جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: قرآن در مثنوي

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۶
    نوشته
    1,045
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    191
    آپلود
    52
    گالری
    45

    قرآن در مثنوي




    ازسلسله مباحث تجلي قرآن در شعر وادب فارسي
    پدیدآورنده:سيد محمّد راستگو،
    قرآن در مثنوي

    چـون كه تقـــوا بست دو دست هـوا حـق گشيد هــر دو دست عقـل ر
    مثنوي، دفتر سوم، بيت 1941
    بنياد گرفته ياتي چون: «واتّقوا اللّهَ وَيعَلِّمكُمُ اللّه ؛تقوا پيشه گيريد و خدا [بدين گونه] دانش و خردتان مي‌بخشد».(سوره بقره، يه 282) كه روياتي نيز پشتوانه دارد: «من غَلَبَ شَهْوَتَهُ ظَهَرَ عَقْلُه؛ هركه برهويش چيره گردد، خردش آزاد و آشكار مي‌شود».(1) وهمچنين رويت: «وجاهِدُوا اَنْفُسَكُمْ عَلي اَهْوائِكُم تَحُلُّ قُلُوبكم الحِكمة؛ برهوا و هوس چيره شويد تا حكمت و دانيي در دلهيتان دريد».(2)
    ***
    خـشم و شهـوت مـرد را احـول كنـد زاسـتقـــامت روح را مبـــدل كـنـد
    چون غـرض آمـد هنـر پـوشيده شـد صد حجاب از دل به سوي ديده شد
    مثنوي، 1/333
    هم سمت و سو با ياتي چون: «لا تَتَّبِع الهوي فَيضِلّكَ عَنْ سَبيل اللّه؛ از هوا [خشم و شهوت] پيروي مكن كه تو را از راه خدا باز مي‌دارد».(سوره صاد، يه 26) كه روياتي را نيز پشتوانه دارد. مانند: «اِنَّكَ اِنْ اَطَعْتَ هَواكَ اَصَمَّكَ وَاَعْماك؛ اگر از هويت پيروي كني كور و كرت مي‌كند».(3)
    ***
    لطف شه جـان را جنيت جـو كنـد زان كه شـه هــر زشت را نيكـو كنـد
    مثنوي، 2/336
    مصرع دوّم، يادآور ين يه شريفه است: «مَنْ تابَ وآمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً فَاولئِكَ يبَدِّلُ اللّهُ سَيئاتِهِم حَسَناتٍ؛آنكه توبه كند و يمان آورد و كردار شيسته پيشه كند، ينانند كه خداوند بديهي آنان را با نيكي جيگزين مي‌كند».(سوره فرقان، يه70)
    مولانا ين نكته قرآني را در ين بيت ديوان شمس نيز آورده است:
    خنك آن دم كه كند حق گنهت طاعت مطلق خنك آن دم كه جنيـات عنيات خـدا شد
    ديوان شمس، 2/127
    ***
    هر كه را در جـان خـدا بنـهد محـك مــر يقين را بـــاز دانـــد او زشـك
    مثنوي، 1/300
    هم سمت و سو با ياتي چون: «وَمَنْ يتَّقِ اللّهَ يجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً؛ هركس پرهيز و پارسيي كند، خداوند راه بيرون شد [از تنگناها] را پيش پي او مي‌نهد».(سوره طلاق، يه 2) و نيز يه: «اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يجْعَلْ لَكُمْ فُرقاناً؛اگر پروا و پارسيي پيشه كنيد، خداوند به شما بينشي مي‌بخشد كه حق و باطل را از هم باز شناسيد». (سوره انفال، يه 29)
    ***
    حق تعالي گـرم و سـرد و رنـج و درد بـر تــن مـا مي‌نهـد ي شيـر مـــرد
    خـوف و جـوع و نقـص اموال و بدن جمـله بهـر نقـد جـان ظـاهر شـدن
    مثنوي، 2/2963
    بنياد گرفته بريه شريفه: «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشيءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الاَمْوالِ وَالاَنْفُسِ والثَّمرات؛ همانا كه شما را با گونه‌ي از ترس، گرسنگي، زيان مالي، زيان جاني و زيان كشاورزي مي‌آمييم».(سوره بقره، يه 155)
    ***
    آنچه مي‌گويم به قـدر فهـم تــو است مُــردم انــدر حسـرت فهـــم درست
    جان و دل را طاقت آن جــوش نيست با كه گويم در جهان يك گوش نيست
    مثنوي، 1/514
    «با كه گويم در جهان يك گوش نيست» يادآور ين يه شريفه و برگرفته از آن است: «اِنّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزلون؛ همانا كه آنان [گناه‌كاران] از شنيدن نا توانند».(سوره شعرا،يه 212) همان‌گونه مجموعه هردو بيت با ين سخنان حضرت مولا علي‌ هم سمت و سو است: «فَيالَها اَمْثالاً صائِبَةً وَمَواعِظَ شافيةً لَوْ صادَفْتُ قُلُوباً زاكِيةً وَاَسْماعاً واعِيةً… چه مثل‌هي درست و پندهي شفابخش بري گفتن دارم، اگر دلي با صفا و گوشي شنوا يافت شود».(4) و «اِنّ هيهُنا لَعِلماً جَمّاً [وَاَشارَ بَيدِهِ اِلي صَدْرِهِ] لَوْ اَصَبْتُ لَهُ حَمَلَة؛همانا ينجاانبوهي از دانش انباشته شده[اشاره به سينه خود كرد و فرمود] كاش گوش شنويي بري آنها يافتم».(5)
    ***
    صبغــة اللّــه نــام آن رنگ لطيــف لعنـة اللّـه بـــوي آن رنــگ كثيــف
    صبغـة اللّـه هسـت خــم رنگ هــو پيسه‌هــا(6) يكـرنگ گــردد انـدر او
    بنياد گرفته بريه شريفه: «صِبْغَةُ اللّهِ وَمَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَة؛ نگارگري خدا و كيست خوش نگارتر از خداوند».(سوره بقره، يه 138)
    ***
    نيم جان بستاند و صــد جــان دهـد آنچـه انـــدر و هــم نيد آن دهــد
    مثنوي، 1/245
    الهام گرفته از يه شريفه: «فَلا تَعْلَمُ نَفْس ما اُخْفي لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَّعْين؛هيچ كس نمي‌داند كه چه چشم روشني‌هيي بري او اندوخته شده است».(سوره سجده، يه 17) كه به صورت آشكارتري در ين حديث قدسي آمده است: «اَعْدَدْتُ لِعبادي الصّالِحينَ ما لا عَين رَأتْ وَلا اُذُن سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلي قَلْبِ بَشَر؛بري بندگان نيك خويش چيزهيي اندوخته‌ام كه نه چشمي ديده، نه گوشي شنيده و نه به ذهن و ضمير كسي رسيده است».(7)
    ***
    هرچـه بـر تـو يـد از ظلمات و غــم آن زبي بـاكي و گستـاخي است هم
    مثنوي، 1/89
    بنياد گرفته برياتي چون: «وَما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ يديكُم؛هر سختي كه به شما رسد از دست خودتان به شما مي‌رسد». (سوره شوري، يه 30) ونيز يه «اَوَلَمّا اَصابَتْكُمْ مُصِيبَة قَدْ اَصَبْتُمْ مثْلَيها قُلْتُمْ اَنّي هذا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَنْفُسِكُم؛هرگاه مصيبتي به شما رسد كه دو چندان آن را برديگران وارد نموديد، گوييد ين از كجاست؟ بگو آن از سوي خودتان است». (سوره آل عمران، يه 165)
    ***
    چـاه مظلـم گشـت ظلـم ظــالـمان يـن چنيـن گفتند جمــله عــالـمان
    هـركه ظالـم‌تر چهش با هـــول تـــر عــدل ‌فــرمـوده است بـدتـر را بـتر
    مثنوي، 1/1309
    بيت دوّم برگرفته است از يه شريفه: «وَجَزاءُ سَيِّئة سَيئة مِثْلُها؛ و جزي بدي، بدي پي همانند آن است».(سوره شوري، يه 40) مصرع نخست نيز يادآور ين رويت است: «الظُلْمُ ظُلُماتُ يوْمِ الِقيامة؛ظلم دنيا، ظلمات آخرت است».(8)
    ***
    بده ي دوست شرابي كه خديي است خديي
    نه در او رنج خمـاري نه در او خـوف جـديي
    ديوان شمس، 6/127
    مصرع دوّم ترجمه واري است از يك گزاره قرآني در وصف شراب بهشت خديي : «يطافُ عَلَيهِم بِكَأسٍ مِنْ مَعينٍ بَيضاءَ لَذّة للشارِبينَ لا فيها غَوْل وَلا هُمْ عَنها ينْزَفُون ؛بر بهشتيان جامي پيموده مي‌شود پر و پيمان از باده‌ي روان [درجويها] ورخشان و گوارا بر نوشندگان، نه در آن خوف جديي از عقل است و نه در آن رنج خمـاري».(سوره صـافات، يــات45 ـ 47)
    بسنجيد با:
    شــرابي بي خمــارم بخـش يا رب كـه بــا وي هيـچ درد ســر نبـــاشد
    ديوان حافظ، ص177
    ***
    عــروة الوثقــاست ين تــرك هــوا بـركشـد يـن شـــاخ جـان را تا سم
    مثنوي، 2/1274
    تعبير و تركيب «عروة الوثقي» برگرفته است از ين يه شريفه:«فَمَنْ يكْفُر بِالطاغوتِ وَيؤْمِن بِاللّهِ فَقَدْ اسَتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الوُثْقي لاانْفِصامَ لها؛ هركس به طاغوت كفر ورزد و به خداوند يمان آورد به دست آويزي استوار و گسست ناپذير چنگ زده است».(سوره بقره، يه 256)
    ***
    مكـــرهــا كــردند آن دانـــا گــروه كه زبـن بركنـده شـد زان مكـر كــوه
    كـرد وصف مكـرهاشـان ذو‌الـجلال لِتــــزول منـــه اقــــلال الـجبــال
    مثنوي، 1/952
    مصرع چهارم دگرگون شده بخشي از ين يه شريفه است: «وَقَدْ مَكَروا مَكْرَهُمْ وَعِنْدَ اللّهِ مَكْرُهُمْ وَاِنْ كانَ مَكْرُهم لِتَزُولَ مِنْهُ الِجبال؛ همانا كه نيرنگ خويش به كار بستند و نيرنگشان نزد خداست [يعني خداوند نقشه و نيرنگ آنها را مي‌داند و از ين روي نقشه‌شان نقش برآب است] و اگرچه نيرنگشان كوهها را از جي مي‌برد».(سوره ابراهيم، يه 46)
    ***
    بـاده‌ي كـابــرار را دادنــد انــدر يشــربــون با جنيد و با يزيد و شبــلي و ادهــم خوريــم
    ديوان شمس، 3/288
    واژه «يشربون» آشكارا نشان مي‌دهد كه مولانا اشاره دارد به يه شريفه: «اِنَّ الاَبْرارَ يشْرَبُونَ مِنْ كَأسٍ كانَ مِزاجُها كافورا؛ابرار ازجامي كه آميخته با كافور است، مي‌نوشند».(سوره دهر،يه 5)
    ***
    هيــچ كــرّمنا شـنيد يــن آسمـــان كـه شنيـد يــن آدمي پــــرغمــان
    مثنوي، 6/139
    اشارت و تلميح به يه شريفه: «وَلَقَدْ كَرَّمْنا بني‌آدم…»؛و همانا ما آدمي‌زادگان را كرامت بخشيديم و گرامي داشتيم».(سوره اسرا، يه 70)
    ***
    بي‌حس و بي‌گوش و بي‌فكرت شويد تــا خطــــاب ارجــعي را بشنــويـد
    تلميح و اشارتي آشكار به يه شريفه: «يا يتّها النَفْسُ المْطْمَئِنّة ارْجِعِي اِلي رَبِّكِ راضية مَرْضية؛ ي نفس آرام يافته، خرسند و خدا پسند به سوي خدا باز گرد».(سوره حجر، يات 27 ـ 28)
    ***
    علّـت ابليـس انــا خيـــر بـده اسـت وين مرض در نفس هر مخلوق هست
    مثنوي، 6/321
    تلميح و اشاره به گفت و گوي خداوند و ابليس در يه شريفه: «ما مَنَعَكَ اَلاّ تَسْجُدَ اِذْ اَمَرْتُكَ قالَ اَنَا خَير مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ؛چه چيز تو را از سجده كردن به آدم كه تو را بدان فرمان داده بودم، باز داشت؟ گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفريدي و او را از خاك». (سوره اعراف، يه 12)
    ***
    شــربـتي خــوردم ز‌اللّــه اشــتري تا به مـحشر تشنـگي نيــــد مــر
    مثنوي، 4/3513
    برگرفته از يه شريفه: «اِنَ اللّه اشتري مِنَ المُؤمنينَ اَنْفُسَهُمْ وَاَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة؛خداوند جان و مال مؤمنان را به بهي بهشت از آنان خريده است».(سوره توبه، يه 111)
    ***
    تو عهدي كـرده‌ي چـون روح بـودي تو ليكــن كي تـــو را آن يـاد باشـــد
    ديوان شمس، 2/79
    اشاره به پيماني كه ميان خدا و انسان بسته شده و در يات زير گزارش آن آمده است: «اَلَمْ اَعْهَدْ اليكم يا بَني‌آدَم اَنْ لا تَعبُدوا الشّيطان انّه لكم عَدوّ مبين و ان اعْبُدُوني هذا صِراط مُستقيم؛ ي آدمي‌زادگان! يا با شما پيمان نبسته بودم كه شيطان را نپرستيد كه او دشمن آشكار شماست و ين كه مرا ببپرستيد كه ين است راه راست». (سوره يس، يه 60ـ61) ونيز يه «وَاِذ اَخَذَ رَبُّكَ منْ بَني‌آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرّيتَهُمْ وَاَشْهَدَهُمْ عَلي انْفُسِهِمْ اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلي شَهِدْنا؛ چون خداوند زاد وولد آدمي‌زادگان را از پشت هاشان برگرفت و آنان را برخودشان گواه ساخت. [و پرسيد] يا پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آري گواهي مي‌دهيم».(سوره اعراف، يه 172)
    بسنجيد با:
    خدا يا چـون گل ما را سرشتي وثيقت نامه‌ي بـر ما نـوشتي
    به ما برخـدمت خـود عـرض كــردي جــزي آن به خــود بر فـرض كـردي
    نظامي، خسرو و شيرين، ص8
    ***
    عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خـويش
    خون انگوري نخورده باده‌شان هم خون خويش
    ديوان شمس 3/98
    بنياد گرفته برتأويل عارفان از يه: «وَفي اَنْفُسِكُمْ اَفَلا تبصرُون ؛و در درون شماست. نمي‌بينيد؟».(سوره ذاريات، يه 21) كه بر پيه آن انسان را از سير آفاق به سير انفس و از بيرون پژوهي به درون پژوهي و از بيگانه‌شناسي به خودشناسي فرا‌خوانده‌اند و گمشده او را نه در بيرون كه در درون او دانسته‌اند، از زبان عين القضاة بشنويم: راه خدي تعالي در زمين نيست، در آسمان است، بلكه در بهشت و عرش نيست، در باطن تو است« و في انفسكم» ين باشد، طالبان خدا او را در خود جويند زيرا كه او در دل باشد و دل در باطن يشان باشد».(9)
    بيرون ز تو نيست هر چه در عالم هست از خود بطلب هر آنچه خواهي كه تـويي
    نجم رازي، مرصاد العباد، ص3
    من چرا گرد جهان گردم چــو دوست تدر ميــــان جــان شيـرين مـن است
    عطّار، ديوان، ص68
    در جهــان بيهــوده مي‌جستم تــو را
    خــود تو در جــان عــراقي بـوده‌ي
    عراقي، كليات، ص270



    1. غرر الحكم، 54/195 .
    2. همان، 6/130 .
    3. غرر الحكم، 3/56.
    4. نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 83، ص109.
    5. همان، حكمت 147، ص496.
    6. پيسه، يعني لكه‌هي نا‌همرنگ، چند رنگي.
    7. الجامع الصغير، 2/237 .
    8. بحار الانوار، 75/312.
    9. تمهيدات، ص 287.
    Online + mp3




    انجمن گفتگوی دینی
    www.askdin.com

  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    1,124
    تشکر:
    1
    حضور
    15 روز 13 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    عروس حضرت قرآن در مثنوی



    قرآن در مثنوي



    عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد که دارالملک معنا را مجرد بیند از غوغا
    (سنایی)
    مثنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی، بدون شک، از گران بهاترین گنجینه های عرفان اسلامی و فرهنگ و ادب این مرز و بوم است و شهرت آن تا به جایی است که کمتر کسی، از اهل علم را می توان یافت که جرعه ای از جام مالامال از معارف آن نننوشیده و حظی از جمال ظاهری و باطنی آن نبرده باشد. این کتاب به شهادت بسیاری از سخن دانان و معرفت شناسان، در میان آثار نظم و نثری که محصول ذوق و تفکر و زبان بشر باشد، یکتا و بی مانند است " و، در هیچ یک از ملل و اقوام عالم، کتابی مدون و اثری منظوم یا منثور وجود ندارد که بتوان آن را هم پایه و هم سنگ مثنوی قرار داد و یا حتی شبیه آن به شمار آورد." 1
    به جرأت می توان گفت آن چه که، بیش از هر چیز دیگر، این مثنوی رازآلود را خواندنی و ماندنی کرده آمیختگی آن با قرآن و تاثیر مشهود قرآن، در لغات و تعابیر و معانی آن، است.
    "کثرت و تنوع انحای این تأثیر به قدری است که نه فقط مثنوی را، بدون توجه به دقایقِ" قرآن نمی توان درک و توجیه کرد، بلکه حقایق قرآن هم، در بسیاری از موارد، به مدد تفسیرهایی که در مثنوی از معانی و اسرار کتاب الهی عرضه می شود بهتر مفهوم می گردد؛ و، از این حیث، مثنوی گه گاه، همچون تفسیری لطیف و دقيق از تمام قرآن کریم، محسوب می شود که هم طالبان لطایف و حقایق از آن بهره می یابند هم کسانی که به الفاظ و ظواهر اقتصار دارند آن را مستندی سودمند می توانند یافت." 2
    "مثنوی تجلی و ظهور دیگری است از معانی و لطایف قرآن کریم که مولانا، به سبب استغراق در عشق محمدی و به برکت آشنایی روحی که با آن پیشوای بزرگ موحدان داشت، مظهر آن تجلی و مجلای آن حقایق گردیده و توانسته است اثری چنین مهم که از مفاخر انسانیت است، از خود به یادگار بگذارد." 3
    مولوی خود اشاراتی صریح به آمیختگی مثنوی با کتاب خدا دارد. در مقدمه ی دفتر اول مثنوی کتاب خود را "کشاف القرآن" می خواند و، در دفتر سوم، آن را به "کتاب الله" تشبیه می نماید و، از این ره گذر، پاسخی نغز و سخت به طعن طاعنان و خیال نا صواب قاصر فهمان و اهل حسد می دهد و آنان را به تحدی می خواند:
    خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی بهر محجوبان مثال معنوی
    که ز قرآن گر نبیند غیر قال این عجب نبود ز اصحاب ضلال
    کز شعاع آفتاب پر زنور غیر گرمی می نیابد چشم کور
    خربطی ناگاه از خرخانه ای سر برون آورد چون طعانه ای
    کاین سخن پست است یعنی مثنوی قصه ی پیغمبر است و پی روی
    نیست ذکر بحث و اسرار بلند که دواننند اولیا آن سوسمند
    از مقامات تبتل4 تا فنا پایه پایه تا ملاقات خدا
    شرح و حد هر مقام و منزلی که به پَر زو بر پرد صاحب دلی
    چون کتاب الله بیامد هم بر آن این چنین طعنه زدند آن کافران
    که اساطیر است5 و افسانه نژند نیست تعمیقی و تحقیقی بلند
    کودکان خرد فهمش می کنند نیست جز ا مر پسند و ناپسند
    ذکر یوسف ذکر زلف پر خمش ذکر یعقوب و زلیخا و غمش
    ظاهر است و هر کسی پی می برد کو بیان که گم شود در وی خرد؟
    گفت اگر آسان نماید این به تو این چنین آسان یکی سوره بگو
    جنتان و انستان و اهل کار گو یکی آیت از این آسان بیار6 و 7

    و این گونه، با درافکندن گوی این تشابه در میدان معرفت، حریف را به مبارزه می خواند.

    قرآن در مثنوي



    ویرایش توسط جنات : ۱۳۹۱/۰۵/۱۳ در ساعت ۱۷:۲۳

  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    1,124
    تشکر:
    1
    حضور
    15 روز 13 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    قرآن در مثنوي



    ابوحامد غزالی، که مولوی در بسیاری از اندیشه های خود وام دار اوست، درباره تفسیر قرآن می گوید: "در فهم معانی قرآن، جولان گاه وسیعی است و منقول از ظاهر قرآن منتهای ادراک آن نیست". 8
    مولوی نیز، در این موضوع، با غزالی هم راه و هم سخن است. او در پی آن است تا ظواهر الفاظ را حجت دهد و، بین ظاهر و باطن، جمع نماید. او از ظاهر به باطن عبور می کند و ظاهر را، در عین تحدید، راه نمای معنای باطنی می شمارد.
    مولانا، همچون غالب مسلمانان، معتقد است که قرآن را ظاهری است و بواطنی:

    حرف قرآن را بدان که ظاهری است زیر ظاهر با طنی بس قاهری است
    زیر آن با طن یکی بطن سوم که در او گردد خردها جمله گم
    بطن چهارم از نبی خود کس ندید جز خدای بی نظیر بی ندید9

    در جای دیگر چنین می آورد:

    همچو قرآن که به معنی هفت توست خاص را و عام را معطم در اوست10
    که اشاره است به این حدیث مشهور: ان للقرآن ظهراً وبطنا الی سبعه ابطن."11
    "طرز تلقی مولانا از قرآن حاکی از استغراق تام و مخصوصاً از عشق و تسلیم مخلصانه ی گوینده ی مثنوی نسبت به کلام الهی است؛ و وی در طی آن، در عین آن که در اسرار و معانی گه گاه به شیوه ای نزدیک به طریقه ی اهل اشارت – مثل ابن عربی و عبدالرزاق کاشانی- گرایش دارد، ظاهر را هم، بی هیچ تأویلی، می پذیرد و چون و جرا و بحث عقلی را در مقابل آن به هیچ وجه جایز نمی یابد. داستان انکار کردن فلسفی به قرائت آیه ی کریمه ی "ان اصبح ماؤکم غورا"12 از همین طرز تلقی وی حکایت دارد که مولانا، در طی آن، جحود و جسارت فلسفی را در باب قرآن داعی تنبیه و عقوبت وی می یابد."13

    مقربی می خواند از روی کتاب مأوکم غورا ز چشمه بندم آب
    آب را در غورها پنهان کنم چشمه ها را خشک و خشکستان کنم
    آب را در چشمه کی آرد دگر جز من بی مثل با فضل و خطر
    فلسفی منطقی مستهان می گذشت از سوی مکتب آن زمان
    چون که بشنید آیت او از ناپسند گفت آریم آب را ما با کلند
    ما به زخم بیل و تیزی تبر آب را آریم از پستی ز بر
    شب بخفت و دید او یک شیر مرد ز طبانچه هر دو چشمش کور کرد
    گفت زین دو چشمه ی چشم ای شقی با تبر نوری بر آر ار صادقی
    روز برجست و دو چشم کور دید نور فایض از دو چشمش ناپدید14

    مولوی، در بسیاری از ابیات مثنوی، آیات قرآنی را تأویل می نماید؛ اما هرگز تأویل آیات و پرداختن به باطن آنها را دست آویز نفی ظاهر نمی سازد؛ و این همان فرق اساسی و ا صولی اشارت های تفسیری مثنوی با دیگر تفاسیر اشاری و رمزی، همچون تفسیر منسوب به محی الدین بن عربی و دیگر تفاسیر با طنیه، می باشد که هیچ وقعی به ظاهر نمی گذارند. حضرت امام رحمه الله علیه، در یکی از سخن رانی های خود، چنین فرموده اند: "یک مدت زیادی گرفتار عرفا بودیم؛ اسلام گرفتار عرفا بود. آنها خدمتشان خوب بود؛ اما گرفتاری برای این بود که همه چیز را بر می گرداندند به آن طرف؛ هرچه دستشان، هر آیه ای دستشان می آمد می رفت آن طرف؛ مثل تفسیر عبدالرزاق. خوب او مرد بسیار دانشمندی، مرد بافضیلتی است؛ اما همه ی قرآن را برگردانده آن طرف، کانه قرآن با این کارها کار ندارد... ."
    قرآن در مثنوي

    ویرایش توسط جنات : ۱۳۹۱/۰۵/۱۳ در ساعت ۱۷:۳۱

  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    1,124
    تشکر:
    1
    حضور
    15 روز 13 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    قرآن در مثنوي


    به هر حال قرآن، از دیدگاه مولوی، دیبایی دو رویه است که "خاص را و عام را معطم در اوست"؛ و میزبانی است که هیچ میهمانی بی نوا از سرخوان گسترده اش کنار نمی رود و هر کس غذای خود را در آن می یابد؛ و به عبارتی، هر کس، در خور فهم و رتبه ی خود، می تواند از آن بهره بگیرد.
    به کلام شيواي او در فیه ما فیه بنگرید:
    "قرآن دیبایی دو رویه است. بعضی از این روی بهره می یابند و بعضی از آن روی. و هر دو راست است؛ چون حق تعالی می خواهد که هر دو قوم از او مستفید شوند؛ هم چنان که زنی را شوهرست و فرزندی شیرخوار؛ و هر دو را از او حظی دیگرست: طفل را لذت از پستان و شير او، شوهر لذت جفتی یابد از او. خلایق طفلانِ راه اند؛ از قرآن؛ لذت ظاهر یابند و شیر خورند؛ الا آنها که کمال یافته اند. ایشان را، در معانی قرآن، تفرجی دیگر باشد و فهمی دیگر کنند."16
    مولوی پرداختن بیش از حد به اشکال مختلف قرائت قرآن را، بدون تعمق و تأمل در معانی آن، امری پسندیده نمی داند و گاه ارشاد کسانی را که به این گونه قرائت مشغول اند بی فایده می یابد و با حسرت می گذرد:
    "ابن مقری قرآن را درست می خواند. آری صورت قرآن را درست می خواند؛ ولیکن از معنی بی خبر...؛ همچون کودکان که با گردکان بازی می کنند؛ چون مغز گردکان یا روغن گردکان به ایشان دهی، رد کنند که گردکان آنست که جغ جغ کند! این را بانگی و جغ جغی نیست! آخر خزائن خدای بسیار است و علم های خدای بسیار؛ اگر قرآن را به دانش می خواند، قرآن دیگر را چرا رد می کند؟"17
    مطلب دیگر این که مولانا آن قدر به معانی قرآن می اندیشد و به قدری به عرفان عملی، در راه رسیدن به جان قرآن، اهمیت می دهد که از بَر کردن قرآن، در نظر او، نه تنها فضیلتی مهم تلقی نمی شود، بلکه گاهی حجاب فهم معانی قرآن نیز می گردد.
    "آورده اند که، در زمان رسول صلی الله علی و سلم، از صحابه هر که سوره یا نیم سوره یاد گرفتی او را عظیم خواندندی و بانگشت نمودندی؛ که سوره ای یاد دارد؛ برای این که ایشان قرآن را می خوردند؛ منی را از نان خوردن یا دو من را عظيم باشد؛ اِلا که در دهان کنند و نجایند و بیندازند، هزار خروار توان خوردن. آخر می گوید: رب تالي القرآن و القرآن یلعنه ؛ پس، در حق کسی است که از معنی قرآن واقف نباشد."19

    در صحابه کم بُدی حافظ کسی گر چه شوقی بود جانشان را بسی20
    ربع قرآن هر که را محفوظ بود جل فینا از صحابه می شنود21

    قرآن، در نظر مولانا، همچون عروسی است22 که چادر این عروس قدسی رمزی از حجاب کلمات و نقاب صورت است و آن کس می تواند به مقام وصل این شاهد نایل آید که چادر او را نکشد؛ بلکه رضای او را طلبد؛ که به نزدیکان او، که همان انبیا و اولیای آتش زده در هوس هستند، نزدیک گردد؛ که مصداق فادخلی فی عبادی، وادخلی جنتی23 هستند. زیرا "حق تعالی به هر کس سخن نگوید؛ هم چنان که پادشاهان دنیا به هر جولاهه سخن نگویند؛ وزیری و نایبی نصب کرده اند؛ ره به پادشان از او ببرند. حق تعالی هم بنده ای را گزیده تا هر که حق را طلب کند در او باشد. و همه ی انبیا برای این آمده اند که ره جز این نیست."24
    معنی قرآن ز قرآن پرس و بس وز کسی کآتش زده است اندر هوس
    پیش قرآن گشت قربانی و پست تا که عین رو ح او قرآن شده ست
    روغنی کو شد فدای گل بکل خواه روغن بوی کن خواهی تو گل25
    چون تو در قرآن حق بگریختی با روان انبیا آمیختی
    هست قرآن حال های انبیا ماهیان بحر پاک کبریا26

    و لا یعلم تأولیه الا الله و الراسخون فی العلم27

    و سخن را، با کلامی پر فروغ از امیر المؤمنان علی علیه اسلام، به پایان مي بریم که فرمود: ذلک القران فا ستنطقوه و لن ینطق و لکن اخبر کم عنه: آن کتاب خداست؛ از آن بخواهید تا سخن گوید و هرگز سخن نگوید؛ اما من شما را از آن خبر می دهم.28
    1- تقسیر قلعه ی ذات الصور، جلال الدین همایی، ص 8
    2- سرنی، عبدالحسین زرین کوب، جلد اول، ص 342؛
    3- مجموعه مقالات، بدیع الزمان فرزانفر، ج 2، ص 379و380
    4- تبتل، یعنی بریدن از دنیا و مردم (و اذکر اسم ربک و تبل الیه تبتیلاً: و نام پروردگارت را یاد کن و از همه ببر و به او بپیوند. (مزمل/8، ترجمه آیتی)
    5- ان هذا الاساطیر الاولین، انفال/31؛
    6- قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی ان یأتوا بمثل هذا القرآن لا یأتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهراُ: اسری/88
    7- دفتر سوم مثنوي ابيات 4229تا4243
    8- احیای علوم دین، ج1، ص 275؛
    9- دفتر سوم مثنوی، ابیات 4244 تا 4246؛
    10- دفتر سوم مثنوی، بیت 1897؛
    11- احادیث مثنوی، بدیع الزمان فروزانفر، ص 83؛
    12- ملک/30؛
    13- سرنی، عبدالحسین زرین کوب، ج1، ص 83؛
    14- دفتر دوم مثنوی، ابیات 1633 تا 1641؛
    15- صحیفه ی نور، ج اول، ص 400؛
    16- فیفه ما فیف، ص165؛
    17- فیه ما فیه، ص 81؛
    18- چه بسا قاری قرآن که قرآن او را لعنت می کند؛
    19- یه ما فیه، ص 82؛
    20- دفتر سوم مثنوی، بیت 1386؛
    21- دفتر سوم مثنوی، بیت 1392؛
    22- فیه ما فیه، ص 229؛
    23- فجر/29-30؛
    24- فیه ما فیه، ص 229؛
    25- دفتر پنجم مثنوی، ابیات 3128 تا 3130؛
    26- دفتر اول مثنوی، ابیات 1537 تا 1538؛
    27- آل عمران/7؛
    28- نهج البلاغه، ترجمه ی سید جعفر شهیدی، صفحه ی 159، خطبه ی 158؛

    قرآن در مثنوي

    ویرایش توسط جنات : ۱۳۹۱/۰۵/۱۳ در ساعت ۱۷:۳۳

  6. تشکر


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    10,035
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    17 روز 15 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    2



    مولانا خطاب آيات اول سوره‏ي "الرحمن" را كه در آن از تعليم قرآن سخن رفته است، به جانب پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وس م مي‏داند. پيامبري كه جسمش جان شده و لايق درك و دريافت و تعليم مستقيم قرآن از جانب حق تعالي گشته بود. غير او با واسطه و فاصله‏هاي مختلف، از جمله با قلم، چنان كه در سوره‏ي "علق" آمده است، لايق دريافت و تعليم حق مي‏شوند. زيرا به آن مقام والاي روحاني نرسيده‏اند.

    مصطفايي كو كه جسمش جان بود
    تا كه رحمن علّم القرآن بود
    اهل تن را جمله علّم بالقلم و
    اسطه افراشت در بذل كرم

    (3/593 ـ 594)


    یَا إِلَهِی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ وَ رَبِّی صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِکَ فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِکَ



    اگه مي خواي اهل آسمون بهت رحم كنن به اهل زمين رحم كن

  8. تشکرها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود