جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دلنوشته های کوچک ما

  1. #6471

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,417
    مورد تشکر
    39,484 پست
    حضور
    119 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    سه چیز را با احتیاط بردار:




    قدم،قلم، قسم!


    سه چیز را پاک نگه دار:



    جسم،لباس،خیال


    از سه چیزکار بگیر:


    عقل،همت، صبر!

    از سه چیز خود را دورنگهدار:



    افسوس، فریاد، نفرین!


    سه چیز را آلوده نکن:


    قلب، زبان، چشم!


    اما سه چیز را هیچ گاه فراموش نکن:



    خدا، مرگ و دوست.

    دلنوشته های کوچک ما

  2. #6472

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,417
    مورد تشکر
    39,484 پست
    حضور
    119 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست !

    پـســتـه و بـادام هــم مـغز دارن !
    برای انسان بودن باید شعــــــــــــور داشت !!!!




    دلنوشته های کوچک ما

    دلنوشته های کوچک ما

  3. #6473

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,417
    مورد تشکر
    39,484 پست
    حضور
    119 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    خدایا مرا ببخش به خاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود
    دلنوشته های کوچک ما

  4. #6474

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,417
    مورد تشکر
    39,484 پست
    حضور
    119 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما

    دلنوشته های کوچک ما

  5. #6475

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,417
    مورد تشکر
    39,484 پست
    حضور
    119 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    الهی با خـاطری خسته از اغیار و به فضل تو امیدوار
    دست از غیـــر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام
    بدهی کریمی، ندهی حکیمی، نخوانی شــاکرم، برانی صابرم
    الهی احوالم چنانست که میدانی و اعمالم چنینست که می بینی
    الهی
    مشتی خـاک را چه شایـد و از او چه برآید و با او چه باید ...؟
    دستم بگیر
    یـا ارحـم الـراحمین

    دلنوشته های کوچک ما

  6. #6476

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,417
    مورد تشکر
    39,484 پست
    حضور
    119 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    پروردگارا
    مرا همتی عطا فرما تا گنـاه نکنم
    و ثـروتـی عطا فرما تا محتاج نباشم
    مرا بینشی عطا فرما تا تو را بشناسم
    و دانشی عطا فـرمـا تا خود را بشنـاسـم
    مرا عقل سلیمی عطا فرمـا تـا از خود نگویم
    مـــرا صحتـی عطا فـــرمـــا تــا بـا مردم بسازم
    و طبـعـی عطا فـرمـا که تا با دشمنان مدارا کنم
    مـــرا صبـری عطا فرمـا تـا سختی ها را تحمل کنم
    و نیرو و توانی عطا فرما تا در نبرد زندگی فائق شوم
    مرا سعادتی عطا فـرما تا خــدمتگـذار دیـگـران بـــاشم
    و مــرا عشقـی عطا فـرمـا تـا تـو و همه را دوست بــدارم

    دلنوشته های کوچک ما

  7. #6477

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,417
    مورد تشکر
    39,484 پست
    حضور
    119 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما


    خداوند در قران می فرماید:

    وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى‏

    و هر كس از ياد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت و روز

    قيامت، او را نابينا محشور مى‏كنيم!

    دلنوشته های کوچک ما

  8. #6478

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,417
    مورد تشکر
    39,484 پست
    حضور
    119 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    یک داستان که احتمالا واقعیه ، قابل توجه اونهایی که باید با مردم با کرامت برخورد کن و نه با زبانهای سخیف دیگه ، قابل توجه اون هایی که به بهانه انصراف از یارانه کلی از مردم رو بد بخت و نیازمند و ....... نشان دادند و میدهند و خواهند داد ، قابل توجه اون هایی که از گرفتن یارانه خودانصراف دادند تا بعدها کلی منت بگذارند سر امت حزب الله دیروز و اقشار آسیب پذیر امروز و بدبخت های فردا :

    یکی میگفت ، چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود .

    ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم

    به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

    خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه

    دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ، به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ، ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ، همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ، داداش او جریان یه دروغ بود ، یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم .

    دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ... اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ، همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن ، پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ، الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ... پیر مرده در جوابش گفت ، ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ، من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده .

    همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ؟ پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد ، پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار .

    من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت ، تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ، رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ، بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین .

    ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ، گفت داداشمی ، پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ، این و گفت و رفت

    یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه ، ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم …

    دلنوشته های کوچک ما

  9. #6479

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,417
    مورد تشکر
    39,484 پست
    حضور
    119 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دست همیشه برای زدن نیست کار دست همیشه مشت شدن نیست
    دست که فقط برای این کار ها نیست
    گاهی دست میبخشد
    نوازش میکند ، احساس را منتقل میکند
    گاهی چشمها به سوی دست توست
    دستت را دست کم نگیر
    دلنوشته های کوچک ما


    بخشنده بودن بیشتر از آنکه توانایی مالی بخواهد ، قلبی بزرگ میخواهد..

    دلنوشته های کوچک ما

  10. #6480

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,417
    مورد تشکر
    39,484 پست
    حضور
    119 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺵ !


    ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ


    ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﮔﻞ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ



    دلنوشته های کوچک ما

    دلنوشته های کوچک ما

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود