جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان قبض روح حضرت سلیمان

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    7,382
    صلوات
    500
    تعداد دلنوشته
    8
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    60 روز 10 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    43
    آپلود
    0
    گالری
    281

    داستان قبض روح حضرت سلیمان




    سلام علیکم و خداقوت

    فکر کنم داستان قبض روح حضرت سلیمان رو همه بلد باشن
    که در حالتی که به عصای خود تکیه داشتن، عزرائیل حتی فرصت نشستن بهشون نداده و فوری قبض روح شدن.
    و مدتها به همان گونه بودن و هیچکس متوجه فوت ایشان نشده تا اینکه یک موریانه عصای ایشان رو نوش جان کرده و جسد بی جانشان بر زمین افتاده و همه متوجه شدن.


    میخواستم بدونم شما از این داستان چه درسی گرفتین؟
    چرا ایشان اینگونه جان به جان آفرین تسلیم کردن؟


  2. تشکرها 2


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    نوشته
    3,642
    صلوات
    1
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    829 پست
    حضور
    119 روز 12 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    2
    گالری
    8



    با نام و یاد دوست






    داستان قبض روح حضرت سلیمان







    کارشناس بحث: استاد بصیر

    ویرایش توسط معین : ۱۳۹۴/۰۱/۱۶ در ساعت ۱۳:۱۲
    سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

    عشق محمد بس است و آل محمد



    داستان قبض روح حضرت سلیمان

  5. تشکر


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    نوشته
    220
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    4 روز 19 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0

    جمع بندی




    پرسش:
    می خواستم بدانم از داستان زندگی و وفات حضرت سلیمان (علیه السلام) چه درسی می شود گرفت؟


    پاسخ:
    سليمان بن داود از نادر پيامبراني بود كه خداوند پادشاهی مشرق و مغرب زمين را به او داد و سالها بر جن و انس و چهارپايان و مرغان و درندگان غالب و حاكم و زبان همه موجودات را می دانست؛ كه زبان از توصيف قدرت عظيم او قادر است. او به حق تعالی عرض كرد.
    (بر من ملكی ببخش كه بعد از من به احدی ندهی) ! بعد از اينكه خداوند به او كرامت كرد، به خدای خود فرمود: يك روز تا شب به شادی نگذرانيده ايم؛ می خواهم فردا داخل قصر خود شوم و بر بام قصر برآيم و نظر به مملوك خود كنم؛ كسي را اجازه ندهيد نزد من آيد كه شاديم تبديل به حزن نشود.

    روز ديگر بامداد عصای خود رابه دست گرفت و بر بلندترين جايی از قصرش بالا رفت و ايستاد و تكيه بر عصا، نظر به رعيت و ممكلت خويش می كرد و به آنچه حق تعالي به او داده، خوشحال بود.
    ناگاه نظرش به جوان خوش روی پاكيزه لباس افتاد كه از گوشه قصرش پيدا شد. فرمود: چه كسي ترا اجازه داده تا داخل قصر شوی؟ گفت: پروردگار، فرمود: تو كيستی؟ گفت: عزراييل، پرسيد برای چه كار آمده ای ؟ گفت برای قبض روح، فرمود: امروز می خواستم روز شادی برايم باشد خدا نخواست؛ به آنچه مأموري انجام بده.

    پس عزراييل روح حضرت سليمان را قبض نمود بر همان حالت كه بر عصا تكيه كرده بود! مردم از دور بر او نظر می كردند و گمان می كردند زنده است. چون مدتی گذشت اختلاف در ميان مردم افتاد، عده گفتند، چند روز نخورده و نياشاميده پس او پروردگار ماست، گروهی گفتند: او جادوگر است اين چنين در ديده ما كرده كه ايستاده است در واقع چنين نيست، گروه سوم گفتند: او پيامبر خداست. خداوند موريانه را فرستاد كه ميان عصای او را خالی كند. عصا شكست و او بيفتاد، و بعد متوجه شدند او چند روز پيش از دنيا رحلت كرده بود.(1)

    شاید بتوان اولین درسی که از این حکایت گرفت این باشد که دنیا، به کسی مهلت نمی دهد و تعارف ندارد، وقتی عجل انسان فرا برسد، پیغمبر خدا هم که باشی، در هر حالت و هر نیتی که باشی، بی درنگ، جان تو را خواهد گرفت. پس بدان در چه حالتی هستی، و ممکن است همان لحظه آخرین لحظه عمر تو باشد. اگر در گناه باشی، کافر از دنیا خواهی رفت اگر در خیر باشی، سعادت توست که در نیکویی جان به جان آفرین تسلیم کرده ای.

    __________
    (1) حيوه القلوب، ج 1، ص 370.

    ویرایش توسط عظيم : ۱۳۹۶/۰۸/۰۱ در ساعت ۲۰:۲۸ دلیل: همکار ویراستار تدوین

  7. تشکرها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود