صفحه 21 از 656 نخست ... 1119202122233141516171121521 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دلنوشته های کوچک ما

  1. #201

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,552
    مورد تشکر
    19,754 پست
    حضور
    131 روز 7 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    دل نوشته.




    مولا جان ! در این لحظات که پاسی از شب گذشته و من وتو خدای مان هستیم. می خواهم بگویم از دل تنگی هایم از عزیزانی که رفتند .

    و در زیر خروارها خاک غنودند . در این روزگاری که همه جهانیان در انتظار تو شبها را به صبح می رسانند. و در این زمانه ای که مرگها زیاد شده اند.

    و فسادها و تباهی های روزگار بیداد می کند. کسی به فکر دیگری نیست. همه حرص مال و منافع دنیای خود را می زنند.

    زندگی ها همه ماشینی شده است. و تمام انسانها پنداری در عجله و استرس به سر می برند. در این عصر ماشین و رایانه و در زمان

    تکنولوژی و عصر ارتباطات . جای عدالت -محبت و یکرنگی ها دوستی ها و ارامش و صلح در جهان خالی است.

    مهدی جان ! برای من واقعا غیر قابل فهم است که تو چگونه خواهی امد. و چگونه ما به واقعیت وجودت پی خواهیم برد.

    و در روزگاری که چشم جهانیان به جمال دلربای تو روشن شود. با ما چگونه برخورد می کنی. و جایگاه ما در ان زمان اگر زنده باشیم در کجا قرار می گیرد.

    مولا جان ! ایا براستی بر عقیده و اعتقاد خود باقی خواهیم ماند . یا نه فقط به گزافه گویی پرداخته ایم. مولای من ! ما را یاری کن

    که در راهی گام برداریم که تو می خواهی و باعث خشنودی تو شویم. یا حق.


  2. #202

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,499
    مورد تشکر
    39,617 پست
    حضور
    119 روز 13 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    سلام

    دیشب ساعت نزدیک11بود برگه هام تصحیح شد تموم شد راحت شدم حالا نوشتن نمره ها داخل لیست و بعدش میانگین و بدون غلط داخل برگه نوشتن و به به و چه چه مدیر و خداجان البته مدیرمون خوبه غرغرونیستا!یه کم وسواسه

    اون تاپیک دلنوشته هم که کاربر جدید زده یکی منتقل کنه این صفحه تا با لنگه دمپایی نیومدم سراغتون شنیدین یا نه؟!

    کسی نیست؟!

    حاج یوسفان گرام!!

    ها باریکلا بدو باباجان
    http://www.askquran.ir/thread52749.html#post754506

    یکی اینو وصلش کنه این جا


    دلنوشته های کوچک ما


  3. #203

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,499
    مورد تشکر
    39,617 پست
    حضور
    119 روز 13 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    سلام

    تازه از مدرسه برگشته بودم یه عالمه برگه امتحانی تحویل داده بودم نشستم نمرات نوشتم با کمک دوست گلم مهناز میانگین نمره مستمر و پایانی درآوردم تحویل مدیرجان دادم!که مریم خانوم زنگ زد فردا کلاس دانشگاه داریم اونم عصر!!

    یعنی اگه دستم می رسید از پشت گوشی تلفن یکی می زدم ملاجش دلم خنک می شد خوب بود!خودشون بریدن دوختن با استاد گرم گرفتن که ساعت کلاسی کی باشه بعد به بقیه خبردادن که اوهووووووووووویییییی بیایین!!

    خداجان رحم کن کی برگردم تازه امتحان مدرسه هم که نزدیکه...

    تا به زودی


    دلنوشته های کوچک ما


  4. #204

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    843
    مورد تشکر
    4,997 پست
    حضور
    22 روز 13 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    پيرا خيلي باهوشن!
    وقتي ساكتن، وقتي حرف مي زنن!
    در هر دو حالتش خيلي باهوشن!
    خودشون از همون اول هم مي دونن كه
    نصف حرف هاشون به هدر مي ره،
    اما اهميتي نمي دنُ يه ريز ادامه مي دن...
    مي بافَن، با صداي كلفتُ مكثاي عجيبُ غريبشون!
    سر درد رُ مي چسبونن به رشدِ سريع درختاي بيد!
    از سفتي قندها حرف مي زننُ
    اون وقت يه اسمِ بخت برگشته گير ميارنُ
    چاشني آخي خدا رحمتش كنه بهش مي بندن!
    تو اوجِ صحبت دستشون كه دراز بشه، يعني آب مي خوان!
    پير، پيره!
    حالا توفيرش چيه كه آدم باشه،
    يا درخت، يا حتا يه لنگه كفش؟
    داستان از اين قراره كه توي بيابوناي اون طرفِ خونه ي ما
    يك لنگه كفشِ كهنه سراغ دارم كه مچاله وُ دربُ داغون،
    تكُ تنها يه گوشه افتاده!
    خيلي باهوشه!
    وقتي حرف مي زنه يا وقتي ساكته!
    تو هر دو حالتش خيلي باهوشه!
    ديگه حتي بوم چرم هم نمي ده!
    از رنگِ بندش هم خبري نيست!
    ميخاي دورُ برش مثلِ اُستخوون زدن بيرون!
    پُل مي شه برا مورچه ها تا از روش دونه ببرن!
    سنگر دعواهاي سوسمارِ دندان شمار مي شه!
    گاهي وقتا عقربِ مادر بچه هاشُ مي بره تو يه غارِ چرميِ قديمي
    كه همين لنگه كفشِ داستان خودمونه!
    كفش پيري كه جفتشُ گم كرده باشه حق داره كه ديوونه بشه!
    يكي يه روزي نوشت:
    باوفاترين جفت هاي عالم، كفش ها هستن!
    كتاب رياضيمُ مي ذارم يه گوشه وُ
    يه خُرده به حرفاش گوش مي دم!

    تو عروسيُ خداداد ما بهترين كفشاي ايل بوديم!
    برقمون چشما رُ مي زد!
    ـ حالا چه اهميتي داره كه بدونيم
    يا ندونيم خداداد كيه يا كي بوده؟! ـ
    چقدر راه رفته باشم؟
    راهاي جورواجور، راهاي خوب،راهاي بد... بله!
    يه بار محكم پرت شدم تو صورتِ سكينه!
    ـ حالا چه اهميتي داره كه بدونيم
    يا ندونيم سكينه كيه؟ ـ
    يه بار هم منُ به امانت بردن!
    آخ كه پاهاي خپل امانت دار چه قدر خون به جيگرم كردن!
    همه ش از نَوت حرف مي زدُ قاليُ بندُ رنگُ مرغ!
    يه بار يه بچه كفش منُ پوشيد!
    هر سه قدمي دو قدمش مي افتاد!
    بعد سرفه مي كرد چپون خنده ش گرفته بود!
    بله! ما هم براي خودمون حرف داريم!
    اين كه مي گن پاتُ تو كفشِ بزرگ ترا نكنين،
    اين كه لنگه گيوه در بيابون نعمته،
    اينا همه ش حكمت داره!
    چه قدر تو عزاها لگد شدم ميونِ هم نوعاي جورواجور خودم!
    يادمه...
    يه جفت كفشِ خارجي يادمه
    كه از آغاجاري اومده بودنُ حرف هاي ما رُ مي فهميدن!
    به همه مي گفتن:
    هلو! تاپاله!
    يه جفت گيوه كه ده بار خودشونُ وصله پينه كرده بودن،
    با صداي خيلي بلند بهشون
    ـ به همون خارجيا كه از آغاجاري اومده بودن ـ گفتن:
    كفشي كه بوي تپاله نده كفش ني، دست كِشه!
    و ما همه زديم زيرِ خنده وُ تا دلت بخواد سرفه كرديم!
    هيچ كافري جوون مرگ نشه!
    يه صبح ديدم... اِه! جُفتم نيس!
    چند ساعت بعد معلوم شد كه
    جفتمُ سگ دزديده!
    اون وقت بدبختي هام شروع شد!
    تنهائيهام...
    اين ور، اون ور، تو آفتاب، زيرِ بارون...
    به سرعت از ريخت مي افتادم!
    اولين بارون كارمُ ساخت!
    ديگه از ياد رفتم!
    گفتن هركي از ياد برده مُرده!
    ديگه فرقي نداره كه جاش كجا باشه!
    يه مدتي باهام درِ لونه ي مرغا رُ مي بستن!
    بعد تقدير انداختم تو كوچه!
    تا يه شب يه شغالِ كور منُ آوردُ انداخت اين جا!
    هي بوم كردُ گازم گرفتُ زيرُ روم كرد...
    اما من ديگه چرمي نبودم كه چاره سازِ دردِ اون باشم!
    يه چيزي شدم شبيهِ هميني كه مي بيني!
    به دماغه ام تلنگر بزني مي بيني خاكِ خاكم!
    مثل همه ي چيزا كه آخر خاك مي شن!
    هي مي گفتُ گفت...
    من كتاب رياضيمُ برداشتمُ به دمپائيياي لاستيكيم نگاه كردم،
    ديدم گريه مي كنن!
    دويدم طرفِ خونه!
    بابا بزرگم داشت پيازا رُ آب مي داد!
    تا منُ ديد تو چشماش خوندم كه مي خواد يه چيزي بگه...!


    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...







  5. #205

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,499
    مورد تشکر
    39,617 پست
    حضور
    119 روز 13 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    سلام

    اردیبهشت ماه قشنگ داری می ری دیگه؟!

    فدات چه خوب بودی روزتولدبودی روزمعلم بودی روزآخریک سال پرتلاش تحصیلی بودی روزای کله ی سحرگنجشکا و هوای خنک بهاری بودی چه نسیم خنکی هم صبحات می اومد اونم لابلای شاخه های ناز

    برو به سلامت ولی یادت باشه من امسال خیلی دوستت داشتم بیشترازاون چیزی که فکرکنی امسال فهمیدم یه دخترخوب دختری هست که خودش باشه یه دخترخوب!

    نمازش دوست داشته باشه

    کاراش انجام بده

    به خودش بیشترازهرچیزی اهمیت بده تا برای دیگران هم خوب باشه

    اردیبهشت قشنگ من!داری می ری بروولی اون درهم پشت سرت ببندعطریاس های کوچه بدجورداره هواییم می کنه بزنم به جاده!!


    دلنوشته های کوچک ما


  6. #206

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    2,286
    مورد تشکر
    8,628 پست
    حضور
    35 روز 10 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    3

    http://www.askquran.ir/thread49198.html




    زندگی چون گل سرخ است

    پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

    یادمان باشد اگر گل چیدیم

    عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!

    خــــــــــــــــــــــسـ ـــــــــــــــــــــــــ ـتـــــــــــــــــــه امـــــــــــــ ...................
    تظاهـــــر به شـــادی میــکنم !



    حلال کنید ........


  7. #207

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    2,286
    مورد تشکر
    8,628 پست
    حضور
    35 روز 10 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    3



    رنـــــــــــــــــــــــ ــــــــگ ميكنم دنيايم را

    با زيباترين رنگهاي خدا

    با رنـــــــــــــــــــــــ ـــــــگــیـــن كمان زيبا

    دنياي من با تيرگيها بيگانه است...

    فقط شادي و لبخند ♥

    خــــــــــــــــــــــسـ ـــــــــــــــــــــــــ ـتـــــــــــــــــــه امـــــــــــــ ...................
    تظاهـــــر به شـــادی میــکنم !



    حلال کنید ........


  8. #208

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,499
    مورد تشکر
    39,617 پست
    حضور
    119 روز 13 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1




    دلنوشته های کوچک ما

    دلنوشته های کوچک ما


    تا حالا واستون پیش اومده که با یکی جایی برین، بعد موقع برگشت شرایطی پیش بیاد و مجبور بشین همسفرتون رو جا بزارین و تنها برگردین؟!

    تو جبهه خیلی ها مجبور شدن داداشاشون رو جا بزارن ...

    از بچگی با هم بزرگ شده بودن، شب عملیات تو خط رفیقش جا موند ...
    خیلی از باباها پسراشونو جا گذاشتن...

    کل دوران تحصیل رو یه نیمکت با هم مینشستن، کنار هم بزرگ شده بودن، شب

    عملیات
    دل کندن و رد شدن از رو جنازه ی رفیق،

    میدونی یعنی چی؟!
    میدونی چندتا مادر منتظر جاموندشه؟!
    میدونی الان این جامونده ها کین؟!

    این جا مونده ها همون شهدای گمنامی هستن که الان تو شهرهامون دفنن ...

    خیلی هامون تو زندگی هامون بازم اونارو جا گذاشتیم و بهشون سر نمیزنیم !!

    ┘◄ به یاد شهیدان گمنام ...

    دلنوشته های کوچک ما


  9. #209

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,499
    مورد تشکر
    39,617 پست
    حضور
    119 روز 13 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما
    دلنوشته های کوچک ما


  10. #210

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,499
    مورد تشکر
    39,617 پست
    حضور
    119 روز 13 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    مردم چه می کنند که لبخند می زنند؟

    غم را نمی شود که به رویم نیاورم!


    حال مرا نپرس که هنجارها مرا

    مجبور می کنند بگویم که “بهترم”

    دلنوشته های کوچک ما


صفحه 21 از 656 نخست ... 1119202122233141516171121521 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود