جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: لبخند پشت خاکریز (طنز جبهه)

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    10,257
    صلوات
    76100
    تعداد دلنوشته
    44
    مورد تشکر
    705 پست
    حضور
    155 روز 12 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    611

    لبخند پشت خاکریز (طنز جبهه)




    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام و ادب
    خاطرات طنز جبهه را اینجا به اشتراک بزاریم
    !


    کی با حسین کار داشت؟

    یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
    بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟»
    یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
    ترق!
    ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!
    دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
    چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین.

    یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
    ترق!
    جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!


    لبخند پشت خاکریز (طنز جبهه)
    عشـــــــــق یعنی لحظه ای دریاشدن
    عشق یعنی باخداتنهاشدن
    عشــــــــــق یعنی حسرت پروانه ها
    عشق یعنی گریه آلاله هـــــــا
    عشــــــــــق یعنی خاک هنگام سجود
    عشق یعنی شکردربودونبود
    عشــــــــق یعنی تشنه لب سقاشدن
    عشق یعنی غرق این معناشدن

    ختم قرآن گروهی هر ماه برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام عصر(عج)

    دسترسی آسان به احادیث تصویری چهارده معصوم علیه السلام



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    آجیل مخصوص
    شوخ طبعی اش باز گل کرده بود. همه ی بچه ها دنبالش می دویدند و اصرار که به ما هم آجیل بده؛ اما او سریع دست تو دهانش می کرد و می گفت: نمی دم که نمی دم.
    آخر یکی از بچه ها پتویی آورد و روی سرش انداخت و بچه ها شروع کردند به زدن. حالا نزدن کی بزن آجیل می خوری؟ بگیر، تنها می خوری؟ بگیر.
    و بالاخره در این گیر و دار یکی از بچه ها در آرزوی رسیدن به آجیل دست توی جیبش کرد اما آجیل مخصوص چیزی جز نان خشک ریز شده نبود.
    همگی سر کار بودیم.
    مجله جاودانه ها، شماره مجله:49



  4. #3
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    10,257
    صلوات
    76100
    تعداد دلنوشته
    44
    مورد تشکر
    705 پست
    حضور
    155 روز 12 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    611



    «موشک جواب موشک»
    «مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسانهای گناهکار، به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد. شده بود مسؤول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذله شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هر چی مهمات داشتند سر مای بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله به مثل زدند و آن ها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسؤول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار «کربلا، کربلا، ما داریم می آییم» را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نعره خری از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: «آمدی، آمدی، خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!» تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند و مسؤول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه کوزه اش را جمع کرد و رفت.»

    لبخند پشت خاکریز (طنز جبهه)
    عشـــــــــق یعنی لحظه ای دریاشدن
    عشق یعنی باخداتنهاشدن
    عشــــــــــق یعنی حسرت پروانه ها
    عشق یعنی گریه آلاله هـــــــا
    عشــــــــــق یعنی خاک هنگام سجود
    عشق یعنی شکردربودونبود
    عشــــــــق یعنی تشنه لب سقاشدن
    عشق یعنی غرق این معناشدن

    ختم قرآن گروهی هر ماه برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام عصر(عج)

    دسترسی آسان به احادیث تصویری چهارده معصوم علیه السلام



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    اهل ریا و تعارف واین حرف ها نبود. گاهی که بچه ها می گفتند «حاج آقا!التماس دعا» می گفت«باشه، تو زیارت عاشورا، جای نفر دهم میارمت. » حالا طرف، یا به فکرش می رسید که زیارت عاشورا تا شمر، نه تا لعنت دارد یا نه.
    یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 73



  6. #5
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    10,257
    صلوات
    76100
    تعداد دلنوشته
    44
    مورد تشکر
    705 پست
    حضور
    155 روز 12 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    611



    رزمنده رشوه اى
    با تعجب نیم خیز شد.
    از ترس »؟ یعنى تو شانزده سالته « : سرش را از دریچه اى که وسط در طوسى رنگ بود، بیرون آورد و نگاهى به سر تا پایم انداخت و گفت
    خیس عرق شده بودم سعى کردم اعتماد به نفس داشته باشم و بند را آب ندهم.
    طرف »؟ بله برادر! مگر شناسنامه ام نشان نمى ده « : پس سینه جلو دادم و به نرمى روى پنجه پا بلند شدم و باد به گلو انداختم و گفتم
    برگشت سرجاش.
    چند لحظه بر و بر نگاهم کرد.
    عرق از هفت چاکم شره مى رفت.
    کم کم عضلات صورتش منقبض شد و زد زیر خنده.
    - پسر جان ما هزار بدبختى داریم.
    برو ردِ کارت.
    برداشته با مداد و ماژیک واسه خودش سبیل گذاشته که یعنى سنّم زیاده.
    برو تا ضایعت نکردم.
    برو! پکر و بور، هر چى لعن و نفرین بلد بودم نثار ماژیک بى خاصیت و رضا سه کلّه کردم که این راه را جلوى پایم گذاشت.
    این رضا سه کلّه با این که دو بند انگشت کوتاه تر از من بود اما نمى دانم مهره مار داشت یا به کتاب سحر و جادو حضرت سلیمان دست
    پیدا کرده بود که همان بار اول قاپ مسئول اعزام را دزدیده بود و حالا بار دوم بود که روانه جبهه مى شد.
    دستى به پشت لبم کشیدم و سیاهى ماژیک را گرفتم.
    آن قدر غصه دار بودم و اعصابم خطخطى بود که منتظر بودم یکى بهم بگوید حالت چطوره؟ تا حقّش را کف دستش بگذارم.
    اما بدبختى این جا بود که هیچ کس به حرفم نمى خندید.
    بار اول نبود که براى اعزام دست و پا مى زدم.
    براى این که قدم بلند نشان بدهد، آن قدر بارفیکس رفتم که دست هایم دراز شد و کم مانده بود آستانه در خانه مان کنده شود، زیر کفش
    هایم تخته و پاشنه اضافه چسباندم.
    براى این که هیکلم درشت نشان بدهد چند پیراهن و ژاکت روى هم مى پوشیدم و آن قدر با تیغ به جان صورت مرمرینم افتادم تا لااقل دو
    سه تار بى غیرت سبز شود اما دریغ و صد افسوس.
    هر بار مضحکه این و آن مى شدم.
    جورى دست تو شناسنامه ام بردم و سنم را زیاد کردم که زبردست ترین مأمورین جاسوسى هم نمى توانستند چنین شاهکارى بکنند اما
    هیکل رعنا و زهوار در رفته ام همه چیز را لو مى داد.
    قربانش بروم آقاجان هم که تا اسم جبهه مى آمد کمربندش را مى کشید و دنبالم مى کرد.
    قید رضایت نامه گرفتن از او را هم زدم.چند روز بعد دوباره فیل ام یاد هندوستان کرد و کشیده شدم طرف اعزام نیرو.
    نرسیده به آن جا یک هو چشمم افتاد به یک پیرمرد که سر و وضعش به کارگرهاى ساختمان مى رفت.
    یک هو فکرى به ذهنم تلنگر زد و رفتم جلو.
    سلام کردم.



    لبخند پشت خاکریز (طنز جبهه)
    عشـــــــــق یعنی لحظه ای دریاشدن
    عشق یعنی باخداتنهاشدن
    عشــــــــــق یعنی حسرت پروانه ها
    عشق یعنی گریه آلاله هـــــــا
    عشــــــــــق یعنی خاک هنگام سجود
    عشق یعنی شکردربودونبود
    عشــــــــق یعنی تشنه لب سقاشدن
    عشق یعنی غرق این معناشدن

    ختم قرآن گروهی هر ماه برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام عصر(عج)

    دسترسی آسان به احادیث تصویری چهارده معصوم علیه السلام



  7. #6
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    10,257
    صلوات
    76100
    تعداد دلنوشته
    44
    مورد تشکر
    705 پست
    حضور
    155 روز 12 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    611



    پیرمرد نگاهم کرد و جواب داد.
    حتماً فکر مى کرد از آن بچه هایى هستم که ننه باباش توصیه مى کردند باادب باش و به بزرگتر سلام کن.
    این جا،این « : مِن و مِن کنان گفتم »؟ چیه بچه، کارى دارى « : اما وقتى دید هنوز تو کوکش هستم و به چشم خریدار نگاهش مى کنم گفت
    قصد فضولى ندارم. - »! فضولُ بردند جهنم گفت هیزمش تره، تو را سننه « : براق شد که »؟ جا چه مى کنید
    منظورم این است که...
    و خلاصه شروع کردم به زبان ریختن و مخ تیلیت کردن تا این که با خوشحالى فهمیدم که حدسم درست بوده و کارگر است و سن و
    سالى گذرانده و دیگر کمتر استادکارى، او را سرکار مى برد و حالا بیکار است و تو جیبش، شپش پشتک وارو مى زند.
    چشمانش گرد شد. »؟ چقدر مى گیرى براى یک امر خیر کمک کنى « : آخر سر گفتم
    بنده خدا منظورم را اشتباه متوجه شد و فکر کرد لات و بى سروپا هستم و مى خواهم نامه عاشقانه به او بدهم تا دست کسى برساند.
    با هزار مصیبت آرامش کردم و به او گفتم که بیاید جاى پدرم در پایگاه اعزام نیرو، رضایت نامه ام را امضا کند.
    اول کمى فکر کرد و بعد سر بالا انداخت که نه! افتادم به خواهش و تمنا و چهل، پنجاه تومنى که تو جیبم بود را به زور کردم تو جیبش.
    بعد سر قیمت چانه زدیم و من جیب هاى خالى ام را نشان دادم تا راضى شد، همراه من آمد.
    کارى ندارم که بنده خدا چند بار بین راه و تو پایگاه ترسید و مى خواست عقب گرد کند و من با هزار مکافات دوباره دلش را نرم کردم.
    رسیدیم به اتاق دریچه دار.
    پیرمرد را به مسئول اعزام نشان دادم و گفتم که ایشان پدرم هستند.
    تا چشم پیرمرد به جوان افتاد نیشش باز شد و هر دو شروع کردند به چاق سلامتى و قربان صدقه رفتن و سراغ فک و فامیل را گرفتن.
    شَستم خبردار شد که پیرمرد خان دایى مسئول اعزام است.
    آسمان به سرم سقوط آزاد کرد.
    حسین جان قربان قد و بالات کار این پسرك را جور کن. « : داشتم دست از پا درازتر برمى گشتم که پیرمرد متوجه شد و رو به جوان گفت
    ثواب دارد.
    نفرستیتش جبهه وا.
    بگذار پیش خودت سرش گرم بشه یا فوقش بفرست آشپزخانه کمک حال آشپزها بشه. بچه خوبیه.حسابى هم هندوانه زیر بغلم گذاشت و هم حالم را گرفت. ». بخشنده و باادب است
    فهمیدم از این حرف ها واسه سر کچل من نمدى کلاه نمى شود.
    بیا شازده پسر. « : دوباره قصد رفتن داشتم که حسین جان! صدایم کرد و خنده خنده فرمى طرفم دراز کرد و گفت
    از خوشحالى مى خواستم سر به سقف بکوبم. ». به خاطر گل روى خان دایى ام
    بله، من با دادن چهل پنجاه تومان رشوه رزمنده شدم.

    لبخند پشت خاکریز (طنز جبهه)
    عشـــــــــق یعنی لحظه ای دریاشدن
    عشق یعنی باخداتنهاشدن
    عشــــــــــق یعنی حسرت پروانه ها
    عشق یعنی گریه آلاله هـــــــا
    عشــــــــــق یعنی خاک هنگام سجود
    عشق یعنی شکردربودونبود
    عشــــــــق یعنی تشنه لب سقاشدن
    عشق یعنی غرق این معناشدن

    ختم قرآن گروهی هر ماه برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام عصر(عج)

    دسترسی آسان به احادیث تصویری چهارده معصوم علیه السلام



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۴
    نوشته
    27
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    1
    تشکر:
    1
    حضور
    15 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    24

    جغله ها




    دو برادر رزمنده
    – احمد احمد کاظم! بگوشم، کاظم جان! احمد جان، شیخ مهدی پیش شماست؟ اینارو اناری راننده مایلر گفت، بی سیم چی گفت: ((آره کارش داری؟!)) اناری گفت: (( آره اگه میشه به گوشش کن.))بعد از چند لحظه صدای شیخ مهدی اومد که گفت: ((بله؟ کیه؟ بفرما!)) اناری مودبانه گفت: ((مهدی جان. شیخ اکبر! یعنی…)) شیخ مهدی پرید تو حرفش و گفت: (( هان! فهمیدم! پرید یا چهارچرخش هوا شد؟)) و بعد زد زیر خنده، اناری گفت: (( نه، مجروح شده!))
    – حالا کجاست؟
    – نزدیک خودتون
    – نزدیک خودمون دیگه چیه؟ درست حرف بزم ببینم کجاست!))
    شیخ مهدی خودش رو رسوند به بورژانس. رفت بالا سر برادرش. شیخ اکبر که سرتاپاش باند پیچی بود نگاش کرد خودشو انداخت رو شیخ اکبر. جیغ شیخ اکبر اورژانسو پر کرد. پرستارا دویدن طرفشون. شیخمهدی خنده کنان و بلند گفت: ((خاک بر سر صدام کنن!)) زد رو دستش و ادامه داد: ((ما هم شانس نداریم. گفتم تو شهید شدی و برای خودم کلی خوشحال بودم که به جای تو فرمانده مقر میشم و واسه خودم کسی میشم! گفتمموتورتم به من ارث میرسه. همه آرزوهامو به باد دادی! تو هم نشدی برادر !))
    بعد قاه قاه خندید و نشست کنار شیخ اکبر و دوباره با هم خندیدند.
    القم القم بپر بالا

    شلمچه بودیم!

    آتش دشمن سنگین بود و همه جا تاریک تاریک. بچه ها همه کُپ کرده بو دند به سینه ی خاکریز. دور شیخ اکبر نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم که یکدفعه دو نفر اسلحه بدست از خاکریز اومدند پایین و داد زدند: (( الایرانی! الایرانی!)) و بعد هر چی تیر داشتند ریختند تو آسمون. نگاشون می کردیم که اومدند نزدیک تر داد زدند: ((القم! القم، بپر بالا.)) صالح گفت: ((ایرانیند! بازی درآوردند!)) عراقی با قنداق تفنگ زد به شانه اش و گفت: (( الخفه شو! الید بالا!)) نفس تو گلوهامون گیر کرد. شیخ اکبر گفت: ((نه مثل اینکه راستی راستی عراقی اند.)) خلیلیان گفت: ((صداشون ایرانیه.))

    یه نفرشون چندتا تیر شلیک کرد و گفت: ((رُوح! رُوح!)) دیگری گفت: ((اقتلوا کلهم جمیعا.)) خلیلیان گفت: (( بچه ها میخوان شهیدمون کنن.)) و بعد شهادتین رو خوند. دستامون بالا بود که شروع کردند با قنداق تفنگ ما رو زدن و هلمان دادن که ببرندمون طرف عراقیا.

    همه گیج و منگ بودیم و نمیدونستیم چیکار کنیم که یهو صدای حاجی اومد که داد زد: (( آقای شهسواری!حجتی! کدوم گوری رفتین؟!)) هنوز حرفش تموم نشده بود که یکس از عراقیا کلاشو برداشت. رو به حاجی کرد و داد زد: (( بله حاجی! بله! ما اینجاییم.)) حاجی گفت: ((اونجا چیکار میکنین؟)) گفت: ((چندتا عراقی مزدور دستگیر کردیم.)) زدن زیر خنده و پا به فرار گذاشتن!
    بچه بیا پایین!

    دژبانی جلوی تویوتا را گرفت و داخلش رو نیگاه کرد. نگاهی به راننده ی تویوتا کرد، یه نیگاهی به هم به شیخ اکبر که کنار راننده نشسته بود و گفت: ((این بچه رو کجا می بری؟)) تا رانندهخواست چیزی بگه شیخ اکبر رو کشید بیرون و گفت: ((بچه بردن ممنوع!)) راننده گفت: ((بابا ابن فرمانده ست.))
    -بله؟چی گفتی؟….کارتت؟
    شیخ اکبر کارتشو نشون داد.
    -جرمت بیشتر شد…برای بچه کارت جعل کردی برای بچه؟
    چند قنداق تفنگ زد به شونه شیخ اکبر و هلشداد داخل کیوسک. راننده و نگهبان با هم بگو مگو می کردند که فرمانده نگهبان رسید و پرسید: ((چی شده؟)) ماجرا رو که براش گفتند رفتو در کیوسک رو باز کرد. شیخ اکبر رو که دید داد زد: ((این که شیخ اکبر خودمونه! فرمانده گردان بلدوزری ها!)) بعد مثل فیل و فنجون رفتن توبغل هم! نگهبان هاج و واج نیگاشون می کرد و چیزی نمونده بود که دو تا شاخ روی سرش سبز بشه… .

    آموزش نارنجک

    شلمچه بودیم!
    شیخ مهدی می خواست آموزش نارنجک پرتاب کردن بده. گفت: ((بچه ها خوب نیگاه کنید تا خوب یاد بگیرید. خوب یاد بگیرید که یه وقت خودتون یا یه زبون بسته ای رو نفله نکنید. من توی پادگان بهترین نارنجک زن بودم. اول دستتون رو میذارین انجا.)) بعد شیخ مهدی ضمن رو کشید و گفت: ((حالا اگه ضامن رو رها کنم در عرض چند ثانیه منفجر میشه.)) داشت حرف می زد و از خودش و نارنجک پرانیش تعریف می کرد که فرمانده از دور داد زد: ((آهای شیخ مهدی چیکار می کنی؟)) شیخ مهدی یه دفعه ترسید و نارنجک رو پرت کرد. نارنجک رفت افتاد رو سر خاکریز. بچهها صاف ایستاده بودن و هاج و واج نارنجک رو نگاه می کردند که حاجی داد زد: ((بخواب رو زمین برادر.بخواب!)) انگار همه رو برق بگیره. هیچ کس از جاش تکون نخورد. چندثانیه گذشت. همه زل زده بودن به سر خاکریز که نارنجک قل خورد و رفت اونور خاکریز و منفجر شد. شیخ مهدی رو کرد به بچهها و گفت: ((هان! یاد گرفتین؟دیدید چه راحت بود؟!)) فرمانده خواست داد بزنه سرش که یک دفعه صدایی از پشت خاکریز میومد که میگفت: ((الله اکبر! الموت لصدام!)) بچه ها دویدن بالای خاکریز ببینن صدای کیه؟ دیدن یه عراقی یا زخمی شده به خودش میپیچه. شیخ مهدی عراقی رو که دید داد زد: (( حالا بگید شیخ مهدی کار بلد نیست! ببینید چیکارکردم!))
    آمبولانس شیخ مهدی
    شیخ اکبر فرمانده مقر بود و شیخ مهدی راننده مایلِر و شوخ و خوشمزه. نزدیک اذان ظهر بود که شیخ مهدی گفت: ((آهای شیخ اکبر من میخوام یه دوری با این آمبولانس بزنم.)) شیخ اکبر گفت: ((تو بیخود کردی! اگه سوار آمبولانس شدی از مقر اخراجت می کنم.)) و رفت داخل سنگر. هنوز وارد سنگر فرماندهی نشده بود که شیخ مهدی پرید تو آمبولانس. اکبر کاراته هم نشست کنارش. آمبولانسو روشن کرد، پشت سرشو نیگاه کرد، پدال گازو فشار داد و زد دنده جلو. تا اومد به خودش بیاد آمبولانس رفت سرِ خاکریز. شکمِ آمبولانس نشست سر خاکریز و مثل الّاکلنگ این طرف و اون طرف میشد!
    با صدای خنده ی بچه ها شیخ اکبر از سنگر دوید بیرون. دودستی زد تو سرش و گفت: ((شیخ مهدی برای همیشه برو اصلا از جبهه برو!)) شیخ مهدی هم سرش رو از پنجره آمبولانس بیرون کرد و گفت: ((حالا که رفتم تو هوا!))
    آمبولانس لودری
    گلوله صاف اومد رو آمبولانس و تیکه تیکه اش کرد. اسماعیل گفت حالا با نادعلی چیکار کنیم؟)) حاجی گفت: ((لودر رو بیارید جلو.)) بعد دست و پای نادعلی رو گرفتند و گذاشتنش توی بیل لودر. حاجی گفت: ((تند ببریدش اورژانس، اما با احتیاط! مواظب باشید اذیت نشه!)) اسماعیل پرید بالا و پیرمرادی هم ایستاد کنارش. لودر رو بستن به گاز و رفتند تا رسیدنددر اورژانس. پیر مرادی پرید پایین و رفت تا امدادگرا رو خبر کنه. اسماعیل بازیش گرفت و بیل لودر رو کمی آورد بالا. پیرمرادی و امدادگرا با برانکارد دویدند بیرون. گلوله خمپاره ای خورد نزدیک لودر. اسماعیل حواسش رفت طرف گلوله. پیرمرادی داد زد و دسشتش رو تکون داد. اسماعیل نیگاش کرد و بیل رو برد بالاتر. پیرمرادی دوباره جیغ زدو دستش رو به ططرف پایین تکون داد. گلوله ای دیگه به زمین خورد. اسماعیل حسابی قاتی کرده بود. فکر میکرد میگه بیلو خالی کن. دسته رو فشار داد. سر بیل وارونه شد. امدادگر جیغ زد. اسماعل یادش اومد به نادعلی که دیگه کار از کار گذشته بود و نادعلی زخمی و خونی مثل گونی ولو شد رو زمینو فریادش به آسمون رفت! اسماعیل ترسید و خواستبپره پایین که پاش گیر کرد به دسته ای و از بالای لودر پرت شد رو زمین! دم اورژانس شده بود خنده بازار. حالا نخند و کی بخند.
    صدای خروس سگ الاغ

    شلمچه بودیم!
    شیخ اکبر گفت: (( امشب نمیشه کار کرد. می ترسم بچه ها شهید بشن.)) تو تاریکی دور هم ایستاده بودیم و فکر میکردیم که صالح کفت: ((یه فکری!)) همه سرهامون رو بردیم توی هم. حرف صالح که تموم شد زدیم زیر خنده و راه افتادیم. حدود یک متر از بلدوزر ها دور شدیم. رفتیم جایی که پر از آب و باتلاق بود. موشی هم پیدا نمیشد. انگار بیابون ارواح بود. فاصلمون با عراقیا خیلی کم بود اما هیچ سروصدایی نمیومد. دور هم جمع شدیم. شیخ اکبر که فرماندمون بود گفت: ((یک… دو… سه… .)) هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای دوازده نفرمون زلزله به پا کرد. هر کسی صدایی از خودش در میاورد. صدای خروس، سگ، بز، الاغ و…
    چیزی نگذشته بود که تیربارا و تفنگای عراقیا به کارافتاد. جیغ و دادمون که تموم شد پوتینارو گذاشتیم زیر بغلمون و دویدیم طرف بلدوزرا. ما می دویدیم و عراقیا آتش می ریختند. تا کنار بلدوزرا یه نفس دویدیم. عراقیا اونشب انگار بلدوزرا رو نمیدیدن. تا صبح گلوله هاشون رو تو باتلاق حروم کردن و ما به کِیف و خیال آسوده تا صبح خاکریز زدیم.


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    105
    صلوات
    11072
    تعداد دلنوشته
    8
    تشکر:
    1
    حضور
    9 روز 12 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم

    ترب می خواهی؟
    تعداد مجروحین بالا رفته بود فرمانده از میان گرد و غبار انفجار ها دوید طرفم و گفت: سریع بی سیم بزن عقب بگو یک آمبولانس بفرستندمجروحین را ببرد.
    شستی گوشی بیسیم را فشار دادم به خاطر این که پیام لو نرود و عراقی ها از خواسته مان سر در نیاورند پشت بی سیم با کد حرف میزدیم
    گفتم: حیدر حیدر رشید چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید بعد صدای کسی آمد، رشید به گوشم به او گفتم: رشید جان حاجی گفت یه دلبر قرمز بفرستید
    خندید و گفت: هه هه هه دلبر قرمز دیگه چیه؟؟؟
    گفتم شما کی هستی؟؟؟پس رشید کجاست؟
    گفت رشید چهار چرخش رفته هوا من در خدمتم.
    پرسیدم :آخوی مگه برگه کد نداری؟
    با تعجب جواب داد برگه کد دیگه چیه؟بگو ببینم چی میخوای؟
    دیدم عجب گرفتاری شدم از یک طرف باید با رمز حرف میزدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم.
    گفتم :ببین رشید جان از همانها که چرخ دارند گفت چه میگوی؟درست حرف بزن ببینم چه میخواهی؟
    گفتم: بابا از همانها که سفیده، با خنده گفت: هه هه نکنه ترب می خواهی؟
    با تلخی جوابش را دادم: بی مزه بابا از همان ها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره
    او هم نه گذاشت نه برداشت و یک راست حرف دلش را گفت که :د لامصب زودتر بگو که آمبولانس می خواهی دیگه. کارد میزدند خونم در نمی امد هر بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم.



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    105
    صلوات
    11072
    تعداد دلنوشته
    8
    تشکر:
    1
    حضور
    9 روز 12 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم

    عطر !!!
    شب جمعه بود بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل، چراغ هارو خاموش کردند مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود
    هرکسی زیر لب زمزمه می کرد و اشک می ریخت
    یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما عطر بزن ...ثواب داره!
    آخه الان وقتشه؟؟

    بزن اخوی بوی بد میدی.... امام زمان نمی یاد تو مجلسمونا!!بزن به صورتت کلی هم ثواب داره..
    بعد دعا که چراخ هارو روشن کردن صورت همه سیاه بود..تو عطر جوهر ریخته بود...
    بچه ها هم یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند
    .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود