جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستانی از نهج البلاغه

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    773
    صلوات
    1214
    تعداد دلنوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 روز 7 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    13

    داستانی از نهج البلاغه





    داستانى از نهج البلاغه
    انديشه فردا

    جـمعيت دنبال جنازه موج مى زد. مسلمانان از زن و مرد لا اله الاّ الله گويان پيكر مردى عرب را تـشييع مى كردند. عدّه اى مويه مى كردند، گروهى بر سر و سينه مى زدند. دسته اى نـيـز آرام و بـى صدا اشك مى ريختند و تعداد كمى هم انديشمندانه سر در جيب تفكّر فرو برده و به عاقبت كار خويش مى انديشيدند:
    ـ كه سرنوشت ما چگونه رقم خواهد خورد؟
    ـ مرگ ما چه هنگام فرا خواهد رسيد؟
    ـ در لحظه مرگ به چه عملى مشغول خواهيم بود؟
    در مـيـان خـيـل جمعيت ، پيشواى مسلمين و اميرالمؤ منين على بن ابى طالب با چهره اى مصمم و جـدّى ديـده مـى شـد. امـام چـون هميشه هم نشينِ آه بود و اطرافيان مولا غرق در تماشاى او و حـالات عـرفـانـى اش . گـاه دسـتى به تابوت گرفته و قدمى به جلو برمى داشتند و گـاه از تـابـوت فـاصـله گـرفـتـه و مـحـو تـمـاشـاى عـظـمـت و سـادگـى امام ، لب به تهليل و تكبير مى گشودند.
    هـر چـه جـنـازه بـه گـورسـتـان نـزديـك مـى شد، جمعيت مشايعت كننده بيشتر مى شد و آواى مـسـلمانان در كوى و برزن شهر مى پيچيد. آن ها كه قصد شركت در اين مراسم را نداشتند نيز با ديدن مولاى متّقيان ، سراسيمه به سوى جمعيت مى دويدند.
    در مـيـان ايـن هـمـه آوا و غـوغـا، مردانى چند، كودك وار به گرد هم حلقه زده و با سخنانى بـيـهـوده و گـزاف مـى خـنـديـدند. به ناگاه مردى از آنان با صداى بلند قهقهه اى زد و صدايش ‍ به گوش مولا رسيد.
    مـولا، مـرد را بـه آرامـى نزد خود فراخواند. گروه زيادى از مردم به دور مولا جمع شدند. مولا رو به مرد كرد و فرمود:
    ((كَاَنَّ اثوتَ فشا عَط غَفِْنا كُتِبَ و كَاَنَّ اگ قَّ فش ا عَط غَفِْنا وَجَبَ.))
    (اى مرد چگونه مى خندى ) گويا مرگ در دنيا بر غير ما نوشته شده و پندارى كه حق بر ديگران لازم گشته است .
    سحر كلام مولا همه را تسخير كرد، جمعيت سكوت كردند، جنازه از رفتن بازايستاد، چرا كه جنازه بر دوشان نيز محتاج شنيدن سخنان زيباى امام بودند. مولا ادامه دادند:
    ((وَ كَاَنَّ الَّذى نَرى مِنَ الاَْمْواتِ سَفَرٌ عَمّا قَليلٍ اِلَيْنا راجِعُون ))
    گويا مردگانى كه هر روز (پيش چشمان شما) به ديار آخرت سفر مى كنند، پس از مدتى كوتاه (به دنيا) و به نزد ما بازمى گردند!!
    ((نُبَوِّؤُهم اَجْداثَهُم و نَاءكُلُ تُراثَهُم كَاَنّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ!))
    و مـردگـان را در قـبـرهـايـشـان مـى گـذاريـم و مـال و امـوال آنـان را مـى خـوريـم . چـنانچه گويى ما پس از آنان تا ابد در اين دنيا زنده خواهيم بود.
    ((ثُمَّ نَسينا كُلَّ واعِظٍ وَ واعِظَةٍ وَ رُمينا بِكُلِّ جائِحَةٍ.))(145)
    آنگاه زنان و مردانى را كه مرگشان پند دهنده بود به كلّى از ياد برديم و به هر آفت و زيانى گرفتار آمديم .
    مـردم مـحـو سخنان مولا شده بودند و از اين همه سخنِ حكمت آميز كه در كلماتى كوتاه بيان شد در شگفت بودند.
    مـردى كـه آن خـنـده نـابـه جـا را مرتكب شده بود سخت به فكر فرو رفت و بُغضى زيبا گلويش را فشرد. ديگراثرى ازآن خنده هاى بى معنا دراو ديده نمى شد.
    لب هـاى امام كه از سخن بازايستاد. جمعيت لا الهَ الاّ اللّه گويان به سوى قبرستان حركت كردند. مرد نيز با جدّيتى تمام به آنان پيوست . او به تابوت مى نگريست و به فردا مى انديشيد، فردايى كه در انتظار همه ماست .
    ــــــــ







       

    "دست پر مهر پـــــــــدر "
    تنها دستیه که اگه کوتاه از دنیا هم باشه... از تمام دستها بلند تره...



  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود