صفحه 10 از 10 نخست ... 8910
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دســـــــــــــتنـــوشـــ ــــــــــــته ها+نمک یددار

  1. #91

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    849
    مورد تشکر
    5,011 پست
    حضور
    22 روز 23 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سراسیمه سلام هنگام انتظار سلام هنگام رسیدن سلام

    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    فکر کردی نمی فهمم؟

    یعنی فهمیدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ببخشید دقیقا چی رو فهمیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟




    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    آواز دهل شنیدن از دور که هیچ
    یعنی این صدا از نزدیک ناخوشه؟همیشه فکر میکردم دهل باید صدای خوبی داشته باشه



    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    هرگز نشنیدن و ندیدن خوب است
    شاید خوب باشه
    این که اصلا کاری به کار کسی نداشته باشی
    اما خوب من نمیتونم تضمین بدم کسی هم به کار شما کار نداشته باشه
    اما نهایتا شما در تصمیم گری هاتون 100 در صد آزاد هستین



    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    سیر تحولی از کجا به کجا عاخه؟؟؟
    خوب دیگه بعضی ها این طوری هستن و از شانس شما این بعضی ها توی دست نوشته ها هم هستن دیگه
    الان اگه تصور مشکلی دارین بگین حلش کنیم

    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    لب هایم می سوزد. از داغی یک چای تلخ...

    من یقین دارم مادرتون تا حالا هزار دفعه بیشتر بهتون گفته چایی رو داغ نخور بچه آخر سرطان میگیری میمیری هااا

    البته دور از جون شما


    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    هر کدام پر از اتفاقات ناخواسته در زندگی شان...
    پس خواسته هاش کو کجاست


    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    انگار گوش زاده شده برای بی هوا شنیدن...
    نخیر چرا گردن گوش می ندازین
    واسه این جور مواقع احتمالا جدول جواب میده از سر بی کاری بوده ببینم براتون پیامک هم میومد یا توی لاین سربه سر کسی میزاشتین بازم گوشتون میشنید
    گوش که نمیشنید حواستون هم پرت میشد اصلا کجا هستین
    باور ندارید امتحان کنید




    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    - (( سکوت ))
    میگن سکوت علامت رضاست خوب شاید راضی بودن چون میدونستن گوش شما اون جا تشریف دارن نظری اتخاذ نکردن



    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    بخدا کاری نداره. می ری چندتا دونه آزمایشه... اصلا شاید نتونستی و نشد!
    الان این امیدواری بود
    دوتا دوست شبیه این خانوم کلا دنیای آدم رو عوض میکنه
    فقط یه توجه به این
    گوش داشته باشین داره با چه ظرافتی عمل میکنه



    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    - اگه قبول کنم خوشبخت میشم؟!
    خوشبختی توی لحظه ها با عملکردها به وجود میاد اما برحه زمانی نباید دسته کم گرفته بشه
    گاهی در زمانی احساس خوشبختی میکنیم
    که تنها ترینیم
    بی پول ترینیم
    اما خوب فکرمون درگیر خیلی چیزها نیست




    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    فکرم رفت پی دختر ده ساله ام که اکنون چند طبقه بالاتر از این جا ، بی هیاهو آرمیده...
    چه عجب به این گوش ها اجازه استراحت دادین میخواین یه کم اضافه کاری نگهشون دارین شاید کسی بخواد با خودش حرف بزنه



    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    هوا خیلی گرم است...
    خوب زودتر خودتون رو به منزل یا سر کار برسونید وایستادین و انتظار دارین گرمتون نشه
    راستی الان شما دقیقا کجا هستین




    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    یک جمعیت عظیم
    چقدر عظیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    یه شهرک یه شهر آدم
    یا یک سری ادم دوربین به دست برای شکار لحظه ای که فقط از نظر خودشون جالبه


    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    " چی شده؟! "
    هیچی نشده شما با فشارت بازی نکن



    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    عالمه اسپری فلفل
    میگم سرکار نگاه زیاد که فیلم سینمایی اون ور آی انشالله که نگاه نمیکنید


    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    دارن میان.... "
    یا خدا تازه اطلاع دادن حالا کی برسن فقط خدا میدونه


    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    "قربان خبر رسیده همسرشون رو کشتن....مورد مشکوک به قتل ناموسیه.... "
    نه دیگه مطمئن شدم تولیدات داخلی بیشتر روی شما تاثیر گذاشته شما وامدار اخبار روزنامه های داخلی هستین
    خوب نخونید خواهر من این همه مطالب جنایی مطالعه نفرمایید




    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    " خانوم یکی بخر... تو رو خدا یه آدامس بخر... خواهش می کنم..."
    خودش معظلیه



    نقل قول نوشته اصلی توسط نگاه19 نمایش پست
    و پسرک دیگر بی اعتنا از کنارم رد می شود....
    اون ها وقتشون طلاست نمیتونن فقط برای شما صرفش کنن ایا به اجماع برسین برای خرید یا خیر


    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...







  2. #92

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    849
    مورد تشکر
    5,011 پست
    حضور
    22 روز 23 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سراسیمه سلام هنگام انتظار سلام هنگام رسیدن سلام

    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    اصلا الان جای سیاوش نخطه دار با شما بی نخطه عوض میشه
    من دقیقا متوجه نشدم یعنی
    چی به هرحال من اون جای خوبه رو میخوام



    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    "سالهای انتظار"
    بابام جان انتظار زمستون بی برگ مثلا سرد تا بهار رنگا رنگ همه اش سه ماه هستش
    بعد این چه انتظاریه که سالها به طول انجامیده!!!!!!!!!!!!!



    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    خودم نوشتم ولی منتشر نکردم هنوز. این داستان سال84و 85 نوشته شده و 200 صفحه ست
    در این سایت هرگونه تبلیغات ممنوع است
    دارین کتاب چاپ نشده تون رو تبلیغ میکنین چون در دسترس نیست نباید تبلیغش کنید

    قانون یک تبصره 6 از مجموعه قوانین اهورانی ماندگار


    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    هی جوونی کجایی که یادت بخیر
    الان جناب سیاوش عشق زیر پوستی معما مطرح کردن
    همه با هم از این هوش تعجب میکنیم



    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    این دقیقا صفحه ی پایانی داستانه
    شما به درد نقشه خوانی رالی هم میخورین ها


    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    روح لطیف لحظات کودکی اش
    ببخشید لحظات کودکی چطوری روح داشته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    ورای پستی و بلندی زندگی جوانی اش
    دقیقا درس جغرافیای ابتدایی یادم نیست پستی بلندی ماله دشت بود یا جلگه؟



    نقل قول نوشته اصلی توسط سیاوش عشق نمایش پست
    گرمی عشق قلبش را از احساس لبریز می کند
    یعنی معجزه اشک این همه زیاده پس چرا گاهی هیچ اثری نداره و به اشک تمساح تعبیر میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    این دقیقا انتهای کتاب بود این همه سوال طرح شد وای به کل دویست صفحه
    من توصیه میکنم چاپش نکنید چون قشر دانشجو که کتاب های عریض و طویل داره و بقیه اقشار محترم جامعه هم به نوعی درگیر هستند نتیجه این که نمیتونن بشینن یه میلیون تا سوال دربیارن


    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...







  3. #93

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    849
    مورد تشکر
    5,011 پست
    حضور
    22 روز 23 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سراسیمه سلام هنگام انتظار سلام هنگام رسیدن سلام
    ساعت هامون رو روی یک ساعت و دقیقه و ثانیه میزان کنیم
    آن ساعت قرار

    بعد از آن همه غروب غم انگیز و عبور از کوچه های انتظار حق دارم برای آمدنت لحظه شماری کنم
    بعد از آن هم دعای باریدن باران حق دارم به انتظار شمیم وجودت همه زمین را آذین کنم
    میگویند از پس یک روز جمعه می آیی
    ازپس انتظاری کشنده و شیرین
    نه اشتباه تمام زمینیان را بر افکار گل سرخ رجحان مده من تنها تشنه دیدن روی مبارک شمایم من ،ما
    بر سر کوی اسلام چشم انتظار مهدویت نشسته ایم تا اگر دین نداریم آزاده این کره خاکی را ترک بگوییم
    کجایند آنان که همراه و هم صدای من فریاد برآرند

    وآی عشق ادرکنی

    ویرایش توسط اهورانی : ۱۳۹۴/۰۳/۱۸ در ساعت ۰۷:۴۲

    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...







  4. #94

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۴
    نوشته
    579
    مورد تشکر
    2,371 پست
    حضور
    15 روز 22 ساعت 42 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نگاه میکند به نگاه خودش در صفحه ی سیاه مانیتور...
    دقایقی است در فکر نگاهش فرو رفته و خیره به نگاه خویش نشسته! کاش میشد این نگاه را به آنسوی این دیوار شیشه ای منتقل کرد
    اندکی بعد به خودش می آید. موس را تکان داده و اینبار تصویر نگاه دختری زیبا روی نگاهش را خیره میکند. گویی دنبال چیزی در چشمان دخترک میگردد. در چشمان که نه، در نگاهش!
    شاید صدایی میشنود. صدایی نه از طریق گوش، بلکه از طریق نگاه ...
    از پشت میز بلند میشود. لیوانی که ته جای قهوه ای قهوه دور آن حلقه زده را برمیدار و به سمت آشپزخانه میرود. اما هنوز در فکر آن نگاه است. نگاهی گیرا، نگاهی عمیق.
    نگاهش به قیافه زرد و خسته اش روی سماور استیل قدیمی می افتد... مدتی محول نگاه خودش میشود ... انگار به کسی نگاه میکند که او را نمیشناسد
    نگاهش را از سماور میدزد و از همانجا به نگاه دخترک در مانیتور نگاه میکند.... بی اختیار سمتش میرود و لیوان خالی را با خود میبرد!
    پشت میز نشسته و خیره در نگاه او میماند.... اینقدر که دوباره صفحه سیاه شده و در نگاه خسته ی خود محو میشود...
    و این ماجرا هر روز برایش تکرار میشود .... آخر خیلی وقت است که او را ندارد و فقط دلخوش همین نگاه است ....
    ویرایش توسط alamdar : ۱۳۹۵/۰۱/۲۱ در ساعت ۰۲:۵۰
    امکان پاک کردن کلیه ی پست هام رو ندارم
    همه ی پست هام خصوصا در زمینه خداشناسی رو رد میکنم و بهشون اعتقادی ندارم
    به نظرم دلیل کافی برای اثبات یا رد وجود خدا وجود ندارد


  5. #95

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۴
    نوشته
    1,916
    مورد تشکر
    10,037 پست
    حضور
    28 روز 13 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    9



    به من دروغ بگویید حالا که مفهوم حقیقت تحریف شده. لطفاً کمی برایم هذیان و خیال ببافید اگر مرا کمی از آنچه هست دور می کند. برایم از قهرمان ها، از انسانیت ها، از نجات ها و از معرفت ها بگویید. من باورشان می کنم. قول می دهم روحم هم از این ماجرا خبر دار نخواهد شد که کاسه ای زیر نیم کاسه است. قول می دهم نفهمم که عاقبت یک روز آدم ها آخ این آدم ها غلت می زنند و روی دیگرشان را نشانم می دهند. من حتماً دوست می نامم آنهایی که هنوز دشمنی شان را با چنگ و دندان نشانم نداده اند. حتماً دوست می نامم آنهایی که هنوز خواب آرامم را نا آرام نکرده اند. به من دروغ بگویید. حالا که راستش تحمل حقیقت را ندارم. حقیقت هایی که حتی به خواب هم نمی دیدم و فقط خدا می داند که تحمل استیصال میان این همه حقیقت تلخ چقدر سخت است. می گویند آرام باش و بپذیر. درد دارد این بلوغ، این کامل شدن، این فهمیدن، این پوست انداختن. و من می فهمم. خوب هم می فهمم. اما خدا می داند و فقط اوست که می داند.


  6. #96

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    849
    مورد تشکر
    5,011 پست
    حضور
    22 روز 23 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    باید حتما زمان می گذشت تا ماجرایی را باور می کردی که اثباتش ابر های زیادی را می طلبید که پیش پایت قربانی کنم. باید خودت داوطلب می شدی. باید خودت می خواستی تا از این برزخ رها شوی. و اگر نه من که غزل آخر را خوانده بودم و دینی به گردنم نبود. حالا دیگر خوابم نمی بَرَد. باید تمام حرف های مگو را قبل از ساعت پریشانی ام مرور کنم تا کلمه ای از قلم نیفتاده باشد. کلمه ای به سادگی یک سلام که وقتی از زبان تو شنیدم همه چیز پیچیده شد و نتیجه اش شد همین بلاتکلیفی بی مورد. راستی نگفتی کنار کدام شب زمستانی انتظارم را می کشی؟ کنار کدام شب؟



    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...







  7. #97

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    849
    مورد تشکر
    5,011 پست
    حضور
    22 روز 23 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تصویر شگرفی دارم از زمستان. از کوچه های پر برف و یخ زده، حیاط با درخت های بی برگش. تصویر قشنگ گربه های پشت پنجره در انتظار باقی عصرانه، آدم برفی نیمه ویران با دماغ هویجی خنده دار و کفش های کیکرز سفیدک زده کنار در اتاق. تصویر کتاب فارسی اول دبستان، خیس از آخرین شیرجه اش توی جوب خیابان شلوغ. صندلی های زرد و سرد آشپزخانه و بوی کیف آور دم پختک توی بشقاب های قشنگ گل دار. بوی قرمزی نارس خرمالو ها روی هرّه ی پنجره. مزه ی خوب شلغم های زورکی پدر. نور گرم علاالدین، بوی نفت و بوی زیرزمین های نم زده. رنگ ماشی کاپشن های گنده ی سوغاتی. رنگ کاسه ی گل مرغی پر از آش و انار و رنگ دانه های سرخ ریخته روی مدرسه و آبی پر رنگ مقنعه های خیس و برف گرفته. تصویر لیوان کشویی لبریز از لوبیای داغ مدرسه و کیف سیاه پر از گنجینه ام، پر از لامپ سوخته، کلید های زنگ زده و پنج تومنی های زرد. بوی مداد سوسمار نشان، کاغذ کاهی، کیهان ورزشی، چایی داغ و دست سوخته از شیطنت. رنگ خنده های قایمکی، پاهای یخ زده ی کوچک زیر پتوی پلنگی و قصه های رادیوی صبح جمعه. نغمه ی شاد و یواشکی مادر. رنگ شکلات خوشرنگ بستنی زمستانی زیر چادر گل دار مادر بزرگ. آخ، اسکروچ، اسکروچ، اسکروچ پیر و عزیز. اصلاً هزار بار اسکروچ، ساعت پنج عصر، در یک روز سرد زمستانی.

    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...







  8. #98

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    849
    مورد تشکر
    5,011 پست
    حضور
    22 روز 23 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به یاد تو و علاقه ی همیشگی ات به جمع کردن سنگ ها، هفت سنگ را روی هم می چینم. شاید شبیه همان بازی دوران کودکی اما این بار می خواهم سنگ ها روی هم بمانند. سنگ فیروزه را می گذارم از همه بالاتر. می دانم هنوز هم به همه ی رنگ ها ترجیحش می دهی. بعد از آن نوبت عقیق است. عقیق سبز یمنی. مانند انگشتر قدیمی مادربزرگ، همان که همیشه دوست داشتی شبیه اش را داشته باشی. عقیق سرخ مربع شکل، سنگ بعدی است. آنکه رویش نوشته است یا لطیف. بعدی کهربا است. کهربایی زیبا و به شکل یک گردنبند. الماس و یاقوت که می دانی ندارم اما به جایش سنگی که کمتر دیده ای را پیدا کرده ام، یشم سبز. سنگ زرد بعدی شرف شمس است. گرد و درخشان. لاجورد را گذاشته ام آخر، برای رنگ بی نظیر و با وقارش. می دانی شاید منصفانه نباشد اما با این زیبایی خیره کننده، این ها هم نامشان سنگ است. مثل سنگ های رودخانه یا سنگ های کوچه، سنگ های خیابان. سخت است چیدن و نگاه داشتن یکجای این همه زیبایی. یا شاید دلیلش نبودن توست که هیچ سنگی روی سنگ بند نمی شود. بیا و شیشه ی دلم را به سنگ نگاهت نشکن.

    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...







  9. #99

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    849
    مورد تشکر
    5,011 پست
    حضور
    22 روز 23 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بیا بازی کنیم. بیا از همه چیز دل بکنیم. دستتو ببر پشت سرت. سنگ کاغذ قیچی... به من چه که در چشمان درشتش آن همه ستاره چشمک می زند. من چه کار به دلتنگی دیوار دارم برای قاب برده شده از این خانه. من چه کار به زر ورق شکلات افتاده از دست او در بی تفاوتی به حرف هایم دارم؟ بگو سنگ کاغذ قیچی. اصلا به ما ربطی ندارد کار سنگ چیست. می خواهد سر بشکند یا دل، می تواند. شاید هم بخواهد آرام زیر مسیر گذر آب چشمه دراز بکشد و شنای نور خورشید را تماشا کند. به کاغذ هم کاری ندارم. نه دیگر نامه ای می آید و نه دیگر کسی آن نامه های فرستاده را می خواند و جواب می خواهد. قیچی... قیچی اما شاید هم خوب باشد. درست است. بروم قیچی را از لای آلبوم عکس بیاورم و به جای اینکه خودم را، او و تو را در این آلبوم کهنه از هم جدا کنم، قیچی را بگیرم و این رشته ی ناپیدای خار دار را ببرم. بیا بازی را تموم کن.


    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد به نام انسانیت...







  10. #100

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۶
    نوشته
    371
    مورد تشکر
    1,576 پست
    حضور
    4 روز 22 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آدمای زیادی وارد زندگیامون میشن اما فقط اونایی موندگارترینن که بیشتر از بقیه ما رو به خودمون نزدیک کنن، آدمایی که باعث میشن خودمون رو فراموش کنیم زود از زندگی‌مون میرن، چون رسالت این آدم‌ها بعد از رفتنشونه که اتفاق میفته.. وقتی که می‌فهمیم نبودنشون نعمتی بوده که فقط بعد از رفتنشون درک می‌شده!
    خيال هايت را کنار بگذار ،
    و نيتت را خالص کن ..
    آنوقت حقيقت در قلبت می‌تابد ..

    "ملاصدرا رحمت الله علیه"

  11. تشکر


صفحه 10 از 10 نخست ... 8910

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود