صفحه 77 از 77 نخست ... 2737475767757677
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: گلچین سخنان زیبا و خواندنی علما و بزرگان

  1. #761

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    3,411
    مورد تشکر
    996 پست
    حضور
    47 روز 8 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    برای بیدار شدن از خواب، دستوری آسمانی از یکی از آیات قرآن کریم رسیده است. این مطلب را از کتاب شریف هزار و یک نکته حضرت علامه حسن زاده آملی نقل می کنیم و سپس به ترجمه روایات می پردازیم:

    "ساعت زنگی:
    آخر سوره مبارکه کهف (قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُوحَى إِلَیَّ أَنَّمَا إِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن کَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا)

    در مجمع البیان جناب طبرسی آمده است:
    امام صادق علیه السلام فرموده اند: احدی نیست که آیه آخر سوره کهف را بخواند، مگر اینکه در ساعتی که میخواهد بیدار می شود.
    در تفسیر صافی فیض کاشانی آمده است:
    در کافی آمده است که امام صادق علیه السلام فرموده اند: بنده ای نیست که آیه آخر سوره کهف را هنگام خوابیدنش بخواند، جز اینکه در ساعتی که می خواهد بیدار می شود.

    حضرت علامه حسن زاده آملی در پایان میفرمایند:
    "راقم کسی را می شناسد که با این دستور آسمانی، نیت ساعتِ تیقظ (بیداری) می کرد و حتی جعبه یعنی آلت ساعت را بدان میزان می کرد."

    منبع : هزار و یک نکته، نکته 226
    حضرت علامه حسن زاده آملي



  2. #762

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,467
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,780 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    رفت که دنبال خدا بگردد.




    کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد و رفت که دنبال خدا بگردد.

    گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت . نهالی کوچک

    کنار راه ایستاده بود. مسافر با خنده ای رو به درخت گفت :

    چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن و درخت زیر لب گفت:

    ولی تلخ تر ان است که بروی و بی رها و رد برگردی .

    کاش می دانستی ان چه در جست و جوی انی .

    همین جاست. مسافر رفت و گفت :یک درخت از راه چه می داند .

    پاهایش در گل است. او هیچ گاه لذت جست و جو را نخواهد یافت.

    مسافر رفت . کوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت . هزار سال

    پر خم و و پیچ . هزار سال بالا و پایین. مسافر بازگشت .رنجور و نا امید .

    خدا را نیافته بود. اما غرورش را گم کرده بود.

    به ابتدای جاده رسید . جاده ای که روزی از ان اغاز کرده بود.

    درختی هزار ساله. بالا بلند و سبز کنار جاده بود .

    زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد.

    اما درخت او را می شناخت. درخت گفت :سلام مسافر.

    در کوله ات چه داری . مرا هم میهمان کن. مسافر گفت :

    بالا بلند . شرمنده ام . کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.

    درخت گفت : چه خوب . وقتی هیچ چیز نداری. همه چیز داری.

    اما ان روز که می رفتی .در کوله ات همه چیز داشتی .غرور کمترینش بود.

    جاده ان را از تو گرفت. حالا در کوله ات جا برای خدا هست.

    و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت. دست های مسافر از اشراق پر

    شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت :

    هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته ای . این همه یافتی. !

    درخت گفت :زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و پیمودن خود.

    دشوار تر از پیمودن جاده هاست.

    یا حق.

    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است


  3. #763

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    3,411
    مورد تشکر
    996 پست
    حضور
    47 روز 8 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    براى امير المومنين عليه السلام نامه‏ اى از معاويه رسيد


    حضرت مهر نامه را شكست و قرائت كرد : " از طرف امير المومنين و خليفة‏ المسلمين ، معاويه بن ابى سفيان براى على :‏

    اى‏ على !
    در جنگ جمل هر چه خواستى با ام المومنين‏ : عايشه و اصحاب رسول خدا : طلحه و زبير كردى‏ اكنون مهياى جنگ باش "

    حضرت جواب نامه را اينگونه نوشت : از طرف عبدالله،
    تو به رياست‏ مى نازى و من به بندگى خداوند من آماده جنگ‏ هستم به همان نشان كه " انا قاتل جدك و عمك و خالك : من همان قاتل پدربزرگ و عمو و دايى تو هستم "

    سپس نامه را مهر و امضاء فرمود و از شاگردانش كه در محضرش بودند ، پرسيد : كيست كه‏ اين نامه را به شام ببرد ؟
    كسى جواب نداد
    دوباره حضرت سوالش را تكرار فرمود و اين بار طرماح از ميان جمعيت برخاست و عرض كرد : على‏ جان ! من حاضرم‏ حضرت ضمن اينكه او را از متن‏ تند نامه آگاه كرد ، فرمود :

    طرماح !
    به شام كه‏ رفتى مواظب آبروى على باش‏ طرماح گفت : سمعاً و طاعة‏ً آنگاه نامه را گرفت و بسوى شام حركت كرد

    معاويه در باغ قصرش بود كه عمرو عاص خبر رسيدن‏ يكى از شاگردان على را به او رساند

    معاويه‏ فورا دستور داد كه بساطى رنگين پهن كنند تا شكوه آن طرماح را تحت تاثير قرار بدهد و او را به لكنت بيندازد دستور انجام شد

    طرماح وقتى‏ وارد شد و آن فرشهاى رنگين و بساط مفصل را ديد ، بى اعتناء با همان كفشهاى خاك آلوده اش قدمها را بر فرشها گذاشت ، خود را به معاويه رساند و همانطور كه او بر مسندش لميده بود ، طرماح نيز لم داد و پاهايش را دراز كرد

    اطرافيان معاويه‏ به طرماح اعتراض كردند كه " پاهايت را جمع كن " اما او گفت : تا آن مردك ( معاويه ) پاهايش را جمع نكند ، من هم پاهايم را جمع نخواهم كرد

    عمرو عاص به معاويه در گوشى گفت : اين مردى‏ بيابانيست و كافيست كه تو سر كيسه ات را كمى شل‏ كنى تا او رام بشود و لحنش را هم عوض كند

    معاويه ضمن اينكه دستور داد تا سى هزار درهم‏ پيش طرماح بگذارند ، از او پرسيد : از نزد كه‏ به خدمت كه آمده اى ؟

    طرماح گفت : از طرف خليفه‏ برحق ، اسدالله ، عين الله ، اذن الله ، وجه‏ الله ، امير المومنين على بن ابيطالب نامه اى‏ دارم براى امير زنازاده فاسق فاجر ظالم خائن ، معاوية بن ابى سفيان‏

    معاويه ناراحت از اينكه‏ سى هزار درهم نيز نتوانسته است كه اين شاگرد على عليه السلام را ساكت كند ، گفت : نامه را بده ببينم

    ، طرماح گفت : روى پاهايت مى ايستى ، دو دستت را دراز ميكنى تا من نامه على عليه‏ السلام را ببوسم و به تو بدهم‏

    معاويه گفت : نامه‏ را به عمرو عاص بده‏

    طرماح گفت : اميرى كه ظالم‏ است ، وزيرش هم خائن است و من نامه را به خائنى‏ چون او نميدهم‏

    معاويه گفت : نامه را به يزيد بده‏

    طرماح گفت : ما دل خوشى از شيطان نداريم‏ چه رسد به بچه اش‏

    معاويه پرسيد : پس چه كنيم ؟

    طرماح گفت : همانكه گفتم‏

    بالاخره معاويه نامه‏ را گرفت و خواند بعد هم با ناراحتى تمام كاتبانش‏ را احضار كرد تا جواب نامه را اينگونه بنويسد " على ! عده لشكريان من به عدد ستارگان آسمان‏ است‏ مهياى نبرد باش "

    طرماح برخاست و گفت : من خودم جواب نامه ات را مى دهم‏:
    على عليه‏ السلام خود به تنهايى خورشيديست كه ستارگان تو در برابرش نورى نخواهند داشت‏ سپس خواست برود كه

    معاويه گفت " طرماح ! سى هزار درهمت را بردار و سپس برو "

    اما طرماح بى اعتناء به‏ حرف معاويه و بدون خداحافظى راه كوفه را در پيش‏ گرفت‏

    معاويه رو به عمرو عاص كرد و گفت : حاضرم‏ تمام ثروتم را بدهم تا يكى از شما به اندازه‏ يكساعتى كه اين مرد از على طرفدارى كرد ، از من‏ طرفدارى كند

    عمرو عاص گفت : بخدا اگر على به‏ شام بيايد ، من كه عمرو عاصم نمازم را پشت سر او ميخوانم اما غذايم را سر سفره تو ميخورم
    ‏ ( الأختصاص ص ١٣٨)



  4. #764

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,467
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,780 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خود را می جویم و تو را می یابم.

    الهی روزگاری تو را می جستم خود را یافتم.

    اکنون خود را می جویم و تو را می یابم.

    الهی تا از مهر تو اثر امد.دیگر مهر ما را به سر امد.

    الهی ای مهربان فریاد رس .عزیز ان کس که با تو یک نفس

    نفسی که ان را حجاب ناید از پس.

    الهی گهی به خود نگرم گویم از من زارتر کیست.

    گهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست.

    الهی ای سزای کرم .ای نوازنده عالم. نه با وصل تو

    اندوه است و نه با یاد تو.

    الهی ادای شکر تو را هیچ زبان نیست. و دریای فضل

    تو را هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچ کس

    عیان نیست.هدایت کن بر ما رهی که بهتر از ان

    نیست.الهی نام تو ما را جواز .مهر تو ما را جهاز.

    شناخت تو ما را امان.لطف تو ما را عیان.

    الهی ضعیفان را پناهی.قاصدان را بر سر راهی.

    مومنان راگواهی .

    چه عزیز است ان کس که تو خواهی...

    یا حق.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است


  5. #765

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,467
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,780 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خود را می جویم و تو را می یابم.

    الهی روزگاری تو را می جستم خود را یافتم.

    اکنون خود را می جویم و تو را می یابم.

    الهی تا از مهر تو اثر امد.دیگر مهر ما را به سر امد.

    الهی ای مهربان فریاد رس .عزیز ان کس که با تو یک نفس

    نفسی که ان را حجاب ناید از پس.

    الهی گهی به خود نگرم گویم از من زارتر کیست.

    گهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست.

    الهی ای سزای کرم .ای نوازنده عالم. نه با وصل تو

    اندوه است و نه با یاد تو.

    الهی ادای شکر تو را هیچ زبان نیست. و دریای فضل

    تو را هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچ کس

    عیان نیست.هدایت کن بر ما رهی که بهتر از ان

    نیست.الهی نام تو ما را جواز .مهر تو ما را جهاز.

    شناخت تو ما را امان.لطف تو ما را عیان.

    الهی ضعیفان را پناهی.قاصدان را بر سر راهی.

    مومنان راگواهی .

    چه عزیز است ان کس که تو خواهی...

    یا حق.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است


  6. #766

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    3,411
    مورد تشکر
    996 پست
    حضور
    47 روز 8 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسيارى از شاگردان مرحوم آية الحق حاج ميرزا على آقاى قاضى (رضى اللّه عنه) نقل كرده اند:
    ايشان بسيار به وادى السّلام نجف براى زيارت اهل قبور مى رفت و زيارتش تا چهار ساعت به طول مى انجاميد.
    در گوشه اى مى نشست به حال سكوت.
    ما خسته شده وبرمى گشتيم و با خود مى گفتيم:
    استاد چه عوالمى دارد كه اين طور به حال سكوت مى ماند و خسته نمى شود!
    عالمى بود در تهران، بسيار بزرگوار و متّقى بنام مرحوم آية اللّه حاج شيخ محمّدتقى آملى. ايشان از شاگردان سلسله اوّل مرحوم قاضى در اخلاق و عرفان بود.

    از قول ايشان نقل شد:
    من مدّتها مى ديدم كه آقاى قاضى چند ساعت در وادى السّلام مى نشيند. با خود مى گفتم: انسان بايد زيارت كند وبرگردد و به قرائت فاتحه اى ارواح مردگان را شاد كند. كارهاى لازمترى هم هست كه بايد به آنها پرداخت.
    اين اشكال در دل من بود امّا به هيچ كس ابراز نكردم حتّى به صميمى ترين رفيق خود كه از شاگردان استاد بود. مدّتها گذشت و من هر روز براى استفاده از محضر آية اللّه قاضى به خدمتش مى رفتم تا آنكه از نجف قصد مراجعت به ايران را داشتم وليكن در مصلحت اين سفر ترديد داشتم.
    اين نيّت در ذهن من بود و كسى از آن مطّلع نبود.
    شبى مى خواستم بخوابم در آن اطاقى كه بودم و در طاقچه پائين پاى من كتابهاى علمى و دينى بود.
    در وقت خواب طبعاً پاى من به سوى كتابها كشيده مى شد. با خود گفتم: برخيزم و جاى خواب خود را تغيير دهم يا لازم نيست؟ چون كتابها درست مقابل پاى من نبود و بالاتر قرار گرفته بود گمان بردم اين عمل هتك نيست و خوابيدم.
    صبح كه به حضور آقاى قاضى رفتم و سلام كردم
    فرمود:
    عليكم السّلام. صلاح نيست شما به ايران برويد. در ضمن پا دراز كردن به سوى كتابها هتك احترام است.
    من بى اختيار هول زده گفتم: آقا شما از كجا فهميده ايد؟
    فرمود: از وادى السّلام فهميده ام!



  7. #767

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,467
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,780 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    کسانی که با خودشان مهربان نیستند نمی توانند خوبی کنند:

    باید بدانید کسانی که با خود مهربان نیستند و وجودشان اکنده از سختی هاست . نمی توانند با دیگران نیز مهربان باشند.

    برای این که بتوان محبت را نثار دیگران کرد.

    باید به خواسته ها. نیازها و دغدغه های ان ها توجه داشت. گفت و گو زمانی صمیمانه و عاطفی خواهد بود که صرفا به رد و بدل

    کردن اطلاعات پرداخته نشود.

    گفت و گوی صمیمانه بار عاطفی دارد و با درک عاطفی و هیجان همراه است .و یکی از نیازهای اساسی انسانهاست.

    سعی کنید شنونده خوبی باشید و نسبت به سخنان طرف مقابل واکنش های مناسب نشان دهید.

    یادتان باشد چشم پوشی از خطا ها باعث می شود صفا و صمیمیت در فضای خانواده حاکم باشد.

    اگاهانه اشتباهات همدیگر را نادیده بگیرید و اگاهانه ببخشید و عفو کنید. همه ما همیشه نیازمند نوازش های عاطفی هستیم.

    پس به نیاز هم احترام بگذاریم.

    یا حق.

    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است


  8. #768

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    3,411
    مورد تشکر
    996 پست
    حضور
    47 روز 8 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    غیبت و بدگویی از دیگران

    آیه الله محی الدین حائری شیرازی فرمودند:

    شیخ بهلول، نقل کرد در زمان رضا خان به خاطر آن که مورد غضب شاه بودم

    و مأموران در تعقیب من بودند، همسر خود را طلاق دادم؛

    زیرا اگر او به زوجیت من باقی می ماند ممکن بود مورد تعرض دستگاه قرار بگیرد.

    حتی پس از آن که او را طلاق دادم و عده او تمام شد

    وسیله ازدواج مجدد را برای او فراهم آوردم

    تا هیچ ناراحتی و خطری از ناحیه من متوجه او نشود.

    مدتی گذشت این زن مرد.

    من در خواب سه نفر زن را دیدم که نزد من آمدند. از آنها پرسیدم شما کیستید؟

    یکی از آنها گفت: من عمه پدر تو هستم،

    و دو نفر دیگر هم از خویشان به شمار می آمدند.

    به هر صورت آنان به من گفتند:

    حضرت زهرا (س) ما را فرستاده است تا این مطلب را به شما برسانیم

    که وقتی زن شما از دنیا رفت ملائکه عذاب قصد عذاب او را داشتند

    ولی حضرت زهرا (س) دستور فرموده است فعلا دست از عذاب او بردارید.

    علت عذاب غیبتهایی بود که او از بعضی از مردم کرده بود

    و دلیل دستور توقف عذاب از سوی حضرت زهرا (س) نیز برای آن است

    که شاید از غیبت شدگان رضایت خواهی شود و آنان نیز رضایت دهند.

    شیخ بهلول گفت:

    من پس از بیدار شدن از خواب فورا خود را به محل سکونت آن زن رسانیده و به منبر رفتم،

    بالای منبر به مردم گفتم:

    شخصی از اهل این محل از دنیا رفته و غیبت بعضی از مردم را کرده است

    از تقصیر او بگذرید و او را عفو کنید تا از عذاب اخروی نجات یابد

    و به دیگران هم که در جلسه حاضر نیستند بگویید تا از تقصیر او بگذرند.

    بعد از مدتی همسر سابقم را خود در خواب دیدم که رو به من کرده و گفت:

    فلانی راحت شدم و اضافه کرد که :

    تو نیز اینجا بیا، چرا در دنیا این محل کثیف مانده ای....

    روزنه هایی از عالم غیب
    آیت الله سیدمحسن خرازی




  9. #769

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,467
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,780 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    ببخشید تا کائنات ببخشد.




    مردفقیری از خدا سوال کرد :چرا من این قدر فقیر هستم ؟

    خدا پاسخ داد : چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی.

    مرد پاسخ داد : من چیزی ندارم که ببخشم...

    خدا پاسخ داد : چرا. محدود چیزهایی داری.

    یک صورت که می توانی لبخند بر ان داشته باشی.

    یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی.

    یک قلب که می توانی به روی دیگران بگشایی.

    چشمانی که می توانی با ان ها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی.

    فقر واقعی فقر روحی است.

    دل ادم ها خیلی ساده گرم می شود:

    به یک دلخوشی کوچک

    به یک احوالپرسی ساده

    به یک دلداری کوتاه.

    به یک تکان دادن سر. یعنی تو را می فهمم...

    به یک گوش دادن خالی .بدون داوری و نظر دادن.

    به یک همراه شدن کوچک .

    به یک پرسش : روزگارت چگونه است ؟

    به یک دعوت کوچک . به صرف یک فنجان چای.

    به یک وقت گداشتن برای تو

    به شنیدن یک کلمه .من کنارت هستم.

    به یک هدیه بی مناسبت.

    به یک دوستت دارم بی دلیل.

    به یک غافلگیری .

    به یک خوشحال کردن کوچک .

    به یک نگاه.

    به یک شاخه گل . فقط همین ....

    سخت نیست .ببخشید تا کائنات ببخشد...

    یا حق.

    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است

  10. تشکر


صفحه 77 از 77 نخست ... 2737475767757677

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود