    9ـ ديگر بايد که به وقتِ دقّتِ نظر و صحّت فکر در امور، [و] تدبير و ضبط ملک، اعتبار امرى کند که مقام وسط دارد در حقّ، و عامترينِ امور باشد در عدل، و مستجمعِ رضاى عموم رَعايا باشد، به موجبى که در مراعات عوامّ و استجلاب رضاى ايشان مبالغت بر وجه اکمل نمايد؛ چنانکه در جميع اوقات، در کلّ احوال، همگى [و [تمامت خواطر، به دل و جان متعلّق تو دارند؛ چرا که به وقت مخالفت و ظهور نِفار و وحشت، خشم عوام بيخ رضاى خواص مستأصل گرداند. و هر گه که ميل عوامّ سوى تو باشد و از سر صدق و رغبتِ طوع مطيع تو، خشم خواصّ به زودى کيظ(25) پذيرد. و بداند که هيچ کس از رَعايا به وقت شدّت و مُقاسات، گران بارتر به مئونات و طمع و سبک مايه‏تر در اعانت و مدد، به هنگام حوادث و بلا، و کارِه‏تر به انصاف، و مُبرِم‏تر در سؤال، و کافر نعمت و ناشکورتر به وقت اِعطا، و عذرناپذيرتر به نزديک من، و بى‏صبرتر بر مُقاسات و شدايد به نسبت با احوال والى و ملک، از جماعت نزديکان و خاصّگيان نباشد. و بحقيقت قوام دين و نظام اسلام و رونق ملک و دفع و قمع اَعادى، منحصر است در وجود عامّه امّت و رعىّت. پس بايد که سطح صِماخ گوش(26) را محلّ و مقام ملتمسات ايشان گرداند و ميل دل و اهتمام خاطر متعلّق رضاى ايشان دارد.
    10ـ و عيب جوى و بدگوى را از حواشى حضرت، بل که از حوالى مملکت، دور دارد؛ چرا [که] در مردم عيبى چند باشد که سَتر آن به والى اولى بود. پس در استکشاف عيبى که بر ضمير تو پوشيده است، خاطر به تجسّس ملتفت نگرداند. و عيبى که تو را معلوم شد و بر تو ظاهر گشت، تطهير آن به آب سَتر واجب شناسد. و هر چه بر تو پوشيده ماند، حکم آن به ستّارالعيوب بازگذارد. چندان که وُسع و جهد دارد در ستر معايب و افشاى مناقب کوشد، که هر چه تو امروز بر خلايق بپوشى فردا خالق بر تو بپوشد، آن شاءاللّه. و به گرهگشايىِ(27) مکارم اخلاق از تمامت خلق گرهِ حقد که بدترين آفات است بگشايد. و از چيزى که نه لايق حال خود داند، خود را غافل سازد و در تصديق قول غمّاز، مبادرت و استعجال ننمايد، که غمّاز اگر چه خود را به ناصحان ماننده کند، فساد و بدى از او تولّد کند.
    11ـ ديگر(28) به وقت مشورت از سه کس اجتناب نمايد، و ايشان را محرم اسرار و محلّ استشارت نگرداند: يکى بخيل، که رذيلت طبع و خَساستِ نفس او، تو را از راه فضيلت و هنر جوانمردى عدول و تجاوز نمايد(29) و به فقر وفاقت وعيد دهد؛ دوم جَبان، که بد دل به واسطه نقصانِ قوّت و بددلى تو را از کارهاى بزرگ و اصناف مَعالى محروم گرداند؛ سوم حريص، که طمع خام او شَره و حرص تو پيش تو تزيين دهد، چنانکه متأدّى شود به ظلم و جور، و بخل و جُبن و حرص طبايعى چند است که به سبب آنها سوءالظّن به آفريدگار حاصل آيد. نَعوذُ باللّه منها.


       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    16ـ ديگر بدترينِ وزرا کسى را داند که پيش از تو، به وزارت پادشاه ظالم و نيابت مَلِک جاير، مباشر بوده باشد و با ايشان در ظلم و تعدّى و جور و تَبِعَت متّف بوده. امثال چنان کسانى را متولّى امور و خاصّه خود نگرداند، که ايشان ياران زور و ياوران ستم‏اند؛ بل وزيرى اختيار کند خَلَفِ صالح که به متانت راى و دقّت فکر و نِفاذ حُکم به استبداد و استقلال مُشاکل و مُماثل، بل که ميان اقران و افاضل بر ايشان صورت رجحان دارد. از افعال نکوهيده و اعمال ناپسنديده ايشان، مانند معاونت ظالم بر ظلم و اغراى(30) گناهکاران بر اثم که اقدام بر آن سبب رفع نظام بود، برىِ الذّمة و خالى السّاحة باشد؛ چه امثل اين طايفه به نسبت با تو در باب مئونات و اخراجات، دقيقه تخفيف و کم‏طمعى رعايت کنند(31)، و به حسن معونت قيام نموده، قواعد تعطّف و تحنُّن ممهَّد دارند، و ابواب استيناس و الفت بر غير تو مسدود گردانند. ايشان را خواصّ خلوت و ندماى انجمن خود سازد. و بايد که برگزيده‏ترين ايشان، به نزديک، تو کسى باشد که کاسات مُرِّ(32) حقّ را چون ادوار روزگار، بى‏جرعه نوش کند. و در همه اوقات، در هر مقام، هر چيز که از تو و هواى نفس تو واقع شود، [و [وقوع آن خلاف رضاى حقّ ـ تعالى ـ باشد، در ايقاع آن با تو وفاق ننمايد؛ بل که زبان
    217)
    توبيخ و تقريع دراز کند. پيوسته حليف و جليس اهل صدق و ورع باشد، و ايشان را بر آن گمارد که در مدح تو طريق اِطرا، که مولّد(33) رذيلتِ زَهْو و کبر بود، نسپرند و تو را به هيچ باطل و بى‏توجيه مسرور و مبتهج نگردانند.
    13ـ و بايد که در نيکوکار و بدکردار به نظر مساوات ننگرد، که نيکوکار از احسان رغبت بگرداند، و بدکردار اِساءَت را عادت سازد. و هر کس را کردار خويش در کنار نهد: نيکوکار را نيکويى و بدکردار را بدى.
    و بداند که در حصول [حسن]ظنّ ملوک به رَعايا، هيچ داعى و راى احسان نيست درباره ايشان، و تخفيف مئونات و حقوق(34) از ايشان، و ترک تکليفى که طاقت آن نيارند(35). پس بايد که به اِمعان تأمل و دقّت تفکّر، جامعى برانديشد موصل به حسن ظنّ ايشان؛ چه حسن ظنّ، قاطعِ تعبِ بى نهايت و دافعِ نَصَب به غايت گردد از تو و از ساير اصناف رَعايا در حسن ظنّ به تو که موصوف بود به صفت صدق، که احتمال نيش بلىّات تو کند، و بار آسيب شدّت تو به دوش بکشد. و بدگمان‏تر کسى در حق تو آن باشد که از تحمّل شدايد تو گريز جويد، و آن را در نفس خود عين کراهيت و ملالت شناسد.
    14ـ و بايد که سنّتى گزيده و قاعده‏اى پسنديه که صدور و اعيانِ آن ولايت، در باب اجتماع الفت و صلاح و سَداد رعىّت نُصبِ عين کرده باشند(36)، در نقض و ابطال آن نکوشد. و نيز سنّتى که مخالف و مناقض سُنَنِ ماضيه و قواعد سالفه باشد، احداث نکند؛ چرا که ثوابِ آجل به روان واضع آنها واصل گردد و عقابِ عاجل، ناقض و مُحدِث را مستأصل گرداند.
    15ـ و در مجالست و مخالطت علما و حکما، و اهل فضل و رأى، و ارباب تفکّر و تدبير، مواظبت و ملازمت بر وجه ابلغ نمايد، و قواعد و مقاعدى که ارباب دولت پيش از تو تحفّظ و تحاوِل آن، سبب استقامت دين و ملک و أمن رعىّت دانسته باشند، در تذکّر و تفهّم آن، دقايِق اجتهاد و سعى مهمل نگذارد.
    [مقاله دوم]
    16 و 17ـ [و] بداند که رعىّت سِمَت طبقات دارد و در درجات متفاوت (37) و به يکديگر محتاج.
    نخست طبقه جنوداللّه، مانند لشکريان و اهل شمشير و مجاهدان و مُطوِّعه و غازيان و اصحاب ثُغور و بأس و شجاعت، که اعوان ملّت و حارسان دولت‏اند و نظام عالم و قوّت دين و استقامت ملک به توسّط ايشان است، و بحقيقت رعىّت را حصن حصين و سدّى مکين‏اند.
    ديگر ارباب قلم، مانند کُتّاب و حُسّاب و اهل علوم و معارف و قضات و فقها، که قوام امور دينى و دنيوى به رشحاتِ اَقلامِ تيزرو و نکات اَفهام دوربين ايشان منوط است، و احوال جمهور از آثار معدلت و انصاف ايشان با رونق و نظام.
    ديگر اهل معاملات، مانند تجّار و ارباب صنايع و جبات خراج و فلّاحان، که معيشت بى‏تعاون ايشام ممتنع بود، و بقاى اشخاص بى‏مدد ايشان مُحال(38) ... و حقّ ـ جلّ جلالُه ـ هر يکى را سهمى معىّن و نصيبى معلوم، مرتّب فرموده است، چنانکه آيتِ «انما الصدقات .... 60 / توبه ـ» از آن خبر مى‏دهد.


       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    و احتياج ايشان به يکديگر آن که قوام جنود و تربيت لشکر به مال و خراج باشد که در مصالح و مهمّات، از آلات حرب و سِلاح و مَراکب و مَلابس و ديگر ضرورات صرف نمايند، تا به دفع فِتَن و بَوايق مشغول توانند گشت. و حصول آن موقوف به راست قلمى کُتّاب و ضبط حُساب و عدل و انصاف قضات و فقها بود؛ چرا که حکم مَعاقد و جمع منافع به علاقه وجود ايشان مربوط است، و خاصّ و عامّ امور معاش به حسن کفايت و صدق کتابت و فرط معدلت ايشان متعلّق است. تمشيت کار و جريان امور عمل ايشان، مبنى بر ارباح تجارت تاجران و کسب صناعت و زرع زارعان، که بضاعت از عالمى به عالمى مى‏برند، و به واسطه کسب حرفت از افقى به افقى سر بر مى‏زنند، و به جهت دانه‏اى زمين را مى‏شکافند، و به کدّ يمين و عرق جبين وجه معاش حاصل مى‏کنند.
    بنابراين مقدمّات، در حال رعىّت نظر کردن، و طريق تکافى و تساوى مسلوک کردن، و طريق تکافى و تساوى مسلوک داشتن، و جانب حقّ را رعايت نمودن (39)، و هر يک را به حسب استحقاق ـ کما فَرَض اللّه ـ به نصيبى معىّن محظوظ گردانيدن، و در مقام و مرتبه خود به وجهى ـ کما يَنْبغى ـ قرار دادن، از واجبات و لوازم شمرد.
    ديگر درباره طبقه زيردستان و اهل مَسکَنَت و ارباب حاجات، شفقت و مرحمت دريغ ندارد، و به انواع در معاونت و مراقبت ايشان به دل بذل جهد نمايد، و ابوابِ منفعت متواتره و نُجح متوالى بر ايشان گشاده دارد؛ چه همگنان را بر رحمت اميد است و هر يک را از ايشان بر ملوک به قدر صلاح کار و جبر حال حقّى ثابت ....(40).
    ديگر کار ولايت و توليتِ امور تفويض به وجودى کند که پيش تو به عزّت نصيحت مر خداى را و رسول را و امام تو را افضل و اکملِ همگنان باشد و به ا[مانت](41) و ديانت ظاهر طهارت(42)، و به حِليتِ حلم و رونقِ وقار آراسته، و به وقت حدوثِ بادره بر غضب قادر، و به هنگام اعذار عذرپذير، و بر ضعفا و عاجزان بخشاينده و مهربان، و بر اقويا و اهل تسلّط مستولى و غالب، چنانکه از عُنف منزعج نگردد و از عجز و ضعف فرونيفتد.
    18ـ پس(43) به اهل خاندان بزرگ و دودمان ديرينه که به نَسَب و حَسَب در آن بلاد به اقتدار و تمکين مشهور و مذکور باشند، چه فضيلتِ حَسَب و خصلت اُبُوّت موجب استمالت خاطرها و افتادنِ وَقْع و هيبت بود در دل‏هاى رعىّت به آسانى.
    پس به اهل نَجْدَت که وثوقى دارند به ثبات خويش، و در حالت حکم از خوف و جَزَع منفعل نشوند، و حرکات نامنتظم از ايشان صادر نگردد، و اهل شجاعت که از خوض در امورِ ترسناک و کارهاى هولناک مضطرب نشوند.
    ديگر به جوانمردى که انفاق مال و ديگر مقتنيات بر او سهل و آسان آيد و به طوع و رغبت از دستِ سَماحت و سخا به مَصَبِّ استحقاق رساند؛ چه اين طايفه ارباب مروّت و کرم‏اند و اصحاب شناخت و همّت.
    پس تفقّد حال و رعايت کار ايشان بر خود لازم داند، و در باب مبالغت و تأکيد اين معنى اقتدا به مادر و پدر کند(44) در تفقّد و مراعات فرزندان، و در تقويت ضعف حال و جبر بالِ ايشان، به مدد و معونت از مال و مَنال تلافى نمودن مضايقت نکند، و به لطفى و تربيتى که بدان متعهّد ايشان شود، اگر چه اندک داند خوار ندارد؛ چه مستدعىِ حسن ظنّ ايشان گردد به تو و مستجلبِ بذل نصيحت باشد براى تو. و در ساختن جزئىِ کار ايشان اهمال نورزد، بنابر آن که کلّىِ کارها براى ايشان خواهم ساخت، که ايشان را به لطف اندک، مقام انتفاع بود، و به کمال عاطفت در امور کلّى و التماس بزرگ محلّ احتياج باقى.
    19ـ ديگر بايد که کار سپه‏دارى و اِمارت، به کسى تفويض کند که با لشکريان در اعانت و مُواسات طريق اِغاثت و مساوات سپرد، و از فواضل ثروت بر ايشان افضال دريغ ندارد؛ چنانکه ايشان را و اهل و متعلقّان ايشان را، مُرفّه الحال گردانيده، به فراغ دل و حضور خاطر متوجّه جهاد اَعادى توانند شد؛ چه تعطّف تو با ايشان، بعد از گردن نهادن ايشان به بندگى تو، موجب زيادت تحريص و تصميم عزم بر قتال و جانبازى گردد. و ايشان را پيوسته نصيحت کند، تا در کارهايى که بديشان نصيحت کند، تا در کارهايى که بديشان حوالت رفته باشد، شفقت دريغ ندارند و از گرانبارى دولت شکايت نکنند، ونگويند: «اين دولت چند پايد؟ گوييا مدت اوميدها و مواعيد فُسحت ارزانى دارد، و اَمداد حسنِ ثانا و جميل دعا به روزگار ايشان متواصل دارد. و از اصحاب شوکت و شجاعان ايشان، که خود را در ورطه بلاها و مقام هولناک انداخته‏اند و مى‏اندازند، تعداد و ذکر کند؛ چه کثرت حسن فعال و جلادت، و صدق مقال و عبادت، سبب ازدياد شجاعت گردد، شجاع(45) را نشاط افزايد، و منهزم را قوّت دل، و تحريض بر قتال نمايد، ان شاءاللّه.
    20ـ ديگر قدر هر يک به حسب تحمّل اَعباى مَشاقّ و بلا و مکروه بشناسد. و بلا و زحمت هيچ کس با دوش ديگرى نيندازد. و جاه و شرف هيچ کدام داعى خود نگرداند بدان که جزئى مشقّت خود کلّى شمارد، و نه فرومايگى و وضيعى بدان‏که بلاى بزرگ خود کوچک انگارد.
    21ـ و مى‏بايد که در حوادث زمانه و دواهى روزگار و اشتباه امور که اِجالت رأى تو در دفع و حلّ آن قوّتى ندارد، با خداندگار و رسول او گردد، به حکم آن که هر که را دوست مى‏دارد،از تيه ضلالت و گرفتارى، ارشاد و هدايت ارزانى مى‏دارد، کما قال، تعالى:


       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِى شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَ الرَّسُولِ». (59 / نساء)
    پس طريق با خداگرديدن، اعتصام و تمسّک است به حبل متينِ کتابِ مبين و راه يافتن به رسول، اعتضاد و توسّل به سنّت جامعه غرّا و شريعت نافعه زهرا.
    ***
    22ـ ديگر حاکمى اختيار کند بر سر امّت که در نفسِ تو، به فضل استبداد و استعدادِ کارکنى قدرى و منزلتى دارد، و از قضايا و امور معاش و معاد واقف و باخبر، و در جواب سؤال (46) و حلّ مشکلات و قطع منازعات واقف و مطّلع بود، کثرت خِصام او را به لجاج [و] به تنگ نيارند. و بايد که به زينت طاعت و حليت عبادت مزىّن و متحلى باشد و از تمادى بر زلّات و معاصى (47) مجتنب و محترز. و چون حقّ از باطل تمييز کند، در مقام بطلان و غوايَت، وقوف روا ندارد، بل که در توجّه به طرف حقّ تعجيل نمايد بى‏توانى و تهاون. و طمع و شره را به خود مجال ندهد، و در مسائل به ادنى فهمى قناعت ننمايد، بل تفطّن و تعمّق را معتبر داند. در محلّ شُبَهات وقوف تحقيق زيادت از ديگران به اظهار رساند، و در اثبات مدّعا اقامت برهان قاطع و بيان ساطع به تقديم رساند. به وقت مرافعه از تکرار مراجعت خصم و معاودت مقالات با او ملالت و تبرّم ظاهر نکند. در تکثيف(48) امور و کثرت استوار دارد. و چون در ميدان مجادله به جلدىِ مناظره، گوىِ مباحثه ربود، اِطرا و اِزهاد و اِغرا که دالّ‏اند بر رذايل عُجْب و کبر و ديگر آفات، از کاسه دماغ به آب تجاهل ازالت دهد. اگر چه طايفه‏اى بدين صفت عزيزالوجود باشند.
    و چون چنين شخصى، موصف بدين صفات، به حکومت اختيار کرد، وظايفى و شرايطى که به خاصّه تعلّق داشته بود، درباره او ارزانى دارد: نخست در تعاهد قضاى حکم او مبالغت نمايد و او را در مال و خواسته و بذل، فراخ‏دست گرداند، چنانچه هر عذرى و علّتى که مانع قيام او گردد بدان شغل، آن فُسْحت را سبب ازالت و ازاحت سازد و به ديگران محتاج نگردد. او را در جِوار و حوالى خود مقام و منزلتى دارد که هيچ کدام از مقرّبان و خواصّ تو به مثل آن مقام، مخصوص نبوده باشند، تا او پيش تو از اخذ غمّاز وکيد نمّام مأمون و مصون ماند، و در اين باب اِمعانِ نظر قرين استقصاى فکر گرداند، که اين دين اسير جمعى اشرار است و در دست متغلّبان افتاده، آن را دام هوى و هوس حُطام دنيا ساخته‏اند.
    ***
    23ـ ديگر نظر کند در کار و حال کارکنان، و ايشان را بر مِحَکّ زده،به استبداد و مُعاطات منصوب کار نگرداند، چرا که ايشان(49) ثمره شاخ ستم و خيانت‏اند. در طلب اهل تجارب و حيا، از خاندان صالح حَسيب و دودمان ديرينه محظوظ به نعمت اسلام [برآيد]؛ چراکه اشرف و اکرم خلايق‏اند. به اخلاق، و صحيح‏تر به صيانت عِرض، و کم طمع‏تر به اَعرض و اَعواض،و بليغ‏تر به فکر در عواقب امور و خواتيم کارها. پس از آن اَفاضت سوابغ نعم و اَرزاق طىّبه بر ايشان روان گرداند، تا قوّتى گردد ايشان را بر استصلاح حال و کار، و ثروتى شود براى ايشان از تناول آنچه در دست تصرّف(50)، و حجّتى باشد بر ايشان به وقت مخالفت امر و خيانت در امانت تو.
    پس تفقّد اعمال ايشان بر اين صورت پيش گيرد که چند کس از معارف صادق‏القول وفادار، به ملازمت ايشان فرستد، که تعاهد کردن امور ايشان در خلوات و نهانى، حثّى و باعثى بود ايشان بر استعمال امانت و مدارا و رفق با رعىّت. و جمعى اعوان را به نظر تحفظّ و تفحّص از اعمال و افعال محافظت نمايد، که اگر وقتى زَلّتى يا جُرمى از يکى صادر شود، و اعيان و معارف به اتّفاق، اخبار و عَرض آن پيش تو تقرير کنند، اجماع ايشان در اين دعوى گواهى عدل بود تو را.
    پس عقوبت بر خاين و مجرم براند، و او را به عمل بد خود مأخوذ گرداند و به داغ خيانت موسوم کرده، او را در مقام هَوان و مذلّت بدارد و عار تهمت قِلاده گردن او سازد.
    24ـ و در کار خراج بعد از تأکيد تفقّد، به شرايط صلاح اهل آن قيام نمايد؛ چه صلاح(51) خراج و اهل آن صلاحى است کلّى، چرا که جمهور خلايق عيال خراج‏اند و اهل آن.
    ديگر بايد که همگى همّت و جملگى فکر بر احياى زمين و عمارت و زراعت آن مصروف و مقصور دارد، و اين نظر را ترجيح دهد بر نظر و تدبير در استجلاب خراج، که حصول آن موقوف است بر عمارت. و هر کس که طلب خراج کند بى‏عمارت، خرابى ملک زودتر بيند، و هلاک رعايا بيشتر يابد، و کار ملک بى‏استقامت و نا منتظم گردد.
    و اگر چنان که رعىّت از اداى حقوق که بر ايشان متوجّه باشد، عاجز آيند و شکايت گرانى مئونات ظاهر کنند، يا عذر و علّتى جويند، به واسطه تنگ آبى يا تغيير و تبدّل زمينى که غرق، آن را مغمور و مطموس گردانيده باشد، يا بى‏آبى آن را مستأصل کرده بود؛ بدان مقدار که داند که صلاح کار و حال(52) ايشان در آن است، اِنشراح صدر و خوشدلى را در تخفيف مئونات استعمال کند، و آن تخفيف بر خود گران نبيند، با آن که(53) حسن ثنا و صدق دعاى ايشان، و اشاعت استقامت (54) معدلت استجلاب کند، و مايه مسرّت و نيکنامى سازد، و آن تخفيف ذخيره‏اى باشد که سبب آبادانى ولايت گردد و آرايش ملک شُود. و آن ذخيره که سبب آسايش ايشان بگذاشتى و اعتمادى که عدل تو بر ايشان اعتماد(55) کرده است، و مدارا و موافقت که درباره ايشان تعطف نمودى، متّکا و معتمد فاضل‏ترين قوّت خود ساختند در بقاى اشخاص. و باشد که حادثى ظاهر شود که در آن اعتماد بر ايشان کنى، ايشان به طيب نفس و صدق دل آن را احتمال کنند.
    و بداند که سبب خرابى ولايت، تفرقه رعايا بود و سبب تفرقه و جلاى وطن، تعدّى و ظلم ملوک بود بر رَعايا، و سبب تعدّى و تغلّب ملوک، زيادتى طمع باشد و بدگمانى به بقاى عمل بديشان.


       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    25ـ ديگر نظر کند در حال کاتبان، و توليت اين شغل تفويض کند به کسى که به صفت خيرىّت و فضل موصوف باشد. و رسايل و مکتوبات که متضمّن فوايد مکايد و مشتمل بر اسرار نازک بود، مخصوص گرداند به شخصى صالح که دامنِ ديانت او(56) از غبار بَطَر و طرب پاک باشد. و اگر چون قلم سرش را ببرند يا سينه شکافند، يا چون دوات به ساهىَ سياست رويش سياه کنند، بر افشاى يک کلمه جرأت نيارد نمود، و از ايراد مکاتبات عاملان به طرف تو و اصدار اَجوَبه بصواب از تو بديشان، و از اَخذ و اِعطا جهت مصالح تو غافل و مقصّر نباشد. و در عقد امرى که جهت تو بر هم بندد، دقايق استحکام عقده آن را بر وجه اَحوط رعايت نمايد، و در اطلاق عقد امر غيرى بر تو عاجز و فاتر نيايد، بل حلّ آن را به نسبت با گرهگشايى لطف حيل و حسن تدبير خود سهل و آسان شناسد، و شروع و خوض در امرى ننمايد الّا بعد از شعور و معرفتِ طريقى موصل بدان.(57) ديگر بايد که صورت احوال ايشان را نه به مِحکّ(58) حذق فراست و سلامت اعتماد و حسن ظنّ خود آزمايش کند، که مردان به تصنّع و حسن خدمت تعرّضِ(59) فراسات ملوک توانند کرد. از زندگانى و خدمت ايشان مر بزرگان و صالحان سلف [را] در زمان ماضى، اختبار ايشان را ختيار کند. پس مايل به نفسى شود که عامّ بر حسن منظر و صدق مخبر و امانت و ديانت و جاهت او متفق‏القول باشند ...(60)
    و از بهر هر کارى شخصى را معىّن کند که از عهده آن ـ کما يَنبغى ـ بيرون تواند آمد و متکفّل تواند شد.
    از امور کلّى مقهور و مغلوب نگردد و به کثرت وقوع قضايا در سعير حيرت نسوزد. و چون بر عيبى از معايب کُتّاب مطلع شدى(61)، تغافل اصلاح جايز ندارد؛ چه اگر متغافل شد، عنداللّه مأخوذ و ملزم باشد.
    26ـ ديگر بايد که در نيک‏خواهى و مَحْمَدت و حسنِ ثناى صادر و وارد صنعتِ تجارب، و قاطن و مقيم حرفتِ صناعت، غايت سعى و نهايت جهد مبذول دارد؛ چه وجود ايشان سبب راحت و آسايش، و مادّه مَوايد و فراخ عيشى جمهور است، و ايشان به نفس و مال به استطلاب منافع و استجلاب ارزاق، به مواضع دور و نزديک بَرّ و بحر و منازلى که اگر خلايق به جملگى دل و زَهْره گردند، اجتماع در آن محض افتراق و سکون عين حرکت بينند، سر بر کف نهاده و جان در پاى افتاده، صحرا مى‏شکافند و کوه مى‏کنند، و سلامت محمودالعاقبه و صلاح مظفّرالخاتمه که از دواهى و هلاک و بوايق و غوايل هولناک مأمون و محروس است، وجود حضور ايشان است. و مع ذلک در ميان ايشان از ضيِق فاحش و بخل قبيح و احتباس و احتکار منافع و تحکّم در خريد و فروخت ايمن نباشد(62)؛ و اين رذايل را باب‏الابواب مضرّت عام، و فضيح و شنيع‏ترين معايب ملوک داند، و [با] اقتدا به سنّت زهرا و شريعت غرّا ـ على واضِعَها السّلامُ ـ احتکار و احتباس قوت‏ها را منع واجب داند. و سماحت و سهولت در بيع به طاس عدل و قسطاس مستقيم، و نرخى که برخى مضرّت از متبايعان رفع کند معىّن گرداند.
    و بعد از اجراى نهى احتکار، هر آفريده را که مُباشر اين محذور محظور بيند به اقامت حدود و سياسات در آرد و در معرض عقوبت بليغ به سوط عذاب معذّب گرداند.
    27ـ ديگر، اللّه، اللّه، در محافظت و مراعات طبقه زير دستان، و کسانى که در اکتساب و طلب قوت و سدّ حاجات به هيچ‏گونه چاره‏اى ندانند، و به بلاى مَسکَنَت و احتياج و سختى فاقه و عجز، مبتلا و فرومانده باشند(63)، از حقّى که خداوندگار ـ جلّ جلالُه ـ براى ايشان معىّن فرموده است و از تطوّعات و تبرّعات مالى و نفسى، از انشراح صدر و اظهار نظرِ بشاشت در روى ايشان، و حقوق و غلّات صَوافى اسلام در هر شهرى از شهرها و ولايتى از ولايت‏ها، رواتبِ مُياوَمات و مُشاهرات، لُبسا و اکلاً، و وظايف صدقات و صلات، فرضا و نفلاً، مرتّب و موظّف دارد. و چون اين طبقه از قانع و معترّ خالى نيست، رعايت حقوق همگنان واجب داند.
    و مبادا که بَطَر إمارت و طرب حکومت تو را از تفقّد احوال اين طايفه مشغول گرداند؛ چه به توسّط احکام استوار و مهمّات بسيار، در ضايع گردانيدن چيزى اندک و کارى کوچک تو را معذور ندارند. در غمخوارگى ايشان ترک و تقصير نپسندد و از سر تکبّر روى تواضع از ايشان بنگرداند.
    و هر کس از ايشان رَدائت و رَثاثت و رساخت بر وى ظاهر باشد، چنان که ديده از ديدن او عيب دارد و دل تغزّر جويد و مردم او را خوار و حقير شمرند و از وجود او نفرت گيرند و از غايت بى‏التفاتى حال او بر تو عرضه نکنند(64)، بعد از تفحّص و تفقّد کوشد و جمعى معتَمدان خود را که از ناصيه افعال و اعمال ايشان آثار خير و خشيت و تواضع لايح گردد، به عمل تحفّظ و تعهّد ايشان منصوب گرداند، تا به وقت حاجت احوال ايشان بر تو عرض مى‏کنند. و هر يک را به تأديه حقّ او بدو، صاحب عذرى گرداند به حضرت ذوالجلال.
    و به امور و احوال يتيمان و کسانى که رقّت حال و ضعف قوا ايشان را در مقام فتور و کلال انداخته باشد، و از بيچارگى چاره هيچ طريق تحصيل معاش ندانند، و کسانى که از حيا و تعفّف نفس خود را در عرضه سؤال ندارند، و البته بر اِلحاف و الحاح اقدام ننمايند، متکفّل و متعهّد باشد. اگر چه اين معنى بر ملوک و وُلات گران آيد، و حقّ همه خود گران باشد. فامّا خداندگار ـ جلّ جلالُه ـ بر طالبان عاقبت که در مقام شدايد پاى مصابرات استوار دارند، و از سر صدق و روى صفا دست در عروة‏الوثقى مواعيد و مواثيق نامتناهى الهى زنند، افاضت آسايش و نَجات و موهبت تخفيف ارزانى مى‏فرمايد.
    28ـ ديگر بايد که براى ارباب حاجات وقتى از اوقات مخصوص گرداند که نفس و وجود خود را مستغرق صحبت ايشان دارد، و مجلسى عامّ جهت ايشان پرداخته سازد، و در آن مجلس به تواضع مر پروردگار را ـ جلّ جلالُه ـ روزگار گذراند، و خدم و عبيد و اَعوان و حارسان و حُجّاب و امثال آن از ايشان دور گرداند؛ تا پيشوا و سخنگوى ايشان، بى‏ترس و هراس و دهشت و وسواس، از سر تمکين و امن، مقصود خود به تو عرضه دارد ...(65) و آن (66) عنف و جَهرى که در احوال ايشان ظاهر گردد، و فضول و هذرى که از زبانشان تبادر نمايد، بگوش احتمال . و از شنيدن سخن ايشان در حال التماس ايشان و تبرُّم نمودن و تنگ‏خويى کردن، ننگى ندارد و ملالت و عبوس به خود راه ندهد، تا خداندگار ـ جلّ جلالُه ـ در اطراف مملکت تو اکناف رحمت مبسوط دارد و ثواب طاعت ارزانى دارد. و به وقت جوانمردى نمودن و اعطاى بذل، با ايشان بشاشت و طلاقت ظاهر کند، و منعى که کند به عذرى جميل تلقّى نمايد.


       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13



    29و ديگر بايد که بداند که کارهايى چند روى نمايد که در مباشرت و ساختن آن، استبداد و استقلال استعمال بايد کرد: نخست جواب مکتوبات عاملان وقتى که کتّاب از اِصدار آن عاجز باشند. ديگر چون حاجتمندى روى حاجت به تو آرد و اَعوان و اِخوان بر قضاى آن قادر نيستند، به نفس و وجود خود در رواگردانيدن قيام کند. و کار و شغل امروز با فردا نيندازد، که فردا اگر دريابى کارها دارد.
    پس اوقات و اَزمان را بر خود مُوزّع کند، فاضل‏ترين قسمى براى اطاعت و عبادت خداى ـ تعالى ـ اختيار کند، اگر چه هر وقت که اعمال و افعال تو موافق سلامت نِىّت و صلاح رعىّت صادر شود، همه اوقات به طاعت و عبادت خداوند ـ تعالى ـ مخصصوص بود، که حسن تدبير امام عادل بحقّ عين عبادت و طلق طاعت الهى است.
    30ـ فامّا بايد که براى دين خداوندگار ـ جلّ جلالُه ـ وقتى نازک، به اقامتِ فرايض بر وجه تقرّب، از روى اخلاص اختصاص دهد، و در اداى صلوات و اقامتِ اعمال صالحه به اعضا و جارحه، روز و شب بکلّى متوجّه حضرت عزّت باشد، و از حظّ تقرب به آفريدگار بر وجه اکمل، بى‏شايبه تقصير و ريا، چندان که خون در رگ و جان در تن يابد، توفّر و توفيت نمايد. و چون نماز به جماعت گزارد از تنفير و تضييق آن به طول صلوات اجتناب نمايد؛ چه صفوف مأموم از صاحب علّت و خداوند حاجت خالى نباشد ... .(67)
    31ـ ديگر کثرت احتجاب از رَعايا و تطويل آن عادت نسازد؛ چرا که از بيخِ احتجاب ملوک از رعايا، شاخ تنگ بارى رويد و قلّت شعور و وقوف به امور مُلک ظاهر کند. و قلعِ وَقْع و هيبت مَلِک کند از دل رعىّت و بدان کشد که کوچک را بزرگ دانند و بزرگ را کوچک، و خوب را زشت گويند و زشت را خوب، و باطل را حقّ سازند و حقّ را باطل. و بحقيقت والى بشر است، هر چه رَعايا از او مخفى و پنهان دارند از امور و حوادث، پيش او مجهول ماند؛ و بر صفحه حقّ هيچ علامتى و نشانه‏اى نيست که تمىّز کند انواع و ضُروبِ صدق را از کذب، و فارق شود ميان صواب و خطا.
    پس چون وجود احتجاب سبب چندين مَفْسَدت و خلل کار ملک مى‏گردد، به هيچ وجه روا ندارد؛ چه که تو اِمّا مردى جوانمردى بالطّبع باذِل حقّ، احتجاب در اعطاى حقّى واجب يا فعلى پسنديده بزرگ، به نزد عقل نيک بد باشد؛ يا مردى بخيلى مبتلا به بلاى منع و بخل، مردم از بذل و سخاوت تو مأيوس، با وجود آن که حاجت ايشان به تو بيشتر نه طمع مالى يا حيفى که رود انصاف و داد خواهند. پس چون صورت بر اين نمط باشد، احتجاب که مانع امثال اين حاجات بود، وجهى ندارد، و نيز مُودّى شود به کلّى مفاصد در باب ولايت.
    32ـ ديگر بداند که والى را نزديکان و خواصّ چندى باشند، که به رذيلت تعدّى و تطاول و ناانصافى آلوده باشند. بايد که به قطع اين اسباب تغيير و تبديل فرمايد زندگانى ايشان را، بل که قطع مئونات کند از ايشان؛ و از امثال چنان اَجانب تجانُب جويد. و به دلبستگى خويشى و تعلّق خدمت، هيچ قطيعه زمين و ضياع براى احباب و اقربا و خُدّام به مقاطعه ندهد، و در اقتنا و اکتساب ضياع و عقارات که مضرّت آن به ضياع همسايه عايد خواهد گشت، به سبب رهگذر آب يا حايط يا عملى مشترک، قطع طمع کند؛ چه راحت و فايده آن به ديگرى مى‏رسد، و عيب و ملامت دو جهانى بر تو مى‏ماند. و در آن کوشد که حقّ بر مستحقّ قرار گيرد و در اين سعىِ مشکور پاى مثابرات استوار دارد، و تقرّب به آفريدگار جسته، حقّ را به موقع خود رساند، به اقارب و اجانب و عامّ و خاصّ، دور و نزديک، طوعا او کرها. و گرانباريى(68) که از اين معنى بر تو نشيند به طلب رضاى حقّ ـ تعالى ـ و ذخيره ثواب آخرت و ذکر جميل، از خاطر دفع کند؛ چه غايت اين، عاقبتِ محمود بود.
    33ـ و اگر چنان که رعايا گمان حيفى به تو مى‏برند، يا تصوّر ميلى مى‏کنند، در نفى آن عذر روشن گرداند و به اظهار عذر بسيار گمان و تصور ايشان را از خود دور کند؛ چه اظهار اعذار در اين مقام دافع ظنّ ايشان گردد و تو را به مقصود، که آن تقويم ايشان است بر حقّ، برساند.
    34ـ ديگر چون دشمن تو را به صلحى که رضاى حقّ ـ تعالى ـ در آن باشد دعوت کند، اعراض نجويد و دفع نيندازد؛ چه صلح رفع فِتن و بوايق کند و سبب امن و امان جمهور باشد. آرى، پرهيز نمايد و هشيار باشد از مکر و مکيدت اعدا، که شايد که تصالُح و تقارُب او مَبنى بود بر غافل گردانيدن تو و ظفر يافتن او. در اين باب حزم را يار گيرد و حسن ظنّ را متّهم دارد.
    و اگر چنان که ميان تو و دشمن معاهده‏اى اتّفاق افتاد و عقد پيمانى منعقد گشت، وفاى عهد را فراموش نکند و ذمّت خود را به امانت مشغول دارد. و نفس خود را سپرى سازد در پيش نقض عهد و ترک وفا؛ چرا(69) که از فرايض الهى هيچ داعى و سببى که اجتماع ميان مردم ظاهر کند، بتخصيص هنگام اختلاف هوى و پراکندگى راى، و راى تعظيم وفا و عهود و مواثيق نيست. و اين معنى را از وخامت عاقبت غدرى که مشرکان با مسلمانان کردند و به وبال نقض عهد گرفتار و مبتلا گشتند اعتبار بايد کرد.
    زنهار، در عقود پيمان از غدر احتراز کند و از نقض عهود اجتناب نمايد، و از مکر دشمن تجانب جويد؛ چرا که مثل اين جرأت بر حضرت صمدىّت مستلزم شقاوت ابدى و عذاب اليم بود. و بحقيقت آفريدگار عهد و پيمان خود را امنى گردانيده است و به رحمت خود ميان بندگان مبسوط فرموده، و ايشان را حريمى مَنيع و جوارى رفيع ساخته، خالى‏السّاحة از فساد و تدليس و مکر و غدر.
    و در عقد عهود و مواثيق استحکام و تأکيد رعايت کند، و از اسباب و احداث مُفسده و واهى خالى دارد. و بعد از تأکيد و توثِقَت آن، لحن قول را مانند تعريض و توريت اعتبار ننمايد. و مبادا که در کارى که عهد خداى ـ تعالى ـ لازم ذمّت تو شده باشد، وساوس نفس و هواجس خاطر استيلا و غلبه نموده، تو را به ناحق به فسخ آن عقد دعوت کند چرا که مصابرت و ثبات بر شدايد و ضيقِ امرى که به خلاص و فَرَج از آن و ادراک فضلِ عاقبت آن اميدوارى، بهتر از غدرى که از تبعه آن خايف باشد؛ و اگر از حضرت عزّت از آن جرأت، بازخواستى و مطالبتى رود، در دو جهان از آن تبعه و عَثار معذور و معفوّ نباشى.
    خاتمه


       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود