صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: حکایات زیبا از جامع الحکایات

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1

    حکایات زیبا از جامع الحکایات




    قصر بدون سقف


    حکایات زیبا از جامع الحکایات

    توانگری، واعظی خوش طبع را انگشتری طلا داد که نگین نداشت و التماس کرد که مرا بر سر منبر دعا کن. واعظ او را این طور دعا کرد: «بارخدایا او را در بهشت قصری ده که سقف نداشته باشد!»
    بعد از آن که از منبر فرود آمد توانگر پیش رفت و گفت: «این چه نوع دعا بود که در حق من کردی؟»
    گفت:‌ «اگر انگشتری تو نگین می‌داشت، قصر تو نیز سقف می‌داشت!»

    از کتاب «لطایف الطوایف»

    حکایات زیبا از جامع الحکایات

  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    دعوی


    حکایات زیبا از جامع الحکایات

    شخصی نزد پادشاهی رفت که: «من پیغمبر خدایم. به من ایمان آر!»
    گفت: «معجزه تو چیست؟»
    گفت: «هرچه خواهی.»
    پادشاه قفل مشکل گشایی پیش او نهاد و گفت که: «اگر راست می گویی این قفل را بی کلید بگشای.»
    گفت: «من دعوی پیغمبری می کنم، نه دعوی آهنگری!»

    لطایف الطوایف- فخرالدین علی صفی

    حکایات زیبا از جامع الحکایات

  5. تشکر


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    اسکندر و همنام وی


    حکایات زیبا از جامع الحکایات

    آورده اند که وقتی اسکندر رومی در شکارگاهی می رفت. مردی را دید که موی سرمالید، و ناخنان دراز و هیاتی عظیم، و یک تای نان دردست گرفته و می خورد، به نوعی که اسکندر از آن تعجب نمود. به نزدیک او راند و گفت؛ «ای شخص چه نامی؟ گفت «اسکندر» اسکندر گفت؛ من هرگز بدین رضاندهم که کسی همنام من باشد و افعال و احوال وی نامحمود باشد. او را گفت؛ «لطفی بکن، یا نام خود را بگردان یا افعال و احوال را بگردان» و آن هم از اختلاف طبایع انسان بود.

    حکایات زیبا از جامع الحکایات

  7. تشکر


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    بدتر از خودت را بیاور


    حکایات زیبا از جامع الحکایات

    خداوند به حضرت موسی وحی فرستاد که این مرتبه وقتی برای مناجات می‌آیی، کسی همراه خود بیاور که تو از وی بهتر باشی.
    حضرت موسی برای پیدا کردن چنین شخصی جستجوی زیادی کرد ولی کسی را نیافت. زیرا به هر کس که می‌رسید، جرأت نمی‌کرد بگوید من از او بهترم. خواست یکی از حیوانات را همراه خود ببرد. به سگ مریض حال و بدشکلی برخورد کرد. با خود گفت این را همراه خود خواهم برد. لذا ریسمانی گردن آن سگ انداخته و مقداری از راه را با خود برد، اما در بین راه پشیمان شده و او را رها کرد.
    حضرت موسی تنها به محل مناجات و درگاه الهی رفت. خطاب رسید ای موسی چرا فرمانی را که به تو داده بودم اجرا نکردی؟ عرض کرد پروردگارا هرچه جستجو کردم کسی را از خودم پست‌تر نیافتم تا همراه خود بیاورم.
    خطاب رسید: به عزت و جلالم سوگند اگر کسی را می‌آوردی که او را پست‌تر از خود می‌پنداشتی، هر آینه نام تو را از طومار انبیاء محو می‌کردم!
    حضرت علی(ع): بدترین مردم کسی است که خود را بهترین مردم بپندارد.

    برگرفته از کتاب اندرزها و حکایات

    حکایات زیبا از جامع الحکایات

  9. تشکر


  10. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    روزه کله گنجشکی


    حکایات زیبا از جامع الحکایات

    نمی دونم چه حكمتیه! حتی صدای اذون هم در این ماه با بقیه ماه های خدا فرق می كند! انگار یه جورائی خجالت و رودرواسی از خدا در این ماه بیشتره! یادش بخیر ماه رمضون تو كوچه پس كوچه های محله قدیمیمون با بوی حلیم و آشی كه دل آدم براش ضعف می رود. اون روزها در حسرت یك روز، روزه كامل بودم. درست مثل بزرگترا! اما این شكم صاحب مرده ظهر كه شده و نشده قار و قور شو شروع می كرد. پدر كه می دید دلم داره ضعف می ره می گفت: تا سن تكلیف می تونی روزه كله گنجشكی بگیری! منم تا ظهر نه چیزی می خوردم نه دروغی می گفتم نه غیبتی می كردم، تا مبادا روزه ام باطل بشه! از ظهر تا افطار بعدی! این روزها منم شدم جزء آدم بزرگ ها، از سحر تا اذون مغرب نمی خورم، نمی آشامم، اما انگار هنوزم كه هنوزه روزه هام كله گنجشكیه!
    آرین دخت فرنادپور

    حکایات زیبا از جامع الحکایات

  11. تشکر


  12. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    یک اتفاق د‌ر زند‌گی ابن‌سینا


    حکایات زیبا از جامع الحکایات

    گویند‌: ابوعلی‌سینا که از اوایل عمر به مطالعه فلسفه مشغول بود‌، د‌ر قسمت مابعد‌الطبیعه به شبهات و بن‌بست‌های فکری رسید‌، از این رو مد‌تی از تحصیل فلسفه کناره گرفت و د‌چار یأس و افسرد‌گی شد‌. روزی د‌ر بازار بخـارا کتاب‌فروش د‌وره‌گردی، کتابی را به وی عرضه د‌اشت، ولی ابن‌سینا از خرید‌ن آن امتناع ورزید‌.
    کتابفروش گفت: مالک آن د‌چار فقر و تنگد‌ستی است، اگر سه د‌رهم بابت آن بد‌هی، د‌عاگوی تو خواهم بود‌. ابن سینا از باب اینکه احسانی کرد‌ه باشد‌، سه د‌رهم د‌اد‌ و کتاب را به خانه آورد‌. د‌ید‌ از تصانیف ابونصر فارابی است و با خواند‌ن آن مقاصد‌ حکما را د‌ریافت و مشکل فلسفی و فکری وی حل شد‌ و به شکرانه رفع این مشکل علمی، مبلغی بین فقراء تقسیم کرد‌ و بارها می‌گفت: اگر آن روز من از د‌اد‌ن سه د‌رهم د‌ر بهای کتاب خود‌د‌اری می‌کرد‌م، هرگز به مقاصد‌ حکما و فلاسفه اطلاع نمی‌یافتم.

    حکایات زیبا از جامع الحکایات

  13. تشکر


  14. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    چنین گفت زرتشت


    مرد دانا نه تنها باید دشمن خویش را دوست بدارد، بل باید بتواند از دوست خود نیز بیزار شود.
    آن که همیشه شاگرد می‌ماند، آموزگار خود را پاداشی به‌سزا نمی‌دهد. چرا تاج گل‌های مرا از سر نمی‌افکنید؟ مرا پاس می‌دارید، اما چه خواهد شد اگر روزی تندیس این پاسداشت فرو افتد؟ بپائید، مباداد این تندیس، شما را خرد ‌کند!
    اکنون شما را می‌فرمایم که مرا گم کنید و خود را بیابید: و تنها آن‌گاه که همگان مرا منکر شدید، نزد شما باز خواهم آمد.
    و دیگر بار، دوستان من خواهید شد و فرزندان یک امید: آن‌گاه سوم بار، نزد شما خواهم آمد تا نیمروز بزرگ را با شما جشن گیرم.
    و نیمروز بزرگ، آن‌گاه خواهد بود که انسان در میانهٔ راه خویش، میان حیوان و ابر انسان، ایستاده باشد، و رهسپاری خویش به شامگاه را چون برترین امید خویش، جشن گیرد: زیرا که این راهی است به بامدادی نو.
    این‌گونه ماه‌ها و سال‌ها بر آن تنها بگذشت؛ اما فرزانگیش افزون شد و از پریش او را رنجه ساخت. باری، بامدادی پیش از سپیده دم برخاست، و همچنان در بستر، زمانی دراز در خود فرو رفت و سرانجام با دل خود گفت:
    در خواب از چه هراسیدم که چنان از خواب پریدم؟ آیا کودکی آینه بر دست به سراغم نیامده بود؟ کودک با من گفت: زرتشت، خود را در آینه بنگر!
    و چون در آینه نگریستم، فریادی کشیدم و دلم تپید: زیرا نه خود را، که شکلک و نیشخند ابلیسی را دیدم. به‌راستی، من نشانه‌ەا و هشدارهای خواب را در خوب در می‌یابم:
    آموزه‌هایم در خطر افتاده است؛ علف‌ها، گندم نمائی می‌کنند!
    دشمنانم نیرو گرفته‌اند و آموزه‌ٔ مرا باژگونه جلوه داده‌اند، تا بدان‌جا که عزیزترین کسانم نیز از ارمغان‌هائی که ایشان را داده‌ام شرمسار شده‌‌اند.
    دوستانم گم گشته‌اند و آن ساعت فرا رسیده است که گم گشتگانم را بجویم!
    چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، داریوش آشوری

    حکایات زیبا از جامع الحکایات

  15. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    گویند که حرامی بود و در توبه شد.
    گویند به وقت طراری، انصاف نگاه همی داشت و از یتیم و غریب، دست برمی گرفت و مال می گذاشت.
    گویند هرکه انصاف پیشه کند خداوندش انصاف دهد که به آتش دوزخ گرفتار نیاید و لاجرم، در توبه باز شود.
    به وقت طراری، نامش «غضب» بود و از حرامیان، یک تن نبود که زهره «هم آوردی» کند با او. چون کاروانی را بگرفتی، با زورآوران زورآوری کردی و از ضعیفان چشم پوشیدی. به رغم دلیری، خون کس بر گردنش نبود. پس دلیل توبه او، رؤیایی صادقه بود که تعبیر آن، او را به لرزه درانداخت. شبی بخفت و به خواب دید که آتش به دهان می برد و از این درد، چاره نباشد. ندا آمد که چند در آتش غرقه شوی. از معصیت دست شوی و طاهر باش. چون از خواب بجسب غرق عرق بود و صبحگاه، قصد کاروانی را داشتند.
    پنداشت هذیانی بوده و شده. بخفت و آتش دید. بجست. بخفت و آتش دید و چون هراسان و در رود عرق، منزل سلامت می جست سپیده دمان را دید که از راه می رسد. یاران گفتند باید به کار شد. به کار شدند و از کوه، به زیر آمدند و کاروان بگرفتند و هیچ نیافتند الا کیسه انجیری که «غضب» انجیری از آن به دهان برد. زنی بانگ درداد: «نابکار! این تحفه! از آن کودکم باشد که یتیم است.» و در آن دیار، انجیر را قرب از سیم فزون تر بود جهت نایابی اش. فغان از «غضب» برآمد که رها کنید این قوم را. یاران، رها کردند. پس خود، یاران بگذاشت و چله نشست در غاری و توبه اختیار کرد و طراری بگذاشت و از نیکان شد.
    و گویند آن انجیر نیم خورده را تا پایان عمر در همیان داشت و آنقدر، به حلال کوشید تا درهم درهم به کف آورد و حق آنان که حقی از آنان برگرفته بود بداد اما آن زن و آن یتیم را نیافت؛ و ما چه دانیم که آنان ملک بودند یا آدمی. این رازها آشکار نیاید؛ نه فسون خواهد البته نه ورد؛ چشم دل خواهد که ما را.‎.‎. افسوس!

    یزدان سلحشور

    حکایات زیبا از جامع الحکایات

  16. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    مردی با سپر و شمشیر به جنگ رفت و در وسط میدان حریف او را به زانو درآورد.

    وقتی از او پرسیدند: تو چرا کوچک ترین حرکتی در مقابل حریف از خود نشان ندادی؟

    گفت: در یک دستم سپر بود، و در دست دیگرم شمشیر، دستم بند بود با دندان هایم که نمی توانستم بجنگم!

    حکایات زیبا از جامع الحکایات

  17. تشکر


  18. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    بعد از هفت سال


    حکایات زیبا از جامع الحکایات

    در بغداد ، مردی دلال زندگی می کرد که یک شب قصه زندگی اش را برای ما تعریف کرد.
    هر سال مرد بازرگانی از طرف خراسان به بغداد می آمد و جنس های زیادی برای فروش می آورد پ. من دلال او بودم. جنس ها را برایش می فروختم و اگر جنس دیگری می خواست برای او تهیه می کردم و در مقابل این کارها، از او مزد می گرفتم. مزد من آن قدر زیاد بود که تا سال بعد زندگی ام به خوبی می گذشت.
    یک سال اتفاقی افتاد و آن مرد بازرگان به بغداد نیامد. به همین دلیل کار و بار من خراب شد. وضعم روز به روز بدتر شد. مجبور شدم در دکانم را ببندم و از ترس طلبکارها در خانه پنهان شوم.
    روزی که هوا بسیار گرم بود، به کنار دجله رفتم و خودم را به آب زدم. مدتی شنا کردم و بعد از آب بیرون آمدم، کمی روی سنگ ها و ماسه ها قدم زدم. آب از سر و کله ام می چکید سرم پایین بود. ناگهان دیدم روی سنگ ها کیسه ای افتاده است. آن را برداشتم و به خانه برگشتم. در کیسه را که باز کردم، چشمم به هزار سکه طلا افتاد. با خود گفتم : « حالا که من از بی پولی به بدبختی افتاده ام، این طلاها را برای خود بر می دارم و کار و کاسبی ام را رونق می دهم. هر وقت که صاحب آن پیدا شد، هزار سکه طلا به او می دهم. با این نیت، طلا ها را خرج کردم و مشغول کاسبی شدم. خدا هم به کار و کسب من برکت داد و بعد از مدتی پولم به ده هزار سکه طلا رسید.
    هفت سال از این ماجرا گذشت. روزی در دکان نشسته بودم که مردی از راه رسید، لباس های کهنه ای به تن داشت، نزدیک آمد و سلام کرد، من فکر کردم که فقیر است و پولی یا چیزی می خواهد. خواستم که پولی به او بدهم، اما آن مرد ناراحت شد و روی خود را برگرداند و رفت. قیافه اش به نظرم آشنا آمد. به دنبالش رفتم و خوب نگاهش کردم. دیدم که او همان مرد بازرگان خراسانی است که من دلال او بودم. وقتی که او را به آن حال و روز دیدم، دستش را بوسیدم و از ناراحتی به گریه افتادم. بعد، او را با خود به حمام بردم و لباس تمیزی بر تنش کردم و گفتم: ‌« خُب، حالا تعریف کن ببینم در این چند سال کجا بودی؟ و چرا به این روز افتاده ای؟ ‌»
    گفت: « خداوند به من ثروتی بسیار داده بود که خودت شاهد آن بودی. » من با آن ثروت بازرگانی می کردم. یک سال می خواستم به سفری بروم. حاکم شهر مرا صدا زد و گفت:« یاقوتی دارم به اندازه کف دست، جواهری صاف و براق و بسیار گرانبهاست. هنوز هیچ جواهر شناسی نتوانسته است بر روی آن قیمت بگذارد. آن را به تو می دهم که به بغداد ببری و بفروشی و با پول آن برای من چیزهایی بخری و بیاوری. من هم قبول کردم. وقتی که یاقوت را دیدم، فهمیدم که از آنچه حاکم تعریف کرده بود، با ارزش تر است. یاقوت را ته کیسه ای جاسازی کردم و هزار سکه طلا در آن کیسه ریختم و به بغداد آمدم. روزی در کنار رودخانه گردش می کردم. خواستم که تنی به آب بزنم، کیسه را کنار سنگی گذاشتم و در آب شنا کردم، وقتی که بیرون آمدم لباس هایم را پوشیدم، اما برداشتن کیسه از یادم رفت. کمی که رفتم، یادم افتاد که کیسه را جا گذاشتم. فوری برگشتم که آن را بردارم، اما هرچه گشتم هیچ اثری از آن پیدا نکردم. برای هزار سکه خودم غصه ای نخورم، اما به فکر آن یاقوت امانتی بودم، با خود گفتم قیمت آن باید حدود سه هزار سکه طلا باشد. بنابراین با پول های خودم به اندازه سه هزار سکه طلا برای آن حاکم خرید کردم.
    وقتی از سفر برگشتم، پیش حاکم رفتم و ماجرا را گفتم. حاکم گفت: « قیمت یاقوت من پنجاه هزار سکه طلا بود. » یا آن را پس بده و یا به همین اندازه باید پول بدهی. بعد مرا به زندان انداخت و تمام ثروت و دارایی ام را گرفت. هفت سال در زندان او بودم. بعد از هفت سال، ‌چند نفر از بزرگان شهر از او خواهش کردند که مرا آزاد کند. حاکم قبول کرد، از زندان که آزاد شدم چون نمی توانستم سرزنش دشمنان خود را بشنوم، به قصد دیدار تو به بغداد آمدم. »
    وقتی که او این داستان را تعریف کرد، گفتم: « خداوند به خاطر درستکاری تو مقداری از پول هایت را به تو برگردانده است. » پر سید: « چطور؟ »
    گفتم: « هفت سال پیش کیسه ای پیدا کردم، درست به همان شکلی که تو گفتی. آن کیسه را هنوز دارم، اما سکه های آن را خرج کرده ام. با خودم گفته بودم هر وقت صاحب آن پیدا شد، سکه ها را به او می دهم. »
    مرد بازرگان را به خانه بردم و کیسه را نشانش دادم. خوشحال شد و گفت: « همین است» بعد هم زیر کیسه را پاره کرد و یاقوت را بیرون کشید. یاقوتی که از نورش تمام خانه روشن شد. مرد بازرگان خدا را شکر کرد و از خوشحالی به گریه افتاد. من هزار سکه ای را که برداشته بودم به او دادم، اما او قبول نکرد. آن قدر اصرار کردم که سیصد سکه برداشت و گفت: « این را برای خرج سفر تا خراسان برمی دارم، بقیه مال خودت باشد. » او در اولین فرصتی که به دست آورد، به طرف خراسان به راه افتاد. وقتی که به خراسان رسید، مردم دور او جمع شدند و حال و احوالش را پرسیدند. او هم همه ماجرا را تعریف کرد و همراه آنها به دیدن حاکم رفت و یاقوت را به حاکم داد. دیگر ثابت شده بود که حرف هایش راست بوده است.
    حاکم از آن ماجرا و داستان بسیار حیرت کرد و دستور داد که همه پول ها و اثاثیه و چیزهایی را که از او گرفته بودند، پس بدهند.
    به این ترتیب، مرد بازرگان دوباره ثروت خود را به دست آورد و کار و بارش از قبل هم بهتر شد.

    حکایات زیبا از جامع الحکایات

صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود