جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دلنوشته های کوچک ما

  1. #6491

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,067
    مورد تشکر
    40,205 پست
    حضور
    121 روز 7 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    داخل اتوبوس نشسته بودیم ، از دوستم پرسیدم :

    شهید همت رو می شناسی ؟گفت: همون اتوبانه ؟ آره ؛ چند بار از اونجا رد شدم.


    گفتم: ازش چی می دونی ؟...لبخندی زد وگفت: اینکه مسیر ما واسه رسیدن به خونه مادر بزرگمه ،شهیده دیگه، اسماشونو روهمه اتوبانا وکوچه ها گذاشتن ،همه می شناسن دیگه!سرمو پایین انداختم و ساکت شدم ....دلم سوخت . زیر لب گفتم:اونکه مردم می شناسن ، مسیر خونه مادر بزرگه نه شهید همت و شهید همت ها


    شهید همت اسم یه راه نیست ، جهت راهه!


    دلنوشته های کوچک ما

    دلنوشته های کوچک ما


  2. #6492

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,067
    مورد تشکر
    40,205 پست
    حضور
    121 روز 7 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    درد بی درمان شنیدی؟
    حالِ من یعنی همین!

    بی تو بودن، درد دارد!
    می‌زند من را زمین...

    فریدون مشیری

    دلنوشته های کوچک ما


  3. #6493

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,856
    مورد تشکر
    17,135 پست
    حضور
    255 روز 21 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم؟!
    لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم

    کاش میشد که شما نیز خبردار شوید
    لحظه ای از من و از درد کهنسال دلم

    از سرم آب گذشته ست ،مهم نیست اگر
    غم دنیای شما نیز شود مال دلم

    عاشق نان و زمین نیستم ،این را حتما
    بنویسید به دفترچه ی اعمال دلم

    آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم
    ولی انگار زبانم شده پامال دلم

    مردم شهر! خدا حافظتان من رفتم
    کسی از کوچه ی غم آمده دنبال دلم...

    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...


  4. #6494

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    2,843
    مورد تشکر
    8,770 پست
    حضور
    63 روز 18 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    0



    - چت شده نیلو؟ یه مدتیه خیلی تو خودتی!
    - (با خنده) من؟ نه بابا... چی شده باشه؟
    - من یه مدتیه دارم آنالیزت میکنم. احساس کردم حتی خنده هات فیکن.
    - (خنده) .... (سکوت) آره خب...
    - دیدییییی؟ شبیه اینایی شدی که یه غم عمیق ته دلشون دارن و هیشکی نمیدونه.
    - (جا خورد) از کجا فهمیدی؟؟
    - چرا واقعا نیلو؟ تو که زندگی خوبی داری...
    - همه همینطور فکر میکنن
    - ای بابا!
    - چی بگم...
    - بگو خالی شی...
    - (آه) فایده ای نداره...
    - باشه... ببین... خنده خیلی تأثیر داره. یه مدت فیلمای خنده دار ببین.
    - اوهوم... مرسی...
    - حیف باید برم.. و الا از زیر زبونت می‌کشیدم بیرون!!
    - (خنده) برو دیرت شد!

    امیدم تویی، ناامیدم مکن، جز تو یاری ندارم
    سحر شد بگو با کدام آرزو سر به بالین گذارم؟!

  5. تشکرها 2


  6. #6495

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    نوشته
    302
    مورد تشکر
    578 پست
    حضور
    4 روز 3 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    275
    آپلود
    0
    گالری
    0



    دل ننویسه.ذهن بنویسه، چه میشه؟

    ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿۵۳﴾ الأنفال
    اين [كيفر] بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمى‏ دهد مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند و خدا شنواى داناست.


  7. #6496

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,210
    مورد تشکر
    9,870 پست
    حضور
    98 روز 15 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0



       
       
       

    هنوز هم بعد از سال ها دوری و بی خبری، نیمه شب ها از جلوی منزلت رد میشوم. چند ثانیه با ترس و اضطراب میاستم. به خاطراتی که در کوچه گم کرده ام خیره میشوم. صدای خنده ات که در ذهنم تداعی میشود، با سرعت از کوچه عبور میکنم که گریه ام مایه آزار اهالی کوچه نشود. این روزها کمتر به خوابم میایی. ولی از لحظه بیداری رهایم نمیکنی تا خود شب... تا لحظه ی آخر... من اشتباه میکردم. دوری چاره ی کار نبود. من تمام این سالها اشتباه میکردم. دل بستن اشتباه. دیر کردن اشتباه. پذیرفتن اشتباه. دوری و جدایی و اشتباه. من تمام این سالها اشتباهاتی کردم که باید میکردم...

    هنوز هم بعد از اینهمه سال، هر وقت یاد آخرین باری میافتم که چشمانت را دیدم، نمیتوانم یک جا بنشینم. باید بلند شوم و با سرعت قدم بزنم، اخم کنم، به هزار و یک چیز فکر کنم، شاید یکی دو مشت هم به دیوار بزنم، به هر دری بزنم تا خیال چشمانت رهایم کند. هیچ وقت موفق نمیشوم...همیشه وقتی تمام تلاشهایم برای فراموشی چشمانت شکست میخورد، عاجزانه التماس میکنم که فکر بعدی سراغم نیاید. لحظه ای که پس از چند ثانیه زندگی کردن، بازوانم را باز کردم... و رهایت کردم. از خودم هزار و یک سوال دارم. چرا رهایش کردی؟ مگر کل عمر برای آن لحظه تلاش نکرده بودی؟ چطور دلت آمد؟ چطور به جسمت دستور دادی رهایش کند؟ این لحظه هاست که نفس هایم به شماره میافتد و دندان هایم به هم میخورد. آن وقت است که نه راه رفتن، نه مشت زدن، نه فکر کردن و اخم کردن، هیچ کدام دردی از من دوا نمیکنند. فقط باید دراز بکشم و اجازه بدم سرم گیج برود و عالم به من بخندد. من آنشب چکار کردم...

    هنوز هم بعد از اینهمه سال، به قول خودت، همه چیز مرا یاد تو میاندازد. گاهی ساعت ها مینشینم و به تو فکر میکنم. به اینکه اگر کنارم بودی، زندگی چطور بود. ولی وقتی چیزی مثل صدای یک رعد و برق مرا به حقیقت بازمیگرداند، سرم را تکان میدم و ناباورانه به این فکر میکنم که وقتی داشتم از دست میدادمت، به چه کاری مشغول بودم؟ چرا کاری نکردم؟
    ادبیاتم هم افت کرده. دیگر بلد نیستم نوشته ام را تمام کنم. راستش این قصه را چند بار سعی کردم بنویسم، ولی هیچ وقت نمیتوانم تمامش کنم. شاید چون هنوز تمام نشده. شاید چون...نباید تمام شود.

    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  8. #6497

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    2,843
    مورد تشکر
    8,770 پست
    حضور
    63 روز 18 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آنقدر درد های دل در عمق جانم فرو گشته، که به زبان کشاندنشان، سخت و گنگ است. فقط همین را بدان، که من هنوز هم، پشت پنجره ای نشسته ام، که شاید روزی، برای یک ثانیه، تو را از پشت آن ببینم... .

    امیدم تویی، ناامیدم مکن، جز تو یاری ندارم
    سحر شد بگو با کدام آرزو سر به بالین گذارم؟!

  9. تشکرها 3


  10. #6498

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    3,326
    مورد تشکر
    16,763 پست
    حضور
    89 روز 10 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    تاری بزن بر ساز دل ،آتش بزن بر راز دل
    وانگه همین پیمانه را،لبریز کن با ناز دل


    چنگی به دلداری زنی، سازی به غمخواری بزن
    دلدار را پیمانه شو،سر ریز شو با ساز دل


    #مولانا


    تاری بزن بر سازِ دل ....


    دلنوشته های کوچک ما

    " فقط حیدر امیر المومنین است "

  11. تشکرها 2


  12. #6499

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    2,843
    مورد تشکر
    8,770 پست
    حضور
    63 روز 18 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    0



    Horrbile... This situation ain't gonna fade away! It ain't gonna get any easier! There is neither an end nor an explosion. Nothing that can distort my brain to the extent that it loses its ability to think! To remember! To imagine! To try its best to fill your absence, your eternal, heavy, unliking absence with those never-reached scenes in its mind...
    You... Pointing to me... To come into your arms... To hold you tight. To never let you go... And then again... Pushing me back... Telling me the truth... This disillusionment... This horrible truth... Again... You smile! You play the piano... I listen to it... I can't stand listening any more. As always, I quit the link in the middle of your show, and wipe away my tears...
    You kiss my cheeks... Telling me not to cry anymore. And this even makes me want to cry more...
    This horrible cycle.... That won't break anywhere... I can't deny its beauty... But it's painful....oh ... It's painful....

  13. #6500

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,067
    مورد تشکر
    40,205 پست
    حضور
    121 روز 7 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    پنداشتم عشق نردبانی است که میتوانم هر روزم را یک پله از آن بالا روم و به خدا نزدیکتر شوم
    غافل از آن بودم که عشق، پرواز است و بال پرواز و آسمان
    در یک نفَس بال گشوده، در آسمان عشق، در آغوش خدا فرود آیم؛
    آنگاه بنگرم که خدا عشق است و من نفَسِ عشق را در خود فرو میبرم

    دلنوشته های کوچک ما

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود