صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: .....ویژه تولد امام هادی(ع)::::.......

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0

    .....ویژه تولد امام هادی(ع)::::.......




    .....ویژه تولد امام هادی(ع)::::.......
    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    زندگينامه امام هادي (ع):

    تولد امام دهم شيعيان حضرت امام علی النقی (ع ) را نيمه ذيحجه سال 212 هجری قمری نوشته اند . پدر آن حضرت ، امام محمد تقی جوادالائمه (ع ) و مادرش سمانه از زنان درست کردار پاکدامنی بود که دست قدرت الهی او را برای تربيت مقام ولايت و امامت مأمور کرده بود ، و چه نيکو وظيفه مادری را به انجام رسانيد و بدين مأموريت خدايی قيام کرد . نام آن حضرت - علی - کنيه آن امام همام " ابوالحسن " و لقبهای مشهور آن حضرت " هادي " و " نقي " بود . حضرت امام هادی (ع ) پس از پدر بزرگوارش در سن 8 سالگی به مقام امامت رسيد و دوران امامتش 33 سال بود .

    در اين مدت حضرت علی النقی (ع ) برای نشر احکام اسلام و آموزش و پرورش و شناساندن مکتب و مذهب جعفری و تربيت شاگردان و اصحاب گرانقدر گامهای بلند برداشت . نه تنها تعليم و تعلم و نگاهبانی فرهنگ اسلامی را امام دهم (ع ) در مدينه عهده دار بود ، و لحظه ای از آگاهانيدن مردم و آشنا کردن آنها به حقايق مذهبی نمي آسود ، بلکه در امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه پنهان و آشکار با خليفه ستمگر وقت - يعنی متوکل عباسی - آنی آسايش نداشت .

    به همين جهت بود که عبدالله بن عمر والی مدينه بنا بر دشمنی ديرينه و بدخواهی درونی ، به متوکل خليفه زمان خود نامه ای خصومت آميز نوشت ، و به آن امام بزرگوار تهمتها زد ، و نسبتهای ناروا داد و آن حضرت را مرکز فتنه انگيزی و حتی ستمکاری وانمود کرد و در حقيقت آنچه در شأن خودش و خليفه زمانش بود به آن امام معصوم (ع ) منسوب نمود ، و اين همه به جهت آن بود که جاذبه امامت و ولايت و علم و فضيلتش مردم را از اطراف جهان اسلام به مدينه مي کشانيد و اين کوته نظران دون همت که طالب رياست ظاهری و حکومت مادی دنيای فريبنده بودند ، نمي توانستند فروغ معنويت امام را ببينند .

    و نيز " مورخان و محدثان نوشته اند که امام جماعت حرمين ( = مکه و مدينه ) از سوی دستگاه خلافت ، به متوکل عباسی نوشت : اگر تو را به مکه و مدينه حاجتی است ، علی بن محمد ( هادی ) را از اين ديار بيرون بر ، که بيشتر اين ناحيه را مظيع و منقاد خود گردانيده است " . اين نامه و نامه حاکم مدينه نشان دهنده نفوذ معنوی امام هادی (ع ) در سنگر مبارزه عليه دستگاه جبار عباسی است .

    از زمان حضرت امام محمد باقر (ع ) و امام جعفر صادق (ع ) و حوزه چهار هزار نفری آن دوران پربار ، شاگردانی در قلمرو اسلامی تربيت شدند که هر يک مشعلدار فقه جعفری و دانشهای زمان بودند ، و بدين سان پايه های دانشگاه جعفری و موضع فرهنگ اسلامی ، نسل به نسل نگهبانی شد و امامان شيعه ، از دوره حضرت رضا (ع ) به بعد ، از جهت نشر معارف جعفری آسوده خاطر بودند ، و اگر اين فرصت مغتنم در زمان امام جعفر صادق (ع ) پيش نيامده بود ، معلوم نبود سرنوشت اين معارف مذهبی به کجا مي رسيد ؟ به خصوص که از دوره زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر (ع ) به بعد ديگر چنين فرصتهای وسيعی برای تعليم و نشر برای امامان بزرگوار ما - که در برابر دستگاه عباسی دچار محدوديت بودند و تحت نظر حاکمان ستمکار - چنان که بايد و شايد پيش نيامد .

    با اين همه ، دوستداران اين مکتب و ياوران و هواخواهان ائمه طاهرين - در اين سالها به هر وسيله ممکن ، برای رفع اشکالات و حل مسائل دينی خود ، و گرفتن دستور عمل و اقدام - برای فشرده تر کردن صف مبارزه و پيشرفت مقصود و در هم شکستن قدرت ظاهری خلافت به حضور امامان والاقدر مي رسيدند و از سرچشمه دانش و بينش آنها ، بهره مند مي شدند و اين دستگاه ستمگر حاکم و کارگزارانش بودند که از موضع فرهنگی و انقلابی امام پيوسته هراس داشتند و نامه حاکم مدينه و مانند آن ، نشان دهنده اين هراس هميشگی آنها بود . دستگاه حاکم ، کم کم متوجه شده بود که حرمين ( مکه و مدينه ) ممکن است به فرمانبری از امام (ع ) درآيند و سر از اطاعت خليفه وقت درآورند .

    بدين جهت پيک در پيک و نامه در پی نامه نوشتند ، تا متوکل عباسی دستور داد امام هادی (ع ) را از مدينه به سامرا - که مرکز حکومت وقت بود - انتقال دهند . متوکل امر کرد حاجب مخصوص وی حضرت هادی (ع ) را در نزد خود زندانی کند و سپس آن حضرت را در محله عسکر سالها نگاه دارد تا همواره زندگی امام ، تحت نظر دستگاه خلافت باشد . برخی از بزرگان مدت اين زندانی و تحت نظر بودن را - بيست سال - نوشته اند .

    پس از آنکه حضرت هادی (ع ) به امر متوکل و به همراه يحيی بن هرثمه که مأمور بردن حضرت از مدينه بود ، به سامرا وارد شد ، والی بغداد اسحاق بن ابراهيم طاهری از آمدن امام (ع ) به بغداد با خبر شد ، و به يحيی بن هرثمه گفت : ای مرد ، اين امام هادی فرزند پيغمبر خدا (ص ) مي باشد و مي دانی متوکل نسبت به او توجهی ندارد اگر او را کشت ، پيغمبر (ص ) در روز قيامت از تو بازخواست مي کند . يحيی گفت : به خدا سوگند متوکل نظر بدی نسبت به او ندارد . نيز در سامرا ، متوکل کارگزاری ترک داشت به نام وصيف ترکی . ا

    و نيز به يحيی سفارش کرد در حق امام مدارا و مرحمت کند . همين وصيف خبر ورود حضرت هادی را به متوکل داد . از شنيدن ورود امام (ع ) متوکل به خود لرزيد و هراسی ناشناخته بر دلش چنگ زد . از اين مطالب که از قول يحيی بن هرثمه مأمور جلب امام هادی (ع ) نقل شده است درجه عظمت و نفوذ معنوی امام در متوکل و مردان درباری به خوبی آشکار مي گردد ، و نيز اين مطالب دليل است بر هراسی که دستگاه ستمگر بغداد و سامرا از موقعيت امام و موضع خاص او در بين هواخواهان و شيعيان آن حضرت داشته است .

    باری ، پس از ورود به خانه ای که قبلا در نظر گرفته شده بود ، متوکل از يحيی پرسيد : علی بن محمد چگونه در مدينه مي زيست ؟ يحيی گفت : جز حسن سيرت و سلامت نفس و طريقه ورع و پرهيزگاری و بي اعتنايی به دنيا و مراقبت بر مسجد و نماز و روزه از او چيزی نديدم ، و چون خانه اش را - چنانکه دستور داده بودی - بازرسی کردم ، جز قرآن مجيد و کتابهای علمی چيزی نيافتم . متوکل از شنيدن اين خبر خوشحال شد ، و احساس آرامش کرد . با آنکه متوکل از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود و بنا به دستور او بر قبر منور حضرت سيدالشهداء (ع ) آب بستند و زيارت کنندگان آن مرقد مطهر را از زيارت مانع شدند ، و دشمنی يزيد و يزيديان را نسبت به خاندان رسول اکرم (ص ) تازه گردانيدند ، با اين همه در برابر شکوه و هيبت حضرت هادی (ع ) هميشه بيمناک و خاشع بود .

    مورخان نوشته اند : مادر متوکل نسبت به مقام امام علی النقی (ع ) اعتقادی به سزا داشت . روزی متوکل مريض شد و جراحتی پيدا کرد که اطباء از علاجش درماندند . مادر متوکل نذر کرد اگر خليفه شفا يابد مال فراوانی خدمت حضرت هادی (ع ) هديه فرستد . در اين ميان به فتح بن خاقان که از نزديکان متوکل بود گفت : يک نفر را بفرست که از علی بن محمد درمان بخواهد شايد بهبودی يابد . وی کسی را خدمت آن حضرت فرستاد امام هادی فرمود : فلان دارو را بر جراحت او بگذاريد به اذن خدا بهبودی حاصل مي شود .

    چنين کردند ، آن جراحت بهبودی يافت . مادر متوکل هزار دينار در يک کيسه چرمی سر به مهر خدمت امام هادی (ع ) فرستاد . اتفاقا چند روزی از اين ماجرا نگذشته بود که يکی از بدخواهان به متوکل خبر داد دينار فراوانی در منزل علی بن محمد النقی ديده شده است . متوکل سعيد حاجب را به خانه آن حضرت فرستاد . آن مرد از بالای بام با نردبان به خانه امام رفت . وقتی امام متوجه شد ، فرمود همان جا باش چراغ بياورند تا آسيبی به تو نرسد . چراغی افروختند . آن مرد گويد : ديدم حضرت هادی به نماز شب مشغول است و بر روی سجاده نشسته . امام فرمود : خانه در اختيار توست .

    آن مرد خانه را تفتيش کرد . چيزی جز آن کيسه ای که مادر متوکل به خانه امام فرستاده بود و کيسه ديگری سر به مهر در خانه وی نيافت ، که مهر مادر خليفه بر آن بود . امام فرمود : زير حصير شمشيری است آن را با اين دو کيسه بردار و به نزد متوکل بر . اين کار ، متوکل و بدخواهان را سخت شرمنده کرد . امام که به دنيا و مال دنيا اعتنايی نداشت پيوسته با لباس پشمينه و کلاه پشمی روی حصيری که زير آن شن بود مانند جد بزرگوارش علی (ع ) زندگی مي کرد و آنچه داشت در راه خدا انفاق مي فرمود .

    با اين همه ، متوکل هميشه از اينکه مبادا حضرت هادی (ع ) بر وی خروج کند و خلافت و رياست ظاهری بر وی به سر آيد بيمناک بود . بدخواهان و سخن چينان نيز در اين امر نقشی داشتند . روزی به متوکل خبر دادند که : " حضرت علی بن محمد در خانه خود اسلحه و اموال بسيار جمع کرده و کاغذهای زياد است که شيعيان او ، از اهل قم ، برای او فرستاده اند " . متوکل از اين خبر وحشت کرد و به سعيد حاجب که از نزديکان او بود دستور داد تا بي خبر وارد خانه امام شود و به تفتيش بپردازد .

    اين قبيل مراقبتها پيوسته - در مدت 20سال که حضرت هادی (ع ) در سامره بودند - وجود داشت . و نيز نوشته اند : " متوکل عباسی سپاه خود را که نود هزار تن بودند از اتراک و در سامرا اقامت داشتند امر کرد که هر کدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر کنند ، و در ميان بيابان وسيعی ، در موضعی روی هم بريزند . ايشان چنين کردند . و آن همه به منزله کوهی بزرگ شد . اسم آن را تل " مخالي " نهادند آنگاه خليفه بر آن تل بالا رفت و حضرت امام علی النقی ( عليه السلام ) را نيز به آنجا طلبيد و گفت : شما را اينجا خواستم تا مشاهده کنيد سپاهيان من را . و از پيش امر کرده بود که لشکريان با آرايشهای نظامی و اسلحه تمام و کمال حاضر شوند ، و غرض او آن بود که شوکت و اقتدار خود را بنماياند ، تا مبادا آن حضرت يا يکی از اهل بيت او اراده خروج بر او نمايند " .

    در اين مدت 20سال زندگی امام هادی (ع ) در سامرا ، به صورتهای مختلف کارگزاران حکومت عباسی ، مستقيم و غير مستقيم ، چشم مراقبت بر حوادث زندگی امام و رفت و آمدهايی که در اقامتگاه امام (ع ) مي شد ، داشتند از جمله : " حضور جماعتی از بنی عباس ، به هنگام فوت فرزند امام دهم ، حضرت سيد محمد - که حرم مطهر وی در نزديکی سامرا ( بلد ) معروف و مزار است - ياد شده است . اين نکته نيز مي رساند که افرادی از بستگان و مأموران خلافت ، همواره به منزل امام سر مي زده اند . "

    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    صورت و سيرت حضرت امام هادی (ع ):
    حضرت امام دهم (ع ) دارای قامتی نه بلند و نه کوتاه بود . گونه هايش اندکی برآمده و سرخ و سفيد بود . چشمانش فراخ و ابروانش گشاده بود . امام هادی (ع ) بذل و بخشش بسيار مي کرد . امام آن چنان شکوه و هيبتی داشت که وقتی بر متوکل خليفه جبار عباسی وارد مي شد او و درباريانش بي درنگ به پاس خاطر وی و احترامش برمي خاستند .

    خلفايی که در زمان امام (ع ) بودند : معتصم ، واثق ، متوکل ، منتصر ، مستعين ، معتز ، همه به جهت شيفتگی نسبت به قدرت ظاهری و دنيای فريبنده با خاندان علوی و امام همام حضرت هادی دشمنی ديرينه داشتند و کم و بيش دشمنی خود را ظاهر مي کردند ولی همه ، به خصال پسنديده و مراتب زهد و دانش امام اقرار داشتند ، و اين فضيلتها و قدرتهای علمی و تسلط وی را بر مسائل فقهی و اسلامی به تجربه ، آزموده و مانند نياکان بزرگوارش (ع ) در مجالس مناظره و احتجاج ، وسعت دانش وی را ديده بودند . شبها اوقات امام (ع ) پيوسته به نماز و طاعت و تلاوت قرآن و راز و نياز با معبود مي گذشت . لباس وی جبه ای بود خشن که بر تن مي پوشيد و زير پای خود حصيری پهن مي کرد . هر غمگينی که بر وی نظر مي کرد شاد مي شد . همه او را دوست داشتند . هميشه بر لبانش تبسم بود ، با اين حال هيبتش در دلهای مردم بسيار بود .
    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    شهادت امام هادی (ع ):
    امام دهم ، حضرت هادی (ع ) در سال 254هجری به وسيله زهر به شهادت رسيد . در سامرا در خانه ای که تنها فقط فرزندش امام حسن عسکری بر بالين او بود . معتمد عباسی امام دهم را مسموم کرد . از اين سال امام حسن عسکری پيشوای حق شد و بار تعهد امامت را بر دوش گرفت . و در همان خانه ای که در آن بيست سال زندانی و تحت نظر بود ، سرانجام به خاک سپرده شد .
    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    احادیث امام هادی(ع):
    امام هادى عليه السلام : مَن أطاعَ اللّه َ يُطاعُ ؛

    امام هادى عليه السلام :هر كس از خدا فرمان ببرد ، از او فرمان برند .

    امام هادى عليه السلام : العُقوقُ يُعقِبُ القِلَّةَ و يُؤدِّي إلَى الذِّلَّةِ ؛

    امام هادى عليه السلام :عاقّ [والدين] ، نادارى در پى دارد و به خوارى مى كشاند .

    امام هادى عليه السلام :
    الغَضَبُ عَلى مَن لاتَملِكُ عَجزٌ و عَلى مَن تَملِكُ لَومٌ ؛
    امام هادى عليه السلام :خشم بر كسى كه اختيارش به دست تو نيست ، نشانه ناتوانى و بر آن كه اختيارش به دست تو است ، مايه سرزنش است .

    امام هادى عليه السلام :
    مَن يَزرَع خَيرا يَحصُد غِبطَةً و مَن يَزرَع شَرّا يَحصُد نَدامَةً

    امام هادى عليه السلام :
    هر كه بذر خوبى بكارد ، شادمانى بدرود و هر كه تخم بدى بيفشاند ، پشيمانى مى درود .

    امام هادى عليه السلام :
    إنَّمَا الأعيادُ أربَعَةٌ لِلشّيعَةِ : الفِطرُ و الأضحى و الغَديرُ و الجُمُعَةُ

    امام هادى عليه السلام :
    شيعيان فقط چهار عيد دارند : فطر ، قربان ، غدير و جمعه .

    امام هادى عليه السلام به حمّاد رازى فرمودند :
    إذا أشكَلَ عَلَيكَ شَى ءٌ مِن أمرِ دينِكَ بِناحِيَتِكَ ، فَسَلْ عَن عَبدِ العَظيمِ بنِ عَبدِاللّه ِ الحَسَنِيِّ عليه السلام

    امام هادى عليه السلام به حمّاد رازى فرمودند :
    هرگاه در قلمرو خود در كار دين به مشكلى دچار شدى ، آن را با عبد العظيم حسنى در ميان بگذار .

    امام هادى عليه السلام به مردى از اهالى رى كه به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بود فرمودند :
    أما إنَّكَ لَو زُرتَ قَبرَ عَبدِالعَظيم عِندَكمُ لَكُنتَ كَمَن زارَ الحُسَينَ عليه السلام
    امام هادى عليه السلام به مردى از اهالى رى كه به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بود فرمودند : اگر قبر عبد العظيم را در شهر خود زيارت كنى ، چنان است كه گويى امام حسين عليه السلام را زيارت كرده اى.
    حضرت عبد العظيم عليه السلام از امام هادى عليه السلام چنين روايت مى كند :إنَّمَا اتَّخَذَ اللّه ُ عَزَّوَجَلَّ إبراهِيمَ خَليلاً لِكَثرَةِ صَلاتِهِ عَلى مُحَمَّدٍ و أهلِ بَيتِهِ عليهم السلام؛

    حضرت عبد العظيم عليه السلام از امام هادى عليه السلام چنين روايت مى كند :
    خداوند متعالي ، ابراهيم عليه السلام را دوست خود برگرفت ؛ زيرا او بر محمّد و اهل بيت او بسيار درود مى فرستاد

    حضرت امام على النقى الهادى عليه السلام فرموده است : دنيا بازارى است كه گروهى در آن منتفع مى شوند و گروهى ضرر مى بينند.



    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ماجراى زنى كه ادعا مى كرد دختر حضرت فاطمه (عليها السلام ) است:

    روايت شده است كه در عهد متوكل زنى به نام زينب ، ادعا مى كرد كه مادر من فاطمه (عليها السلام ) دختر رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . متوكل به آن زن گفت : تو جوانى و از زمان حضرت رسالت نزديك به چهارصد سال مى گذرد. چگونه تو در اين مدت پير نشده اى ؟ زينب گفت : حضرت رسالت در حق من دعا كرد و دست مبارك بر سر من كشيد و از حقتعالى خواست كه بعد از هر چهل سال من مجددا جوان شوم و من تا به حال اين حكايت را براى كسى نگفته بودم و اكنون به علت اكتساب بعضى ضروريات لازم دانستم كه پرده از اين راز بردارم و ماجراى خود را براى خليفه زمان بيان نمايم . متوكل مشايخ آل ابى طالب و اولاد عباس و پيران قريش را احضار نمود و خصوصيات حال زينب فاطمه (عليها السلام ) را از ايشان سؤ ال نمود. آنها كه اطلاع داشتند، گفتند كه زينب دختر فاطمه (عليها السلام )، در فلان سال وفات نمود و براى ما اين گونه ذكر كرده اند حقيقت زمان وفات او نزد مورخان محقق و مسطور است . آن زن چون اين حكايت را از آن جماعت شنيد و فهميد كه نزديك است رسوا شود گفت : اين روايت افترا و دروغ است و احوال من تا اين زمان بر همه كس از زندگان و مردگان مخفى و پوشيده بوده است . پس متوكل به آن جماعت گفت كه شما هيچ دليلى غير از اين روايت بر فوت زينب بنت فاطمه (عليها السلام ) نداريد؟ گفتند: جز اين روايت حجت ديگرى نداريم . متوكل گفت : درست نيست كه بدون حجت و دليل سخن كسى را رد كنيم و بى دليل بر شخصى اعتراض ‍ نمائيم . آن گاه اهل مجلس گفتند: كسى كه بر اين روايت حجتى دارد و مى تواند اين اشتباه را رفع نمايد، ابوالحسن على النقى عليه السلام است . خليفه اين سخن را تحسين نمود و آن حضرت را احضار نمود و او را از ادعاى آن زن مطلع ساخت . حضرت فرمود: اين ادعا كذب و دروغ است . وفات زينب دختر فاطمه (عليها السلام ) در فلان روز از فلان ماه از فلان سال بود. متوكل گفت : اين جماعت نيز همين گونه خبر دادند، و من آوردن حجت و دليل را لازم مى دانم ، چون زينب اين روايت را قبول ندارد. پس اگر بر دروغ او دليلى بياورى بسيار نيكو است .
    حضرت فرمود كه گوشت اولاد فاطمه را حقتعالى بر درندگان حرام گردانيده است . اگر اين زن بر ادعاى خود صادق است ، به پيش شيران خليفه رود و برگردد تا حقيقت و صداقت گفتار او ظاهر گردد. متوكل به آن زن گفت : چه مى گويى ؟ گفت : من هرگز پيش شيرها نمى روم . امام على النقى عليه السلام قصد قتل مرا دارد كه اين سخن را مى گويد. از اولاد فاطمه جمع زيادى از بنى حسن و بنى حسين در اين مجلس حاضرند. به يكى از آنها بگو تا پيش اين شيرها برود. بعضى از اهل مجلس كه نسبت به آن حضرت دشمنى داشتند، گفتند: يا اميرالمؤ منين ! چرا خود ابوالحسن عليه السلام به نزد شيرها نمى رود؟ متوكل از اين سخن خوشحال شده و گفت : اى ابوالحسن عليه السلام ! چرا تو به ميان شيران نروى تا صدق سخنان تو بر اين جماعت آشكار گردد و ببينند كه به بنى فاطمه از درندگان آسيبى نمى رسد. حضرت فرمود: اكنون اختيار در دست توست ، به هر كس بگويى مى رود. متوكل گفت : مى خواهم كه تو بروى . حضرت فرمود: اين كار را مى كنم انشاء الله تعالى و حرفى ندارم . سپس فرمود تا نردبانى حاضر كردند و به آن مكان كه شيران درنده بودند گذاشتند و طوق از گردن شش عدد شير درنده مهيب بر داشتند پس آن حضرت پايين رفته و در ميان آنها ايستاد. شيرها يك يك پيش حضرت بر زمين افتادند و صورت بر خاك عجز ماليدند و سرهايشان را بر روى دستهاى خود گذاشتند و نزديك آن حضرت خوابيدند. حضرت دست شفقت بر سر هر يك از آنها كشيده و هر كدام از شيرها بر خاسته و به طرفى رفتند. حضار مجلس از مشاهده اين حال بسيار متعجب و حيران شدند. وزير متوكل گفت : اين كار براى تمشيت (1) مملكت مخل (2) است ، زيرا كه مردم مثل اين معجزه كه از ابوالحسن عليه السلام مشاهده نمودند، به جانب او مايل مى شوند. مصلحت آن است كه قبل از آن كه اين خبر منتشر شود، او را پيش شيران بيرون بياورى . پس ‍ متوكل گفت : اى ابوالحسن ! عليه السلام حقتعالى تو را از آفتها محفوظ مى دارد، اكنون بيرون بيا. چون آن حضرت به طرف نردبان آمد، شيرى كه از همه شيرها بزرگتر بود، قصد بيرون آمدن كرد. حضرت به او اشاره كرد كه برگردد. آن شير از پشت سر آن حضرت برگشت و در جاى خود قرار گرفت . هنگامى كه حضرت بيرون آمد، فرمود: هر كس كه ادعاى فرزندى فاطمه (عليها السلام ) مى نمايد، در ميان اين شيران خود را بيازمايد. پس متوكل به آن زن گفت كه به ميان اين شيران برو. زن گفت : هيهات ، هيهات من دروغ گفتم و ادعاى باطل كردم . من دختر فلانى ام و نهايت احتياج باعث شد تا من اين سخن دروغ را بگويم و اين مادر من است و اشاره به زنى كرد كه در مجلس ايستاده بود. متوكل بعد از شنيدن اين سخنان حكم كرد كه او را به ميان را به ميان شيران بيندازند. مادر آن زن خيلى التماس نمود و اهل مجلس نيز شفاعت او را كردند و متوكل او را به مادرش بخشيد.

    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    شفاى درد چشم خادم به سبب معجزه حضرت در شيرخوارگى:
    روايت است كه امام محمد تقى عليه السلام خادمى داشت كه نام او محمد بن انس بود كه مدتى در خدمت آن حضرت بود. هنگامى او به درد چشم مبتلا شده بود و هر روز شديدتر مى شد به نحوى كه كار بر او تنگ شده بود و نزديك به كورى رسيد. روزى به خدمت امام محمد تقى عليه السلام آمد و عرض كرد اى مولاى من ! فداى تو شوم ، مدت يك سال است كه به درد چشم مبتلا شده ام و اكنون نزديك است كه كور شوم . به جهت شفا به درگاه شما متوسل نموده ام . حضرت چند كلمه بر كاغذى نوشت و به دست او داد و فرمود: اين كاغذ را بردار و به پيش فرزندم على النقى عليه السلام برو تا درد چشم تو را علاج كند. در آن وقت على النقى عليه السلام شيرخواره بود. پس خادم كاغذ را برداشته به در خانه آن حضرت آمد. ديد كه على النقى بر كتف كنيزك بود. چون خادم پدر را ديد، دست مبارك دراز كرد و چيزى طلب نمود. خادم كاغذ را به دست آن حضرت داد. چون به كاغذ نگاه كرد، هر دو دست را باز كرد و به بغل خادم رفت و دست بر چشم او ماليد. در همان لحظه به قدرت حقتعالى و معجزه آن حضرت چنان چشم او روشن گرديد و از درد ساكت شد كه گويى هرگز او درد چشم نداشته است .
    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با معجزه حضرت شير شعبده باز نابكار را بلعيد:

    نقل است كه مشعبد هندى نزد متوكل ملعون بازى ميكرد و چنان در آن فن ماهر بود كه كسى مثل او نديده بودند. آن ملعون شقى اراده كرد كه با حضرت امام على النقى عليه السلام لعبتى بازد و آن مهر سپهر كرامت را خجل سازد. متوكل نابكار گفت : اگر اين كار را بكنى به تو هزار دينار جايزه بدهم . مشعبد دستور داد تا مقدارى نان نازك كه وزن زيادى نداشته باشد، پخته و مهيا سازند. بعد از آن به دنبال امام على النقى عليه السلام فرستاد و ايشان را دعوت نمود. هنگامى كه آن حضرت شرف حضور ارزانى داشت ، جهت آن حضرت بالشى كه بر آن صورت شيرى نقش داشت ، گذاشتند و مشعبد در نزديكى آن بالش نشست . پس سفره پهن كردند و آن نانها را آورده پيش آن حضرت گذاشتند. چون آن حضرت دست به طرف آن نانها دراز كرد، آن ملعون لعبتى ساخت و آن نانها پرواز داد. پس آن حضرت خواست نان ديگرى بردارد، باز آن ناپاك لعبتى ساخت كه نان به طرف سقف بالا رفت . هم چنين آن كار را تا سه نوبت تكرار كرد. اهل مجلس همگى خنديدند كه به يك باره آن مظهر مهر ذوالجلال دست بر صورت شير زده فرمود: بگير اين را. آن صورت تبديل به شير شده و از بالش بيرون پريد و آن پليد را فرو برد و به جاى خود باز گشت . آن قوم بى سعادت از ديدن آن معجزه حيران گشتند و آن حضرت برخاست تا از مجلس بيرون رود. متوكل ملعون زبان گشوده و گفت : مى خواهم كه بنشينى و آن مرد را بر گردانى . آن حضرت فرمود: به خدا قسم ديگر او را نخواهى ديد. آيا مسلط مى گردانى دشمنان خدا را بر دوستان خدا؟ اين سخن را فرمود و از آن مجلس بيرون رفت و ديگر كس آن مشعبد را نديد.

    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    راز درختى كه در حال خشك شدن بود:

    آورده اند كه روزى متوكل در باغى مى گشت و گردش مى نمود. ابوالعباس ‍ محمد بن نصير كه از خويشان امام على النقى عليه السلام بود، در اين گردش با متوكل همراه بود. در اثناى گردش به درختى رسيدند كه بسيار زرد شده و نزديك است خشك شود. متوكل به ابوالعباس روى نمود و گفت : تو مى گويى كه امام زمان على النقى عليه السلام است و غيب مى داند، برو و از او بپرس كه چرا اين درخت اين چنين زرد شده و نزديك است خشك شود. گفتم : اگر بگويد، دشمنى قديمى ات را با او كم مى كنى ؟ گفت : بلى . ابوالعباس گويد: به خدمت آن حضرت آمدم و احوال آن درخت را از ايشان پرسيدم . فرمود: آن درخت موردى دارد و آن اين است كه زير آن كله آدمى مدفون است كه آن آدمى به سبب معصيت ملعون گرديده و عذاب و دود دوزخ و تعفن دوزخ به او مى رسد و به درخت نيز سرايت مى كند، از اين جهت درخت زرد شده و نزديك است خشك شود. ابوالعباس آن چه شنيده بود به متوكل خبر داد. پس به اتفاق رفتند و زير آن درخت را كندند، كله خشك چندين ساله از زير آن بيرون آمد.
    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    هديه جماعتى از اجنه براى خادم حضرت:

    روايت است كه يكى از خادمان امام على النقى عليه السلام اراده كرد كه به خراسان زيارت امام المتقين ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام مشرف گردد. پس به خدمت امام على النقى عليه السلام در آمد و اجازه خواست بعد از حصول اجازه آن حضرت فرمود كه بايد در اين صفر خاتم عقيق زرد با تو باشد و نقش يك روى آن خاتم اين باشد كه ماشاء الله و لاقوه الا بالله استغفر الله و نقش روى ديگر محمد و على باشد. پس به تحقيق كه خاتمى با اين صفت ، امان است از قطاع الطريق و سلامت بودن از آفتهاى دنيا و آخرت با آن حاصل مى شود خادم روايت مى كند كه از پيش ‍ آن حضرت بيرون آمدم و براى بدست آوردن انگشترى با آن صفات كه حضرت فرموده بودند، رفتم و مجددا براى خداحافظى به خدمت حضرت مشرف شدم ، حضرت فرمود: برو و انگشترى فيروزه تهيه كن كه بر يك روى آن نقش الله الملك باشد و بر روى ديگر نقش الملك الله الواحد القهار باشد. پس به تحقيق كه در اثناى راه ميانه شهر طوس و نيشابور شيرى بر سر راه قافله خواهد آمد و نخواهد گذاشت كه قافله از آن راه بگذرد. پس در آن وقت نزد آن شير برو و اين خاتم را به او نشان بده و بگو كه آقا و مولاى من على النقى عليه السلام به تو مى گويد كه از سر راه دور شو. خادم روايت مى كند، هنگامى كه به آن سفر روانه شدم ، در موضوعى كه حضرت فرموده بود والله كه شير را ملاقات كردم و آن چه به آن ماءمور شده بودم ، انجام دادم و آن شير از سر راه كنار رفت . چون به خدمت آن حضرت باز گشتم ، آنچه گذشته بود بيان كردم . حضرت فرمود: يك چيز ديگر هست كه آن را نگفتى ، اگر مى خواهى من براى تو نقل كنم . عرض كردم اى سيد و مولاى من ! نقل كنيد، شايد من فراموش كرده باشم . حضرت فرمود: شبى از شبها در پيش ‍ قبر امام رضا عليه السلام شب زنده دارى مى كردى كه جماعتى از جن به زيارت آن حضرت آمدند و چون به خاتم نگاه كردند و نقش آن را خواندند، آن را از دست تو بيرون كردند و انگشتر را در آب شستند و آن آب را به بيمار خود خورانيدند، بيمار شفا يافت . بعد از آن انگشتر را به دست چپ تو كردند، در حالى كه قبلا در دست راست تو بود و تو از آن تعجب مى كردى و علت آن را نمى دانستى . بعد از آن در پيش سر خود ياقوتى يافتى و آن را برداشتى و اكنون آن ياقوت همراه توست . اين ياقوت هديه اى است كه جماعت جن براى تو آورده اند. آن را به بازار ببر و بفروش كه هشتاد دينار طلا از تو خواهند خريد. خادم مى گويد ياقوت را به بازار بردم و به قيمتى كه حضرت فرموده بود، فروختم .
    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود