صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: مولانا جلال الدين محمد رومي بلخي ملقب به مولوي

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مولانا جلال الدين محمد رومي بلخي ملقب به مولوي




    درود و سلام بر دوستان عاليقدر ،

    مولانا جلال الدين محمد رومي بلخي ملقب به مولوي مولانا افراد را تشویق به گسستن بندها و آزاد شدن می‌کند. آزادی در مقابل اسارت قرار دارد و آن فقدان فشارهایی است که فرد را
    به عمل یا ترک عملی مجبور می‌سازند. در نتیجه آزادی با میدان عمل فرد نسبت دارد. تنگی این میدان عمل اسارت و گشادگی آن آزادی است.
    مولانا جلال الدين محمد رومي بلخي ملقب به مولوي

    آزادی‌خواهی، اندیشه‌ای جدید است که خواهان رها ساختن افراد انسان از هر قید و بند ممکنی است که در سر راه رشد و اعتلا و سعادت آنها قرار می‌گیرد. ریشه آزادی‌خواهی در فرهنگي باید جست و جو کرد که برای انسان احترام و ارزش قائل است. بنابر گزارش تاریخ اولین قومی که مفاهیم آزادی و آزادی‌خواهی را طرح کردند و به دفاع از آن پرداختند یونانیان کلاسیک بودند. شاید یکی از منابعی که یونانیان را متوجه ارزش و اهمیت آزادی کرده بوده، وضع رقت‌بار بردگان بوده باشد. از دیدگاه آنان کسی که صاحب اختیار خود نیست، اگر چه عنوانش برده نباشد، در عمل برده به شمار می‌آید و بردگی توهین به مقام شامخ آدمی است و ساکنان کشورهای دیگر را بدلیل زیردست بودن فرمانروایان مستبد مادون خود می‌دانستند. ولازمه داشتن حیاتی ارزشمند را در وهله نخست، آزادی فرد به شمار می‌آوردند.

    در رنسانس که ارزشهای کلاسیک در اروپا تجدید حیات یافت، اومانیسم و به همراه آن عقل‌گرایی یونانی مورد توجه جدی دوباره قرار گرفت و در دورة روشنگری این نگاه ابعاد جدیدی یافت و مقام انسان را شایسته هرگونه تجلیل و تکریم و سعادتمندی به شمار آوردند و به این نتیجه رسیدند که اگر چه عقل آدمی قادر مطلق نیست اما برای حیاتی شایسته در سطح فردی و سیاسی که همچنان پیشرفت به جهانی بهتر را اجازه دهد کفایت می‌کند.

    اینکه انسان موجودی است محترم با نیازها وخواسته‌های طبیعی و موجه و شایسته سعادتمندی و کامروایی و اینکه او نباید قربانی هیچ مصلحت و تبعیضی قرار گیرد و باید او را از یک طرف آزاد گذاشت تا خواستهایش را متحقق کند و از سوی دیگر وظیفه نهادهای سیاسی و اجتماعی خدمت به افراد آدمی در جهت غنی‌تر ساختن امکانات بهتر کامروایی افراد است به آزادی‌خواهی انجامید که شعار اخلاقی آن بیشترین فایده برای بیشترین تعداد افراد بود. این نگاه آزاد انديش با تکیه‌اش بر عقلانیت و شایستگی انسان برای سعادت در تقابل با نظر فرهنگي قرار می‌گرفت که انسان را موجودی عاصی و گناه ‌پیشه و نادان می‌دانست و نیازمند کنترل و سرپرستی. وقتی که ما آدمی را مستعد ویرانگری و گناه و تباهی ارزیابی کنیم و فاقد شایستگی اداره خود، طبعاً مساله کنترل و اداره او و زندانی ساختنش پیش می‌آید و این دیدگاه کلیسا بود. اما با تغییر شناختی که از انسان به عمل آمد و ضرورت تکریم و سعادت او خود بخود مساله آزادی او پیش آمد تا فرصت تحقق خواستها و امیالش را پیدا کند. آزادی‌خواهی محصول این نگاه اآزاد انديش به آدمی است. انسان از آنجایی که انسان است ونه از آنجایی که به گروه و نژاد و قبیله و عقیده‌ای تعلق دارد، شایسته احترام است و برخوردار از حقوق ذاتی و سعادت و خوشنودی فردی غایت است و هیچ چیز نمی‌تواند این حق را از آدمی بگیرد و آدمی نباید فدای مصالح دین و حکومت و تاریخ و غیره گردد.

    اما چه وقت می‌توان گفت که فرد به آزادی رسیده است و از قید و اجبار رهایی یافته است. انسان آزاد انسانی است که مطابق میل و تشخیص خود بتواند فکر و عمل نماید و فرصت شکوفاسازی خود را داشته باشد و این امر زمانی ممکن می‌گردد که فرد از بیان خویشتن ترسی به دل راه ندهد. یعنی شرایط بنحوی باشد که خود بودن جرمی و گناهی به شمار نیاید. تا زمانی که ما از ترس رفتار می‌کنیم رفتارمان آزادانه نیست کسی که شمشیری را بالای سر خود می‌بیند و از ترس آن خیلی حرفهای خود را بیان نمی‌کند و از پرداختن به برخی اعمال خودداری می‌کند؛ و یا از ترس آن، برخی حرفها را عنوان می‌کند و به برخی کارها اقدام می‌نماید و ناگزیر از ریا ورزی است، اسیر به شمار می‌آید. صاحب شمشیر اوتوریته مرجع قدرت است. و این مراجع قدرت در عرصه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی، فردی و فکری خود را نمایان می‌سازند.

    زمانی که آدمی مرجعیت را در خود یافت و نه در خارج از خود به استقلال و خودمختاری می‌رسد و می‌توان گفت آزاد شده است اما یکی از مراجع قدرت یا دیکتاتورها که استقلال فرد را تهدید می‌کند، فرهنگ و ارزشهای فرهنگی است. رفتار افراد انسانها به میزان زیادی تحت فشار فکر و عقاید حاکم بر اجتماعات کنترل می‌گردد. این کنترل به صورتهای مختلف انجام می‌گیرد. یا فرد برای سازگاری با محیط و پیشرفت کارهایش ناگزیر از رعایت بایدها و نبایدهای سنتی اجتماعی است که در آن زندگی می‌کند یا این ارزشها بصورت جزئی از هویت فردی انسانها در می‌آید و فرد از ترس وجدان فردی یا حیثیت فردی قالب می‌خورد و مواجه با یک سلسله بایدها و نبایدهای درونی می‌گردد. و فرد بر اثر فشارهای درونی فرصت خود بودن یا تحقق نفس را از دست می‌دهد. غلبه بر این مرجعیت درونی شاید در مسیر نیل به آزادی و استقلال فردی سخت‌ترین مانع باشد.

    گروهی که از دیرباز متوجه نیروی مضر و ویرانگری در درون انسان شده بوده و سعادت انسان را در غلبه بر این جبار درونی می‌دانسته‌اند عرفا بوده‌اند. خوشبختانه فرهنگ ایران زمین چه پیش از اسلام و چه بعد از اسلام مهد عرفای بزرگی بوده است. و فرهنگ ما از بابت آثاری که این بزرگان از خود به یادگار گذاشته‌اند بسیار غنی و چشمگیر است. عرفانی که پس از اسلام و در دامن فرهنگ اسلامی پدید آمد و بزرگان آن عموماً ایرانی بوده‌اند تصوف نام دارد که بزرگترین سخنگوی آن جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولاناست.

    عرفا هم قائل به آزادی آدمی‌اند اما آزادی از بندهایی که از درون انسان را به اسارت گرفته است.

    به قول مولانا:

    بند بگسل باش آزاد ای پسر
    چند باشی بند سیم و بند زر


    یا:
    هین به ملک نوبتی شادی مکن
    ای تو بسته نوبت آزادی مکن

    یا:
    کنده تن را زپای جان بکن
    تا کند جولان به گرد این چمن


    همان طور که از این ابیات می‌توان فهمید مولانا افراد را تشویق به گسستن بندها و آزاد شدن می‌کند. آزادی در مقابل اسارت قرار دارد و آن فقدان فشارهایی است که فرد را به عمل یا ترک عملی مجبور می‌سازند. در نتیجه آزادی با میدان عمل فرد نسبت دارد. تنگی این میدان عمل اسارت و گشادگی آن آزادی است.
    عرفا مبلغ آزادی و استقلال افراد از بندهایی هستند که از درون ما را به اسارت گرفته‌اند و به این نیرو نفس اماره می‌گویند. نفس اماره چنانکه از نامش پیداست کارش جباری یا بسیار امر کردن است و در نتیجه ضد اختیار و آزادی آدمی. عارف کسی است که بر این اماره درونی فائق آمده و آزادی و استقلال خود را باز یافته است و سلوک کوششی است برای مبارزه با این اماره درونی، که سخت‌ترین جنگهاست و صوفیه آنرا جهاد اکبر می‌نامند.

    چونکه واگشتم زپیکار برون
    روی آوردم به پیکار درون

    قد رجعنا من جهاد اصغریم
    با نبی اندر جهاد اکبریم

    سهل شیری دان که صفها بشکند
    شیر آن است آن که خود را بشکند


    از نظر عرفا غلبه بر نفس امّاره و بازگشت به طبع ذاتی و الهی خود مهمترین هدف زندگی هر فرد می‌تواند باشد و معتقدند هدف از خلقت آدمی غلبه بر شیطان نفس و کشف خویشتن و نیل به مقام وصل است.

    انسان موجودی است نیازمند که زندگی‌اش کوشش بی‌امان برای پاسخگویی به نیازهای گوناگونی است که با آنها روبروست. این نیازها از نیازهای ساده زیستی شروع می‌شود تا نیازهای بشری‌تری مثل نیاز به محبت، جاه، پول، احترام، انتقام‌جویی، جاودانگی، جنس مخالف و … وجود مرگ و درد و بیم از آنها آدمی را آسیب‌پذیر ساخته و زندگی او تحت فشار نیروی ترس برای پرهیز از ناکامی و خطر رقم می‌خورد. و هنگامی که ما از روی ترس کاری انجام می‌دهیم، در واقع مجبور به آن می‌شویم و امکان اجتناب از آن برای ما وجود ندارد. این چنین وجود نیازهای ما و ترس از ناکامی می‌توانند مٌخل آزادی ما گردند. آزاد کسی است که صاحب اختیار خود باشد و لازمه آن نترسیدن برای اجتناب از نادلخواه است. کسی که از ترس چند گرگ به بالای درختی پناه می‌برد این عمل را از روی اختیار انجام نداده است اما کسی که در کمال امنیت برای مشاهدة منظره اطراف به بالای درختی می‌رود عملش از روی اختیار است. لذا در تحلیل آخر عمل یا ترک عمل آزادانه، عمل یا ترک عملی است که کسی از ترس مجبور به آن نبوده است. اما وجود نیازهای اجباری، هم بهانه‌ای به دست جباران می‌دهد که بر آدمیان حکم برانند و هم در شرایط نامطلوب آدمی را مجبور به سلوک خاص می‌کند. با این توضیح آدمی در دو سطح وجودی قرار می‌گیرد.

    یکی سطحی است که می‌کوشد از ترس، نیازها و کمبودهای خود را پاسخ دهد، یکی هم سطحی است که نیازی بی‌پاسخ باقی نمانده و دیگر ترس حاکم بر وجود ما نیست. سطح اول را سطح اسارت و سطح دوم را سطح آزادی می‌نامیم؛ آزادی از نیازها. در سطح اول عموم اعمال ما هدفمند و خودآگاهانه است و رفع نیاز، انگیزه اصلی اعمال را تشکیل می‌دهد در حالی که در سطح دوم چون آدمی در غنا و سیری قرار دارد، خود و پاسخ به نیازهای آن مطمح نظر قرار نمی‌گیرد و رفتار آدمی بی‌غرض، غیرشخصی و مجذوبانه می‌گردد، یعنی عملی انجام نمی‌دهد تا چیزی کسب کند، بلکه همچون کسی است که از شادی می‌خندد. اعمال آدمی در این مقام بازگو کننده حال او هستند و جذبه‌ جای سعی را می‌گیرد.

    در سطح اول آدمی می‌تواند هر آن در معرض ترس و نگرانی قرار گیرد، در سطح دوم وجود انسان بر بنیادی قرار دارد که چیزی نمی‌تواند آن را متزلزل کند و در این مقام آدمی شجاع و دلیر می‌گردد. در سطح اول آدمی جرأت شناخت واقعیت را در خیلی از مواقع ندارد، اما در سطح دوم آدمی موجودی عقلانی و واقع‌بین می‌شود. در سطح اول «من» همه چیز فرد است در سطح دوم فرد خود را فراموش می‌:ند. در سطح اول فکر بخاطر مسائل بی‌شمار حاکم بر ذهن می‌شود. در سطح دوم فرد آرامش دارد و رهای از فکرهای مزاحم است. در سطح اول آدمی محاسبه گر و کاسب صفت است، در سطح دوم انسان پاک‌باز و بی‌طمع است. در سطح اول انسان مجبور است آن چنان باشد که سازگاری با محیط ایجاب می‌کند؛ در سطح دوم انسان همان طوری است که وجودش و طبعش اقتضا می‌کند در واقع با کنار رفتن ترس آدمی خودش می‌شود و به اصطلاح خویشتن او تحقق می‌یابد. در سطح اول حالاتی مثل ترس و تنفر عواطف معمول را تشکیل می‌دهد، در حالی که در مقام آزادی شور و شوقی زائد‌الوصف را تجربه می‌کند که به همراه دوست‌داری همه کس و همه چیز عشق را تشکیل می‌دهد. تفاوت مقام اسارت با مقام آزادی پایان ندارد و در اینجا تنها به برخی تفاوتهای مهمتر آن اشاره رفت. عرفا طرفدار آزادی از بند و نیازهایند و معتقدند که پاسخگویی به نیازها تمامی ندارد و ممکن نیست که آدمی نفس خود را بطور کامل راضی کند. به قول مولانا:
    هفت دریا را در آشامد هنوز
    کم نگردد سوزش آن حلق سوز

    پس می‌گویند بجای خدمتگزاری امیال و نیازها باید آنها را خاموش کرد تا بتوانیم از بندشان خلاص یابیم و آزاد شویم یعنی برای رسیدن به رضا نباید امیالمان را سیراب کنیم بلکه باید بر امیالمان فائق آییم تا دیگر رنج و ترس گریبانمان را نگیرد و در ریشه شناسی نیازها و حوائج به منبعی می‌رسند که همه نیازها از آنجا برمی‌خیزد که همانا نفس است یا همان نفس اماره. اگر نیازی نباشد، ترس هم نیست و آدمی آزادی را می‌تواند تجربه کند.

    منظور از نفس مفهومی است که ما از صفات خود برحسب فخر و ننگ در ذهنمان تحت عنوان «من» ساخته‌ایم و این «من» ثقل وجود ما را تشکیل می‌دهد و هر کاری که انجام می‌دهیم برای رضای آن است و قرار و تعادل درونی ما در گرو رضایت «من» است و رضایت به این سادگیها حاصل نمی‌شود. اولاً خواستهایش متعدد و متنوع است و از سوی دیگر فشارهای درونی اختیار و توان را از آدمی برای پاسخگویی به خواسته‌های آن می‌گیرد و نیز شرایط همواره مقتضی نیست لذا آدمی همواره باید در احساسی از ترس و ناکامی به سر ببرد. یعنی:

    آن یکی خر داشت پالانش نبود
    یافت پالان گرگ خر را در ربود

    کوزه بودش آب می‌نامد به دست
    آب را چون یافت خود کوزه شکست


    با غلبه «من» بر ذهن، آدمی خود را به من و داشته‌هایش تقسیم می‌کند و برای توسعه قلمرو خود و پرهیز از آسیب به آن مرتباً تحت تأثیر ترس یا خشم مجبوراً تصمیم می‌گیرد و عمل می‌کند. این چنین آدمی وارد بازی عبثی می‌گردد که تمام ذهن او را مشغول می‌کند و معتاد به چیزهایی می‌گردد که برای به دست آوردنش باید حیات خود را وقف آن کند. از اینجاست که آدمی آزادی خود را از دست می‌دهد و یک سلسله نیازهای عبث و خیالی او را از تجربه بودن محروم می‌سازد و این نفس بزرگترین بتی است که می‌تواند وجود داشته باشد و دشمن سعادت آدمی.

    مادر بتها بت نفس شماست
    زآنکه آن بت مار و این بت اژدهاست

    دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست
    کو به دریاها نگردد کم و کاست

    نفست اژدرهاست او کی مرده است
    از غم بی‌التی افسرده است


    و اگر مفهوم من یا نفس از ذهن پاک شود تحولی کیفی در موجودیت ما اتفاق می‌افتد که مولانا از آن به تولد دوباره یاد می‌کند. در آن هنگام تعادل روحی نامشروطی پیدا می‌کنیم که بسیار استحکام بخش و دلیر‌آور است و نیاز مفهومش را از دست می‌دهد و بندهای اسارت پاره می‌گردد و انسان خود را تجربه می‌کند و به مقام بی‌نیازی و آزادی می‌رسد.

    ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد
    یعنی او از اصل این زر بوی برد

    چون دوم بار آدمیزاده بمرد
    پای خود بر فرق علت‌ها نهاد

    چون مزاج زشت او تبدیل یافت
    رفت زشتی از رخش چون شمع تافت


    با از بین رفتن نفس، آدمی از وابستگی‌هایش و ترس‌هایش آزاد می‌شود و دیگر مجبور نیست آزادگی خود را به نیازهای صرف نظر ناکردنی‌اش بفروشد.
    اما این تولد هم با مرگی اختیاری ظاهر می‌شود، یعنی باید بمیریم تا دوباره زاده شویم، یعنی از حیات قبلی و نفسانی خود باید دست برداریم
    .

    رو بمیرای خواجه قبل از مردنت
    تا نباشد زحمت جان کندنت

    آن چنان مرگی که در نوری روی
    نی چنان مرگی که در گوری روی


    از دیدگاه عرفا ما به طور طبیعی و فطری خواهان آزادی هستیم و همان طور که جریان آبی از ارتفاعات به طور طبیعی راه خود را به سوی دریا باز می‌کند و پیدا می‌کند، ما هم با تمام وجود به دنبال گمشده خود یعنی رهایی و آزادی می‌گردیم و اگر می‌بینیم که به رهایی نرسیده‌ایم از آنجایی است که راه را گم کرده‌ایم نه اینکه خواهان تحقق خود نیستیم. به قول مولانا همه جنگها از برای صلح است نه از برای جنگ. اما در این میان نفس راهزن ماست و با وعده سرخرمن انسانها را گمراه کرده است و گرنه کی است که از رهایی و آزادگی بدش آید.

    سخن خود را خلاصه می‌کنم که: آزاد انديشي و آزاد انديشي و آزادي خواهي رهایی انسان از قیدهای مختلفی است که میدان عمل او را در راه تحقق خود محدود کرده است و این آزادی خواهی ناشی از نگرش مثبت و خوشبینانه‌ای است که از انسان به دست داده شده است؛ انسان موجودی محترم و عزیز با خواسته‌ها و تمایلات طبیعی و موجه است و خواهان رشد و پیشرفت و برخوردار از حقوقی ذاتی که از آن حیث که بشر است قطع نظر از دین و طبقه و نژاد و … به او تعلق می‌گیرد. آزادي خواهي خواستار سعادت آدمی است و معتقد است باغنی ساختن شرائط زندگی و محترم داشتن آزادیهای اجتماعی و سیاسی باید راه را برای رسیدن افراد به خواستهای خود بازگذاشت و به آنها فرصت داد تا خود را کشف کنند.


    مولانا جلال الدين محمد رومي بلخي ملقب به مولوي هميشه ايّام در پناه پروردگار هستي بخش ،ايزد نيک آفرين سرافراز باشيد و شادان مولانا جلال الدين محمد رومي بلخي ملقب به مولوي
    هو السلام



  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مولانا جلال الدين محمد رومي بلخي ملقب به مولوي




    سلام و دوصد درود بر شما دوستان عزيز ،

    در ادامه شرحي بر موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا ،خانواده مولانا ،پدر مولانا ،زادگاه مولانا ،جوانی مولانا ،
    اخلاق و افکار مولانا ،سلوک مولانا ،حکومت در زمان مولانا ،رحلت مولانا ،تربت و مقبره مولانا و کتیبه ها و نوشته ها و
    مقبره های کنار مزار مولانا داده شده که اميدوارم جهت شناخت اين عارف عاليقدر مورد استفاده شما دوستان خوبم قرار گيرد .

    سافراز و شادان بمانيد دوستان

  5. تشکر


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا

    -پدر مولانا بهاء ولد پسر حسين خطيبي در سال (546) يا (542)هجري قمري در بلخ خراسان آنزمان متولد شد.خانواده اي مورد توجه خاص و عام و نه بي بهره از مال و منال و همه شرايط مهياي ساختن انساني متعالي .كودكي را پشت سر مي گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حكم را فرا مي گيرد .محمد بن حسين بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148ميا كمي دير تر )از متكلمان الهي به نام بود . بنا به روايت نوه اش ؛شخص پيامبر (ص)اين اقب را در خوابي كه همه عالمان بلخ در يك شب ديده بودند ؛به وي اعطا كرده است .بهاء الدين عارف بود و بنا بر برخي روايات ؛او از نظر روحاني به مكتب احمد غزالي (ف.520ق/1126م)وابسته است .با اين حال نمي توان قضاوت كرد كه عشق لطيف عرفاني ؛ آن گونه كه احمد غزالي در سوانح خود شرح مي دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدين و از طريق او بر شكل گيري روحاني فرزندش جلال الدين تاثير داشتهاست .اگر عقيده افلاكي در باره فتوايي بهاء الدين ولد كه: زناءالعيون النظر صحت داشته باشد ؛ مشكل است كه انتساب او به مكتب عشق عارفانه غزالي را باور كرد حال آنكه وابستگي نزديك او به مكتب نجم الدين كبري ؛موسس طريقه كبرويه به حقيقت نزديكتر است .بعضي مدعي شده اند كه خانواده پدري بهاءالدين از احفاد ابو بكر ؛خليفه اول اسلام هستند .اين ادعا چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پيشينه قومي اين خانواده هيچ اطلاع مسلمي در دست نيست .نيز گفته شده كه زوجه بهاءالدين ؛از خاندان خوارزمشاهيان بوده است كه در ولايات خاوري حدود سال 3-472ق/1080م حكومت خود را پايه گذاري كردند ولي اين داستان را هم مي توان جعلي دانست و رد كرد .او با فردوس خاتون ازدواج مي كند ،كه برخي به علت اشكال زماني در اين ازدواج شك نموده اند .

    او براي دومين بار به گفته اي ازدواج مي كند .همسر او بي بي علوي يا مومنه خاتون است كه او را از خاندان فقيهان و سادات سرخسي مي دانند .

    از اين بانو ،علاو الدين محمد در سال 602 و جلال الدين محمد در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شدند.بهاء الدين از جهت معيشت در زحمت نبود خالنه اجدادي و ملك ومكنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن كه به هر دو عشق مي ورزيد ودر صحبت مادرش((مامي))و فرزندان از آسايش نسبي بر خورداربود ذكر نام الله دايم بر زبانش بود وياد الله به ندرت از خاطرش محو مي شد با طلوع مولانا برادرش حسين و خواهرانش كه به زاد از وي بزرگتر بودند در خانواده تدريجاً در سايه افتادندوبعدها در بيرون از خانواده هم نام وياد آنها فراموش شد .جلال كه بر وفق آنچه بعدها از افواه مريدان پدرش نقل ميشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبكر صديق خليفه رسول خدا مي رسيد و از جانب مادر به اهل بيت پيامبر نسب ميرسانيد


  7. تشکر


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلوک مولانا

    از مقامات تبتل تا فنا

    زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعيان و اكابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت ،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوك مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد ،از آنها رنجيدگي نشان نمي داد .هيچ كس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ كس مثل او با دوستان خويش يكرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست .دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود .بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند .اين چيزي بود كه انسان را از خودي مي رهاند ،او را طاهر مي كرد .از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله رهايي از خودي ـكه در اوج حيات حيواني بود تعليم مي نمود .خود او در سلوك با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي كرد.ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود .در نظام تربيتي او،كه بيشتر عملي بود تا نظري ،ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت .اخلاقي كه او آن را مبناي تربيت وسلوك ياران مي كرد از تواضع ادب شروعمي شد .تواضع خالي از مذلت و ادب مبني بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوك روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممكن نيست ،لاجرم هر گونه سلوك در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه ميكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت كبريا-كبريا و عظمت سلطان العلمايي.

    اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان ـدر واقع غايت انديشه كه جوهر انساني است.و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان ميدهدودر عين حال اشارت به تحولي كه دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي كند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالكتيك قابل ملاحظه مي بخشد.بعضي صاحبنظران حتي كوشيده اند اين تحول ديالكتيك گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه يي كه در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند.

    اينكه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نكته ايي ست كه لااقل دايرة المعارف فلسفي خود او در اين باب جاي ترديد باقي نمي گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطي بين آنها را قابل تأييد نشان دهد .

    دنيايي كه مولانا سير روحاني خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي كنند دنياي تحول است ،دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحاني از تبتل حاصل مي شود ،لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است .سالك طريق اگر ملك عالم را هم در تسخير خويش دارد با چنان بي تعلقي بدان مي نگرد كه ملك عالم را لاشي مي يابد و از دست دادنش ذره اي دغدغه ونگراني در وي به وجود نمي آورد.

    مولانا عشقي را كه خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساري مي ديد از اين رو به همه ذرات عالم عشق مي ورزيد نگاه او گرم وگيرا بود ودر چشمهايش خورشيد پاره ها لمعان داشت.كمتر كسي مي توانست اين چشمهاي درخشان وان نگاه سوزان را تحمل كند .به كساني كه با اين حال،عاشقانه محو ديدار او ميشدند و چشم در چشم وي مي دوختند خاطر نشان مي كرد كه او همين جسم ظاهر نيست چيز ديگراست و لاجرم او آن جسمي كه به چشم ياران در مي آيد نيست ذوقي است كه در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهاي عاشقانه اوست و اين همه در باطن يارانش پرتو مي اندازد.

    خط سير و سلوك مولانا وخط سير حيات او تعبيري از تصوف بود اما اين تصوف با آنكه از بسياري جهات با آنچه در بين صوفيه عصر او هم رايج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هيچ سلسله اي نمي گنجيد و با طريقه هيچيك از مشايخ عصر وآيين معمول در هيچ خانقاه زمانه انطباق پيدا نمي كرد .مولانا نه قلند بود،نه اهل طريقت اهل صحورا مي وزيد نه در طريق اهل سكر تا حد نفي ظاهر پيش مي رفت ،نه اهل چله نشيني و الزام رياضات شاق بر مريدان بود نه مثل مشايخ مكتب ابن عربي طامات را با نصوف دفتري به هم مي آميخت .وسعت نظر مولانا بيش از آن بود كه تصوف را به هيچ آداب و ترتيب خاص محدود كند.او دنيا را يك خانقاه بزرگ مي شمرد كه شيخ آن حق است و لو خود جز خادم اين خانقاه نيست . آستينهايش را چنانكه خودش يكبار به يك تن از يارانش گفته بود ،به همين جهت در مجالس سما بالا ميزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شيخ .اين طرز تلقي از خانقاه عالم از خادم وقت كه مولانا بود مي خواست به تمام واردان خانقاه وساكنان آن به چش مهمان عزيز نظر كند ،در عين حال از واردان وساكنان خانقاه كه همه طالب خدمت شايق صحبت يك شيخ واحد بودند طلب مي كرد كه هر جا ميرسند در هر مقام و مرتبه كه هستند ،به هر قوم و هر امت كه تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شيخ به خاطر شيخ يكديگر را به چشم برادر بنگرند .تفاوت در زبان وتفاوت در كيش را دستاويز تفوق جويي يابهانه زيادت طلبي نسازندچون به هر حال همه طالبان يك مقصد وعاشقان يك مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبير در بين آنها مجوس را با مسلمان،يهود را با نصراني و نصراني را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت كه لازمه برادري است در بين آنهابه نفرت كه جانمايه دشمني است تبديل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهاي صليبي به نام ستيزه هاي قومي وكشمكشهاي مربوط به بازرگاني پامال تجاوزهاي جبران ناپذير گردد.

    تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهايي بود از اين رو به كتاب ومدرسه و درس نيازي نداشت.از طالب فقط سلوك روحاني مي خواست –سلوك روحاني براي عروج به ماوراي دنياي نيازها وتعلقها.بدين گونه سلوك صوفيانه كه نزد مولانا ازقطع تلق آزاد ميشد تا وقتي به نقطه نهايي كه فناي از خودي است منتهي نمي گشت به هدف سلوك كه اتصال با كل كاينات ،اتصال با دنياي غيب ،و اتصال با مبدا هستي بود نمي رسيد .اما تبتل كه قطع پيوند با خودي بود نزد مولانا به معني تر ك دنيا در مفهوم عاميانه آن نبود .مولانا رهبانيت و فقر دريوزه گران را كه عوام صوفيه از كشيشان روم گرفته بودند تاييد نمي كرد.قطع تعلق به اين معني بود كه روح را از دغدغه وتشويش بيهوده ميرهانيد و بي تعلقي را شرط سلوك روحاني سالك نشان ميداد .مولانا ديانات الهي را در نور اوحدي ميديد كه از چراغهاي مختلف مي تافت و لبته بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد .اين به معني هر چند قول به تساوي اديان را بالظروره متضمن نبود باري لزوم تسامح با اصحاب ديانات را قابل توجيه مي ساخت .

    با آنكه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشايخ خانقاه و ارباب سلاسل تعليم ميشد تفاوت داشت جوهر فكر و تعبير او از خط سير تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بايزيد و ذوالفنون و شبلي در خط آن بدوند مجرد سلوك بود ،او طالب عمل و سلوك مجاهده آميز و بدون وقفه بود.

    مولانا وقتي از اوج قله حكمت و همت كه موضع روحاني او بود به دنياي عصر مينگريست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حيرت وتاسف ميديد .در مشاهده احوال مردم دنيا مي ديد ايشان به هرچه تعلقي بيش از حد دارند با نظر عشق و تعظيم مي نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند .اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد .جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .

    خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد .خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.

    رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .

    نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت .فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس –دنیای غیب –بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.
    مولانا جلال الدين محمد رومي بلخي ملقب به مولوي


  9. تشکر


  10. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    6
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مطلب مولانا




    سلام
    کسی هست درباره شخصیت مولانا و اعتقاداتش با سند و مدرک اطلاعاتی داشته باشه؟

  11. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    115
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نام خدا
    سلام
    شما کتاب پله پله تا ملاقات خدا رو خوندید؟


    یا زهرا
    (س)

  12. تشکر


  13. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    359
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 4 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اتفاقا" من هم دنبال یک تحقیق در مورد مولوی هستم.
    ممنون میشم اگه یه موضوع در مورد مولوی پیشنهاد بدید و چنتا منبع هم ذکر کنید...
    گریه نمی کنم نه اینکه سنگم......
    گریه غرورمو به هم می زنه
    مرد برای هضم دلتنگیاش
    گریه نمی کنه قدم میزنه.......

  14. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    115
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خوب اگه در مورد زندگی و حالات و تا حدی عقایدش می خواهید ..همون کتابی که بالا گفتم کتاب خوبیه...
    حالا اگه شد سعی می کنم یسری مطالب همینجا بگذارم...

    کتاب نقد و تحلیل مثنوی از محمد تقی جعفری

    ویرایش توسط Sadat Mousavi : ۱۳۸۸/۰۲/۲۲ در ساعت ۲۰:۵۲

    یا زهرا
    (س)


  15. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    115
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    از قطع پیوند با آنچه تعلقات خودی است تا قطع پیوند با خود، خط سیری شگرف ، پر خطر و صعبناک بود که این بلخی زاده ی مهاجر در دیار روم را در طی عمری که از شصت و هشت سال تجاوز نکرد، در طول مجاهده ایی عمرکاه و طاقت آزمای، از مقامات تبتل تا فنا تا ملاقات خدا عروج داد و هرگز نیز اورا به این مقامات خویش مغرور و مفتون نداشت.

    یا زهرا
    (س)


  16. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    1,016
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    28
    گالری
    42



    ای که نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
    ای که گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم؟

    آن روزها دروازه شهادت داشتیم و حالا معبری تنگ ، برای شهید شدن هنوز هم فرصت هست ، دل را باید صاف کرد.
    حضرت امام خامنه ای

    اینجا "فضای مجازی" نیست، فضای بازی گلوله هاست و باز هم وبلاگ حاجی بخشی دارد در سه راهی شهادت آتش می گیرد. دیروز عده ای اجازه دادند "علــی(ع)" در "فضای کوفه" تنها بماند اما ما نمی گذاریم "سید عــــلی" حتی در "فضای سایبر" تنها بماند...

    هر عمامه به سری که از رهبر مکرم فاصله بگیرد لعنت خدا برش باد.
    آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب

صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود