جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: آیا امیرالمومنین ع برای ولایت بر مردم می‌جنگید!؟

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    نوشته
    1,284
    صلوات
    17904000
    تعداد دلنوشته
    263
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    9 روز 2 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    0

    راهنما آیا امیرالمومنین ع برای ولایت بر مردم می‌جنگید!؟




    باسلام

    ابن تیمیه لیدر فکری وهابیت در کتاب خویش “منهاج السنه” دشمنی خویش با امیرالمؤمنین را بارها علنی کرده است.

    او در بخشی از این کتاب چنین گفته است:

    فَإِنَّ عَلِيًّا قَاتَلَ عَلَى الْوِلَايَةِ، وَقُتِلَ بِسَبَبِ ذَلِكَ خَلْقٌ كَثِيرٌ [عَظِيمٌ] ، وَلَمْ يَحْصُلْ فِي وِلَايَتِهِ لَا قِتَالٌ لِلْكُفَّارِ، وَلَا فَتْحٌ لِبِلَادِهِمْ، وَلَا كَانَ الْمُسْلِمُونَ فِي زِيَادَةِ خَيْرٍ

    الكتاب: منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدرية ج6 ص 191/المؤلف: تقي الدين أبو العباس أحمد بن عبد الحليم بن عبد السلام بن عبد الله بن أبي القاسم بن محمد ابن تيمية الحراني الحنبلي الدمشقي (المتوفى: 728هـ)/المحقق: محمد رشاد سالم/الناشر: جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامية/الطبعة: الأولى، 1406 هـ - 1986 م/عدد المجلدات: 9

    حقیقت این است که علی برای ولایت بر مردم می‌جنگید، و به همین دلیل جمعیت زیادی را کشت و در زمان حکومتش هیچ جنگی با کفار نداشت و هیچ سرزمینی از آن‌ها را فتح نکرد و در آن زمان برای مسلمانان هیچ افزایش خیری نبود.





  2. تشکرها 2


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    نوشته
    3,634
    صلوات
    1
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    810 پست
    حضور
    118 روز 21 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    2
    گالری
    8



    با نام الله




    آیا امیرالمومنین ع برای ولایت بر مردم می‌جنگید!؟




    کارشناس بحث: استاد سعید

    سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

    عشق محمد بس است و آل محمد



    آیا امیرالمومنین ع برای ولایت بر مردم می‌جنگید!؟

  5. تشکرها 2


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    64
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 22 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    پاسخ




    نقل قول نوشته اصلی توسط M.Javad نمایش پست
    باسلام

    ابن تیمیه لیدر فکری وهابیت در کتاب خویش “منهاج السنه” دشمنی خویش با امیرالمؤمنین را بارها علنی کرده است.

    او در بخشی از این کتاب چنین گفته است:

    فَإِنَّ عَلِيًّا قَاتَلَ عَلَى الْوِلَايَةِ، وَقُتِلَ بِسَبَبِ ذَلِكَ خَلْقٌ كَثِيرٌ [عَظِيمٌ] ، وَلَمْ يَحْصُلْ فِي وِلَايَتِهِ لَا قِتَالٌ لِلْكُفَّارِ، وَلَا فَتْحٌ لِبِلَادِهِمْ، وَلَا كَانَ الْمُسْلِمُونَ فِي زِيَادَةِ خَيْرٍ

    الكتاب: منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدرية ج6 ص 191/المؤلف: تقي الدين أبو العباس أحمد بن عبد الحليم بن عبد السلام بن عبد الله بن أبي القاسم بن محمد ابن تيمية الحراني الحنبلي الدمشقي (المتوفى: 728هـ)/المحقق: محمد رشاد سالم/الناشر: جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامية/الطبعة: الأولى، 1406 هـ - 1986 م/عدد المجلدات: 9

    حقیقت این است که علی برای ولایت بر مردم می‌جنگید، و به همین دلیل جمعیت زیادی را کشت و در زمان حکومتش هیچ جنگی با کفار نداشت و هیچ سرزمینی از آن‌ها را فتح نکرد و در آن زمان برای مسلمانان هیچ افزایش خیری نبود.



    مقدّمه
    جنگ و کشتار در آیین مقدّس اسلام تنها برای دفاع از خود و آیین الهی و به عنوان آخرین راه کار ممکن مشروع شمرده شده و اصل ریختن خون انسانی با قطع نظر از قید مزبور، مذموم و مورد نهی قرار گرفته است. امام علی (علیه السلام) آن را از بدترین رسوم آیین جاهلیت برمی‌شمارد: «أنتم معشر العرب علی شرِّ دینٍ... تسفکون دماءَکم» (1)
    حضرت در منشور معروف حکومتی خویش به مالک اشتر، وی را از هرگونه خونریزی و بنیان نهادن حکومت بر جنگ و جدال، به شدت نهی می‌کند: «ایّاکَ و الدماءَ و سفکها بغیر حلّها» و لا تقوّینّ سلطانک بسفکِ دمٍ حرامٍ» (2)
    از منظر دینی و سیاسی امام (علیه السلام)، جنگ و جهاد نه ذاتی و قاعده، که امری عرضی و اضطراری است. حضرت همین نگاه به جنگ را به شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نسبت داده و فرمود: پیامبر (صلی الله علیه و آله)، مانند طبیبی سیّار بود که نخست مرهم و داروهای عادی را برای درمان زخم و مریض خود به کار می‌بست و در صورت نیاز و ضرورت، به داغ کردن محل زخم می‌پرداخت. (3)
    نگاه عرضی به جنگ در مکتب علوی منحصر به عرصه‌های صلح و پیش از جنگ نمی‌شود، بلکه در مرحله جنگ و میدان کارزار نیز حضرت به این اصل خویش ملتزم بود؛ چنان که در جنگ صفّین، وقتی برخی از یاران حضرت به سبّ معاویه پرداختند، حضرت به آنان سفارش نمود که به جای دشنام، از خداوند پاس داری خون دو طرف متخاصم و رویش صلح را طلب کنند. (4)
    حال این سؤال مطرح می‌شود که چه عاملی موجب شد حضرت از این قاعده دست بردارد و در دوره کوتاه پنج ساله حکومت خویش، در سه جنگ، نه با کفار و مشرکان، بلکه با مسلمانان به نبرد بپردازد؟ آیا حضرت برای این جنگ‌ها دلایل کافی داشت؟ به دیگر سخن، مشروعیت و حقّانیت موضع امام (علیه السلام) را چگونه می‌توان اثبات کرد؟ شیعیان به دلیل پذیرش عصمت ائمّه، همه مواضع آنان را حق و مشروع می‌دانند، اما بعضی از صحابه در خود عصر امام (علیه السلام) در حقّانیت موضع امام (علیه السلام) تردید کردند و از شرکت در جنگ‌ها به نفع هریک از طرفین امتناع می ورزیدند که در تاریخ، از آنان به «قاعدین» نام برده می‌شود. (5) شاید امروزه تشکیکات قاعدین دوباره مطرح شود. در ادامه، به اجمال، به بررسی عوامل شروع جنگ و اثبات مشروعیت موضع امام (علیه السلام) پرداخته می‌شود.
    جنگ اول: جنگ جمل (جهاد با ناکثان)
    اولین جنگ حضرت با گروهی از پیمان شکنان به رهبری طلحه و زبیر و عایشه اتفاق افتاد که در تاریخ، به دلیل نقض پیمانشان، از آنان به «ناکثین» تعبیر می‌شود. طلحه و زبیر پس از خروج از مرکز خلافت حضرت و شکستن بیعت خود، با همراهی و تشویق عایشه اولین جنگ را بر حضرت تحمیل کردند. جنگ جمل در منطقه‌ای نزدیک بصره در سال 36 ق اتفاق افتاد که در مدت یک روز با کشته شدن ده هزار تن و به روایت دیگر، سیزده تا بیست هزار تن از جبهه ناکثین و با شهادت تنها ده نفر از جبهه امام (علیه السلام) با پیروزی حضرت به پایان رسید. (6)

    عوامل شروع جنگ
    1. داعیه خلافت و ریاست طلحه و زبیر: طلحه و زبیر، از محرّکان اصلی جنگ، از اصحاب معروف پیامبر بودند که در جنگ‌های آن حضرت حضور گسترده و مؤثری داشتند. آنان از شخصیت‌های سیاسی و اجتماعی آن دوران به شمار می‌آمدند. آن دو در کنار دیگر رقیبان، به حکومت و خلافت پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) طمع داشتند. امام (علیه السلام) خود به این نیت قلبی آنان متفطن بود. (7) آن دو با وجود سه خلیفه پیشین نتوانستند به هدف دیرینه خودشان دست یازند. پس از قتل عثمان، مجددا به خلافت طمع ورزیدند، اما با انتخاب حضرت از سوی مردم، امید آنان به یأس تبدیل شد. در عین حال، انتظار داشتند به دلیل موقعیت اجتماعی و سابقه جهادی آنان در جنگ‌های پیامبر، در حکومت امام (علیه السلام) دارای مقام و منصبی باشند، اما حضرت بنا به عللی، حکومت درخواستی آنان یعنی حکمرانی شام برای زبیر و عراق برای طلحه را رد کرد (8) و در امور حکومت با آنان مشاوره نکرد. این امر برای آنان بسیار گران آمد، به نحوی که به صراحت، از عدم مشاوره حضرت در امر حکومت با ایشان انتقاد کردند. (9)
    دو عامل مزبور (محرومیت از اصل خلافت و عدم مشارکت در حکومت) نقش بسزایی در ایجاد روحیه مخالفت و تقابل با امام (علیه السلام) در آن دو داشتند.
    2. عدم تحمّل عدل علوی: با شروع حکومت علوی، حضرت تمامی امتیازات دولتی اشخاص معروف از جمله طلحه و زبیر را از بیت المال لغو کرد و سهم آنان مانند بقیه افراد عادی جامعه شد. طلحه و زبیر به این عدل حضرت و برابری حقوق آنان با حقوق یک شهروند عادی اعتراض کردند. (10)
    این عوامل موجب شد که طلحه و زبیر نتوانند حکومت عدل علوی را تحمّل کنند و برای دست یافتن به آمال و آرزوی های خود، بیعت حضرت را نقض کردند و برای تشویق عایشه برای مقابله با حکومت علوی به سوی مکّه شتافتند. (11)
    3. عایشه و خون خواهی عثمان: طلحه و زبیر برای رسیدن به آمال دیرینه خود در مکّه، در مقام توطئه و براندازی حکومت علوی برآمدند و برای اجرای نقشه خود، به دنبال پیدا کردن یک مقام و شخصیت مقبول و مورد احترام میان مردم بودند تا از طریق آن، مردم را با بهانه قراردادن خون خواهی عثمان، علیه حکومت حضرت تحریک کنند. آنان بهترین فرد را عایشه، همسر پیامبر، یافتند؛ چرا که وی علاوه بر مقام و منزلت خاص، از دیرباز با حضرت روابط کینه توزانه ای داشت. (12)
    مهم‌ترین عاملی که مردم عادی و جاهل را در جنگ با امام (علیه السلام) توجیه می‌کرد، ادعای خون‌خواهی از خلیفه مقتول (عثمان) و تحویل قاتلان وی بود که از سوی شخصیت‌های مقبول مردم مثل عایشه و طلحه و زبیر، مطرح می‌شد. مردم ناآگاه تحت تأثیر احساسات خود، به جنگ با حضرت مبادرت ورزیدند. (13)
    4. تصرف بصره: کوشش های طلحه و زبیر به بار نشست و با آماده سازی لشکری انبوه و همراهی عایشه، اولین جنگ به حکومت نوپای علوی تحمیل گردید. آنان نخست با حیله و توطئه، شهر بصره را به تصرف خود درآورده، تعدادی از مأموران حضرت را به شهادت رساندند و بدین سان، شعله جنگ را روشن کردند.

    آراء اهل تسنّن در مشروعیت جنگ جمل
    1. تخطئه و بخشودن هر دو: سعد بن ابی وقّاص و بعضی از معتزله بر این باورند که هر دو جبهه، اعم از جبهه امام (علیه السلام) و جبهه ناکثان، در جنگ با یکدیگر به خطا رفته اند. اما امید به بخشش و شمول رحمت الهی بر هر دو گروه متخاصم هست.
    2. تخطئه هر دو و اختصاص بخشش به صحابه: این قول مانند قول پیشین، قایل به خطای هر دو گروه متخاصم است، اما بخشش و رحمت الهی را اختصاص به صحابه از هر دو جبهه داده، غیر صحابه را مستوجب کیفر اخروی می داند.
    3. توقّف: گروهی از «حشویه» از هرگونه اظهارنظر و موضع له یا علیه صحابه حاضر در جنگ از هر دو گروه به شدت امتناع کرده، معتقدند در این باره باید سکوت اختیار کرد.
    4. حقّانیت هر دو گروه: فرقه دیگر از اهل تسنّن قایل به حقّانیت هر دو جبهه شدند؛ چرا که به زعم این قول هر دو گروه متخاصم دارای استدلال و حجّت و عذر شرعی برای جنگ با دیگری بودند؛ زیرا آنان هر کدامشان به مقتضای اجتهاد خود، درباره قتل عثمان و تحویل قاتلان او عمل کردند. امام (علیه السلام) قتل یک شخص (عثمان) توسط گروهی را موجب قصاص نمی‌دانست؛ اما اجتهاد سران ناکثان برخلاف آن بود.
    شیخ مفید این رأی را به جمع کثیری از اهل سنّت معاصر خود نسبت می‌دهد که وی به احتجاج با آنان پرداخته است.
    5. حقّانیت یک گروه مجهول: برخی دیگر از معتزله مانند واصل بن عطا و عمرو بن عبید معتقد به حقّانیت یک گروه متخاصم هستند، اما در مقام اثبات، از تحقیق آن اظهار عجز و ناتوانی می‌کنند.
    6. استثناء سه تن از ضلالت: گروه دیگر از معتزله مانند اسکافی، خیّاط و جبّایی ضمن اذعان به حق بودن جبهه امام (علیه السلام) و حکم به ضلالت جبهه متقابل، سه شخصیت گرداننده جنگ (طلحه، زبیر و عایشه) را از حکم ضلالت و گمراهی استثناء می‌کنند که در آخرت نیز هیچ عقابی متوجه آنان نخواهد بود. (14)

    دلایل حقّانیت جبهه امام علی (علیه السلام)
    1. روایات پیامبر: یکی از ملاک‌های تفکیک حق از باطل تعیین جبهه حق از سوی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، امین وحی الهی است که از سوی همه مسلمانان به عنوان حجّت و دلیل معتبر پذیرفته شده است. با نگاهی به تاریخ، شاهد روایات متعددی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) از طریق اهل تسنّن و تشیّع در رابطه با حق بودن حضرت هستیم. بعضی روایات به صورت مطلق، بر حق بودن حضرت دلالت می‌کند؛ مانند روایت ذیل که از طریق عامّه و خاصه نقل شده است: «علیٌّ مع الحق و الحق معَ علیٍّ اللّهمَّ ادر الحقّ مع علیٍ حیثما دار.» (15) در این روایت، به تساوی حضرت با حق در تمام لحظات تأکید شده است.
    در روایت دیگری، پیامبر از خداوند می‌خواهد که دوستان امام (علیه السلام) را دوست بدارد و دشمنانش را دشمن، و کمک‌کنندگانش را یاری دهد و عنایت و توجه خود را از کسانی که دست از یاری وی برمی‌دارند قطع کند: «اللهّمَّ والِ من والاهُ و عادِ مَن عاداهُ و انصر من نصره و اخذل من خذله.» (16)
    در روایات متعدد دیگری، رضایت امام علی (علیه السلام) رضایت پیامبر و اذیتش اذیت پیامبر توصیف شده است. (17)
    قسم دوم از روایات پیامبر (صلی الله علیه و آله) در خصوص جنگ و قتال با حضرت است که از روایات پیشین خاص‌تر و شفّاف‌تر است. روایات فراوانی از پیامبر گزارش شده که در آن‌ها جنگ با حضرت علی (علیه السلام) جنگ با خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) توصیف شده است. «حربُکَ یا علیٌّ حرب اللهِ و سلم علیٍّ سلم الله»؛ «حربَکَ یا علی، حربی و سلمُک یا علی سلمی.» (18)
    پیامبر (صلی الله علیه و آله) در روایتی جنگ‌کنندگان با حضرت علی (علیه السلام) پس از وفات خود را از اصحاب آتش شمرده است. (19)
    از روایات خاص و شفاف پیش‌گویانه پیامبر، روایت مربوط به جهادهای سه گانه حضرت علی (علیه السلام) با به ظاهر مسلمانان و تعیین نام‌های آنان به اسامی «ناکثان»، «قاسطان» و «مارقان» است که جای هیچ گونه شبهه در حق بودن جبهه امام (علیه السلام) و باطل بودن دشمنان وی باقی نمی‌گذارد.
    «یا علی، ستقاتلکَ الفئةُ الباغیةُ و انت علی الحقِّ فمن ینصرک یومئذٍ فلیس منّی.» (20)
    پیامبر در روایتی خطاب به امّ سلمه، همسر خویش، اسامی مخالفان و جنگ کنندگان با حضرت را چنین معرفی می‌کند:
    «یا امّ سلمة، هذا [علی] والله، قاتل القاسطین و الناکثین و المارقین بعدی.» (21)
    در روایت دیگری، پیامبر خصوصیات بیش‌تری از اسامی مزبور ارائه می‌دهد و در پاسخ سؤال امّ سلمه، که این سه گروه مخالف کیستند، فرمود: «ناکثان» کسانی هستند که در مدینه با حضرت بیعت می کنند، اما در بصره آن را می شکنند، «قاسطان» معاویه و اصحابش در شام هستند. اما «مارقان» اصحاب نهروان هستند. (22)
    روایاتی به این مضمون از صحابه معتبر و بزرگ دیگری مانند عمار یاسر و ابوایّوب انصاری گزارش شده اند که تفصیل آن را باید در جای خود پی گرفت. (23)
    2. عنوان «یاغی» و «محارب»: دومین دلیل بر مشروعیت جهادهای امام (علیه السلام) صدق عنوان «یاغی» و «محارب» به هر سه گروه مخالف و جنگ طلب است؛ زیرا حکومت حضرت با بیعت مردم تشکیل شد و یک حکومت الهی و مردمی بود و هرگونه مخالفت و برافراشتن پرچم سرکشی و عناد و خارج شدن از اطاعت آن عنوان «یاغی» و «محارب» خواهد داشت.
    صدق عنوان «یاغی» و «محارب» بر ناکثان روشن است؛ چرا که آنان با نقض بیعت خود و تشکیل گروه‌های مخالف مسلّح و تسخیر شهر بصره و کشتن مأموران حکومتی حضرت، عملاً راه بغی و طغیان و جنگ با حکومت مشروع وقت را پیش گرفتند. (24) اما صدق عنوان «بغی» و «محارب» در دو گروه دیگر در ادامه بحث ثابت خواهد شد.
    3. تأخیر جنگ و اتمام حجّت: شاید کسی که اهل تاریخ نباشد، چنین توهّم کند که حضرت با مشاهده طغیان و شورش ناکثان، فورا جهاد و جنگ با آنان را آغاز کرد و در یک فرصت مناسب، دست به کشتار آنان زد. اما صفحات تاریخ خلاف آن را گواهی می‌دهند.
    مطابق گزارش های موثّق تاریخی، حضرت می‌کوشید با استفاده از راه‌کارهای گوناگون پیمان شکنان و شورشیان را وادار به ترک سرکشی و تسلیم کند. از این رو، پیک‌های متعددی مثل ابن عباس را به سوی عایشه، طلحه و زبیر گسیل داشت تا با اندرز و یادآوری پیش بینی های پیامبر (صلی الله علیه و آله)، آنان را از جنگ منصرف سازد. (25)
    حضرت پس از یأس از موفقیت پیک ها، خود شخصا به لشکر دشمن رفت و به مذاکره با طلحه و زبیر پرداخت که تنها رهاورد آن برگشت زبیر از میدان کارزار بود. (26) اما بقیه لشکر در عزم خود راسخ ماندند.
    با وجود این، حضرت دست به حمله نزد و سه روز برای جبهه مقابل مهلت تعیین کرد، اما دشمن بر جنگ خود مصمم بود، به گونه‌ای که چند بار به لشکر حضرت هجوم برد. حضرت باز هم دستور حمله صادر نکرد، تا آن جا که حتی مورد اعتراض فرماندهان خود مانند ابن عباس قرار گرفت. (27) امام (علیه السلام) به عنوان آخرین روزنه برای ترک جنگ، به یکی از اصحابش قرآنی داد تا از دشمن بخواهد که کتاب الهی را به عنوان داور و حکم بپذیرند. اما دشمن، حامل قرآن را به شهادت رساند. (28) بدین سان، همه روزنه‌های امید و نجات را بر روی خود بست.
    4. اعترافات بزرگان اهل سنّت: هرچند برخی از اهل تسنّن در مشروعیت جهاد حضرت با ناکثان دچار تردید و شبهه شدند، اما بزرگان دیگرشان حضرت را در جنگ هایش محق و مصیب و مخالفانش را یاغی و اهل آتش توصیف کردند که می‌توان به ابوحنیفه، عبدالقاهر جرجانی، ابن کثیر، ابی‌المعالی، ابن حجر و دیگران اشاره کرد. (29)

    جنگ دوم: جنگ صفین (جهاد با قاسطین)
    معاویه توسط دو خلیفه پیشین، به حاکمیت منطقه شام (سوریه) برگزیده شد و یک حکومت قدرتمند و خودمختار تشکیل داده بود. پس از قتل عثمان و گرفتن زمام خلافت توسط امام علی (علیه السلام)، معاویه انتظار داشت که آن حضرت حکم حکومت وی را در شام تأیید و امضاء کند. (30) از سوی دیگر، به دلیل اعمال فاسد خود و چپاول حقوق مردم احتمال می‌داد که حضرت وی را از حکومت شام برکنار کند و علاوه بر آن پس از قتل عثمان، هوس خلافت در سر داشت. از این رو، برای به دست گرفتن برگ های برنده سیاسی اجتماعی حکومت، راضی به کشته شدن عثمان توسط یاران علی (علیه السلام) شد و خود عمدا به یاری عثمان در شکستن حلقه محاصره وی نشتافت تا با قتل وی توسط یاران امام (علیه السلام)، معاویه آن حضرت را مسؤول اصلی قتل خلیفه معرفی کند.
    حضرت در اوایل حکومت خود، با فرستادن نمایندگانی به سوی معاویه، از او خواست با حضرت بیعت کند و در اولین فرصت، شام را ترک کرده، به سوی حضرت بشتابد. (31) این کار برای معاویه گران تمام می‌شد؛ چرا که مساوی با از دست دادن حکومت چندین ساله خود بر شام بود. از سوی دیگر، نمی‌توانست در اولین فرصت برای حضرت جواب منفی بفرستد و بدین وسیله، سرپیچی و طغیان خود را نشان دهد؛ او در آن زمان آمادگی لازم برای جنگ با امام (علیه السلام) را نداشت.
    معاویه دست به سیاست کاری زد و با تأخیر در پاسخ امام (علیه السلام) (32) و نگه داشتن نماینده حضرت (جریر) در مدتی طولانی در شام، توانست با مذاکره با مشاوران خود مانند عمروعاص، لشکر خود را برای مقابله نظامی با حضرت آماده کند. (33)
    بدین سان، با سرپیچی معاویه از حکم حضرت، جنگ در شوّال سال 36 ق، یعنی چهارماه پس از پایان جنگ جمل، آغاز شد.

    هدف امام علی (علیه السلام) از جنگ صفین
    امام علی (علیه ‏السلام) هدف خود از جنگ صفین را بیان کرده و می فرماید: «خدایا! تو آگاهی كه انگیزه ما برای جنگ، رغبت به زمامداری و به دست آوردن مال و منال بی‏ارزش دنیا نبود، بلكه ما می‏خواستیم با این اقدامات نظامی، احكام و آثار فراموش شده دین تو را به صحنه برگردانیم و اصلاحات اجتماعی را انجام دهیم تا بندگان مظلوم تو امنیت داشته باشند و حدود تعطیل شده تو اجرا گردد.» (34)

    دلایل مشروعیت جنگ صفین
    1. روایات پیامبر: در تحلیل مشروعیت جنگ جمل، روایات پیامبر مبنی بر حقّانیت جبهه حضرت و باطل و دشمن خدا و رسول خدا بودن جبهه مقابل حضرت گذشت. علاوه بر روایات مزبور، پیامبر به صراحت و به طور خاص، درباره حکم رانی معاویه و جلوس وی بر منبر رسول خدا هشدار داده و از امّت خویش خواسته بود که در این صورت، به قتل معاویه دست بزنند: «اذا رأیتم معاویة یخطب علی منبری فاقتلوه.» (35)
    واضح است که با عدم صلاحیت معاویه برای تصدّی مقام موعظه و تبلیغ دین، عدم صلاحیت وی بر تصدّی مقام خلافت، که جانشینی پیامبر به شمار می‌آید، روشن‌تر می‌شود و هرگونه کوشش وی دراین راه، مانند عدم واگذاری شام به امام (علیه السلام) و جنگ با حضرت باطل و ظالمانه خواهد بود.
    2. یاغی بودن معاویه: دومین دلیل بر باطل بودن جبهه معاویه، طغیان و نافرمانی وی از خلیفه مشروع و مردمی است. حضرت وقتی تمامی حاکمانی را که عثمان نصب کرده بود، برکنار ساخت، همه آن‌ها از عزل حضرت تبعیت کردند؛ اما تنها معاویه بود که به بهانه خون‌خواهی عثمان، نه تنها مانع بیعت مردم شام برای حضرت شد؛ بلکه با تبلیغات و شگردهای خاص، احساسات مردم را بر ضد امام (علیه السلام) تهییج کرد.
    3. شهادت عمّار یاسر: در روایات متعددی از رسول خدا، پیش‌بینی شده بود که عمّار یاسر را گروه «باغی» در میدان نبرد به شهادت خواهند رساند: «تقتلک الفئة الباغیة.» (36)
    در روایت دیگری پیامبر زمان شهادت عمّار را در جنگ اهل عراق و شام پیش بینی کرد که عمّار در جبهه حق خواهد بود. (37)
    عمّار یاسر، که در جنگ جمل و صفیّن از یاران نزدیک امام بود، در صفیّن توسط لشکر معاویه به شهادت رسید. شهادت وی «گروه باغی» را مشخص کرد. با شهادت عمّار و پخش خبر آن در لشکر معاویه، جبهه وی دچار تردید و اضطراب در حقّانیت خود شد؛ زیرا آنان خود را مصداق حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) می‌یافتند.
    اما معاویه دست به فریب لشکر خود زد و با این بهانه که قاتل عمّار کسی است که وی را به میدان جهاد فرستاده، توانست اذهان جاهلانه و ساده لوحانه لشکر خود را توجیه کند. (38) ولی مضحک بودن توجیه معاویه بسیار روشن است و به تعبیر امام (علیه السلام) در این فرض، باید پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را قاتل حمزه تلقّی کرد. (39)



    ویرایش توسط سعید : ۱۳۹۳/۱۱/۲۷ در ساعت ۰۶:۰۱


  7. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    64
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 22 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    پاسخ





    معاویه و بهانه خون‌خواهی عثمان
    اما ادعای خون‌خواهی معاویه از خلیفه مقتول و تحویل قاتلان به وی بهانه ای بیش برای توجیه اعمال خود نبود که در تبیین آن به نکاتی اشاره می‌شود:
    1. در زمان محاصره دارالاماره عثمان توسط مخالفان، که قریب دو ماه طول کشید، معاویه با وجود قدرت لازم، به تقاضای کمک عثمان هیچ وقعی ننهاد و بدین سان علاقه‌اش به قتل وی را نشان داد. (40)
    2. اتهام مشارکت حضرت در قتل خلیفه از سوی معاویه ادعای کذب محض است. حضرت شخصا کوشش‌های بسیاری نمود تا شورشیان را از قتل خلیفه بازدارد و سعی نمود با فرستان دو فرزند خود، امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام)، به درالاماره به عنوان محافظ خلیفه، از قتل وی جلوگیری کند. (41)
    3. طلحه و زبیر و همچنین عایشه هر سه از محرّکان مردم به شورش و مخالفت با عثمان بودند و فریاد «وای سنّت پیامبر» سرمی دادند. عایشه آشکارا حکم به قتل عثمان می‌داد. (42)
    4. اصل تقاضای تحویل قاتلان عثمان به معاویه نیز فاقد مشروعیت و اعتبار است؛ زیرا اولاً، اگر قرار بر خون‌خواهی و محاکمه قاتلان باشد، با وجود خلیفه مشروع الهی و مردمی و همچنین اولیاء دم، نوبت به معاویه نمی‌رسد؛ ثانیا، تحویل قاتلان به معاویه به نوعی رسمیت بخشیدن به حکومت وی در شام بود، در حالی که وی یک حاکم مخلوع و معزول از طرف حضرت بود که حکم یاغی پیدا کرده بود، به تعبیر خود حضرت، راه قانونی حل مسأله، نخست بیعت معاویه و اعلام تبعیت خود از حضرت بود تا سپس معاویه ادعای خود را در دادگاه مطرح کند. (43)
    5. این که چرا حضرت، خود اقدام به محاکمه قاتلان عثمان نکرد، باید گفت: همان گونه که از تاریخ و نیز کلمات امام (علیه السلام) استفاده می‌شود، (44) قاتل عثمان شخص واحدی نبود، بلکه وی در جریان یک انقلاب کشته شد که در آن هزاران نفر از اهالی مدینه، بصره، کوفه و بادیه‌نشینان شرکت کرده بودند. حضرت نمی‌توانست در اوان حکومت نوپای خود، با چنین انسان‌هایی که نوعا از افراد برجسته و صحابه و دوست داران حضرت بودند، مقابله کند و بدین سان، معاویه با مشاهده تضعیف جبهه حضرت، درصدد براندازی حکومت علوی برآید. از این روی، حضرت مصلحت حکوت خویش را بر آن دید که در انجام محاکمه قاتلان، عجولانه و شتاب‌زده عمل نکند، بلکه با مرور زمان و استحکام پایه های حکومت خویش، به سروسامان دادن آن بپردازد.
    سخن آخر این که معاویه با طرح قصاص قاتلان عثمان یا تحویل آنان، حضرت را بین دو محذور و مشکل قرار داد. اگر حضرت، خود به محاکمه و قصاص قاتلان می‌پرداخت یا آن ها را به معاویه تحویل می‌داد، با انبوهی از مردم و صحابه معروف رودررو می شد که حکومت نوبنیاد حضرت توانایی تقابل با آن را نداشت و اگر آن را به وقت دیگر واگذار می کرد که چنین کرد دستاویز مخالفان حضرت مانند طلحه و زبیر، عایشه و معاویه قرار می گرفت و فریاد خون خواهی خلیفه مظلوم مقتول بلند می شد و ناکثان و قاسطان می‌توانستند با این بهانه به مخالفت و جنگ حضرت دست زنند که چنین نیز شد. پس باید گفت: حضرت در این جریان مظلوم واقعی بود که صفحات تاریخ آن را ضبط کرده است.

    جنگ سوم: جنگ نهروان (جهاد با مارقین)
    در سال 38 ق و به فاصله یک سال از جنگ صفیّن، سومین و آخرین جهاد حضرت با گروه خوارج در منطقه «نهروان» آغاز شد. خوارج یا مارقان از مسلمانان ظاهربین، قشری و سطحی نگر و به اصطلاح خشک مقدّس و متحجّر بودند که به اعمال ظاهری شریعت مانند نماز و روزه، اهتمام بیش تری می دادند، اما قدرت تحلیل گوهر دین و احکام آن و همچنین مسائل سیاسی و اجتماعی را نداشتند. شاهد آن فریب خوردن آنان از حیله معاویه در جنگ صفیّن در بالا بردن قرآن بر سرنیزه ها در لحظه شکست است که امام (علیه السلام) را تهدید کردند که باید با معاویه صلح کند، وگرنه جانش در خطر خواهد بود.
    ریشه و خاستگاه تفکر مزبور در عصر پیامبر (صلی الله علیه و آله) ضبط شده است؛ وقتی آن حضرت غنایم جنگی را تقسیم می‌کرد، برای تشویق مشرکان تازه مسلمان، به آنان مقداری سهم بیش تری اعطا کرد. این تقسیم حضرت مورد اعتراض حرقوص، از بنیانگذاران خوارج، قرار گرفت و پیامبر را متهم به عدم رعایت عدالت کرد. حضرت در پاسخ وی فرمود: اگر عدالت پیش من نباشد، در کجا خواهد بود؟ نکته مهم، هشدار حضرت است که فرمود: وی (حرقوص) پیروانی خواهد داشت که در امر دین تعمّق و تعصّب جاهلانه خواهند داشت. آنان از دین خارج می‌شوند؛ مانند خارج شدن تیر از کمان، «یمرّقون من الدین کما یمرق السَّهم من الرمیة» (45)
    اما ظهور خوارج به صورت یک گروه رسمی و مخالف مربوط به جنگ صفین و پذیرش حکمیّت از سوی حضرت می‌شود که تحت اکراه و فشار خود خوارج انجام گرفت. خوارج پس از پذیرش حکمیّت و صلح بامعاویه، به اشتباه و گناه خویش پی بردند و براین اعتقاد شدند که حکمیّت یک گناه و موجب کفر است و حکمی و حاکمی جز خدا نیست: «ان الحکمُ الا للّه» آنان خود از گناه خویش توبه کردند و از امام (علیه السلام) خواستند که وی نیز از گناه خویش (پذیرش حکمیّت) توبه کند و در صورت عدم توبه، گناه کار و کافر خواهد ماند. پس از پذیرش حکمیّت، دو لشکر امام (علیه السلام) و معاویه عرصه جهاد را ترک کردند، اما گروهی از مخالفان حکمیت قریب دوازده هزار نفر از جبهه حضرت منشعب شده، در ناحیه‌ای به نام «حروراء» و «نخیله» مستقر شدند. (46) آنان به عنوان اعتراض، به نماز جماعت امام (علیه السلام) حاضر نمی شدند و با دادن شعارهای تند علیه حضرت و چه بسا تکفیر وی، مخالفت خود را اظهار می‌کردند.(47)
    امام (علیه السلام) همه این اعتراضات را نادیده می‌انگاشت و با کرامت علوی خود، حقوق آنان را از بیت المال به همان شکل سابق خود می‌پرداخت (48) و می‌کوشید با ملاقات خصوصی خود با سران خوارج و اعزام نمایندگان خویش به سوی آنان، به راهنمایی و هدایت آنان دست یازد. (49)

    علل شروع جنگ نهروان و مشروعیت آن

    در تبیین علل شروع جنگ، به نکات ذیل اشاره می‌شود:
    1. تشکیل گروه‌های براندازی: در پیش ذکر شد که امام (علیه السلام) مدارا و تساهل با خوارج را منوط به عدم اقدام عملی و مسلّحانه علیه حکومت خویش کرده بود. اما خوارج بر اظهار و تبلیغ عقیده فاسد خود و همچنین اهانت و تکفیر بر حضرت بسنده نکردند، بلکه با تشکیل گروهی مسلّح و انتخاب عبدالله بن وهب به عنوان رهبر خود و بیعت با او، درصدد براندازی و یا دست کم آسیب وارد کردن بر نظام علوی برآمدند و برای پیشبرد نقشه خود در «نهروان» قرارگاهی تشکیل داده، دست به نامه نگاری ها و دعوت از دیگر گروه ها و اشخاص همفکر در شهرهای گوناگون زدند. (50)
    روشن است که هیچ حکومتی نمی تواند به مخالفان خود اجازه تشکیل گروه های براندازی و به اصطلاح «کودتا» بدهد. از این رو، خوارج با این اقدام خود، یک گام به سوی خشونت و جنگ برداشتند.
    2. کشتار شیعیان و ایجاد اغتشاش: از آن جا که خوارج، امام (علیه السلام) و شیعیان وی را به دلیل پذیرش حکمیّت کافر می‌دانستند، خونشان را حلال برمی‌شمردند و با این نظر خود دست به قتل‌های متعددی زدند. آنان در این اقدامات گستاخانه خود، به زن و مرد و بچه رحم نکردند؛ چنان که عبدالله بن خباب و همسر حامله‌اش را سر بریدند و سه زن دیگر از قبیله «طی» را به قتل رساندند. (51)
    اخبار مزبور در حالی به حضرت رسید که آن حضرت با لشکرش در راه جنگ دوم با معاویه بود. حضرت برای تحقیق از صحّت و سقم اخبار مزبور و وضعیت خوارج، پیک مخصوصی به نام حارث به سوی آنان گسیل داشت که برخلاف انتظار و آداب جنگی، که نمایندگان از مصونیت برخوردارند، خوارج سفیر حضرت را نیز به شهادت رساندند. (52)
    3. عدم تحویل قاتلان: با وجود این، حضرت باز به مدارا با خوارج پرداخت و به جای شروع جنگ، از آنان خواست فقط قاتلانِ مقتولان بی گناه را به حضرت تحویل دهند تا به مجازات قصاص برسند.
    خوارج به این حداقل درخواست حضرت وقعی ننهادند و همگی خودشان را قاتل معرفی کردند و گستاخانه تأکید نمودند که ما خون آنان و حتی شما را برای خودمان مباح می‌دانیم. (53)
    4. احتمال حمله به مردم بی‌دفاع: لشکریان حضرت، که با تجهیزات و آمادگی کامل در حال حرکت به سوی جنگ با معاویه بودند، با مشاهده این اوضاع و شنیدن اخبار قتل‌های زنجیره‌ای که شامل زن و بچه نیز می‌شد، نمی‌توانستند خانواده‌های خود را در کوفه، در کنار قرارگاه خوارج، گذاشته و با آرامش خاطر به جنگ با شامیان در مسافت‌های دور بپردازند؛ چرا که امکان این وجود داشت که خوارج از عدم حضور امام (علیه السلام) در کوفه و اشتغال لشکر به جنگ با معاویه، از فرصت استفاده کرده، به کوفه حمله نمایند و مردم آن را بکشند. بر این اساس، لشکر از حضرت درخواست نمود که نخست مانع خوارج را از سر راه خود بردارند تا آنان با خیال آسوده به جنگ با معاویه بپردازند. (54)
    5. اصرار خوارج بر جنگ: با وجود ارتکاب انواع قتل و راه زنی از سوی خوارج، حضرت باز می کوشید با آنان با صلح و مدارا رفتار کند و از جنگ جلوگیری کند. حضرت برای نیل به این هدف مقدّس، پیک های متعدد و معتبری مانند ابن عباس به سوی قرارگاه آنان فرستاد. (55)
    حضرت برای اتمام حجّت، غلام خود را به سوی خوارج فرستاد و از او خواست که از خوارج علت خروجشان را بپرسد، در حالی که او با آنان رفتار عادلانه دارد و سهمشان را از بیت المال می‌پردازد و به بزرگ و کوچکشان احترام می گذارد. (56)
    نکته قابل تأمّل جواب خوارج است که تصریح کردند اجتماعشان در آن منطقه تنها برای جهاد و جنگ با حضرت است و هدفی جز این ندارند. بدین سان، خوارج تمامی راه‌های صلح و مذاکره را بستند.
    امام (علیه السلام) باز به این پاسخ‌ها قانع نشد و برای اتمام حجّت و هدایت، خود شخصا دو مرتبه به مقرّ خوارج رفته، به سخنرانی پرداخت (57) و در آخر خطبه خود، تصریح کرد که اگر بتوان یک اصل و خصلتی را پیدا کرد که عامل وحدت کلمه و ترک مخاصمه بین دو گروه گردد، بدان عمل و از جنگ امتناع خواهد کرد. (58) حاصل وعظ و سخنرانی حضرت، هدایت و نجات قریب دو هزار تن بود. (59)
    با مأیوس شدن حضرت از هدایت خوارج، حضرت هنگام شروع جنگ، پرچمی به دست ابوایوب انصاری، صحابه معروف پیامبر (صلی الله علیه و آله)، داد تا هرکس در زیر آن پرچم قرار گیرد یا خود را از قرارگاه خوارج جدا کند و به کوفه یا مدائن حرکت کند، در امان خواهد ماند.
    در پرتو امان علوی، قریب پنج هزار تن از لشکر خوارج منشعب شدند و بعضی به جبهه امام (علیه السلام) پیوستند و بعضی دیگر راه کوفه یا مدائن را پیش گرفتند. تنها یک گروه لجوج و کج فهم قریب 2800 نفر باقی ماند که از تصمیم خود مبنی بر ترک جنگ منصرف نشد. (60) بنابراین، باید گفت: جنگ نهروان یک جنگ تحمیلی برای امام (علیه السلام) بود و حضرت می کوشید با راهکارهای گوناگون از وارد شدن در عرصه جنگ اجتناب کند که متأسفانه تحجّر و قشری بودن اندیشه خوارج مانع آن شد.
    6. روایات پیامبر: آخرین نکته در تأیید مشروعیت حکومت امام (علیه السلام)، روایات متعدد پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) است. قسم اول روایات مطلقی بود که جبهه حضرت را «جبهه حق» و جبهه مخالف را «جبهه باطل» و جنگ با حضرت را جنگ با خدا و رسول خدا توصیف می‌کرد که تفصیل آن‌ها گذشت. قسم دوم روایات خاصی است که با تعیین و مشخص کردن نام خوارج به عنوان «مارقان» و مکان جنگ (نهروان) بهترین دلیل بر حقّانیت جبهه حضرت در این نبرد است.
    در روایات متعددی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از مقاتله امام (علیه السلام) با سه گروه (ناکثین، قاسطین و مارقین) خبر داده است. امّ سلمه از مشخصات سه گروه مزبور از پیامبر پرسید و حضرت مارقین را بر اصحاب نهروان تطبیق کرد: «قلتُ من المارقون؟ قال (صلی الله علیه و آله): اصحاب النهروان.» (61)
    از شواهد دیگر، اخبار و پیش بینی های غیبی پیامبر و امام (علیه السلام) درباره وضعیت نهایی خوارج است. در روایات آمده است که در میان کشته‌شدگان خوارج، فردی یافت می‌شود با دو پستان (62) (ذوالثدیه [اولی پستان عادی و دومی دست کوچک اضافی به صورت پستان])
    از دیگر اخبار غیبی امام (علیه السلام) خبر از شهادت نُه تن از لشکر خود و فرار ده تن از لشکر مقابل است که پس از پایان جنگ، صدق هر دو خبر روشن شد. (63)

    حکومت و خلافت از نگاه امام علی (علیه السلام)
    زمانی که مردم پس از کشته شدن عثمان، با شدت وصف ناپذير دور امام علی (عليه السلام) حلقه زده و از ايشان خواستند که تصدی اين منصب را بپذيرد. از آن جا که امام (علیه السلام) مردم را در درخواست خود صادق نمی ديد، آنان را اين چنين مخاطب ساخت: «دعونی و التمسوا غيری... و اعلموا انّی ان اجبتکم رکبت بکم ما أعلم و لم أصغ الی قول القائل و عتب العاتب» (64)؛ مرا رها کنيد و به دنبال ديگری رويد... و بدانيد اگر من درخواست شما را (پذيرش خلافت) بپذيرم با شما آنگونه که خود می‌دانم عمل خواهم کرد و به سخن کسی يا ملامت سرزنش کننده ای گوش نخواهم داشت».
    اما آن هنگام که اصرار پی در پی آنان و پذيرش شروط خود را ديد بر عهده گرفتن منصب امامت در عرصه زمامداری را پذيرفت، اينجاست که فرمود: «لولا حضور الحاضر و قيام الحجّه بوجود الناصر... لالقيت حبلها علی غاربها» (65)؛ اگرحضور اين بيعت‌کنندگان نبود و با وجود يار حجت را بر من تمام نمی‌کرد... رشته اين کار را به اهلش وا می‌گذاشتم.
    حضور حاضر همان اجتماع عظيم مردمی است که پی در پی بدور ايشان حلقه زدند و وجود ناصر همان اقبال عمومی است، که حجت را بر امام تمام کرد.
    براى رهبران الهى، حكومت هدف نيست؛ بلكه وسيله‌‏اى براى هدايت و احقاق حق مردم است.
    ابن عباس مى‏‌گويد: قبل از جنگ جمل، امام على (علیه السلام) را ديدم كه مشغول وصله زدن به كفش خود بود. حضرت به من گفت: ارزش اين كفش چقدر است؟ گفتم: اين كفش كهنه، ارزشى ندارد. حضرت فرمود: «و الله لهى أحب إلى من إمرتكم إلا أن اقيم حقا أو أدفع باطلا» (66)؛ به خدا سوگند، همين كفش بى ارزش، برايم از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اينكه با اين حكومت، حقى را به پا دارم و يا باطلى را دفع نمايم.
    همانگونه كه بعد از مرگ عمر در شوراى شش نفره، عبدالرحمن به امام على (عليه السلام) پيشنهاد كرد كه حكومت را به شرط عمل به سيره شيخين بپذيرد، ولى امام على (عليه السلام) قبول نكرد. (67)
    اگر امام علی (علیه السلام) اشتیاقی و طمعی به حکومت و خلافت داشت، در هر صورتی آن را می‌پذیرفت.



    ویرایش توسط سعید : ۱۳۹۳/۱۱/۲۷ در ساعت ۰۶:۰۷


  8. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    64
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 22 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    پاسخ





    منابع:
    1. نهج البلاغه، خطبه 26.
    2. نهج البلاغه، نامه 53.
    3. نهج البلاغه، خطبه 107.
    4. نهج البلاغه، خطبه 197.
    5. دانش‌نامه امام علی (علیه السلام)، ج9.
    6. طبری، محمد، تاریخ طبری، ج4، ص39.
    7. «کل واحدٍ منهما یرجوا لامر له و یعطفه علیه دون صاحبه» (نهج البلاغه، خطبه 148).
    8. مفید، الجمل، ص 164.
    9. نهج البلاغه، خطبه 196.
    10. نهج البلاغه، خطبه 196.
    11. مفید، الجمل، ص 67؛ کوفی، الفتوح، ج2، ص450.
    12. تاریخ طبری، ج4، ص 544؛ مفید، الجمل، ص81.
    13. تاریخ طبری، ج4، ص458.
    14. الجمل، ص4131.
    15. طبرسی، فضل، اعلام الوری، ج1، ص316؛ بغدادی، تاریخ بغداد، ج14،ص321.
    16. مسند احمد، ج1، ص254 و 964؛ مفید، الارشاد، ج1، ص176.
    17. صحیح ابن حبّان، ج15، ص365.
    18. جامع الاخبار، ص 51.
    19. کوفی، فرات، تفسیر فرات، ص477.
    20. ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج42، ص473.
    21. سروی، المناقب، ص190؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج7، ص306.
    22. مفید، الامالی، ص464؛ طوسی، الامالی، ص425.
    23. حاکم، المستدرک، ج 3، ص 150؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 472.
    24. طبری، محمد، تاریخ طبری، ج4، ص462.
    25. نهج البلاغه، نامه 54 و خطبه 31.
    26. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص182.
    27. طبری، محمد، تاریخ طبری، ج4، ص509.
    28. خوارزمی، المناقب، ص 186؛ کوفی، الفتوح، ج2، ص472.
    29. موسوعة الامام علی بن ابی طالب، ج 5، ص58 ـ 62.
    30. نهج البلاغه، نامه 17.
    31. نهج البلاغه، نامه 75.
    32. ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج59، ص131؛ تاریخ طبری، ج4،ص44.
    33. منقری، وقعة صفین، ص34.
    34. نهج البلاغه، خطبه، 131.
    35. منقری، وقعة صفین، ص221؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج59، ص157.
    36. حدود27 تن از صحابه حدیث مزبور را نقل کردند. (صحیح بخاری، ج1، ص172؛ صحیح مسلم، ج4، ص2235).
    37. منقری، وقعة صفین، ص335.
    38. ابن اثیر، الکامل، ج2، ص382؛ طبری، تاریخ طبری، ج5، ص41.
    39. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج20، ص334.
    40. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص175.
    41. نهج البلاغه، خطبه 30 و 240.
    42. مفید، الجمل، ص 147.
    43. نهج البلاغه، نامه 64.
    44. نهج البلاغه، خطبه 164 و نامه 9.
    45. صحیح بخاری، ج3،ص1321؛ صحیح مسلم، ج2، ص774.
    46. تاریخ طبری، ج5، ص63؛ ابن اثیر، الکامل، ج2، ص293.
    47. مسعودی، مروج الذهب، ج2، ص 406.
    48. تاریخ طبری،ج5، ص73؛ ابن اثیر، الکامل، ج2، ص398.
    49. نهج البلاغه، نامه77، خ121.
    50. تاریخ طبری، ج5،ص74.
    51. مسند احمد، ج7، ص452.
    52. تاریخ طبری، ج5، ص82؛.
    53. همان.
    54. تاریخ طبری، ج5، ص82.
    55. نهج البلاغه، نامه77.
    56. کوفی، الفتوح، ج 4، ص261.
    57. نهج البلاغه، خطبه121 و 127 و 177؛ الکامل، ج2، ص 404.
    58. شرح نهج البلاغه، ج2، ص 275.
    59. نهج البلاغه، خطبه121.
    60. تاریخ طبری، ج5، ص 86.
    61. صدوق، محمد، معانی الاخبار، ص204.
    62. صحیح مسلم، ج2، ص749.
    63. کشف الغمّة، ج1، ص267.
    64. نهج البلاغه، خطبه 92.
    65. نهج البلاغه، خطبه 3.
    66. نهج البلاغه، خطبه 33.
    67. تاريخ اليعقوبي، ج2، ص162.
    الحمد لله رب العالمین

    ویرایش توسط سعید : ۱۳۹۳/۱۱/۲۷ در ساعت ۰۶:۱۱

  9. تشکرها 2


  10. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    64
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 22 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    جمع بندی




    سؤال:
    آیا امام علی (علیه السلام) برای حکومت بر مردم، با دیگران جنگ می کرد؟

    پاسخ:

    جنگ و کشتار در آیین مقدّس اسلام، تنها برای دفاع از خود و آیین الهی و به عنوان آخرین راه کار ممکن مشروع شمرده شده و اصل ریختن خون انسانی با قطع نظر از قید مزبور، مذموم و مورد نهی قرار گرفته است. امام علی (علیه السلام) آن را از بدترین رسوم آیین جاهلیت برمی شمارد: «أنتم معشر العرب علی شرِّ دینٍ ... تسفکون دماءَکم» (1)
    حضرت در منشور معروف حکومتی خویش به مالک اشتر، وی را از هرگونه خون ریزی و بنیان نهادن حکومت بر جنگ و جدال، به شدت نهی می کند: «ایّاکَ و الدماءَ و سفکها بغیر حلّها ... و لا تقوّینّ سلطانک بسفکِ دمٍ حرامٍ.» (2)
    از منظر دینی و سیاسی امام علی (علیه السلام)، جنگ و جهاد نه ذاتی و قاعده، که امری عرضی و اضطراری است. حضرت همین نگاه به جنگ را به شخص پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) نسبت می دهد؛ می فرماید: پیامبر (صلی الله علیه و آله)، مانند طبیبی سیّار بود که نخست مرهم و داروهای عادی را برای درمان زخم و مریض خود به کار می بست و در صورت نیاز و ضرورت، به داغ کردن محل زخم می پرداخت. (3)
    نگاه عرضی به جنگ در مکتب علوی منحصر به عرصه های صلح و پیش از جنگ نمی شود، بلکه در مرحله جنگ و میدان کارزار نیز حضرت به این اصل خویش ملتزم بود؛ چنان که در جنگ صفّین، وقتی برخی از یاران حضرت به سبّ معاویه پرداختند، حضرت به آنان سفارش نمود که به جای دشنام، از خداوند پاسداری خون دو طرف متخاصم و رویش صلح را طلب کنند. (4)


    حکومت و خلافت از نگاه امام علی (علیه السلام
    )
    زمانی که مردم پس از کشته شدن عثمان، با شدت وصف ناپذير دور امام علی (عليه السلام) حلقه زده و از ايشان خواستند که تصدی اين منصب را بپذيرد. از آن جا که امام (علیه السلام) مردم را در درخواست خود صادق نمی ديد، آنان را اين چنين مخاطب ساخت: «دعونی و التمسوا غيری ... و اعلموا انّی إن أجبتکم رکبت بکم ما أعلم و لم أصغ إلی قول القائل و عتب العاتب» (5)؛ مرا رها کنيد و به دنبال ديگری رويد ... و بدانيد اگر من درخواست شما را (پذيرش خلافت) بپذيرم با شما آنگونه که خود می دانم عمل خواهم کرد و به سخن کسی يا ملامت سرزنش کننده ای گوش نخواهم داشت». اما آن هنگام که اصرار پی در پی آنان و پذيرش شروط خود را ديد بر عهده گرفتن منصب امامت در عرصه زمامداری را پذيرفت، اينجاست که فرمود: «لولا حضور الحاضر و قيام الحجّه بوجود الناصر ... لألقيت حبلها علی غاربها» (6)؛ اگرحضور اين بيعت کنندگان نبود و با وجود يار حجت را بر من تمام نمی کرد ... رشته اين کار را به اهلش وا می گذاشتم. حضور حاضر همان اجتماع عظيم مردمی است که پی در پی بدور ايشان حلقه زدند و وجود ناصر همان اقبال عمومی است، که حجت را بر امام تمام کرد. براى رهبران الهى، حكومت هدف نيست بلكه وسيله ‏اى براى هدايت و احقاق حق مردم است.
    ابن عباس مى‏ گويد: قبل از جنگ جمل، امام على (علیه السلام) را ديدم كه مشغول وصله زدن به كفش خود بود. حضرت به من گفت: ارزش اين كفش چقدر است؟ گفتم: اين كفش كهنه ارزشى ندارد. امام (علیه السلام) فرمود: «و الله لهى أحب إلى من إمرتكم إلا أن أقيم حقاً أو أدفع باطلاً» (7)؛ به خدا سوگند، همين كفش بى ارزش، برايم از حكومت بر شما محبوب تر است، مگر اين كه با اين حكومت، حقى را به پا دارم و يا باطلى را دفع نمايم.
    همانگونه كه بعد از مرگ عمر در شوراى شش نفره، عبدالرحمن به امام على (عليه السلام) پيشنهاد كرد كه حكومت را به شرط عمل به سيره شيخين بپذيرد، ولى امام على (عليه السلام) قبول نكرد. (8)
    اگر امام علی (علیه السلام) اشتیاقی و طمعی به حکومت و خلافت داشت، در هر صورتی آن را می پذیرفت.


    منابع و مآخذ:
    1. سید رضی، نهج البلاغه، خطبه 26.
    2. همان، نامه 53.
    3. همان، خطبه 107.
    4. همان، خطبه 197.
    5. همان، خطبه 92.
    6. همان، خطبه 3.
    7. همان، خطبه 33.
    8. یعقوبی، تاريخ اليعقوبي ج 2، ص 162.


    الحمد کله لله رب العالمین.


    ویرایش توسط سعید : ۱۳۹۳/۱۱/۰۱ در ساعت ۱۴:۰۸

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود