جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دلنوشته های کوچک ما

  1. #6361

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    2,727
    مورد تشکر
    8,446 پست
    حضور
    60 روز 4 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تفاوت بی رحمی من با تو این است که..
    تو سکوت می‌کنی و ...
    من ، بی قراری...
    مردم شهر به خواب ناز رفتند فرو
    من ولی ... .


  2. #6362

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,408
    مورد تشکر
    5,378 پست
    حضور
    15 روز 23 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    2
    گالری
    107



    یادش بخیر اون روزا ...پدرم عزیزمهربانم
    نقل قول نوشته اصلی توسط شقایق نمایش پست
    دلنوشته های کوچک ما


    دلم یه خونه ی قدیمی میخواد

    یه حیاط بزرگ یه حوض فیروزه ای با ماهیای قرمز
    یه باغچه ی باصفا پر از عطر یاس
    که دم غروب ابپاشی کنی حیاطو
    یه قالیچه پهن کنی
    بشینی و دل بدی به حرفای مادربزگ
    که شبا توی ایوون سرتو بذاری رو پاهای پدربزرگ و
    گوش بدی به غزل های حافظ و سمفونی جیرجیرکا
    دلم وضوی سر صبح با اب یخ حوض میخواد
    دلم تنگ شده واسه غذاهای مادربزرگ
    واسه رادیوی قدیمی بابابزرگ

    دلم خیلی تنگ شده واسه اون روزا
    خیلی ...



  3. #6363

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,085
    مورد تشکر
    39,056 پست
    حضور
    118 روز 13 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نقل قول نوشته اصلی توسط زینب_الگوی صبر نمایش پست
    پدرم عزیزمهربانم
    سلام

    روحش شاد برای تمام عزیزان فاتحه ای بخونید دوستان

    الهی اون دنیا دست پر رفته باشیم

    الهی خدا صبرش بریزه

    الهی خدا یارویاورمون باشه که نزد خدا روسفید باشیم

    الهی بنده ایم و گناهکار

    الهی بنده ایم و نیازمند

    خودت دستمون بگیر

    آمین یا رب العالمین

    دلنوشته های کوچک ما


  4. #6364

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,785
    مورد تشکر
    16,851 پست
    حضور
    241 روز 14 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6




    به عشق روی تو دامن کشیدم از همه خلق
    دریغ و درد که دامن‌کشان گذر کردی
    به اشک و آه دلی ناتوان نبخشودی
    مرا به دام غم افکندی و سفر کردی

    شرار عشق توام آنچنان گرفت به جان
    که نیمه راه بیابان شوق واماندم،
    کشید سیل حوادث به کام خویش مرا
    تو بی‌خبر که من از کاروان جدا ماندم

       
    #فریدون_مشیری


    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...


  5. #6365

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    2,727
    مورد تشکر
    8,446 پست
    حضور
    60 روز 4 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خواستم برایت شعر بگویم...
    دیدم نیستی که بخوانی...
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    ذوقم هم مرد...
    مردم شهر به خواب ناز رفتند فرو
    من ولی ... .


  6. #6366

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,085
    مورد تشکر
    39,056 پست
    حضور
    118 روز 13 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما

    الهی شکر بهار در راه است


    دلنوشته های کوچک ما


  7. #6367

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,085
    مورد تشکر
    39,056 پست
    حضور
    118 روز 13 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلنوشته های کوچک ما

    بزن باران که نخلستان به آب است

    بزن باران

    بزن باران

    الهی شکر به باران رحمتت

    دلنوشته های کوچک ما


  8. #6368

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,085
    مورد تشکر
    39,056 پست
    حضور
    118 روز 13 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نگهبان درب فرودگاه اهواز از ورود او به داخل ممانعت کرد، او بدون اهانت به نگهبان.

    برگشت و در آن گرمای سوزان حدود نیم ساعت روی جدول نشست.

    به بنده حقیر - مسؤل وقت فرودگاه- اطلاع دادند دم درب مهمان داری.

    رفتم و با کمال تعجب شهید عباس بابایی را دیدم که راحت روی زمین نشسته. پس از سلام عرض کردم جناب بابایی چرا تو این گرما اینجا نشستی.؟
    خیلی آرام و متواضع پاسخ داد.

    این نگهبان بنده خدا گفت هواپیما روی باند است. و شما نمی توانی وارد شوی. منهم منتظر ماندم. مانع پرواز نشوم.

    در صورتیکه شهید بابایی فرمانده معاون عملیات وقت نهاجا بودند.

    نه به نگهبان اهانت کرد.

    و نه خواستار تنبیه او. بلکه از من خواست که نگهبان را مورد تشویق قرار دهم.

    شادی روحش صلوات

    دلنوشته های کوچک ما

  9. تشکرها 2


  10. #6369

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,085
    مورد تشکر
    39,056 پست
    حضور
    118 روز 13 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نقل قول نوشته اصلی توسط نیلوفر نمایش پست
    خواستم برایت شعر بگویم...
    نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده


    که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده


    سیاهی شب هجر و امید صبح سعادت

    سپید کرد مرا دیده تا دمید سپیده


    ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر

    برو که پیر شوی ای جوان خیر ندیده



    به اشک شوق رساندم ترا به این قد و اکنون


    به دیگران رسدت میوه ای نهال رسیده


    ز ماه شرح ملال تو پرسم ای مه بی مهر

    شبی که ماه نماید ملول و رنگ پریده


    بهار من تو هم از بلبلی حکایت من پرس

    که از خزان گلشن خارها به دیده خلیده


    به گردباد هم از من گرفته آتش شوقی

    که خاک غم به سر افشان به کوه و دشت دویده


    هوای پیرهن چاک آن پری است که ما را

    کشد به حلقه دیوانگان جامه دریده



    فلک به موی سپید و تن تکیده مرا خواست


    که دوک و پنبه برازد به زال پشت خمیده


    خبر ز داغ دل شهریار می شوی اما

    در آن زمان که ز خاکش هزار لاله دمیده

    استاد شهریار

    دلنوشته های کوچک ما

  11. #6370

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    28,085
    مورد تشکر
    39,056 پست
    حضور
    118 روز 13 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    هنوز چشمِ مرادم رخِ تو سیر ندیده
    هوا گرفتی و رفتی ز کف، چو مرغِ پریده

    تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم:
    که: «این فرشته برای من از بهشت رسیده…»

    بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم
    خدای را! به کجا رفتی؟ ای فروغ دو دیده!

    هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی
    که: «چونی؟ ای به سرِ راهْ انتظار کشیده!»

    چه خواهی از سر من؟ ای سیاهی شب هجران!
    سپید کردی چشمم در انتظارِ سپیده

    به دست کوته من دامن تو کی رسد؟ ای گل!
    که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده …

    ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی
    که رام من نشدی آخر ؟ ای غزال رمیده!


    خموش سایه! که شعر تو را دگر نپسندم
    که دوش، گوشِ دلم شعر شهریار شنیده…

    هوشنگ ابتهاج (سایه)

    دلنوشته های کوچک ما

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود