صفحه 1 از 22 1231121 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: گلستان سعدی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0

    گلستان سعدی





    1. زاهدی میهمان پادشاهی بود. هنگامی که بر سر سفره نشستند کمتر از آن خورد که همیشه می خورد، و چون به نماز ایستادند نماز را طولانی تر از آن کرد که عادت او بود؛ تا نسبت به او گمان صلاحیت بیشتری شود. هنگامی که به منزل خود وارد شد، خواست تا چیزی بخورد. پسری دانا و زیرک داشت که به او گفت: ای پدر چرا در مجلس پادشاه غذا به مقدار نخوردی؟ زاهد گفت: در نظر ایشان چیزی اندک خوردم تا روزی به کار آید. پسر گفت: پس نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید!

    2.یاد دارم در دوران کودکی شبها بیدار مانده و به عبادت مشغول می شدم و بر زهد و پرهیزکاری حریص بودم. شبی همراه پدر(رحمه الله علیه) نشسته و تمام شب را بیدار مانده و قرآن را در کنار گرفته و می خواندم . طایفه ای اطراف ما خفته و به استراحت مشغول بودند. پدر را گفتم: یکی از اینها بر نمی خیزد تا دو رکعت نماز بخواند. آنچنان در خواب غفلت فرو رفته اند که گویی مرده اند نه خفته اند. پدر گفت: ای جان پدر تو نیز اگر بخوابی بهتر از آن است که کاری به مردم داشته باشی!


    3.یکی از حکما، پسر را نهی همی کرد از بسیار خوردن؛ که سیری مردم را رنجور کند. گفت: ای پدر گرسنگی خلق را بکشد. نشنیده ای که ظریفان گفته اند: به سیری مردن به که گرسنگی بردن. گفت: اندازه نگه دار. «کلوا واشربوا ولا تسرفوا» بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید .

    ویرایش توسط mohaddese18 : ۱۳۹۳/۱۰/۲۸ در ساعت ۱۷:۲۷
    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    4.واعظی بد صدا، خود را خوش آوازی پنداشت و صدا را چنان بلند می کرد که گویی آواز زاغ سیاه و شوم دشتی از حلقوم او می آید یا آیه «انکر الاصوات» (سورة لقمان) در شأن او نازل گردیده است. مردم روستا به دلیل قدر و مرتبه ای که داشت آزار و رنج او را تحمل می کردند و اذیت او را نمی دیدند تا یکی از سخنرانان آن سرزمین که با او دشمنی پنهانی داشت به نزد او آمد و گفت: ترا خوابی دیده ام خیر باد. گفتا: چه دیدی؟ گفت: چنان دیدم که تو را آوازی خوش بود و مردم از نفس تو در راحتی و آرامش. واعظ در این گفته، اندکی اندیشید و گفت: این مبارک خوابی است که برای من دیدی؛ که مرا بر عیب خود آگاه گردانیدی. معلوم شد که صدای خوبی ندارم و مردم از بلند خواندن من در رنجند. توبه کردم که از این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.
    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    5.بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که: «اعدا عدوّک نفسک الّتی بین جنبیک»؛ گفت: به حکم آن که هر دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد، مگر نفس را که چندان که مدارا بیشتر کنی، مخالفت زیادت کند.
    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    1,461
    صلوات
    1390
    تعداد دلنوشته
    23
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    20 روز 17 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    طایفه ای دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ ]گذرگاه[ کاروان بسته و رعیت بلدان ]مردمان شهر[ از مکاید ]حیله ها[ ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب. سخن بر این مقرر شد که یکی را به تجسس ایشان برگماشتند و فرصت نگه داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مکان خالی مانده، تنی چند مردان واقعه دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل ]راه در کوه[ پنهان شدند.
    شبانگاه که دزدان بالا آمدند، مردان دلاور از کمینگاه به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. ملک همه را به کشتن فرمود.
    در آن میان جوانی بود میوه عنفوان شبابش ]آغاز جوانی اش[ نورسیده و سبزه گلستان عذارش ]رخسارش[ نودمیده. یکی از وزرا، پای تخت ملک را بوسه داد که به بخشیدن خون این جوان بر بنده منت نهد. ملک روی از این سخن درهم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت؛
    پر تو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است/ تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است
    وزیر گفت؛ «اما بنده امیدوارست که به عشرت صالحان ]معاشرت با نیکان[ تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد.»
    با بدان یار گشت همسر لوط/ خاندان نبوتش گم شد
    سگ اصحاب کهف روزی چند/ پی نیکان گرفت و مردم شد
    این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از خون او درگذشت و گفت؛ «بخشیدم اگرچه مصلحت ندیدم.»
    فی الجمله پسر را به ناز و نعمت برآوردن گرفت و استاد ادیب به تربیت او نصب کرد. باری وزیر از شمایل [خصلت ها] او در حضرت سلطان شمه ای [اندکی] می گفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت [سرشت] او به در برده. ملک را از این سخن تبسم آمد و گفت؛
    عاقبت گرگ زاده گرگ شود/ گرچه با آدمی بزرگ شود
    سالی دو بر این برآمد. طایفه اوباش [فرومایگان] محلت در او پیوستند و عقد مرافقت بستند تا به وقت فرصت، وزیر و هر دو پسرانش را بکشت و نعمتی بی قیاس برداشت و به مغازه [غار] دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد.

    امام صادق(ع):همانا مومن گناهی می کند و پس از بیست سال به یادش می آید. پس،از خدا راجع به آن گناه آمرزش می خواهد و خداوند بیامرزدش و هر آینه این امر توفیقی از جانب خدا برای اوست که او را مورد لطف و بخشش خویش قرار دهد. و همانا کافر گناهی می کند و همان ساعت آنرا فراموش می کند.


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    843 پست
    حضور
    98 روز 4 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    گلستان سعدی
    باب اول در عبرت پادشاهان

    حکایت اول
    در یکی از جنگها، عده ای را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکی از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگی ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.

    وقت ضرورت چو نـــماند گریز
    دست بگیرد سر شمشیر تیز

    ملک پرسید: این اسیر چه می گوید؟
    یکی از وزیران نیک محضر گفت: ای خداوند همی گوید:
    والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس

    ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازین سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی. چنانکه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز.

    هر که شاه آن کند که او گوید
    حیف باشد که جز نکو گوید

    و بر پیشانی ایوان کاخ فریدون شاه، نبشته بود:

    جهان ای بـــرادر نماند به کس
    دل انـــــــــدر جهان آفرین بند و بس
    مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
    که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
    چو آهنگ رفتـن کند جان پاک
    چه بر تخت مـــــردن چه بر روی خاک

    گلستان سعدی

  7. تشکر


  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    843 پست
    حضور
    98 روز 4 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1




    حکایت دوم

    یکی از ملوک خراسان، محمود سبکتکین را در عالم خواب دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردید و نظر می کرد. سایر حکما از تاویل این فرو ماندند مگر درویشی که بجای آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است.

    بس نامور به زیر زمین دفـــــــــــن کرده اند
    کز هستیش به روی زمین یک نشان نماند
    وان پیر لاشه را که نـــــــــــمودند زیر خاک
    خاکش چنان بــــــخورد کزو استخوان نماند
    زنده است نام فرخ نوشـــــــیروان به خیر
    گرچه بسی گــــذشت که نوشیروان نماند
    خیری کـن ای فلان و غنیمت شمار عمر
    زان پیشتر که بانـــــــــگ بر آید فلان نماند

    گلستان سعدی

  9. تشکر


  10. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    843 پست
    حضور
    98 روز 4 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    حکایت سوم
    یکی از ملوک خراسان، محمود سبکتکین را در عالم خواب دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردید و نظر می کرد. سایر حکما از تاویل این فرو ماندند مگر درویشی که بجای آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است.

    بس نامور به زیـــــــــــر زمین دفن کرده اند
    کز هستیش به روی زمین یک نشان نماند
    وان پیر لاشه را که نـــــــــــمودند زیر خاک
    خاکــــــش چنان بخورد کزو استخوان نماند
    زنده است نام فرخ نوشـــــــیروان به خیر
    گـرچه بسی گذشت کـه نوشــیروان نماند
    خیری کن ای فلان و غنیمت شـمار عمر
    زان پیشتر که بانــــــــــگ بر آید فلان نماند

    گلستان سعدی

  11. تشکرها 2


  12. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    843 پست
    حضور
    98 روز 4 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1




    حکایت
    ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی. باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد. پسر بفراست استیصار بجای آورد و گفت: ای پدر، کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه بقامت مهتر به قیمت بهتر. اشاه نظیفه و الفیل جیفیه.

    اقل جــبال الارض طور و انه
    لاعظم عندالله قدرا و منزلا
    آن شنیدی کــه لاغری دانا
    گفت بار به ابلهی فــــــربه
    اسب تازی وگر ضعیف بود
    همچنان از طویله خـــــر به
    پدر بخندید و ارکان دولت پسندید و برادران بجان برنجیدند.

    تا مـــرد سخن نگفته باشد
    عیب و هنرش نهفته باشد
    هـر پیسه گمان مبر نهالی
    شاید که پلنگ خفته باشد

    شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود. چون لشکر از هردو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان درآمد این پسر بود. گفت:

    آن نه مـن باشـم که روز جنگ بینی پشت من
    آن منم گــــر در میان خاک و خون بینی سری
    کان که جنگ آرد به خون خویش بازی می کند
    روز میدان وان کــــــه بگریزد به خون لشکری

    این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی مردان کاری بینداخت. چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت:

    ای که شخص منت حقیر نمود
    تا درشتی هنــــــــــر نپنداری
    اسب لاغـر میان، به کــــار آید
    روز میـــــــــدان نه گاو پرواری

    آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. سواران را به گفتن او تهور زیادت گشت و بیکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید، دریچه بر هم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند.

    کس نـــــــیابد به زیر سایه بوم
    ور همای از جهان شود معدوم

    پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بجواب بداد. پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه و نزاع برخاست که: ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

    نیــــم نانی گر خورد مرد خدا
    بذل درویـشان کند نیمی دگر
    ملک اقلمــــی بگیرد پادشاه
    همچنان در بنـد اقلیمی دگر

    گلستان سعدی

  13. تشکرها 2


  14. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    843 پست
    حضور
    98 روز 4 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    حکایت
    طایفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب، بحکم آنکه ملاذی منیع از قله ی کوهی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته. مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرات ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.

    درختی که اکنون گرفته است پای
    به نیــــــــروی مردی برآید ز جای
    و گر همچـــنان روزگـــــاری هلی
    به گـــــردونش از بیخ بر نگسلی
    سر چشـمه شاید گرفتن به بیل
    چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

    سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان برگماشتند و فرصت نگاه داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده، تنی چند مردان واقعه دیده ی جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده، سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند، نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آوردد خواب بود. چندانکه پاسی از شب درگذشت،

    قرص خورشید در سیاهی شد
    یونــــس اندر دهان ماهی شد

    گلستان سعدی

  15. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    843 پست
    حضور
    98 روز 4 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دلاورمردان از کمین بدر جستند و دست یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقا در آن میان جوانی بود میوه ی عنفوان شبابش نورسیده و سبزه ی گلستان عذارش نودمیده. یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: این پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ریعان جوانی تمتع نیافته. توقع به کرم و اخلاق خداوندیست که به بخشیدن خون او بربنده منت نهد. ملک روی از این سخن درهم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت:

    پرتــو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
    تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است

    بهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کردند، چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولی پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعی را کشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمی کنند:

    ابر اگــــــــر آب زندگی بارد
    هرگز از شاخ بید بر نخوری
    با فرومایه روزگــــــــار مبر
    کز نی بوریا شکر نخــوری

    گلستان سعدی

صفحه 1 از 22 1231121 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود