جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نخونی از دستت رفته..

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    249
    مورد تشکر
    181 پست
    حضور
    32 روز 12 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    نخونی از دستت رفته..




    واقعا به 100تا داستان می ارزه....

    نخونی از دستت رفته...




    روزی پیغمبر خدا حضرت محمد(ص) از یه قبرستانی داشت عبور،،، میکرد یه وقت دید از داخلو یکی از قبرها صدای نعره ای میامد امد بالای سر قبر پاش رو محکم زد رو زمین و فرمودند:ای بنده ی خدا پاشو وایسا.

    قبر شکافته شد یه جوانی از تو قبر اومد بیرون

    از تمام بدن این جوان آتش میزد بیرون،

    رسول خدا فرمودند:ای جوان تواز امت کدام پیامبری که اینقدر عذاب میکشی؟

    عرض کرد یا رسوالله از امت شما

    پیامبر خیلی دلش به حال جوان سوخت

    پیامبر فرمود:تارک الصلات بودی؟

    جوان گفت:نه یارسولله من پنج وعده نمازم رو به شما اقتدا میکردم

    پیامبر:روزه نگرفتی؟

    جوان: یارسولله نه فقط رمضان بلکه رجب و شعبان و رمضان رو هم روزه میگرفتم.

    پیامبر فرمودند:ای جوان حج نرفتی؟

    گفت:مستطیع نشدم

    پیامبر فرمود:جهاد نکردی؟

    جوان گفت:چرا جانباز یکی از جنگ ها هستم

    پیامبر اکرم سرشو بالا گرفت و فرمود:خدایا من نمیتونم عذاب کشیدن امتم را ببینم به من بگو این جوان چرا ایقدر عذاب میکشه،،،؟

    خطاب رسید یا رسوالله حقت سلام میرساند و میفرماید این جوان آق مادر شده تا مادرش رضایت نده عذاب همینه.

    پیامبر به سلمان، ابوذر و مقداد مفرماید برید مادر این جوان رو پیدا کنید.

    رفتند مادرشو پیدا کردند.یه پیرزن ضعیف و رنجور ومریض احوال بودند.

    رسول خدا باز امر کرد قبر شکافته شد جوان از قبر امد بیرون.

    پیامبر فرمودند:مادر ببین پسرت چطور داره عذاب میکشه.بیا از سر تقصیر پسرت بگذر و حلالش کن.

    مادر جوان:سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا اگر حق مادری بر گردن این پسر دارم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن!!!

    تمام بدن این جوان آتش گرفت

    رسول خدا فرمودند:آخه زن این بچه مگه در حق تو چه بدی کرده ک تو لحظه ب لحظه داری نفرینش میکنی؟

    عرض کرد یا رسولله من با زنش یه روز تو خونه مشاجره کردم، دعوامون شد،از راه رسید از من نپرسید همینجوری منو هل داد تو تنور آتش سینه ام سوخت،موهام سوخت، قسمتی از بدنم سوخت، زن ها منو از تو آتش کشیدن بیرون لباسهام رو عوض کردند.

    همون سینه سوختمو دردست گرفتم در حق پسرم نفرین کردم سه روز بعد مرد.

    رسول خدا فرمودند:ای زن میدونی که من پیغمبر رحمتم به خاطر من بیا از تقصیر جوانت بگذر.

    سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا به حق این پیغمیر رحمتت قسم میدهم ک لحظه ب لحظه عذابو ب پسرم زیاد کن ک کم نکن!!!

    رسول خدا به سلمان فرمودند:سلمان برو به فاطمه ام بگو تنها نه علی هم بیاره، حسن و حسین رو هم بیاره.

    سلمان رفت درخانه به فاطمه(س) گفت:پیامبر پیغام داده سریع بیایید.

    مادر ما زهرا(س) آمد، علی(ع) ،حسن(ع) و حسین(ع) هم اومدند.

    اول مادر ما حضرت زهرا(س) رفت جلو فرمودند:ای زن میدانی من فاطمه حبیبه ی خدا هستم

    گفت:آره

    فرمود:ای زن به خاطر من فاطمه بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.

    زن سرشو گرفت بالا صدا زد:خدایا به حق حبیبه ات فاطمه قسم میدهم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.

    دوباره آتش از بدن جوان زد بیرون.

    این بار امیرالمومنین علی(ع) رفت جلو و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.

    زن گفت:خدایا به حق علی(ع) قسم میدم لحظه ب لحظه عذاب پسرم را زیاد کن..........

    نوبت رسید به اقامون امام حسن(ع).اومد جلو وفرمودند:ای زن بخاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.

    زن گفت:خدایا به این غریب مظلوم تورو قسم میدم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.

    نوبت رسید به آقای ما حسین(ع)

    اومد مقابل این زن ایستاد،ایشان خردسال بود چون دامن زن رو گرفته بود و سرشو گرفته بود بالا و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.

    زن سرشو گرفت بالا یهو دیدند رنگ از رخسار این زن پرید به دست وپای حسین(ع) افتاد و عرض کرد:خدایا پسرمو به حسین بخشیده ام.

    پیغمبر خدا(ص)فرمودند: که ای زن چی شد؟ من،فاطمه ،علی،حسن خواستیم قبول نکردی چی شد که حسین؟

    عرض کرد:یا رسوالله سرمو گرفتم بالا در حق جوانم نفرین بکنم دیدم فرشتگان در آسمان میگن ای زن مبادا دل حسین رو بشکنی،،،،،






    کپی کن

    میخوام حداقل 1000 نفر ب امام حسین سلام بدن اول خودمم شروع میکنم


    اسَــــلامُ عَلَیـــــکَ یـــــا ابـــاعَـــبــــدِالـــــ لّـــــــه

    وَ عًلی اَرواح الّتـــــی حَــــلَــــت بِـــفـــنـــــائــــک

    عَــــلَـــیکَ مّنـــــی ســـــــّلامُ الـــــلّـــــه ابــــــــداً

    مــــا بَــــقــــیــــتُ وَ بَــــقـــیَ اَلَــــیـــــلِ وَ الــــنــَـهــار

    وَ لا جَـــــعَــــلَ الـــــلّـــــهَ آخِــــرَ اَلـعَـهـــدِ منی لـــزیـــارَتکُم

    اَســـــلامُ عَلی الـــــحُــسـَــــیـــن وَعَلی عـَلـی بـن الـــــحُـــسـَــــیــــن

    وَعَلی اُولاد الـــحُـــسـَــــیــــن وعَلی اَصــــحاب الـــحُـــسـَــــیــــن...

    ب اندازه ارادتت به امام حسین (ع) کپی کن
    .
    در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند / در دل هر عاشقی عباس مأوا می کند
    هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین / ثبت نامش را فقط عباس امضاء می کند
    .


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    434
    مورد تشکر
    14 پست
    حضور
    4 روز 4 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    سلام
    نرگس خانم میشه لطف کنید منبع داستان رو هم بفرمایید تابیشتر استفاده کنیم
    سپاس

  4. تشکر


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۳
    نوشته
    83
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 8 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نخونی از دستت رفته..

    بسم الله الرحمن الرحیم
    سید عبدالکریم کفاش شخصی بود که مورد عنایت ویژه امام زمان(عج)
    قرار داشت و حضرت دائماً به او سر می زد.
    روزی حضرت به حجره کفاشی او تشریف آوردند در حالی که او مشغول کفاشی بود.
    پس از دقایقی حضرت فرمودند: «سید عبدالکریم، کفش من نیاز
    به تعمیر دارد ، برایم پینه می زنی؟»
    سید عرض کرد: آقاجان به صاحب این کفش که مشغول تعمیر آن هستم قول داده ام
    کفش را برایش حاضر کنم، البته اگر شما امر بفرمائید چون امر شما ازهر
    امری واجب تر است، آن را کنار می گذارم و کفش شما را تعمیر می کنم.
    حضرت چیزی نگفتند و سید مشغول کارش شد.
    پس از دقایقی مجدداً حضرت فرمودند: «سید عبدالکریم! کفش من نیاز
    به تعمیر دارد، برایم پینه می زنی!؟»
    سید کفشی را که در دست داشت کنار گذاشت، بلند شد و دستانش را دور
    کمر مبارک حضرت حلقه زد و به مزاح گفت: قربانت گردم اگر یک بار
    دیگر بفرمایید “کفش مرا پینه می زنی” داد و فریاد می کنم
    آی مردم آن امام زمانی که دنبالش می گردید، پیش من است، بیایید زیارتش کنید!
    حضرت لبخند زدند و فرمودند: «خواستیم امتحانت کنیم
    تا معلوم شود نسبت به قولی که داده ای چقدر مقید هستی.»

    کتاب روزنه هایی از عالم غیب؛ آیت الله سید محسن خرازی

    حاضرم صد پاره گردد پیکرم
    سایه رهبربماند برسرم


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود