صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اتل‌ متل‌ توتوله‌ ... چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۳
    نوشته
    1,275
    مورد تشکر
    267 پست
    حضور
    69 روز 4 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    38

    اتل‌ متل‌ توتوله‌ ... چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌




    اتل‌ متل‌ يه‌ بابا
    كه‌ اسم‌ او احمده‌
    نمره‌ جانبازيهاش‌
    هفتاد و پنج‌ درصده‌

    اونكه‌ دلاوريهاش‌
    تو جبهه‌ غوغا كرده‌
    حالا بياين‌ ببينين‌
    كلكسيون‌ درده‌

    اونكه‌ تو ميدون‌ مين‌
    هزار تا معبر زده‌
    حالا توي‌ رختخواب‌
    افتاده‌ حالش‌ بده‌

    بابام‌ يادگاري‌ از
    خون‌ و جنگ‌ و آتيشه‌
    با ياد اون‌ موقعا
    ذره‌ ذره‌ آب‌ ميشه‌


    آهاي‌ آهاي‌ گوش‌ كنين‌
    درد دل‌ بابارو
    ميخواد بگه‌ چه‌ جوري‌
    كشتند بچه‌هارو

    هيچ‌ ميدوني‌ يعني‌ چي‌
    زخميهارو بياري‌
    يكي‌ يكي‌ و با زور
    تو آمبولانس‌ بذاري‌


    درست‌ جلوي‌ چشمات‌
    همین طوری که میره
    با شليك‌ مستقيم‌
    ماشین الو بگیره

    همین جوری که می گفت
    چشماشو به دیوار دوخت
    انگار با این خاطره
    بابا الو گرفت، سوخت


    گفتن‌ اين‌ خاطره‌
    بدجوري‌ ميسوزوندش‌
    با بغض‌ و ناله‌ مي‌گفت‌
    كاشكي‌ كه‌ پر نبودش‌

    آي‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌
    نون‌ و پنير و پسته‌
    هيچ‌ تا حالا شنيدي‌
    تانكها بشن‌ قنّاصه‌؟


    ميدوني‌ بعضي‌ وقتا
    تانكا قناصه‌ بودن‌
    تا سري‌ رو ميديدن‌
    اون‌ سرو مي‌پروندن‌

    سه‌ راه‌ شهادت‌ كجاست‌؟
    ميدوني‌ دوشكا چيه‌؟
    ميدوني‌ تانك‌ يعني‌ چي‌؟
    يا آرپي‌جي‌ زن‌ كيه‌؟

    آرپي‌جي‌ زن‌ بلند شد
    «ومارميت‌» رو خوند
    تانك‌ اونو زودتر زدش‌
    يه‌ جفت‌ پوتين‌ ازش‌ موند

    يه‌ بچه‌ بسيجي‌
    اونور ميدون‌ مين‌
    زير شنیهاي‌ تانك‌
    لِه‌ شده‌ بود رو زمين‌


    خودم‌ تو ديده‌باني‌
    با دوربين‌ قرارگاه‌
    رفيقمو ميديدم‌
    تو گودي‌ قتله‌گاه‌

    آرپي‌جي‌ تو سرش‌ خورد
    سرش‌ كه‌ از تن‌ پريد
    خودم‌ ديدم‌ چند قدم‌
    بدون‌ سر مي‌دويد


    هيچ‌ مي‌دوني‌ يه‌ گردان‌
    كه‌ اسمش‌ الحديده‌
    هنوزم‌ كه‌ هنوزه‌
    گم‌ شده‌ ناپديده‌

    اتل‌ متل‌ توتوله‌
    چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
    اگر پاهات‌ نلرزيد
    نترسيدي‌ قبوله‌


    ديدم‌ كه‌ يك‌ بسيجي‌
    نلرزيد اصلاً پاهاش‌
    جلو گلوله‌ وايستاد
    زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌

    گلوله‌ هم‌ اومدو
    از دو چشم‌ مردونه‌
    گذشت‌ و يك‌ بوسه‌ زد
    بوسه‌اي‌ عاشقونه‌

    عاشقي‌ يعني‌ اينكه‌
    چشمهايي‌ كه‌ تا ديروز
    هزار تا مشتري‌ داشت‌
    چندش‌ مياره‌ امروز

    اما غمي‌ نداره‌
    چون‌ عاشق‌ خداشه‌
    بجاي‌ مردم‌ خدا
    مشتري‌ چشماشه‌


    يه‌ شب‌ كنار سنگر
    زير سقف‌ آسمون‌
    مياي‌ پيش‌ رفيقت‌
    تو اون‌ گلوله‌ بارون‌

    با اينكه‌ زخمي‌ شده‌
    برات‌ خالي‌ مي‌بنده‌
    ميگه‌ من‌ كه‌ چيزيم‌ نيست‌
    درد ميكشه‌ مي‌خنده‌


    چفيه‌ رو ور ميداري‌
    زخم‌ اونو مي‌بندي‌
    با چشماي‌ پر از اشك‌
    تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي‌

    انگاري‌ كه‌ ميدوني‌
    ديگه‌ داره‌ مي‌پّره‌
    دلت‌ ميگه‌ كه‌ گلچين‌
    داره‌ اونو مي‌بره‌


    زُل‌ ميزني‌ تو چشماش‌
    با سوز و آه‌ و با شرم‌
    بهش‌ ميگي‌ داداش‌ جون‌
    فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌

    ميزني‌ زير گريه‌
    اونم‌ تو آغوشته‌
    تو حلقه‌ دستاته‌
    سرش‌ روي‌ دوشته‌


    چون‌ اجل‌ معلق‌
    يه‌ دفعه‌ يك‌ خمپاره‌
    هزار تا بذر تركش‌
    توي‌ تنش‌ ميكاره‌

    يهو جلو چشماتو
    شره‌ خون‌ مي‌ گيره‌
    برادر صيغه‌ايت‌
    توبغلت‌ ميميره‌


    هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري‌
    يواش‌ يواش‌ و كم‌كم‌
    راوي‌ يك‌ خبرشي‌
    يك‌ خبر پراز غم‌ ؟

    به‌ همسر رفقيت‌
    كه‌ صاحب‌ پسر شد
    بري‌ بگي‌ كه‌ بچه‌
    يتيم‌ و بي‌پدر شد

    اول‌ ميگي‌ نترسين‌
    پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
    چند روز بستریه
    زخمي‌ شده‌، نمرده‌

    زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات‌
    قلبتو مي‌سوزونه‌
    يتيمي‌ بچه‌ شو
    از تو چشات‌ ميخونه‌


    درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
    لحظه تحويل‌ سال‌
    رفته‌ بوديم‌ تو سنگر
    رفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال‌

    تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي‌
    همه‌ چشارو بستیم‌
    دستهاتوي‌ دست‌ هم‌
    دورسفره‌ نشستيم‌


    مقلب‌ القوب‌ رو
    با همديگه که خونديم‌
    زوركي‌ نقل‌ ونبات‌
    تو كام‌ هم‌ چپونديم‌

    همديگر و بوسيديم‌
    قربون‌ هم‌ ميرفتيم‌
    بعدش‌ برا همديگر
    جشن‌ پتو گرفتيم‌


    علي‌ بود و عقيلي‌
    من‌ بودم‌ و مرتضي‌
    سيد بود و اباالفضل‌
    اميرحسين‌ و رضا

    حالا ازاون‌ بچه‌ ها
    فقط‌ مرتضي‌ مونده‌
    همونكه‌ گازخردل‌
    صورتشو سوزونده‌


    آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ ها
    مگه‌ قرار نذاشتيم‌
    هميشه‌ با هم‌ باشيم‌
    نداشتيما، نداشتيم‌

    بياين‌ برا مرتضي‌
    كه‌ شيميايي‌ شده‌
    جشن‌ پتو بگيريم‌
    خيلي‌ هوايي‌ شده‌


    مي‌سوزه‌ و مي‌خنده‌
    خيلي‌ خيلي‌ آرومه‌
    به‌ من‌ ميگه‌ داداش‌ جون‌
    كار منم تمومه‌

    مرتضي‌ منم‌ ببر
    يا نرو، پيشم‌ بمون‌
    ميزنه‌ تو صورتش‌
    داد ميزنم‌ مامان‌ جون‌


    مامان‌ مياد و دست‌
    بابا جونو ميگره‌
    بابام‌ با اين‌ خاطرات‌
    روزي‌ يه‌ بار ميميره‌

    فقط‌ خاطره‌ نيست‌ كه‌
    قلب‌ اونو سوزونده‌
    مصلحت‌ بعضي‌ها
    پشت‌ اونو شكونده‌

    برا بعضي‌ آدما
    بنده‌هاي‌ آب‌ و نون‌
    قبول‌ كنين‌ به‌ خدا
    بابام‌ شده‌ نردبون‌

    همونهایی که راه
    دزدی رو خوب میدونن
    ما خون دادیم و اونها
    عین زالو می مونن

    دشمنای انقلاب
    ترسوهای بی پدر
    آهای غنیمت خورا
    بپا بابا یواش تر

    ای که به این انقلاب
    چسبیدی عین کنه
    خط و نشون می کشی
    النگوهات نشکنه

    فکر نکنی علی رو
    ماها تنها می ذاریم
    ما اهل کوفه نیستیم
    دخلتونو میاریم


    ویرایش توسط محب مهدی : ۱۳۹۴/۰۳/۱۷ در ساعت ۱۱:۵۶


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۳
    نوشته
    1,275
    مورد تشکر
    267 پست
    حضور
    69 روز 4 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    38

    قصه ازدواج




    آهای آدم بزرگا
    این ماجرا رو دیدین؟
    آهای آهای بچه ها
    این قصه رو شنیدین؟

    قصه ی ازدواج
    جوونمردی پهلوون
    قصه ی ازدواج
    دخت شاه پریون


    یه روزی روزگاری
    یه پهلوون عاشق
    رفت به خواستگاریِ
    دخت ماه و شقایق

    پدر می گفت پهلوون
    تو این روز بهاری
    قول میدی که هرگز
    اونو تنها نذاری؟

    پهلوونه مکثی کرد
    چشماشو به زمین دوخت
    انگار جوابی نداشت
    انگار دلش خیلی سوخت

    پدر قهقهه ای زد
    چشم پدر درخشید
    انگاری با این سوال
    خیلی چیزا رو فهمید

    گفت که منتت رو
    به جون و دل خریدم
    آهای آهای عزیزم
    چایی بیار دخترم

    از توی آشپزخونه
    یکدفعه و خیلی زود
    دختره با خجالت
    که شادی هم درش بود


    قدم گذاشت به روی
    دیده های پهلوون
    چایی گرفت جلوی
    جوونمرد قصه مون

    وقتی سینی رو گرفت
    جلوی اون جوونمرد
    پهلوون قصه مون
    با اون نگاش سوال کرد


    «اگه اینو بفهمی
    اگه اینو بدونی
    تو این دنیای خاکی
    من میرم تو می مونی

    من میرم و تو دندون
    روی جیگر میذاری
    بعد من این تویی که
    پرچم و بر میداری

    و اونایی که امروز
    میخندن و زبونن
    فردا که من نبودم
    قلبتو می سوزونن

    برای بچه ی ما
    مادری و هم پدر
    حالا جوابت چیه
    چیه جواب آخر؟


    برای عشق پاکت
    یه پهلوون قابله؟»
    دختره با نگاهش
    انگار جواب داد « بله»

    بابای من سوال کرد
    مادر من جواب داد
    چشم نرگس هر دو
    ابری شد و گلاب داد

    پهلوون بانگاش گفت
    « دلم می خواد بدونی
    تو گود این زمونه
    تو خیلی پهلوونی»

    عقد این دو تا عاشق
    چقدر قشنگ و زیباست
    اسم بابام اباالفضل
    اسم مامان فریباست

    دو روز بعد عروسیش
    از باباجون جدا شد
    بابای تازه داماد
    راهی جبهه ها شد

    می گن بابام دویدو
    زد از تو خونه بیرون
    مادر نو عروسم
    دوید به دنبال اون

    بابای تازه داماد
    دویدش و دویدش
    مادر نو عروسم
    دیگه اونو ندیدش

    آی دونه دونه دونه
    نون و پنیر و پونه
    یه پهلوون تو جبهه
    فرشته ای تو خونه


    پهلوونه تو جبهه
    تفنگ گرفت به دستش
    فرشته توی خونه
    به پای اون نشستش

    پهلوونه تو جبهه
    حماسه ها آفرید
    فرشته توی خونه
    خواب تشنگی رو دید


    خواب دیدش تو باغه
    نشسته روی تخته
    پرنده ای تو قفس
    به شاخه ی درخته

    خواب دیدش پرنده
    نفس نفس میزنه
    آب و دون داره اما
    تن به قفس میزنه

    مامان جونم توی خواب
    سوی قفس دویدش
    بابام میون دشمن
    نعره ز دل کشیدش

    انگار یه دستی از غیب
    در قفس رو وا کرد
    دشمن سر بابا رو
    از بدنش جدا کرد

    یکدفعه اون پرنده
    از تو قفس پریدش
    رفت و رسید به خورشید
    مامان دیگه ندیدش

    بابای بی سر من
    می خورد هی پیچ و تاب
    همین جا بود که مادر
    یهو پریدش از خواب


    مامان پریدش از خواب
    با یک دل پر از درد
    بابا جونو صدا زد
    گریه کرد و گریه کرد

    با گریه گفت:« پهلوون
    پهلوون آهای آهای
    همون وقتی که رفتی
    فهمیدم که نمی آی

    فهمیدم که نمی آی
    آهای آهای شنفتی؟
    خواستگاریم یادته
    با اون نگات چی گفتی؟

    وقتی بابام بهت گفت
    تو اون روز بهاری
    قول بدی که هرگز
    منو تنها نذاری

    سکوتتو یادته؟
    یادته مکثی کردی؟
    اونجا بودش که گفتم
    میشه که بر نگردی

    فهمیدم که پهلوون
    مرد جهاد و جنگه
    راضیم اما دلم
    بی قراره و تنگه»

    سلام بدیم به اون دل
    که تنگ و بی قراره
    صبری کنید جوونا
    قصه ادامه داره

    آی دونه دونه دونه
    نون و پنیر و پونه
    پهلوونه قصه رو
    آوردنش به خونه

    مامان نشست کنارش
    باباجونو نیگا کرد
    با اون نگاه نازش
    بابا جونو صدا کرد

    با اون نگاش می پرسید
    بالاخره اومدی؟
    با اون نگاهش می گفت
    چقدر خوشگل شدی؟


    چقدر خوشگل شدی
    اومدی خواستگاری؟
    دیگه باید قول بدی
    منو تنها نذاری

    با چشماش اینجوری گفت
    پهلوون آهای آهای
    چیزی بگو جوونمرد
    مگه منو نمی خوای؟

    با دیده بوسه میزد
    به پیکر پهلوون
    چشاش به کاغذی خورد
    توی جیب باباجون

    یه کاغذ سوخته رو
    دیدش تو جیب بابا
    با این جمله ی زیبا
    دوست دارم فریبا

    فرشته ی عزیزم
    همسر بی قرارم
    حالا بهت قول میدم
    تو رو تنها نذارم

    این بار مامان سوال کرد
    بابای من جواب داد
    آهای آهای جوونا
    بوی گلاب نمیاد؟

    فکر نکنین جوونا
    که این آخر کاره
    تا این بوی گلاب هست
    قصه ادامه داره

    بیاین با هم ببینیم
    تو گود این زمونه
    کیه که پهلوونه؟
    کیه که پهلوونه؟!

    بعدش بگیم پهلوون
    خیلی خیلی نوکریم
    می پرسین برای چی؟
    برای این ...... بگذریم!!!

    ویرایش توسط محب مهدی : ۱۳۹۴/۰۳/۱۷ در ساعت ۱۲:۰۰


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۳
    نوشته
    1,275
    مورد تشکر
    267 پست
    حضور
    69 روز 4 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    38



    یه روزی روزگاری
    دو تا بچه بسیجی
    نمی دونم کجا بود
    تو فکه یا دوعیجی

    تو فاو یا شلمچه
    تو کرخه یا موسیان
    مهران یا دهلران
    تو تنگه حاجیان


    تو اون گلوله بارون
    کنار هم نشستند
    دستا توی دست هم
    با هم جناق شکستند

    با هم قرار گذاشتن
    قدر همو بدونن
    برای دین بمیرن
    برای دین بمونن


    با هم قرار گذاشتن
    که توی زندگیشون
    رفیق باشن و لیکن
    اگه یه روز یکی شون

    پرید و از قفس رفت
    اون یکی کم نیاره
    به پای این قرارداد
    زندگیشو بذاره


    سالها گذشت و امّا
    بسیجی های باهوش
    نمی ذاشتن که اون عهد
    هرگز بشه فراموش

    یه روز یکی از اون دو
    یه مُهر به اون یکی داد
    اون یکی با زرنگی
    مُهرو گرفت و گفت « یاد»


    روز دیگه اون یکی
    رفت و شقایقی چید
    بُرد و داد به رفیقش
    صورت اونو بوسید

    گل رو گرفت و گفتش :
    بسیجی دست مریزاد
    قربون دستت داداش
    گل روگرفت و گفت: « یاد »


    عکسهای یادگاری
    جورابهای مردونه
    سربندهای رنگارنگ
    انگشتری و شونه

    این می داد به اون یکی
    اون یکی به این می داد
    ولی هر که می گرفت
    می خند ید و می گفت « یاد »

    هی روزها و هفته ها
    از پی هم می گذشت
    تا که یک روز صدایی
    اینطور پیچید توی دشت

    یکی نعره می کشید :
    « عراقیها اومدن »
    ماسکها تونو بذارین
    که شیمیایی زدن


    از اون دو تا یکیشون
    در صندوقو گشود
    ماسک خودش بود ولی
    ماسک رفیقش نبود

    دستشو برد تو صندوق
    ماسک گازشو برداشت
    پرید روی صورت
    دوست قدیمی گذاشت

    همسنگر قدیمی
    دست اونو گرفتش
    هُل داد به سمت خودش
    نعره کشید و گفتش :

    « چرا می خوای ماسکتو
    رو صورتم بذاری
    بذار که من بپّرم
    تو دوتا دختر داری »


    ولی اون، اینجوری گفت !
    « تو رو به جان امام
    حرف منو قبول کن
    نگو ماسکو نمی خوام »

    زد زیر گریه و گفت :
    اسم امامو نبر
    ماسکو ، رو صورت بذار
    آبرو ما رو بخر

    زد زیر گوشش و گفت :
    کشکی قسم نخوردم

    بچه چرا حالیت نیست ؟
    اسم امام رو بردم

    اون یکی با گریه گفت :
    فقط برای امام
    ولی بدون ، بعد تو
    زندگی رو نمی خوام

    ماسکو رفیقش گرفت
    گازی توی ستگر اومد
    وقتی می خواست بپّره
    رفیقشو بغل زد

    لحظه های آخرین
    وقتی می رفتش ازهوش
    خند ید وگفت : برادر
    « یادم تو را فراموش »


    آهای آهای برادر
    گوش بده با تو هستم
    یادت میاد یه روزی
    باهات جناق شکستم ؟

    تویی که روز مرّگیت
    توی خونه نشونده
    تویی که بعد چند سال
    هیچی یادت نمونده

    عکسهای یادگاری
    جورابهای مردونه
    سربندهای رنگارنگ
    انگشتری و شونه

    هر چی رو بهت میدم
    روی زمین میندازی
    میگی همش دروغ بود
    « یاد » نمیگی می بازی






  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۳
    نوشته
    1,275
    مورد تشکر
    267 پست
    حضور
    69 روز 4 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    38

    اتل متل یه بابا ... اتل متل یه دختر




    اتل متل یه بابا
    که اون قدیم قدیما
    حسرتشو می خوردن
    تمومی بچه ها

    اتل متل یه دختر
    دردونه ی باباش بود
    هرجا که بابا می رفت
    دخترش هم باهاش بود

    اون عاشق بابا بود
    بابا عاشق اون بود
    به گفته رفیقاش
    بابا چه مهربون بود

    یه روز آفتابی
    بابا تنها گذاشتش
    عازم جبهه ها شد
    دخترو جا گذاشتش


    چه روزای سختی بود
    اون روزای جدایی
    چه سالهای بدی بود
    ایام بی بابایی

    چه لحظه سختی بود
    اون لحظه رفتنش
    ولی بدتر از اون بود
    لحظه برگشتنش

    هنوز یادش نرفته
    نشون به اون نشونه
    اون که خودش رفته بود
    آوردنش به خونه

    زهرا به اون سلام کرد
    بابا فقط نگاش کرد
    ادای احترام کرد
    بابا فقط نگاش کرد


    خاک کفش بابا رو
    سرمه تو چشاش کرد
    بابا جونو بغل زد
    بابا فقط نگاش کرد

    زهرا براش زبون ریخت
    دو صد دفعه صداش کرد
    پیش چشاش ضجه زد
    بابا فقط نگاش کرد

    اتل متل یه بابا
    یه مرد بی ادعا
    می خوان که زود بمیره
    تموم خواستگارا


    اتل متل یه دختر
    که برعکس قدیما
    براش دل می سوزونن
    تمومی بچه ها

    زهرا به فکرباباست
    بابا توفکر زهرا
    گاهی به فکر دیروز
    گاهی تو فکر فردا


    یه روز می گفت: دوست دارم
    عروسیتو ببینم
    ولی حالا دخترش
    می گه به پات می شینم

    می گفت : برات بهترین
    عروسی رو می گیرم
    ولی حالا می شنوه
    تا خوب نشی نمی رم


    وقت غذا که میشه
    سرنگ رو بر می داره
    یک زرده تخم مرغ
    توی سرنگ می ذاره

    گوشه ی لپ بابا
    سرنگو می فشاره
    برای اشک چشمش
    هی بهونه میاره

    غصه نخور بابا جون
    اشکم مال پیازه
    بابا با چشماش میگه
    خدا برات بسازه

    هر شب وقتی بابا رو
    می خوابونه توی جاش
    با کلی اندوه و غم
    می ره سرکتاباش

    حافظو ور می داره
    راه گلوش می گیره
    قسم می ده حافظو
    " خواجه " بابام نمیره


    دو چشمشو می بنده
    خدا خدا می کنه
    با آهی از ته دل
    حافظو وا می کنه

    فال و شاهد و فالو
    به یک نظر می بینه
    نمی خونه ، چرا که
    هر شب جواب همینه


    دیشب که از خستگی
    گرسنه خوابیده بود
    نیمه ی شب چه خواب
    قشنگی رو دیده بود

    تو یک باغ پر از گل
    پر از گل و شقایق
    میون رودی بزرگ
    نشسته بود تو قایق


    یه خرده اون طرف تر
    میون دشت لاله
    بابا سوار اسبه
    مگه میشه؟ محاله

    بابا به آسمون رفت
    به پشت یک در رسید
    با دستای مردونش
    حلقه ی در رو کوبید

    ندایی اومد از غیب
    دروازه رو وا کنید
    مهمون رسیده از راه
    قصری مهیا کنید

    وقتی بلند شد از خواب
    دید که وقت اذونه
    عطر گل نرگسی
    پیچیده بود تو خونه


    هی بابا رو صدا کرد
    بابا چشاش بسته بود
    دیگه نگاش نمی کرد
    بابا چقدر خسته بود

    آی قصه قصه قصه
    یه دختر شکسّه
    که دستای ظریفش
    چند ساله پینه بسّه


    چند سالیه که دختر
    زرنگ و ساعی شده
    از اون وقتی که بابا
    قطع نخاعی شده

    نشونه ی بیعته
    پینه ی دست زهرا
    بهترین شفاعته
    نگاه گرم بابا


    اتل‌ متل‌ توتوله‌ ...  چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌

    ویرایش توسط محب مهدی : ۱۳۹۴/۰۳/۲۲ در ساعت ۰۹:۳۶


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,332
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,251 پست
    حضور
    122 روز 20 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با تشکر از مطلب بسیار زیبای شما دوست عزیز:

    شاید این نوشته برای ما بزرگترا که توی همان زمان جنگ و خون و ایثار بزرگ شدیم و در ان زمان نوجوانانی بودیم که برای جبهه و جنگ دل می سوزاندیم .و ارزو داشتیم که پسر بودیم و به جبهه می رفتیم خیلی خاطره انگیز باشد.

    دوستان خوبم شما هم باید به ان روزهای پر افتخاری که جوانان این مرز و بوم حماسه ها افریدند.

    بنگرید و بی تفاوت از کنار این موضوع نگذرید. این انقلاب خونهای زیادی داده است و جای افسوس است که به راحتی دست اوردهای انقلاب و دفاع مقدس را نا دیده بگیریم. یا حق.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۳
    نوشته
    1,275
    مورد تشکر
    267 پست
    حضور
    69 روز 4 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    38



    اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
    نحيف‌ و زار و خسته‌
    با صورتي‌ حزين‌ و
    دستای‌ پينه‌ بسته‌


    بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
    چه‌ جور ميشه‌ سوخت‌ و ساخت‌
    با بيست‌ هزار تومن‌ پول‌
    اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌


    اجاره‌هاي‌ سنگين‌
    خرج‌ مدرسه‌ ی ما
    خرج‌ معاش‌ خونه‌
    خرج‌ دواي‌ مينا

    بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
    چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
    يااينكه‌ بي‌ رنگ‌ مو
    موي‌ سياهو رنگ‌ كرد

    بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
    چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
    با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌
    صورتا رو قشنگ‌ كرد


    وقتي‌ كه‌ گفتند بابا
    تو جبهه‌ها شهيد شد
    خودم‌ ديدم‌ يك‌ شبه‌
    چند تا موهاش‌ سفيد شد


    مي‌ خواي‌ بدوني‌ چرا
    نصف‌ موهاش‌ سفيده‌؟
    بپرس‌ كه‌ بعد بابا
    چي‌ ديده‌، چي‌ كشيده‌

    يا ميره‌ داروخانه‌
    برا دواي‌ مينا
    يا كه‌ ميره‌ سمساري‌
    يا كه‌ بهشت‌ زهرا(سلام الله علیها)


    يه‌ روز به‌ دنبال‌ وام‌
    مامان‌ ميره‌ به‌ بنياد
    يه‌ روز به‌ دنبال‌ كار
    پيرِ آدم‌ درمياد

    هر وقت‌ به‌ مامان‌ ميگم‌:
    «طعم‌ غذات‌ عاليه‌»
    مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
    «جاي‌ بابات‌ خاليه‌»


    بعضي‌ روزا كه‌ توي‌
    خونه‌ غذا نداريم‌
    غذاي‌ روز قبلو
    برا مينا ميذاريم‌

    مينا با غم‌ ميپرسه‌:
    «غذا فقط‌ همينه‌؟»
    مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
    «بابات‌ كجاس‌ ببينه‌؟»


    وقتي‌ كه‌ بيست‌ مي‌گيرم‌
    مياد پيشم‌ ميشينه‌
    نوازشم‌ مي‌كنه‌
    نمره‌ها مو مي‌بينه‌

    ميگم‌: «معلمم‌ گفت‌
    كه‌ نمره هات‌ عاليه‌»
    مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
    «جاي‌ بابات‌ خاليه‌»


    يه‌ بار گفتم‌: «مامان‌ جون‌
    اين‌ آقا بقاليه‌
    با طعنه‌ گفت‌ تو خونه‌
    جاي‌ بابات‌ خاليه‌؟»

    تا حرف‌ من‌ تموم‌ شد
    با دست‌ تو صورتش‌ زد
    با گريه‌ گفت‌: «اي‌ خدا
    بي‌شرفي‌ تا اين‌ حد؟»


    ميگم‌ : «مامان‌ راست‌ بگو
    اگه‌ بابا دوست‌ داشت‌
    چرا ازت‌ جدا شد
    پس‌ چرا تنهات‌ گذاشت‌؟»

    چشم‌ ميدوزه‌ تو چشمام‌
    لب‌ ميگزه‌ ، مي‌خنده‌
    بيرون‌ ميره‌ از اتاق‌
    محكم‌ درو مي‌بنده‌


    رفتم‌ و از لاي‌ در
    توي‌ اتاقو ديدم‌
    صداي‌ گريه‌هاشو
    از لاي‌ در شنيدم‌

    داشت‌ با بابام‌ حرف‌ ميزد
    چشاش‌ به‌ عكس‌ اون‌ بود
    انگار كه‌ توي‌ گلوش‌
    يه‌ تيكه‌ استخون‌ بود


    «مرتضي‌ جون‌ ميدونم‌
    زنده‌اي‌ و نمردي‌
    بعد خدا و مولا
    ما رو به‌ كي‌ سپردي‌؟

    دست‌ خوش‌ آقا مرتضي‌
    خوش‌ به‌ حالت‌ كه‌ رفتي‌
    ما اينجا مستأجريم‌
    تو اونجا جا گرفتي‌؟


    خواستگاريم‌ يادته‌؟
    چند تا سكه‌ مهرمه‌
    مهريه‌ مو كي‌ ميدي‌؟
    گره‌ توي‌ كارمه‌

    مهريه‌مو كي‌ ميدي‌
    دختر مون‌ مريضه‌
    بياببين‌ كه‌ موهاش‌
    تند تند داره‌ ميريزه‌


    مهريه‌مو كي‌ ميدي‌؟
    اجاره‌ خونه‌ داريم‌
    صاحب‌ خونه‌ مي‌گفتش‌
    ديگه‌ مهلت‌ نداريم‌

    امروز كه‌ صاحب‌ خونه‌
    اومد برا اجاره‌
    همسايمون‌ وقتي‌ گفت‌
    مهلت‌ بده‌ نداره‌

    يهو تو كوچه‌ داد زد:
    اينا همش‌ بهونه‌س‌
    دق‌ّ اجاره‌ داره‌
    دردش‌ اجاره‌ خونه‌س‌


    به‌ من‌ چه‌ شوهرش‌ رفت‌
    يا كه‌ زن‌ شهيده‌
    خونه‌ اجاره‌ كرده‌
    يا خونه‌ مو خريده‌؟

    درد دل‌ خسته‌مو
    فقط‌ برا تو گفتم‌
    چون‌ از تموم‌ مردم‌
    «به‌ من‌ چه‌» مي‌شنفتم‌


    ميگم‌ اجاره داریم
    خيلي‌ مريضه‌ بچه‌
    سايه سرنداريم‌
    همه‌ ميگن‌ «به‌ من‌ چه‌»

    با آه‌ خود به‌ عكس‌
    بابا جونم‌ جون‌ ميده‌
    چادرو وَرميداره‌
    موهاشو نشون‌ ميده‌


    صورتشو ميذاره‌
    رو صورت‌ شهيدش‌
    بابام‌ نگاه‌ مي‌كنه‌
    به‌ موهاي‌ سفيدش‌

    اشك‌ مامان‌ مي‌ريزه‌
    رو صورت‌ باباجون‌
    بابا گریه‌ ميكنه‌
    براي‌ غمهای اون‌


    بابا با چشماش‌ ميگه‌
    قشنگ‌ِ مهر بونم‌
    همسر خوب‌ و تنهام‌
    غصه‌ نخور مي‌دونم‌

    اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
    نحيف‌ و زار و خسته‌
    با صورتي‌ حزين‌ و
    دستایی پينه‌ بسته‌


    دستاي‌ پينه‌دارش‌
    عجب‌ حماسه‌ سازه‌
    دستايي‌ كه‌ شوهرش‌
    خيلي‌ به‌ اون‌ مينازه‌

    دستايي‌ كه‌ پرچم‌ِ
    بابا رو ورميداره‌
    توي‌ خزون‌ غيرت‌
    دستايي‌ كه‌ بهاره‌


    دستايي‌ كه‌ عينهو
    دست‌ بابام مي‌مونه‌
    نمي‌ذاره‌ سلاح‌ِ
    بابام‌ زمين‌ بمونه‌

    دستي‌ كه‌ بچه‌هاشو
    بسيجي‌ بار مياره‌
    بذر غيرت‌ و ايمان‌
    تو روحشون‌ ميكاره‌


    درسته‌ كه‌ شوهرش‌
    تو جبهه‌ها شهيد شد
    درسته‌ كه‌ موي‌ اون‌
    بعد بابا سفيد شد

    اما خون‌ بابا و
    موهاي‌ مادر من‌
    وقتي‌ با هم‌ جمع‌ شدن‌
    سيلي‌ زدن‌ به‌ دشمن‌


    سرخي‌ صورت‌ اون‌
    سرخي‌ خون‌ باباست‌
    موي‌ سفيد مادر
    افتخار بچه‌هاست‌

    اتل متل یه مادر
    خیلی چیزا میدونه
    از بی مروتی ها
    از بازی زمونه


    بايد فهميده‌ باشي‌
    چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
    با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌
    صورتا رو قشنگ‌ كرد

    بايد فهميده‌باشي‌
    چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
    يا اينكه‌ بي‌رنگ‌ مو
    موي‌ سياهو رنگ‌ كرد


    اي‌ كه‌ در اين‌ حوالي‌
    غربت‌ مارو ديدي‌
    صداي‌ ناله‌هاي‌
    مادرمو شنيدي‌

    دست‌ رو گوشات‌ گذاشتي‌
    چشماتو خيره‌ كردي‌
    زل‌ زدي‌ به‌ مادرم‌
    فكر كردي‌ خيلي‌ مردي‌؟


    تو كه‌ به‌ زخم‌ قلب‌
    مامان‌ نمك‌ گذاشتي‌
    اگه‌ مامان‌ بميره‌
    مادرمو تو كشتي‌

    اگه‌ بابام‌ نبودش‌
    هر چي‌ داشتي‌ مي‌خوردن‌
    مال‌ و منالت‌ كه‌ هيچ‌
    مادرتم‌ مي‌بردن‌

    اگه‌ مامان‌ بميره‌
    دق‌ مي‌كنم‌، مي‌ميرم‌
    پيش‌ خدا و بابام‌
    من‌ جلو تو مي‌گيرم




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۳
    نوشته
    1,275
    مورد تشکر
    267 پست
    حضور
    69 روز 4 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    38



    اتل متل یه بابا
    دلیر و زار و بیمار
    اتل متل یه مادر
    یه مادر فداكار

    اتل متل بچه‌ها
    كه اونارو دوست دارن
    آخه غیر اون دوتا
    هیچ كسی رو ندارن

    مامان بابا رو می‌خواد
    بابا عاشق اونه
    به غیر بعضی وقتا
    بابا چه مهربونه

    وقتی كه از درد سر
    دست می‌ذاره رو گیجگاش
    اون بابای مهربون
    فحش می‌ده به بچه‌هاش

    همون وقتی كه هرچی
    جلوش باشه می‌شكنه
    همون وقتی كه هرکی
    پیشش باشه می‌زنه

    غیر خدا و مادر
    هیچ‌كسی رو نداره
    اون وقتی كه باباجون
    موجی می‌شه دوباره

    دویدم و دویدم
    سر كوچه رسیدم
    بند دلم پاره شد
    از اون چیزی كه دیدم

    بابام میون كوچه
    افتاده بود رو زمین
    مامان هوار می‌زد که
    شوهرمو بگیرین

    مامان با شیون و داد
    می‌زد توی صورتش
    قسم می‌داد بابارو
    به فاطمه، به جدش

    تو رو خدا مرتضی
    زشته میون كوچه
    بچه داره می‌بینه
    تو رو به جون بچه

    بابا رو دوره كردن
    بچه‌های محله
    بابا یه هو دوید و
    زد تو دیوار با كلّه

    هی تند و تند سرش رو
    بابا می‌زد تو دیوار
    قسم می‌داد حاجی رو
    حاجی گوشی رو بردار

    نعره‌های بابا جون
    پیچید یه هو تو گوشم
    الو الو كربلا
    جواب بده به گوشم

    مامان دوید و از پشت
    گرفت سر بابا رو
    بابا با گریه می‌گفت
    كشتند بچه‌هارو

    بعد مامانو هلش داد
    خودش خوابید رو زمین
    گفت كه مواظب باشین
    خمپاره زد، بخوابین

    الو الو كربلا
    پس نخودا چی شدن؟
    كمك می‌خوایم حاجی جون
    بچه‌ها قیچی شدن

    تو سینه و سرش زد
    هی سرشو تكون داد
    رو به تماشاچیا
    چشماشو بست و جون داد

    بعضی تماشا كردن
    بعضی فقط خندیدن
    اونایی كه از بابام
    فقط امروزو دیدن

    سوی بابا دویدم
    بالا سرش رسیدم
    از درد غربت اون
    هی به خودم پیچیدم

    درد غربت بابا
    غنیمت از نبرده
    شرافت و خون دل
    نشونه‌های مَرده

    ای اونایی كه امروز
    دارین بهش می‌خندین
    برای خنده‌هاتون
    دردشو می‌پسندین

    امروزشو نبینین
    بابام یه قهرمونه
    یه‌ روز به هم می‌رسیم
    بازی داره زمونه

    موج بابام كلیده
    قفل در بهشته
    درو كنه هر كسی
    هر چیزی رو كه كشته

    یه روز پشیمون می‌شین
    كه دیگه خیلی دیره
    گریه‌های مادرم
    یقه تونو می‌گیره

    بالا رفتیم ماسته
    پایین اومدیم دوغه
    مرگ و معاد و عقبی
    كی میگه كه دروغه؟



    اتل‌ متل‌ توتوله‌ ...  چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌

    ویرایش توسط محب مهدی : ۱۳۹۴/۰۳/۲۲ در ساعت ۰۹:۳۲


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۳
    نوشته
    1,275
    مورد تشکر
    267 پست
    حضور
    69 روز 4 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    38

    زائر کربلایی ... شهید شیمیایی




    اتل متل راحله
    اخموی بی حوصله
    مامان چرا گفت بگیر
    از پدرت فاصله ؟

    دلش هزار تا راه رفت
    بابا خسته کاره ؟
    مامان چرا اینو گفت ؟
    بابا دوستش نداره

    باید اینو بپرسه
    اگه خسته کاره
    پس چرا بعضی وقتا
    تا نیمه شب بیداره ؟

    نشونه بیداریش
    سرفه های بلنده
    شش ماه پیش تا حالا
    بغض می کنه می خنده

    شاید اونو نمی خواد
    اگه دوستش نداره
    پس چرا روی تختش
    عکس اونو میذاره ؟

    با چشمای مریضش
    عکسو نگاه میکنه
    قربون قدش میره
    بابا بابا میکنه

    با دست پر تاولش
    البومی رو که داره
    از کنار پنجره
    ور میداره میاره

    با دیده پر از اشک
    البومو وا میکنه
    رفیقای جبهه رو
    همه ش صدا میکنه

    آلبوم عکس بابا
    پر از عکس دوستاشه
    عکسی هم از راحله ست
    تو بغل باباشه

    با دیدن اون عکسا
    زنده میشه می میره
    با یاد اون قدیما
    بابا زبون میگیره


    قربون اون موقع ها
    قربون اون صفاتون
    دست منم بگیرین
    دلم تنگه براتون

    ازاون وقتی که بابا
    دچار این مرض شد
    مامان چقدر پیر شده
    بابا چقدر عوض شد

    مامان گفته تو نماز
    برا بابات دعا کن
    دستاتو بالا ببر
    تقاضای شفا کن

    دیشب توی نمازش
    واسه باباش دعا کرد
    دستاشو بالا بردو
    تقاضای شفا کرد

    نماز چون تموم شد
    دعا به آخر رسید
    صدای گریه های
    مامان تو خونه پیچید !

    دخترکم کجایی؟
    عمر بابا سر اومد
    وقت یتیم داری و
    غربت مادر اومد

    دخترکم کجایی؟
    بابات شفا گرفته
    رفیقاشو دیده و
    ما رو گذاشته رفته

    آی قصه قصه قصه
    یه دستمال نشسه
    خون سرفه بابا
    رو این پارچه نشسته

    بعد شهادت او
    پارچه مال راحله است
    دختری که در پی
    شکست یک فاصله است

    کنار اسم بابا
    زائر کربلایی
    یه چیز دیگه م نوشتن
    شهید شیمیایی



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۳
    نوشته
    1,275
    مورد تشکر
    267 پست
    حضور
    69 روز 4 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    38



    اتل‌ متل‌ یه‌ باغچه‌
    یه‌ باغچة‌ پر از گل‌
    پر از صدای‌ گنجشك‌
    پر از صدای‌ بلبل‌

    اتل‌ متل‌ یه‌ بابا
    یه‌ بابای‌ مهربون‌
    واسه سعیده‌ بابا
    واسه گلها باغبون‌

    پیش‌ گلها نشسته‌
    كنارش‌ هم‌ سعیده‌
    بابا داره‌ به‌ دختر
    باغبونی‌ یادمیده‌

    «به‌ اون‌ میگن‌ نسترن‌
    این‌ نهال‌ اناره‌
    خیلی‌ مواظبش‌ باش‌
    تا كه‌ ثمر بیاره‌

    اینكه‌ بیخ‌ دیواره‌
    اسمش‌ درخت‌ تاكه‌
    اینم‌ كود گیاهی‌
    براقوّت‌ خاكه‌

    به‌ اون‌ میگن‌ گل‌ سرخ‌
    به‌ این‌ میگن‌ گل‌ یاس‌
    همون‌ كه‌ زیباترین‌
    گل‌ باغچه‌ باباس‌

    بعداً كنار یاسَم‌
    یك‌ گل‌ خوشگل‌ بكار
    حالا باغو آب‌ می‌دیم‌
    شیلنگ‌ آب‌ رو بیار»

    سعیده‌ با خنده‌ گفت‌
    چه‌ باغچه‌ قشنگی‌
    بابا پیش‌ خودش‌ گفت‌
    چه‌ دختر زرنگی‌

    وقتی‌ تو باغبونی‌
    دختر عین‌ بابا شد
    جنگ‌ شد و بابا جونش‌
    راهی‌ جبهه‌ها شد

    سعیده‌ با خودش‌ گفت‌
    حالا برای‌ گلها
    منم‌ كه‌ باغبونم‌
    منم‌ به‌ جای‌ بابا

    حیاط‌و جارو می‌كرد
    باغ‌ گلو آب‌ میداد
    به‌ این‌ امید كه‌ روزی‌
    بابا به‌ خونه‌ می‌آد

    سالها گذشت‌ از اون‌ روز
    ولی‌ بابا نیومد
    یه‌ روز بلند شد از خواب‌
    باغچه‌ رو دید و جیغ‌ زد

    چرا باغچه‌ بابا
    یكدفعه‌ افسرده‌ شد
    گلهای‌ ناز باغچه‌
    یك‌ شبه‌ پژمرده‌ شد

    هی روزها و هفته‌ ها
    از پی‌ هم‌ می‌رسید
    ولی‌ باغچه‌ بابا
    رنگ‌ شادی‌ رو ندید

    یه‌ روز آفتابی‌
    وفتی‌ بلند شد از خواب‌
    رفت‌ به‌ كنار باغچه‌
    رو شو بشوره‌ با آب‌

    با اینكه‌ از اون‌ گلها
    نبود هیچی‌ نشونه‌
    بوی‌ یاس‌ و گل‌ سرخ‌
    پیچیده‌ بود تو خونه‌

    یهو دلش‌ شور افتاد
    زنگ‌ خونه‌ صدا كرد
    مادرش‌ از تو اتاق‌
    دوید و در رو واكرد

    پشت‌ در خونشون‌
    مرد غریبه‌ای‌ دید
    بعدش‌ صدای‌ جیغ‌ِ
    مامان‌ جونش‌ رو شنید

    «بیا بیا دخترم‌
    باید شیرینی‌ بدیم‌
    بابات‌ اومد از سفر
    بریم‌ خوش‌ آمد بگیم‌»

    بیرون‌ دوید از خونه‌
    اما بابا رو ندید
    ولی‌ بوی‌ گل‌ یاس‌
    با گل‌ سرخو شنید

    چشمها رو بر هم‌ گذاشت‌
    بو كشید و بو كشید
    ردّ بو رو گرفت‌ و
    به‌ دنبال‌ گل‌ دوید

    رفت و رسید جائی كه‌
    مست‌ بوی‌ گل‌ شدش‌
    كنار جسم‌ سختی‌
    گیج‌ شد و شل شدش

    وقتی‌ چشمها رو واكرد
    عكس‌ بابا جون‌ رو دید
    نفهمیدش‌ چطور شد
    روی‌ عكس‌ اون‌ پرید

    انگاری‌ كه‌ زیر عكس‌
    یه‌ جعبه‌ از جنس‌ چوب‌
    گذاشتن‌ و توی‌ اون‌
    پُره‌ ز گلهای‌ خوب‌

    دلش‌ به‌ تاپ‌ تاپ‌ افتاد
    خیلی‌ تند و خیلی‌ زود
    در جعبه‌ رو واكرد
    بابا توی‌ جعبه‌ بود

    مات‌ شد و خیره‌ شد
    یواشی‌ گفت‌: «بابا جون‌
    چشمها تو واكن‌ بابا
    پژمرده‌ای‌ باغبون‌»

    دیدش‌ كه‌ از سینة‌
    بابا عطر یاس‌ می‌آد
    دست‌ و پای‌ لِه‌ شده‌ اش‌
    بوی‌ گل‌ سرخ‌ میداد

    شاید همون‌ وقتیكه‌
    تیر توی‌ سینه‌اش‌ خورد
    یاس‌ سفید تو باغچه‌
    افسرده‌ گشت‌ و پژمرد

    شاید وقتیكه‌ تانكها
    رفتند رو پا و دستش‌
    گل‌ سرخ‌ تو باغچه‌
    پرپر شد و شكستش‌

    جیغ‌ زد و ناله‌ زد
    كنار باباجون‌ داد
    بابا جونو صدا زد
    جنازه‌ رو تكون‌ داد

    «بابا بیا و ببین‌
    یاس‌ تو پژمرده‌ شد
    گل‌ سرخ‌ تو باغچه‌
    شكست‌ و افسرده‌ شد

    یهو صدایی‌ شنید
    «دختركم‌ سعیده‌
    بابا قبل‌ شهادت‌
    حرف‌ تو رو شنیده‌


    ناله‌ نكن‌ دخترم‌
    گریه‌ و زاری‌ بسه‌
    اینو بگیر عزیزم‌
    بذر گل‌ نرگِسه‌

    تو نامه‌ آخرش‌
    برات‌ نوشته‌ بابا
    اینو بكار تو باغچه‌
    جای‌ تموم‌ گلها»

    بذر گل‌ نرگس‌ُ
    محكم‌ گرفت‌ تو دستش‌
    با گریه‌ و با ناله‌
    بسوی‌ باغچه‌ رفتش‌

    با صد هزاران‌ امید
    كه‌ توی‌ سینه‌اش‌ داشت‌
    بذر گل‌ نرگسو
    برد و توی‌ باغچه‌ كاشت‌

    روزها كنار باغچه
    گریه‌ می‌كرد پای‌ اون‌
    زبون‌ گرفته‌ و هی‌
    صدا می‌زد: «بابا جون‌»

    تا اینكه‌ توی‌ باغچه‌
    جای‌ تموم‌ گلها
    یك‌ گل‌ نرگس‌ اومد
    یك‌ گل‌ ناز و زیبا

    حالا توی‌ این‌ خونه‌
    یگ‌ گل‌ نرگس‌ هستش‌
    هرچی‌ گل‌ پرپره‌
    فدای‌ چشم‌ مستش‌



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,332
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,251 پست
    حضور
    122 روز 20 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    چی میشه گفت جز سکوت. جوانانی که مخلصانه جان خود را در طبق اخلاص گذاشتندو رفتند.

    و عزیزان جانبازی که با مرگ هر روز دست به گریبانند. در غم دوستان پرپر شده خود روزی صد بار می میرند .

    در مقابل شیاطینی که از این اب گل الود ماهی می گیرند. اختلاص های میلیاردی و فسادهای کلان اقتصادی .

    کجا ریخته شده خون جوانان مخلص خدا . ؟ دست اورد این جانبازان عزیز چه شده ؟

    چه کسی پاسخ گوی دل مادران شهدا است؟ خدایا خو دت بگو که جواب شهدا و جانبازان هشت سال دفاع مقدس را چگونه دادند. ؟ یا حق.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود