صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)




    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)
    سال اول جنگ بود. به مرخصی آمده بودیم. با موتور از سمت میدان سرآسیاب به سمت میدان خراسان در حرکت بودیم. ابراهیم (شهید ابراهیم هادی)عقب موتور نشسته بود.
    از خیابانی رد شدیم. ابراهیم یک دفعه گفت: امیر وایسا! من هم سریع آمدم کنار خیابان. با تعجب گفتم. چی شده؟!گفت: هیچی، اگر وقت داری بریم دیدن یه بنده خدا!‌ من هم گفتم: باشه، کار خاصی ندارم.با ابراهیم داخل یک خانه رفتیم. چند بار یاالله گفت. وارد اتاق شدیم. چند نفری نشسته بودند. پیرمردی با عبای مشکی و کلاهی کوچک بر سر بالای مجلس بود.به همراه ابراهیم سلام کردیم و در گوشه اتاق نشستیم. صحبت حاج آقا با یکی از جوان‌ها تمام شد. ایشان رو کرد به ما و با چهره‌ای خندان گفت: آقا ابراهیم راه گم کردی، چه عجب این طرف ‌ها!ابراهیم سر به زیر نشسته بود. با ادب گفت: شرمنده حاج آقا، وقت نمی‌کنیم خدمت برسیم.همین طور که صحبت می‌کردند فهمیدم ایشان، ابراهیم را خوب می‌شناسد حاج آقا کمی با دیگران صحبت کرد. وقتی اتاق خالی شد رو کرد به ابراهیم و با لحنی متواضعانه گفت: آقا ابراهیم ما رو یه کم نصیحت کن!ابراهیم از خجالت سرخ شده بود. سرش را بلند کرد و گفت: حاج آقا تو رو خدا ما رو شرمنده نکنید. خواهش می‌کنم این طوری حرف نزنید بعد گفت: ما آمده بودیم شما را زیارت کنیم. انشاء‌الله در جلسه هفتگی خدمت می‌رسیم.بعد بلند شدیم، خداحافظی کردیم و به بیرون رفتیم.بین راه گفتم: ابراهیم جون، تو هم به این بابا یه کم نصیحت می‌کردی. دیگه سرخ و زرد شدن نداره!‌با عصبانیت پرید توی حرفم و گفت: چی می‌گی امیر جون، تو اصلاً این آقا رو شناختی!؟ گفتم: نه، راستی کی بود!؟جواب داد: این آقا یکی از اولیای خداست. اما خیلی‌ها نمی‌دانند. ایشون حاج میرزا اسماعیل دولابی بودند.سال ها گذشت تا مردم حاج آقای دولابی را شناختند. تازه با خواندن کتاب طوبی محبت فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده.منبع : فارس به نقل از امیر منجر



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    یه نفر اومده بود مسجد و از دوستان سراغ شهید ابراهیم هادی رو می گرفت .
    بهش گفتم : " کار شما چیه ؟ بگین شاید بتونم کمکتون کنم "
    گفت : " هیچی ! می خواهم بدونم این شهید ابراهیم هادی کی بوده ؟
    قبرش کجاست ؟ "
    مونده بودم چی بهش بگم ..
    بعداز چند لحظه سکوت گفتم :
    " شهید ابراهیم هادی مفقودالاثره ، قبر نداره .. چرا سراغشو می گیری ؟ "
    با یه حزن خاص قضیه رو برام تعریف کرد :
    " کنار خونه ی ما تصویر یه شهید نصب کردند که مال شهید ابراهیم هادی هستش . من دختر کوچیکی دارم که هر روز صبح از جلوی این تصویر رد میشه و میره مدرسه . یه روز بهم گفت :
    " بابا این آقا کیه؟ "
    گفتم : " اینا رفتند با دشمنا جنگیدن و نذاشتن دشمن به ما حمله کنه و شهید شدند . "
    از زمانی که این مطلب رو به دخترم گفتم ، هر وقت از جلوی عکس رد میشه بهش سلام می کنه .
    چند شب پیش این شهید اومده به خواب دخترم بهش گفته من ابراهیم هادی ام ، صاحب همون عکس که بهش سلام می کنی ؛
    بهش گفته :
    " دختر خانوم ! تو هر وقت به من سلام می کنی من جوابت رو میدم ؛
    چون با این سن کم ، اینقدر خوب حجابت رو رعایت می کنی دعات هم می کنم "
    بعد از اون خواب دخترم مدام می پرسه : " این شهید ابراهیم هادی کیه ؟ قبرش کجاست ؟ "
    بغض گلوم رو گرفته بود .. حرفی برا گفتن نداشتم ؛
    فقط گفتم : " به دخترت بگو اگه می خواهی شهید هادی همیشه هوات رو داشته باشه مواظب نماز و حجابت باش .. "



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    852 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)

    ابراهیم دراول اردیبهشت سال 36 در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان دیده به هستی گشود. او چهارمین فرزند خانواده بشمار می رفت. با این حال پدرش مشهدی محمد حسین به او علاقه خاصی داشت.

    او نیزمنزلت پدر خویش رابدرستی شناخته بود. پدری که باشغل بقالی توانسته بود فرزندانش را یه یهترین نحو تربیت نماید.

    ابراهیم نوجوان بود که طعم تلخ یتیمی را چشید. از آنجا بود که همچون مردان بزرگ زندگی را پیش برد.

    دوران دبستان را به مدرسه طالقانی رفت ودبیرستان را نیز در مدارس ابوریحان وکریم خان. سال 55 توانست به دریافت دیپلم ادبی نائل شود. از همان سال های پایانی دبیرستان مطالعات غیر درسی را نیز شروع کرد.

    حضوردرهیئت جوانان وحدت اسلامی وهمراهی وشاگردی استادی نظیر علامه محمد تقی جعفری بسیاردر رشد شخصیتی ابراهیم موثر بود. در دوران پیروزی انقلاب شجاعت های بسیاری از خود نشان داد.

    او همزمان با تحصیل علم به کار در بازار تهران مشغول بود. پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد از آن به آموزش پرورش منتقل شد. ابراهیم همچون معلمی فداکار به تربیت فرزندان این مرز وبوم مشغول شد.

    اهل ورزش بود. با ورزش پهلوانی یعنی ورزش باستانی شروع کرد. در والیبال وکشتی بی نظیر بود. هرگز در هیچ میدانی پا پس نکشید ومردانه می ایستاد.

    مردانگی اورا می توان در ارتفاعات سر به فلک کشیده بازی درازو گیلان غرب تا دشت های سوزان جنوب مشاهده کرد. حماسه های او در این مناطق هنوز در اذهان یاران قدیمی جنگ تداعی می کند.

    دروالفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردان کمیل وحنظله در کانالهای فکه مقاومت کردند اما تسلیم نشدند.

    سرانجام در 22 بهمن سال 61 بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد. دیگر کسی او راندید.

    او همیشه از خدا می خواست گمنام بماند. چرا که گمنامی صفت یاران خداست. خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابراهیم سالهاست که گمنام وغریب در فکه مانده تا خورشیدی باشد برای راهیان نور.

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    852 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    یک ماه از مفقود شدن ابراهیم می گذشت. بچّه هایی که با ابراهیم رفیق بودند هیچکدام حال و روز خوبی نداشتند. هر جا جمع می شدیم از ابراهیم می گفتیم و اشک می ریختیم.
    برای دیدن یکی از بچّه ها به بیمارستان رفتیم، رضا گودینی هم اونجا بود. وقتی که رضا رو دیدم انگار که داغش تازه شده باشه بلند گریه می کرد. بعد گفت: "بچّه ها دنیا بدون ابراهیم برا من جای زندگی نیست. مطمئن باشید من تو اولّین عملیات شهید می شم".
    یکی دیگه از بچّه ها گفت: "ما نفهمیدیم ابراهیم کی بود. اون بنده خالص خدا بود که اومد بین ما و مدّتی باهاش زندگی کردیم تا بفهمیم معنی بنده خالص خدا بودن چیه" یکی دیگه گفت: "ابراهیم به تمام معنا یه پهلوان بود یه عارف پهلوان"
    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)

    پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هر چه مادر از ما پرسید: " چرا ابراهیم مرخصی نمی آد؟" با بهانه های مختلف بحث رو عوض می کردیم و می گفتیم: "الآن عملیاته، فعلاً نمی تونه بیاد تهران و... خلاصه هر روز چیزی می گفتیم."
    تا اینکه یکبار دیدم مادر اومده داخل اتاق و روبروی عکس ابراهیم نشسته و اشک می ریزه. اومدم جلو و گفتم: "مادر چی شده؟"
    گفت:
    من بوی ابراهیم رو حس می کنم. ابراهیم الآن توی این اتاقه، همینجا و... "
    وقتی گریه اش کمتر شد گفت:
    "من مطمئن هستم که ابراهیم شهید شده".
    مادر ادامه داد: "ابراهیم دفعه آخر خیلی با دفعات دیگه فرق کرده بود، هر چی بهش گفتم: بیا بریم، برات خواستگاری، می گفت: نه مادر، من مطمئنم که بر نمی گردم. نمی خوام چشم گریانی گوشه خونه منتظر من باشه"
    چند روز بعد مادر دوباره جلوی عکس ابراهیم ایستاده بود و گریه می کرد. ما هم بالاخره مجبور شدیم به دایی بگیم به مادر حقیقت رو بگه. آن روز حال مادر به هم خورد و ناراحتی قلبی او شدید شد و در سی سی یو بیمارستان بستری شد.

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    852 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    چهارشنبه که از شرکت خارج می شدم با خودم یک سری کتاب برداشتم و به سمت خانه حرکت کردم. پنجشنبه،جمعه و شنبه به خاطر شب قدر و شهادت حضرت علی (ع) تعطیل بود و فرصت خوبی بود تا نواقص سناریویی را که برای دفاع مقدس آماده کرده ام را برطرف کنم. به خانه رسیدم و بعد از مدتی رفتم سراغ کتابها و یکی از آنها را انتخاب کردم. روی کتاب چیزی در خصوص عملیات خاصی نوشته نشده بود. تمام کتابهایی که برای تحقیق انتخاب کرده بودم قطور بودند و همه مرتبط با موضوع: خیبر ،والفجر8 و کربلای3 ، با خودم گفتم شاید این هم به این عملیاتها ربط داشته باشد. به نظر از همه کوچکتر می آمد و راحتتر از همه کتابها میتوانستم تمامش کنم. روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به خواندن کتاب. از هر برگ کتاب که میگذشتم بیشتر از شخصیت ابراهیم خوشم می آمد. جوری شیفته این شخصیت شده بودم که لحظه ای کتاب را زمین نگذاشتم. یادم می آید آن شب شوهر خاله ام با فرزندانش به خانه ما آمدند. طبق معمول همیشه بدون روسری رفتم در را باز کردم و دوباره نشستم پای خواندن کتاب، هر چه جلوتر میرفتم و بیشتر ابراهیم را میشناختم برایم عزیزتر میشد. جوری که وقتی در قسمتی میخواندم زخمی یا مجروح شده بی امان اشک می ریختم و ناراحت می شدم و قلبم به درد می آمد. بعد با خودم میگفتم: تو دیوانه ای؟ این کتاب یک شهید است که میخوانی. یعنی اینکه دیگر زنده نیست برای چه اینقدر از مجروحیتش غمگین میشوی؟! آن شب وقتی خانواده گریه های من را دیدند. گفتند: برای چه اینقدر گریه میکنی! بغض میکردم و میگفتم آخر شما ابراهیم را نمیشناسید... یک دفعه شوهر خاله ام گفت:جبهه همین بود. من شبیه ابراهیم زیاد دیدم. میدانم چرا گریه میکنی... آن شب با بحث های جبهه و جنگ و شهدا به پایان رسید.


    فردا صبح دوباره به سراغ کتاب رفتم. نه برای اینکه تحقیقم را کامل کنم برای اینکه بیشتر از ابراهیم بدانم. کتاب را باز کردم رسیدم به جایی که ابراهیم با سوزن به پشت پلک خود میزد و خود را برای دیدن نامحرم سرزنش میکرد. کتاب را بستم. از خجالت نمیدانستم باید چه کار کنم؟! دوباره زدم زیر گریه اینبار برای فاصله بین انسانیت ابراهیم با خودم. فاصله بین خودم تا خدا...

    کتاب رو به پایان بود و من تازه داشتم آغاز میکردم. رسیدم به نحوه شهادت ابراهیم. دلم نمیخواست تمام بشود. نمیخواستم پایانش را بخوانم. اما وقتی نام والفجر مقدماتی را دیدم گفتم وای ابراهیم...! من این عملیات را میشناسم. وقتی روی عملیات والفجر 8 تحقیق میکردم کاملا تصادفی با غربت شهدای فکه آشنا شده بودم. ابراهیم هم یکی از غربای فکه بود که در این عملیات پهلوانانه به سوی خدا شتافت. پایان این کتاب دیگر من، من نبودم. انگار عزیزم را از دست داده بودم. در خود فرو رفتم و به خیلی چیزها فکر کردم.

    شب قدر بود، سالها بود که آداب این شب را در خواب آلودگی هایم فراموش کرده بودم. طبق معمول سالهای گذشته به سمت رختخوابم رفتم و خوابیدم.

    باورم نمیشد اما خواب ابراهیم را دیدم. آمده بود به خواب من! بالای سرم نشست و گفت:" پاشو نمازتو بخون، دارن اذان میزنن...!" نشستم و نگاهش کردم. نزدیکتر آمد و گفت: " شما آبروی اسلامید..."

    از خواب بیدار شدم. یک ربع مانده بود به اذان صبح. بی اختیار گریه کردم و گفتم: خدایا من آبروی اسلامم؟! منِ رو سیاه؟ من که آبروی اسلامت رو بردم... رفتم و وضو گرفتم و اولین نمازم را بعد از سالها خواندم. ابراهیم با حرفش مرا شرمنده و خجالت زده کرد.

    حالا من که نمیتوانم آبروی اسلام باشم اما از آن روز به بعد دارم سعی میکنم تا حداقل آبروی اسلام را نبرم. به لطف ابراهیم امروز چادر، حجاب فاطمه زهرا(س) را بهترین پوشش برای خود برگزیدم. از این رو قسمتان میدهم با کسانی که بد حجابند یا اعتقاداتمان را درک نمیکنند به جای اینکه با خشونت برخورد کنیم بیایید هدایتگری چون ابراهیم هادی باشیم. اگر توانش را نداریم ابراهیم و ابراهیم ها را به آنها معرفی کنیم. یقینا خداوند بخشنده و مهربان است. من تمام تلاشم را میکنم تا تمام روزهایی را که با سرکشی و عصیان به خود ظلم کردم و خودم را از معبود و محبوبم دور ساختم جبران کنم. امیدوارم که خداوند توفیق عبادتش را از ما نگیرد. ابراهیم به من آرامش و شناختی را داد که اگر زمین را زیر پا میگذاشتم در هیچ جای این دنیا نمیتوانستم چنین آرامشی را بیابم. دلم میخواهد بدانید ابراهیم نه فقط من را بلکه اطرافیان من را هم دگرگون ساخته است. به هر کس گوشه ای خصلتهای ابراهیم را میگویم دلش میخواهد خدای ابراهیم را بشناسد.

    "سلام خدا بر ابراهیم در آن لحظه که به دنیا آمد در آن لحظه که به شهادت رسید و در لحظه رستاخیز که بر انگیخته خواهد شد."

    دوستان خوبم بر سر سجاده هایتان که مینشینید من را هم دعا کنید ، دعا کنید خدا من را هم به بندگی اش قبول کند.

    1393شیرین.ص.ح
    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    852 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    از پیامبر صلی الله علیه وآله سوال شد: کدامیک از مومنین ایمانی کامل تر دارند؟ فرمودند: آنکه در راه خدا با جان و مال خود قیام کند.( الحکم الظاهره ج 2 ص 280)

    سردار محمد کوثری( فرمانده اسبق لشگر حضرت رسول (ص) ) ضمن بیان خاطراتی از ابراهیم تعریف میکرد که: در روزهای اول جنگ در سرپل ذهاب به ابراهیم گفتم: برادر هادی ، حقوق شما آماده است هر وقت صلاح می دانی بیا وبگیر.
    در جواب خیلی آهسته گفت: شما کی میری تهران؟
    گفتم: آخر هفته. بعد گفت: سه تا آدرس رو مینویسم. تهران رفتی حقوقم رو دراین خونه ها بده! من هم این کار را انجام دادم. بعد ها فهمیدم هر سه، از خانواده های مستحق و آبرودار بودند.

    .................................................. .................................................. .....

    از جبهه بر میگشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم. اما مشغول فکر، الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم؟!
    به چه کسی رو بیاندازم. خواستم بروم خانه برادرم، اما او هم وضع خوبی نداشت. سر چهارراه عارف ایستاده بودم. با خودم گفتم: فقط باید خدا کمک کند. من اصلا نمی دانم چه کنم!
    در همین فکر بودم یکدفعه دیدم ابراهیم سوار بر موتور به سمت من آمد. خیلی خوشحال شدم.
    تا من را دید از موتور پیاده شد مرا در آغوش کشید. چند دقیقه ای صحبت کردیم. وقتی می خواست برود اشاره کرد: حقوق گرفتی؟! گفتم: نه ، هنوز نگرفتم ولی مهم نیست.
    دست کرد توی جیب و یک دسته اسکناس درآورد. گفتم: به جون آقا ابرام نمیگیرم، خودت احتیاج داری.
    گفت: این قرض الحسنه است. هروقت حقوق گرفتی پس می دی. بعد هم پول را داخل جیبم گذاشت و سوار شد ورفت.
    آن پول خیلی برکت داشت. خیلی از مشکلاتم را حل کرد. تا مدتی مشکلی از لحاظ مالی نداشتم. خیلی دعایش کردم. آن روز خدا ابراهیم را رساند. مثل همیشه حلال مشکلات شده بود.
    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)


    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    852 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاملا روشن شده بود. امدادگر زخم گردن ابراهیم را بست. مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه ها دوید و باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان!


    با تعجب گفتم: کجا هستن؟! باهم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم. حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه!

    لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم ازاینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خود فکر کردم حتما حمله خوب بچه ها و اجرای آتش باعث ترس عراقی ها و اسارت آنها شده. درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را آوردم.

    مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش را معرفی کرد وگفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند. ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به ایم منطقه اعزام شدیم.

    پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الآن هیچی!!

    چشمانم گرد شد. گفتم: هیچی؟!

    جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الن تپه خالیه!

    با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا؟!

    گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند. تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟!

    فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این الموذن؟!

    این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. با تعجب گفتم : موذن؟!

    اشک در چشمانش حلقه زد. با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد:

    به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شمارا شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا...

    دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقی یعد ادامه داد:

    برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم: من میخواهم تسلیم ایرانی ها شوم. هرکس میخواهد، با من بیاید. این افرادی هم که با من آمده ند دوستان و هم عقیده من هستند. البته آن سربازی را که به سمت موذن شلیک کرد را هم آوردم. اگر دستور بدهید اورا میکشم. حالا خواهش میکنم بگو موذن زنده است یا نه؟!

    هیچ حرفی نمی توانستم بزنم، بعد از مدتی سکوت گفتم: آره زنده است. باهم از سنگر خارج شدیم. رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند. نفر آخر به پای ابراهیم افتاده بود و گریه میکرد. میگفت: من را ببخش، من شلیک کردم. بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم. دیگر حواسم به عملیات و نیروها نبود. میخواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم. فرمانده عراقی من را صدا زدو گفت: آن طرف را نگاه کن، یک گردان کماندویی و چند تانک قصد پیشروی از آنجا را دارند. بعد ادامه داد سریعتر بروید و تپه را بگیرید. من هم سریع چند نفر از بچه های اندرز گو رو فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن آن ارتفاع، پاکسازی منطقه انار کامل شد. گردان کماندویی هم حمله کرد. اما چون ما آمادگی لازم را داشتیم بیشتر نیروهای آن از بین رفت و حمله آنها ناموفق بود. روزهای بعد با انجام عملیات محمد رسول الله در مریوان فشار ارتش عراق بر گیلانغرب کم شد.
    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    852 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    از ماجرای مطلع فجر پنج سال گذشت.در زمستان سال شصت و پنج درگیر عملیات کربلای پنج در شلمچه بودیم. قسمتی از کار هماهنگی لشگرها واطلاعات عملیات با ما بود. برای هماهنگی و توجیه بچه های لشگر بدر به مقر آنها رفتم. قرار بود که گردانهای این لشگر که همگی از بچه های عرب زبان وعراقی های مخالف صدام بودند برای مرحله بعدی عملیات اعزام شوند.


    پس ازصحبت با فرماندهان لشگر وفرماندهان گردان ها، هماهنگی های لازم را انجام دادم و آماده حرکت شدم. از دور یکی از بچه های لشگر بدر را دیدم. به من خیره شد وجلو می آمد.

    آماده حرکت بودم که آن بسیجی جلوترآمد وسلام کرد. جواب سلام را دادم و بی مقدمه با لهجه عربی به من گفت:

    شما در گیلانغرب نبودید؟!

    با تعجب گفتم: بله، فکر کردم از بچه های همان منطقه است.

    بعد گفت: مطلع فجر یادتان هست، ارتفاعات انار، تپه آخر!

    کمی فکر کردم و گفتم: بله شما؟! با خوشحالی جواب داد: من یکی از آنها هستم!!

    تعجب من بیشتر شد. پرسیدم اینجا چه میکنی؟!

    گفت: همه ما هجده نفر در این گردان هستیم. ما باضمانت آیت الله حکیم آزاد شدیم. ایشان مارا کامل می شناخت. قرار شد بیاییم جبهه و با بعثی ها بجنگیم!

    خیلی برای من عجیب بود. گفتم: بارک الله، فرمانده شما کجاست؟!

    گفت: اوهم درهمین گردان مسئولیت دارد. الان داریم حرکت میکنیم به سمت خط مقدم.

    گفتم: اسم گردان و اسم خودتان را روی این کاغذ بنویس، من الان عجله دارم. بعد از عملیات میام اینجا ومفصل همه شمارو میبینم. همینطور که اسامی بچه هارو مینوشت سوال کرد: اسم موذن شما چی بود؟!

    جواب دادم: ابراهیم، ابراهیم هادی.

    گفت: همه ما این مدت به دنبال مشخصاتش بودیم. از فرماندهان خودمان خواستیم حتما اورا پیدا کنند. خیلی دوست داریم یکبار دیگر آن مرد خدارو ببینیم.

    ساکت شدم. بغض گلویم را گرفته بود. سرش رابلند کرد ونگاهم کرد. گفتم: انشاالله توی بهشت همدیگر را میبینید! خیلی حالش گرفته شد. اسامی را نوشت و به همراه اسم گردان به من داد. من هم سریع خداحافظی کردم و رفتم.

    تا اینکه دراسفندماه شصت وپنج، عملیات به پایان رسید. بسیاری از نیروها به مرخصی رفتند. یکروز داخل وسایلم کاغذی راکه اسیر عراقی یا همان بسیجی لشگر بدر نوشته بود پیداکردم.

    رفتم سراغ بچه های بدر.از یکی از مسئولین لشگر سراغگردانی راگرفتم کهروی کاغذ نوشته بود. آن مسئول جواب داد: این گردان منحل شده. گفتم: میخواهم بچه هایش را ببینم.


    فرماده ادامه داد: گردانی که حرفش را میزنی به همراه فرماده لشگر، جلوی یکی از پاتک های سنگین عراق در شلمچه مقاومت میکند. تلفات سنگینی راهم از عراقی ها میگیرد ولی عقب نشینی نمی کند. بعد چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: کسی از آن گردان زنده برنگشت!

    گفتم: این هجده نفر جزء اسرای عراقی بودند. اسامی آنها اینجاست. من آمده بودم که آنها راببینم.

    جلو آمد اسامی را ازمن گرفت و به شخص دیگری داد. چند دقیقه بعد آن شخص برگشت و گفت: همه این افراد جزء شهدا هستند!

    دیگر هیچ حرفی نداشتم! همینطور نشسته بودم وفکر میکردم. باخودم گفتم:

    ابراهیم با یک اذان چه کرد! یک تپه آزاد شد. یک عملیات پیروز شد. هجده نفر هم مثل حر ازقعر جهنم به بهشت رفتند. بعد به یاد حرفم به آن رزمنده عراقی افتادم:

    انشاءالله در بهشت همدیگر رامیبینید. بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. بعد خداحافظی کردم وآمدم بیرون. من شک نداشتم ابراهیم میدانست کجا باید اذان بگوید، تادل دشمن را به لرزه درآورد. وآنهایی را که هنوز ایمان در قلبشان باقی مانده هدایت کند!


    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    852 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    حالا چندین سالی است که از مفقودی ابراهیم می گذرد.یکی از یادبودهای ابراهیم ترسیم چهره وی در سال 1376زیر پل اتوبان شهید محلاتی بود.کار ترسیم چهره ی ابراهیم را سید انجام داده بود.سید می گوید: من ابراهیم را نمی شناختم وبرای کشیدن چهره ابراهیم چیزی نخواستم.اما بعداز انجام این کار به قدری خدا به زندگی ام برکت داد که نمی توانم برایت حساب کنم وخیلی چیزها هم از این تصویر دیدم.همون زمانی که این عکس رو کشیدم ، نمایشگاه جلوه گاه راه افتاد .
    یک شب جمعه ای بود.خانمی پیش من اومد وگفت: آقا ریا، این شیرینی ها برای این شهید ، همین جا پخش کنید.فکرکردم از فامیل های ابراهیم هستند ، پرسیدم: شما شهید هادی را می شناختید؟ گفت: نه. تعجب من رو که دید ادامه داد:خونه ما همین ، اطرافه ، من در زندگی مشکل سختی داشتم .چند روز پیش وقتی شما داشتید این عکس رو ترسیم می کردید از اینجا رد می شدم .خدا را به حق این شهید صدا کردم.وقول دادم اگر مشکلم حل شود نمازهایم را اول وقت بخوانم.بعد هم برای این شهید که اسمش رو نمی دانستم فاتحه ای خوندم .باور کنید خیلی زود مشکل من برطرف شد وحالا اومدم که از ایشون تشکر کنم.

    سید نقاش چهره ابراهیم: پارسال دوباره اوضاع کاری من بهم خورده بود و مشکلات زیادی داشتم.یک بار که از جلوی تصویر آقا ابراهیم رد می شدم دیدم به خاطر گذشت زمان تصویر زرد وخراب شده .من هم رفتم داربست تهیه کردم و رنگ ها رو برداشتم وشروع به درست کردن تصویر شهید کردم.باور نکردنی بود .درست زمانی که کار تصویر تمام شد یک پروژه بزرگ به من پیشنهاد شد وخیلی از گرفتاری های مالی ام برطرف شد.سید ادامه داد: آقا اینها پیش خدا خیلی مقام دارند. حالا حالاها مونده که اونها رو بشناسیم .کوچکترین کاری که برای اونها انجام بدی ، خداوند سریع چند برابرش رو به تو برمی گردونه.

    یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی نیزدر جریان اعمال حج طوافی را به نیت ابراهیم انجام داده بود .شب ابراهیم را بخواب دید که از او تشکر کردو گفت: هدیه ات به ما رسید.

    خوشا به حال جوان هایی که امثال ابراهیم را الگوی رفتاری خود کرده و مسیری جز مسیر انبیاء و اولیاء نمی پیمایند. برای دیدن حقایق به زندگی قاصدک های خوش خبری مراجعه کنیم که در نورانیت حقیقت یار و رب العالمین سوختند و خود روشنی بخش مسیر من وتو در این سوی جاده شدند.
    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)



    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,913
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    852 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    ابراهيم هادي اسوه ي شجاعت ، رشادت ، مروت ، ديانت و صاحب مدال شهادت است .


    دلم گرفت و آمدم بعد از مدتها برايت بنويسم اي ابراهيم .....

    همه از من سراغ صاحب خانه ام را مي گيرند .

    مي پرسند اين ابراهيم شما كجاست ؟

    مي گويم : نمي دانم

    مي پرسند نشاني از او داري؟

    مي گويم :نه ، اما مي گويم كه اينها نشاني نمي خواهند فقط منتظرند كه صدايشان كنيد، همين و بس . راست گفتم ؟؟؟




    مي پرسند از او چه مي داني كه مهمان خانه اش شدي؟

    و من مي گويم نامت را در جايي ديدم و از تو خواندم ،از تو خواندن همانا و دنبالت گشتن همانا .

    مي پرسند چرا هميشه از خدا خواست كه گمنام بماند ؟

    شايد اين باشد پاسخت كه گمنامي صفت ياران خداست .

    صدايت مي زنم ، مي دانم مهمان نوازي اما كمي با من حرف بزن !!! كمي صداي اين بنده ي خطاكار را بشنو ،واسطه اي شو بين من و بين پروردگار. در سراي بي نور دلم ،تو نوري از عشق به خدا را در وجودم دوباره روشن كردي .يادت هست چه چيزهايي به تو گفتم ...

    يادت هست خواسته هاي مرا ؟

    اذان تو در ميدان نبرد لرزاند دلهايي را نه دل خودي بلكه دل بيگانه را ، درست است ؟ پس منتظريم يك اذان هم در گوش ما بگو شايد دلمان بلزرد و ديگر منتظر لرزشهاي بعدي نباشد ...

    كاش مي شد ....

    از تو كه مي خوانم گاه دلم مي گيرد و اشك بر رخ مي نشانم ....

    با اين دل ويران شده نجوا مي كنم كه اي دل تا كي خودت را به دست احساست مي سپري ؟تا كي نفس، بايد تو را كشان كشان ببرد ؟تا كجا مي خواهي پيش روي؟ فقط ادعايت مي شود ؟؟؟

    چه زيباست داستان زندگيت كه به يادگار نهادي .اگر زيبا باشي زيبا خواهي ماند .تو خوب زيستي و حال زيبايي ات براي همگان جلوه مي كند .

    دريايي كه در آن گام نهادي پر بود از صيادان، اما تو فقط خورشيد را مي ديدي و پيش مي رفتي ، اگر در دام اسيرهم مي شدي خود را رها مي كردي كه باز پيش بروي .چه دستاني را كه نگرفتي و سوي روشنايي نبردي .چه وجودهايي را كه از تور صيادان رها نكردي و به دل دريا نسپردي .چه زيبا رفتي به سويش اي اسوه ي شجاعت و ايثار .

    گاه كه دلم مي گيرد .با خود مي گويم آيا نگاهي هم به ما مي كني يا نه ؟؟؟

    شايد عجيب بود براي خيلي ها و جاي سوال كه چرا از ميان همه خوبان درگاه مقرب خدا من خانه تو را برگزيدم ؟ چرا مهمان خانه تو شدم ؟چرا برايت مي نويسم و از خود مي گويم ؟

    براي خودم هم عجيب بود اما مي داني چرا ؟

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)



    نوشته شده توسط علمدار
    وبلاگ کانال کمیل

    (❤‿❤)خاطرات کسی که حاج اسماعیل دولابی از او درخواست نصیحت کرد!(❤‿❤)


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود