جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دلنوشته های کوچک ما

  1. #7621

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,694
    مورد تشکر
    42,560 پست
    حضور
    133 روز 7 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما

    السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

    سلام

    سلام

    سلام

    بازهم سلام

    چقدر خوبی


    دلنوشته های کوچک ما

  2. #7622

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,694
    مورد تشکر
    42,560 پست
    حضور
    133 روز 7 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما

    سال نو بنفش است!

    نمی دانم چرا

    ولی می دانم سفید یا سیاه نیست

    کبود است

    مثل بنفشه


    دلنوشته های کوچک ما

  3. #7623

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,694
    مورد تشکر
    42,560 پست
    حضور
    133 روز 7 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما

    زندگی همینه

    بی خیال!


    دلنوشته های کوچک ما

  4. #7624

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۵
    نوشته
    293
    مورد تشکر
    1,253 پست
    حضور
    3 روز 11 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    هی دل !
    هان
    چیزی برای گفتن نداری؟

    چیز جدیدی برای گفتن ندارم
    الان ساعت به وقت سکوته
    تا ی گوش
    نه
    ی دل
    برا فهم پیدا بشه

    دلم ی بند زده به زبون کوچیکم، زبون بزرگه به دندون هام نرسه بخوام حرف بزنم...

    پس این ها چیه گفتی؟؟؟
    نفهم
    نمی بینی ی ساعته به هم زل زدیم...

    اگه تو لحظات آخر عمری
    بپرسند
    ته زندگی ت به چی رسیدی
    جوابم این حرفه:

    اول العلم معرفة الجبار و آخر العلم تفویض الأمرالیه...


  5. #7625

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,694
    مورد تشکر
    42,560 پست
    حضور
    133 روز 7 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما


    دلنوشته های کوچک ما

  6. #7626

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,694
    مورد تشکر
    42,560 پست
    حضور
    133 روز 7 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما


    دلنوشته های کوچک ما

  7. #7627

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,694
    مورد تشکر
    42,560 پست
    حضور
    133 روز 7 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما


    دلنوشته های کوچک ما

  8. #7628

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,694
    مورد تشکر
    42,560 پست
    حضور
    133 روز 7 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما


    دلنوشته های کوچک ما

  9. #7629

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,694
    مورد تشکر
    42,560 پست
    حضور
    133 روز 7 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما


    دلنوشته های کوچک ما

  10. #7630

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,694
    مورد تشکر
    42,560 پست
    حضور
    133 روز 7 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    " در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "

    گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.

    در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.

    چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود. "


    باغ بی‌برگی

    دلنوشته های کوچک ما

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 4 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 4 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود