جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ابزارهاي ادراك در قرآن

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,903
    صلوات
    1700
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    18 پست
    حضور
    57 روز 11 ساعت نامشخص
    دریافت
    214
    آپلود
    104
    گالری
    16

    ابزارهاي ادراك در قرآن






    ابزارهاي ادراك در قرآن

    يكى از كاركردهاى روح و روان انسان، دانستن و ادراك و يا به سخن ديگر، ارتباط علمى و شناختى است.
    اگر نگوييم اساسى ترين پديده روانى انسان ادراك است، بى ترديد يكى از مهم ترين آنها خواهد بود، زيرا از راه ادراك و علم است كه زمينه ساير نمادهاى ويژه انسانى چون عواطف، احساس، اراده و… فراهم مى شود. در اين نوشتار تلاش شده است تا مايه بنيادين ادراك - روان انسان - از زاويه اى خاص و با شيوه اى فلسفى - قرآنى مورد بحث قرار گيرد.

    ویرایش توسط Partofar : ۱۳۹۳/۰۹/۲۲ در ساعت ۰۱:۵۴
    اين الفاطميون
    مدعي گويد كه با يك گل نميگردد بهار

    من گلي دارم كه عالم را گلستان ميكند
    مینوی من مینای من پیدا و ناپیدای من
    ای منجی گیتی بیا
    مهدی بیا مهدی بیا


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,903
    صلوات
    1700
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    18 پست
    حضور
    57 روز 11 ساعت نامشخص
    دریافت
    214
    آپلود
    104
    گالری
    16



    موضوع بحث


    بر اساس تفكر رايج، علم و معرفت از نظر ابزارها و وسايلى كه براى تحصيل آن به كار مى رود، به سه دسته تقسيم مى شود:
    1. علم حسى كه از طريق حواس به دست مى آيد.
    2. علم عقلى كه با ابزار عقل به سراغ واقعيتها مى رود.
    3. علم قلبى يا عرفان كه از راه دل به كشف حقيقت نائل مى شود.
    در رابطه با بخش نخست، نزاع معروف عقل گرايان و حس گرايان مطرح است كه آيا ادراكات حسى محض مى توانند معرفت و شناخت ايجاد كنند، يا آن كه ادراكات حسى هميشه نيازمند و مسبوق به يك سلسله ادراكات و مفاهيم عقلى و پيش از تجربه هستند. حس گرايان گفته اند همه علوم و ادراكات انسان، همانها هستند كه در بخش تصورات به حس و در بخش تصديقات به تجربه مى انجامند و چيزى وراى ادراكات حسى و تجربى نداريم. عقل گرايان مى گويند برخى از مفاهيم و ادراكات انسان مقدم بر تجربه اند و از ذات عقل بر مى خيزند و در هر شناختى دخالت دارند. نظريه ديگرى در عقل گرايى نيز وجود دارد كه مى گويد در بخش تصورات، مفاهيم و ادراكات همگى به حس مى انجامند، اما در بخش تصديقات يك سلسله تصديقات بالاتر از تجربه هستند كه عقل در پيدايش آنها نقش اساسى دارد.
    ما در اين نوشتار از علم حسى و بحثهاى مربوط به آن از جمله نزاع يادشده سخن نمى گوييم، زيرا نقش حس به عنوان يك ابزار مورد بحث نيست و نظريه هاى كلى گرا و مطلق نگرى هم كه دراين زمينه مطرح شده اند تا اندازه اى مورد بررسى و موشكافى فيلسوفان قرار گرفته است. آنچه در اين مجال بدان خواهيم پرداخت، بخش دوم و سوم است، يعنى علم عقلى و علم قلبى آن هم نه از همه زوايا بلكه فقط از ناحيه ابزار ادراك يعنى عقل و قلب.
    اگر معمول كتابهاى فلسفى از نقش و اهميت عقل در تحصيل معرفت و كشف حقيقت گفته اند، به طور طبيعى كتابهاى عرفانى هم از مكانت و جايگاه بلند و محورى قلب در رسيدن به حقيقت ياد كرده اند. سخنان و تعبيرات فيلسوفان و عرفا در اين زمينه نوعى دوگانگى و ناسازگارى بين عقل و قلب و فرايند ادراكى آن را نشان مى دهد.
    محى الدين ابن عربى در يكى از فصلهاى فصوص الحكم، اهل معرفت را به سه دسته تقسيم مى كند، يكى اصحاب قلوب، ديگر اصحاب عقول و اعتقادات، و سوم اهل ايمان كه از پيامبران تقليد مى كنند و به سخنان آنان گوش فرا مى دهند. وى معتقد است كه معرفت جز براى گروه نخست ميسر نيست، زيرا خداوند فرموده است: (انّ فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب). و نفرموده است (لمن كان له عقل). وى مى نويسد:
    (فإنّ العقل قيد فينحصر الامر فى نعت واحد، و الحقيقة تأبى الحصر فى نفس الامر، فما هو ذكرى لمن كان له عقل و هم اصحاب الاعتقادات الذين يكفر بعضهم ببعض و يلعن بعضهم بعضاً و ما لهم من ناصرين.) 1
    و در جاى ديگر راجع به شناخت نفس مى گويد، حقيقت نفس را جز پيامبران و عارفان نشناخته اند:
    (فمن طلب العلم بها من طريق النظر الفكرى فقد استسمن ذا ورم و نفخ فى غير ضرم).2
    صدرالمتألهين نيز در كتابهايش بويژه اسفار بر همين دوگانگى ادراكهاى عقلى و قلبى انگشت گذاشته و ويژگى فلسفه خويش را سازگار ساختن اين دو منبع دانسته است.
    شهيد مطهرى در جمله اى صريح، تفاوت فلسفه و عرفان را اين گونه بيان مى كند:
    (راه حكيم با راه عارف دو راه است، راه حكيم راه منطق و برهان است، و راه عارف، تزكيه و تصفيه و سير و سلوك است. وسيله ها نيز تفاوت دارند، مركب حكيم، عقل است ومركب عارف، دل.)3
    اين گونه سخنان به وضوح، نقش عقل و قلب را در پيدايش معرفت از يك سو و تفاوت آن دو را از سوى ديگر آشكار مى سازد. اكنون مى بايد اين پرسش را مطرح كنيم كه آيا عقل و قلب از نظرگاه قرآن، منابع يا ابزار دو گانه به شمار آمده اند يا خير؟ ولى پيش از پاسخ به اين پرسش ناگزير هستيم معانى دقيق واژه هاى محورى تحقيق را كه همان (عقل) و (قلب) هستند روشن سازيم.

    اين الفاطميون
    مدعي گويد كه با يك گل نميگردد بهار

    من گلي دارم كه عالم را گلستان ميكند
    مینوی من مینای من پیدا و ناپیدای من
    ای منجی گیتی بیا
    مهدی بیا مهدی بیا


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,903
    صلوات
    1700
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    18 پست
    حضور
    57 روز 11 ساعت نامشخص
    دریافت
    214
    آپلود
    104
    گالری
    16



    عقل در نگاه فيلسوفان


    عقل در اصطلاح فيلسوفان، معانى چندى دارد و بيش تر آن معانى ارتباطى با عقل مورد بحث، يعنى عقلى كه مى توان با آن به شناخت و علم رسيد ندارد. از اين رو فقط به معنايى اشاره مى كنيم كه در بحث ياد شده مورد نظر است.
    فيلسوفان، عقل را در يك نگاه، به عقل فعّال و عقل منفعل تقسيم كرده اند. مقصود از عقل فعّال، واقعيت مجردى وراء عالم ماده است كه علوم را بر نفس افاضه مى كند. و مراد از عقل منفعل، عقل انسانى است كه آن را نيز به نظرى و عملى تقسيم مى كنند. درباره عقل نظرى كه مورد بحث است، دو تعبير در سخنان فيلسوفان به چشم مى خورد، يكى آن كه عقل نظرى قوه اى است از قواى نفس كه به وسيله آن كليات و معقولات، يا به تعبير ديگر صورتهاى مجرد اشياء درك مى شوند. ديگر آن كه عقل عبارت است از خود نفس انسانى كه استعداد ادراك كليات دارد و از آن به نفس ناطقه نيز تعبير مى كنند.
    بر اساس تعبير نخست، عقل يك عَرَض است كه متقوّم به نفس مى باشد، اما در برداشت ديگر، عقل يك واقعيت جوهرى است.
    تقسيمات چهارگانه اى كه از عقل نظرى كرده اند، با عنوان هاى عقل بالقوه يا هيولانى، عقل بالملكه، عقل بالفعل و عقل مستفاد، نشان مى دهد كه حتى اگر عقل را يك قوه و استعداد تلقى كنيم، اين برداشت تنها در مرحله نخست از مراحل چهارگانه قابل تطبيق است، اما نسبت به مراحل بعدى، از آنجا كه استعداد، تبديل به فعليت مى شود، حال چه در شكل بديهيات اوليه كه عقل بالملكه اش مى گويند، چه در شكل همه علوم و ادراكات، اعم از بديهى و نظرى كه عقل بالفعل مى نامند و چه در مرحله حضور تفصيلى معلومات در نفس، كه عقل مستفادش مى گويند.4
    در هر صورت آنچه به عنوان عقل بدان اشاره مى شود، همان نفس انسانى است، زيرا در كنار تقسيم چهار مرحله اى يادشده، نظريه ديگرى را برخى فلاسفه بويژه صدرالمتألهين و پيروانش باور دارند، با عنوان اتحاد عاقل و معقول كه محتواى آن چيزى جز اين نيست كه با تعقل، از يك سو استعداد، تبديل به فعليت مى شود و از سوى ديگر حصول و انعكاس صورت معقول، نفس را تبديل به خودش مى كند، يعنى نفس، همان صورت معقول مى گردد و صورت معقول، همان نفس. يا به تعبير ديگر، نفس پس از تعقل معقولات، يك جوهر معرفتى مى گردد. و شايد به همين جهت است كه از عقل به صورت كلى تعبير به جوهر كرده اند: (العقل جوهر بسيط يدرك الاشياء بحقائقها) 5 و گر نه قوه از جهت قوه بودن يك عرض است.6
    در برخى ديگر از سخنان فيلسوفان با صراحت بيش ترى وحدت عقل و نفس ناطقه بيان شده است، از آن جمله ابن سينا است كه مى گويد:
    (لاشك أنّ نوع الحيوان الناطق يتميّز من غيرالناطق بقوةبها يتمكن من تصور المعقولات و هذه القوة هى المسماة بالنفس النطقية… )7
    و در رساله اول اخوان الصفا مى خوانيم:
    (العقل الانسانى، فليس هو شيئاً سوى النفس الانسانى التى صارت علامة بالفعل، بعدما كانت علامة بالقوة، و انما صارت بالفعل بعد ما حصل فيها هو هوية الاشياء بطريق الحواس، و صور ماهيتها بطريق الفكر و الرؤية…)8
    جرجانى در كتاب تعريفات مى نويسد:
    (العقل جوهر مجرّد عن المادّة فى ذاته مقارن لها فى فعله و هى النفس الناطقة التى يشير اليها كل أحد بقوله: انا).9
    و سرانجام لاهيجى در گوهر مراد مى نويسد:
    (و نوع دوم ادراك كلى كه آن را تعقل و نطق نيز مى گويند و نفس ناطقه در اين نوع ادراك، نيازمند آلت نباشد، بلكه ادراك وى را به ذات خود حاصل شود و از اين جهت نفس ناطقه را عقل نيز گويند، و اين قسم ادراك، تعلق جز به ذوات مجرده و مفهومات كليه نگيرد.)10
    آنچه از مجموع اين عبارات مى توان نتيجه گرفت، اين است كه عقل در ديدگاه فلاسفه در تحليل نهايى واقعيتى جز نفس انسانى ندارد و اين بدان معنى است كه عقل و عاقل يك چيزند و ابزار ادراك در حقيقت همان خود مدرك است، و شايد به همين جهت است كه در كلمات فلاسفه و همچنين عرف مردم، عمل ادراك، گاهى به عقل نسبت داده مى شود و گاه به نفس، اگر چنانچه عقل، واقعيتى جدا از نفس مى داشت همانند حواس ظاهرى نسبت به نفس، طبيعتاً نسبت دادن ادراك به عقل نادرست يا از سر مسامحه بود، چه اينكه عامل ادراك در فرد، يك چيز بيش تر نيست.

    اين الفاطميون
    مدعي گويد كه با يك گل نميگردد بهار

    من گلي دارم كه عالم را گلستان ميكند
    مینوی من مینای من پیدا و ناپیدای من
    ای منجی گیتی بیا
    مهدی بیا مهدی بیا


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود