صفحه 1 از 10 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    832
    صلوات
    2600
    تعداد دلنوشته
    5
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    21 روز 20 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0

    دســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار




    سراسیمه سلام هنگام انتظار سلام هنگام رسیدن سلام
    با سلام و احترام
    و خیر مقدم به تمام کاربرا

    1-تصمیم گرفتم یه تایپیک بزنم که انشالله تعالی توش کپی پیست نباشه
    این یعنی این که هیچکس حق نداره متنی رو که خونده و خوشش اومده
    این جا بزاره چون به طرز نامحسوسی حذف خواهد شد

    2-موضوعات و حتی اندازه پست ها به خوده کاربر مرتبط میشه
    3-توی این تایپیک هر کس دوست داشت میتونه جملات افراد قبل از خودش رو ویرایش مهربون کنه
    یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    یعنی میتونه نظرات دیگر کاربرا رو که می تونه یه جمله یه متن رو با واژهای طنز ،شعر یا غیره ...مبحث گشایی کنه یا تعریف مجدد کنه
    یا حتی غلط بگیره
    4-حق بی احترامی به کسی یا نظری رو نداریم
    5-اگر تصمیم گرفتین نوشته خودتون رو بزارین یعنی تصمیم گرفتین که اجازه بدین ویرایش
    مهربون هم بشه

    بعدا نگی استعداد من به شوخی گرفته شد
    حرف من اشتباه فهمیده شد
    من قصدم این نبود
    از الان میگم همه ی ما میدونیم این جا فقط جایی که با واژه اشتی کنیم

    راستی سعی میکنیم کمی هم قواعد ادبی یاد بگیریم نظرتون چیه؟
    منظورم یه کم یاداوری ادبیات هستش برای استفاده هر چه بیشتر شما
    از الان بگم من منتظر دیدن تک تک شما هستم


    ویرایش توسط اهورانی : ۱۳۹۴/۰۲/۰۱ در ساعت ۱۲:۴۳

    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    832
    صلوات
    2600
    تعداد دلنوشته
    5
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    21 روز 20 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سراسیمه سلام هنگام انتظار سلام هنگام رسیدن سلام

    یادم هست من و تو همسایه بودیم
    همسایه دیوار به دیوار
    من و تو با هم همسایه خدا بودیم
    یادم هست گاهی وقت ها می رفتی زیر بال فرشته ها قایم می شدی
    و من همه ی آسمان را به دنبال تو می گشتم
    تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم
    خوب یادم هست که آن روز ها عاشق آفتاب بودی
    توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود
    نور از لای انگشت های نازکت می چکید
    راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند
    یادت می آید
    گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان
    تو گلی بهشتی به سمتش پرتاب می کردی و او کفرش در می آمد
    اما زورش به ما نمی رسید
    فقط میگفت
    همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از ر اه به درتان کنم
    تو شلوغ بودی و آرام و قرار نداشتی
    آسمان را روی سرت میگذاشتی
    شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی
    و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
    اما همیشه خواب زمین را می دیدی
    آرزو و رویای زمین تو را قل قلک می داد
    دلت می خواست به دنیا بیایی
    و همیشه این را به خدا میگفتی
    و آن قدر گفتی و گفتی
    تا خدا به دنیایت آورد
    منم همین کار را کردم
    بچه های دیگر هم
    ما به دنیا آمدیم و..........................
    همه چیز تمام شد
    تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را
    ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا
    گم شدیم
    خدا رو گم کردیم
    دوست من همبازی بهشتی من
    نمی دونی دلم چقدر برات تنگ شده
    هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند
    از قلب کوچک تو تا من یه راه مستقیمه
    اگه گم شدی از این راه بیا
    بلند شو
    از دلت شروع کن
    شاید دوباره
    هم دیگرو پیدا کنیم
    پاشو
    راهرو گر صد هنر باشد توکل بایدش بلکه توسل بایدش



    با اجازه من این متن رو توی اسک دین نوشتم و توی رادیو هم خونده شده
    گذاشتم این جا تا بگم چطوری باید کار کنین
    اگه جایی دیدین و خوندین لطفا برچسب کپی پیس نزنین


    ویرایش توسط اهورانی : ۱۳۹۴/۰۲/۰۱ در ساعت ۱۳:۴۲

    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    832
    صلوات
    2600
    تعداد دلنوشته
    5
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    21 روز 20 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    از تمام مرحمت های عشق جز همین سه حرف
    جز همین سه حرف و سفره تهی چیز دیگری سرم نمی شود

    من سرم نمی شود
    راستی دلم که می شود


    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    832
    صلوات
    2600
    تعداد دلنوشته
    5
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    21 روز 20 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    از ما سه نفر که عاشق یک نفر بودیم
    و یک نفر بودیم
    سه نفر ماندند
    با عشق دیگری که
    دیگری را کشت در خودش
    یک نفر از ما پیش از مرگ 30 بار نوشت
    مرجان تو مرا کشتی
    یک نفر آدم شد
    اما هوای خودش را نداشت
    از کوه پرت شد
    دیگری اما که من باشم
    هنوز عاشق آن یک نفرم
    که در قتل ها ی زنجیره ای اش
    هر بار که می کشد
    خودش کشته می شود


    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    832
    صلوات
    2600
    تعداد دلنوشته
    5
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    21 روز 20 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سراسیمه سلام هنگام انتظار سلام هنگام رسیدن سلام
    ما دو نفر بودیم
    باد آمد
    یکی رفت و خاطره شد
    یکی ماند و خاطره را مرور کرد


    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    832
    صلوات
    2600
    تعداد دلنوشته
    5
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    21 روز 20 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط اهورانی نمایش پست
    یادم هست من و تو همسایه بودیم
    همسایه دیوار به دیوار
    من و تو با هم همسایه خدا بودیم
    یادم هست گاهی وقت ها می رفتی زیر بال فرشته ها قایم می شدی
    و من همه ی آسمان را به دنبال تو می گشتم
    این رو یکی از دوستانم این طور ویرایش کرده

    با همسایه قایم باشک بازی می کردید دســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار

    چون می دونستید میره زیر بال فرشته ها زودی پیداش می کردیددســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار ببینم اگر فرشته می خواست بال هاشون باز کنه که موقعیتش لو می رفتدســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار

    حالا تا چند می شمردیددســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار




    نقل قول نوشته اصلی توسط اهورانی نمایش پست
    توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود
    نور از لای انگشت های نازکت می چکید
    آخی چه بی رحم پس دستش به خون خورشید آغشته بود دســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار

    زنگ بزنم صد و ده بیان جلبتون کنند به جرم مشارکت در قتل خورشیددســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار




    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    832
    صلوات
    2600
    تعداد دلنوشته
    5
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    21 روز 20 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط اهورانی نمایش پست
    هنوز عاشق آن یک نفرم
    که در قتل ها ی زنجیره ای اش
    هر بار که می کشد
    خودش کشته می شود
    نه لازمه زنگ بزنم 110 بیان دست نوشته ها یه سری بزنند ! خیلی از قاتل ها خوشتون میاددســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار

    یه وقت با عشقتون همکاری نکنیدا بد بخت میشیددســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار





    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    832
    صلوات
    2600
    تعداد دلنوشته
    5
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    21 روز 20 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آن جا که یک کودک غریبه با چشم ها ی کودکیمن نشسته است
    از دور لبخند او. چقدر شبیه من است
    آه ای شباهت دور
    ای چشم ها ی مغرور
    این روز ها که جرات دیوانگی کم است
    بگذار باز هم به تو برگردم
    بگذار دست کم گاهی تو را در خواب
    ببینم
    در خیال تو باشم
    بگذار تو را در خواب ببینم
    بگذار و بگذر
    این روز ها خیلی دلم برای گریه تنگ است


    خوب یکی لطف کنه این متن منو ویرایش کنه ببینم چند تا کاربر با استعداد داریم


    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    832
    صلوات
    2600
    تعداد دلنوشته
    5
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    21 روز 20 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0




    اصولا" خواب های من هیچ معنا و مفهمومی ندارند و اهمیت چندانی به آنها نمی دهم،در نتیجه دشمن شماره یک تعبیر خواب و رویاهستم و هیچوقت این تعابیر را جدی نمی گیرم و سراغشان هم نمی روم.اما دیروز نیلو گفت که چندین شب است خواب گربه می بیند و خواب دیشبش اوج گربه رقصانی بوده است چون در خواب گربه به گردنش حمله کرده است و با جیغ بیدار شده است.من هیچ ایده ای نداشتم اما خوب نیلو هم هیچوقت خوابهایش را جدی نمی گیرد اما مثل اینکه این بار بخاطر تداوم دیدن خوابهای تکراری کمی نگران شده بود.به نیلو گفتم که می توانم در مورد تعبیر خوابش سوال کنم و به یکی از دوستانم اس. ام. اس دادم که تعبیر دیدن گربه در خواب را برایم بفرستد که جواب داد بیرون است و باید کتاب تعبیر خوابش را نگاه کند.به یکی دیگر اس .ام. اس دادم که ایشان هم دادن جواب را به شب موکول کرد و به ناچار دست به دامن یکی دیگر از دوستانم شدم که تعبیر این دوست آخری این بود که دیدن گربه دشمن است.شب هم یک جواب دیگر گرفتم که باز هم دیدن گربه در خواب را دشمن تعبیر کرده بود اما امروز صبح آن یکی دوستم هم یک متن بلند بالا نوشته بود که گربه دشمن است و حمله کردن گربه به معنای نارضایتی از زندگی زناشویی است و آخرش هم اضافه کرده بود:خاک برسرت هنوز شوهر نکرده ناراضی هستی؟


    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    وقتی به تو فکر می کنم هنوز هم نا خود آگاه طرحی از لبخند هر چند کم رنگ .. یا بی رنگ ، بر لبانم نقش می بنند !
    نمی دانم شاید خاطره های بچگیست که این حسِ خوب را سرازیر قلبم می کند !
    وگرنه ...
    تا به خاطرم می آید که تو چگونه توانستی دنیای کوکانه ام را بگیری و مرا از آن همه شادی و نشاط دور کنی چشمانم ...
    آه ..چشمانم همیشه به یاد روزهای از دست رفته به سوز اشک می نشیند !
    من به یاد آن روزها همیشه چون ابر بهاران می بارم !چون دیگر دستم به تو وآن روزها نمی رسد !
    برای آن روزها که با همه ی وجود ..با آن همه حسِ پاک و بی آلایش که چگونه خودم را با تو و برای تو می دیدم !
    بگذار از حسرت ها نگویم ... نگویم چون تا بخواهم بگویم .. حتی شده با خودم ،
    اشکم بی امان می بارد و آن لبخندِ کم رنگ یا بیرنگ را از چهره ام می شوید و می برد !

    دیگر سخت می شود نقاب بی خیالی زدن بر این چهره ی خیس بارن خورده از خاطرات دیروزِ با تو بودن و امروزِ بی ....!


    دســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


صفحه 1 از 10 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود