جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: شهر عاشقان شعری از عطار

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    254
    صلوات
    2000
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 1 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    شهر عاشقان شعری از عطار




    اگر تو عاشقی معشوق دور است
    وگر تو زاهدی مطلوب حور است

    ره عاشق خراب اندر خراب است
    ره زاهد غرور اندر غرور است

    دل زاهد همیشه در خیال است
    دل عاشق همیشه در حضور است

    نصیب زاهدان اظهار راه است
    نصیب عاشقان دایم حضور است

    جهانی کان جهان عاشقان است
    جهانی ماورای نار و نور است

    درون عاشقان صحرای عشق است
    که آن صحرا نه نزدیک و نه دور است

    در آن صحرا نهاده تخت معشوق
    به گرد تخت دایم جشن و سور است

    همه دلها چو گلهای شکفته است
    همه جان‌ها چو صف‌های طیور است

    سراینده همه مرغان به صد لحن
    که در هر لحن صد سور و سرور است

    ازان کم می‌رسد هرجان بدین جشن
    که ره بس دور و جانان بس غیور است

    طریق تو اگر این جشن خواهی
    ز جشن عقل و جان و دل عبور است

    اگر آنجا رسی بینی وگرنه
    دلت دایم ازین پاسخ نفور است

    خردمندا مکن عطار را عیب
    اگر زین شوق جانش ناصبور است




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    3,313
    مورد تشکر
    760 پست
    حضور
    45 روز 22 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یقناً این چنین است ای گرامی
    بیا از عشق حق پر کن تو جامی
    بیا این عشق از عطار آموز
    مهیا کن برای خویش دامی



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    254
    صلوات
    2000
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 روز 1 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    آخرین شعر عطار که با خون خود نوشت.




    در مورد چگونگی مرگ عطار «شیخ بهایی» در کتاب معروف خود «کشکول» این واقعه را چنین تعریف می کند: «زمانی که لشکر تاتار به نیشابور رسید اهالی این شهر را بیرحمانه قتل عام کرد. در همان زمان، ضربت شمشیری توسط یکی از مغولان بر دوش شیخ خورد که شیخ با همان ضربت از دنیا رفت» و باز نقل کرده اند که چون خون از زخمش جاری شد شیخ بزرگ دانست که مرگش نزدیک است . با خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت :
    در کوی تو رسم سرفرازی این است
    مستان تو را کمینه بازی این است
    با این همه رتبــه هیچ نتوانــم گفت
    شاید که تو را بنده نوازی این است


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    3,313
    مورد تشکر
    760 پست
    حضور
    45 روز 22 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    عطار روح بود وسنایی دو چشم او
    ما از پی سنایی وعطار می رویم


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود