جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دیدار آخر

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    10,256
    صلوات
    76100
    تعداد دلنوشته
    44
    مورد تشکر
    702 پست
    حضور
    155 روز 11 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    611

    دیدار آخر




    دیدار آخر


    اشاره:


    غاده چمران، همسرلبنانی شهید چمران، در نخستین کتاب از مجموعه «نیمه پنهان ماه» روایتی صمیمی و شاعرانه از آشنایی، ازدواج و همراهی‌اش با دکتر چمران در لبنان و ایران دارد که خواندنی است.


    دیدار آخر


    در ویژه نامه‌ای که به شهید دکترچمران اختصاص دارد، دریغ بود که یاد و خاطره‌ای از «غاده» همسر فداکار و مهربان این شهید قهرمان نباشد؛ به ‌همین دلیل بخشی از کتاب «چمران به‌ روایت همسرشهید» را که به کوشش خانم حبیبه جعفریان و انتشارات «روایت فتح» فراهم شده است، برای این ویژه‌نامه برگزیده‌ایم که می‌خوانید.
    * * *
    شب آخر با مصطفی واقعاً عجیب بود. نمی‌دانم آن شب چی بود. صبح که مصطفی خواست برود من مثل همیشه لباس و اسلحه‌اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش برای تو راه. مصطفی این‌ها را گرفت و به من گفت «تو خیلی دختر خوبی هستی.» بعد یک دفعه یک عده آمدند توی اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا.

    صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کلید برق را که زدم چراغ اتاق روشن و یک دفعه خاموش شد، انگار سوخت. من فکر کردم «یعنی امروز دیگر مصطفی خاموش می‌شود، این شمع دیگر روشن نمی‌شود، نور نمی‌دهد.»
    تازه داشتم متوجه می‌شدم چرا این قدر اصرار داشت و تأکید می‌کرد که امروز ظهر شهید می‌شود، مصطفی هرگز شوخی نمی‌کرد. یقین پیدا کردم که مصطفی امروز اگر برود، دیگر برنمی‌گرد.

    دویدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود. مصطفی در اتاق نبود، آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفی سوار ماشین شد. من هرچه فریاد می‌کردم که «می‌خواهم بروم دنبال مصطفی» نمی‌گذاشتند. فکر می‌کردند دیوانه شده‌ام. کلت دستم بود! به هرحال، مصطفی رفته بود و من نمی‌دانستم چه کار کنم. در ستاد قدم می‌زدم، می‌رفتم بالا، می‌رفتم پایین و فکر می‌کردم چرا مصطفی این حرف‌ها را به من می‌زد. آیا می‌توانم تحمل کنم که او شهید شود و برنگردد.



    دیدار آخر
    عشـــــــــق یعنی لحظه ای دریاشدن
    عشق یعنی باخداتنهاشدن
    عشــــــــــق یعنی حسرت پروانه ها
    عشق یعنی گریه آلاله هـــــــا
    عشــــــــــق یعنی خاک هنگام سجود
    عشق یعنی شکردربودونبود
    عشــــــــق یعنی تشنه لب سقاشدن
    عشق یعنی غرق این معناشدن

    ختم قرآن گروهی هر ماه برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام عصر(عج)

    دسترسی آسان به احادیث تصویری چهارده معصوم علیه السلام



  2.  

  3. #2
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    نوشته
    10,256
    صلوات
    76100
    تعداد دلنوشته
    44
    مورد تشکر
    702 پست
    حضور
    155 روز 11 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    611




    دیدار آخر


    خیلی گریه می‌کردم، گریه سخت. تنها زن ستاد من بودم. خانمی در اهواز بود به نام «خراسانی» که دوستم بود. با هم کار می‌کردیم. یک دفعه خدا آرامشی به من داد. فکر کردم «خب، ظهر قرار است جسد مصطفی بیاید. باید خودم را آماده کنم برای این صحنه.» مانتو شلوار قهوه‌ای سیری داشتم. آنها را پوشیدم و رفتم پیش خانم خراسانی. حالم خیلی منقلب بود. برایش تعریف کردم که دیشب چه شد و این که مصطفی امروز دیگر شهید می‌شود. او عصبانی شد، «چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟ مصطفی هر روز در جبهه است. چرا این‌طور می‌گویی؟ چرا مدام می‌گویید مصطفی بود، بود؟ مصطفی هست!» می‌گفتم! اما امروز ظهر دیگر تمام می‌شود.»
    هنوز خانه‌اش بودم که تلفن زنگ زد، گفتم «برو برادر که می‌خواهند بگویند مصطفی تمام شد.» او گفت: «حالا می‌بینی این‌طور نیست. تو داری تخیل می‌کنی.» گوشی را برداشت و من نزدیکش بودم، با همه وجودم گوش می‌دادم که چه می‌گوید و او فقط می‌گفت «نه! نه!» بعد بچه‌ها آمدند که ما را ببرند بیمارستان گفتند «دکتر زخمی شده.» من بیمارستان را می‌شناختم. آنجا کار می‌کردم وارد حیاط که شدیم من دور زدم سمت سردخانه، خودم می‌دانستم مصطفی شهید شده و در سردخانه است، زخمی نیست، به من آگاه بود که مصطفی دیگر تمام شد.
    رفتم سردخانه و یادم هست آن لحظه که جسدش را دیدم گفتم «اللهم تقبل مناهذا القربان.» آن لحظه دیگر همه چیز برای من تمام شد، آن نگرانی که نکند مصطفی شهید، نکند مصطفی زخمی ... نکند، نکند.


    دیدار آخر
    او را بغل کردم و خدا را قسم دادم به همین خون مصطفی، به همین جسد مصطفی- که در آنجا تنها نبود، خیلی جسدها بود- که به رفتن مصطفی رحمتش را از این ملت نگیرد. احساس می‌کردم خدا خطرات زیادی رفع کرد به خاطر مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص.
    وقتی دیدم مصطفی در سردخانه خوابیده، و آرامش کامل داشت احساس کردم که او دیگر استراحت کرد. مصطفی ظاهر زندگیش همه سختی بود. واقعاً توی درد بود مصطفی خیلی اذیت شد. آن روزهای آخر، مساله بنی‌صدر و خیلی فشار آمده بود روی او شب‌ها گریه می‌کرد، راه می‌رفت، بیدار می‌ماند. احساس می‌کردم مصطفی دیگر نمی‌‌تواند تحمل کند دوری خدا را.

    آن‌قدر عشق در وجودش بود که مثل یک روح لطیف می‌خواست در پرواز باشد. تحمل شهادت بهترین جوان‌ها برایش سخت بود. آن لحظه در سردخانه وقتی دیدم مصطفی با آن سکینه خوابیده، آرامش گرفتم. بعد دیگران آمدند و نگذاشتند پیش او بمانم.

    دیدار آخر
    عشـــــــــق یعنی لحظه ای دریاشدن
    عشق یعنی باخداتنهاشدن
    عشــــــــــق یعنی حسرت پروانه ها
    عشق یعنی گریه آلاله هـــــــا
    عشــــــــــق یعنی خاک هنگام سجود
    عشق یعنی شکردربودونبود
    عشــــــــق یعنی تشنه لب سقاشدن
    عشق یعنی غرق این معناشدن

    ختم قرآن گروهی هر ماه برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام عصر(عج)

    دسترسی آسان به احادیث تصویری چهارده معصوم علیه السلام



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    1,910
    صلوات
    5880
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    58 روز 1 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    288



    روحت شاد و یادت گرامی باد .

    کتاب صوتی «نیمه پنهان ماه بر اساس روایتی از همسران شهدا» نویسنده: لیلا یارعلی؛ گویندگان: فاطمه آل عباس، رضا آقا شریفیان؛ (شهید مصطفی چمران به روایت همسرش) « چمران، با لحنی شکسته داستان یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بی‌نهایت را روایت می کند. این داستان عجیبی است، شاید چون هنوز پس از گذشت این مدت نمی‌توان حیرت غاده را در اولین برخوردش با نقاش آن شمع و شاعر آن شعر، کوچک شمرد؛ «و کسی که به دنبال نور است، این نور هر چه‌قدر کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد شد.» آن حیرت هنوز هم به همان زندگی وجود دارد و این سؤال که "چمران کیست؟"»

    (31:22)

    کتاب صوتی «نیمه پنهان ماه بر اساس روایتی از همسران شهدا»
    دانلود کنید











    ویرایش توسط یوسف : ۱۳۹۴/۰۳/۳۱ در ساعت ۱۴:۲۶

    حدیث قدسی : برای من باش تا من با همه ربوبیتم برای شما باشم. ...
    امام صادق(ع) : : «العبودیه جوهره کنهها الربوبیه؛ ما فقد فی العبودیه وجد فی الربوبیه؛ عبودیت و بندگی حق، جوهری است که کنه و حقیت آن ربوبیت است، آن چه انسان در عبودیت از دست می دهد در ربوبیت به دست می آورد.( مصباح الشّریعه، صفحه ۵۳۶ ، طبق نقل میزان الحکمه، واژه ی عبد).


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    1,552
    صلوات
    1060
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    16 پست
    حضور
    9 روز 13 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ديدار آخر روایتی صمیمی و شاعرانه از غاده چمران، همسر لبنانی شهید دکتر مصطفی چمران



    دیدار آخرچمران
    اشاره:
    روايتي صميمي و شاعرانه از آشنايي غاده چمران، همسرلبناني شهيد چمران پيرامون ازدواج و همراهي‌اش با دکترچمران در لبنان و ايران
    شب آخر با مصطفي واقعاً عجيب بود. نمي‌دانم آن شب چي بود. صبح که مصطفي خواست برود من مثل هميشه لباس و اسلحه‌اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش براي تو راه. مصطفي اين‌ها را گرفت و به من گفت «تو خيلي دختر خوبي هستي.» بعد يک دفعه يک عده آمدند توي اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا.
    صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کليد برق را که زدم چراغ اتاق روشن و يک دفعه خاموش شد، انگار سوخت. من فکر کردم «يعني امروز ديگر مصطفي خاموش مي‌شود، اين شمع ديگر روشن نمي‌شود، نور نمي‌دهد.»
    تازه داشتم متوجه مي‌شدم چرا اين قدر اصرار داشت و تأکيد مي‌کرد که امروز ظهر شهيد مي‌شود، مصطفي هرگز شوخي نمي‌کرد. يقين پيدا کردم که مصطفي امروز اگر برود، ديگر برنمي‌گرد.
    دويدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پايين. نيتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود. مصطفي در اتاق نبود، آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفي سوار ماشين شد. من هرچه فرياد مي‌کردم که «مي‌خواهم بروم دنبال مصطفي» نمي‌گذاشتند. فکر مي‌کردند ديوانه شده‌ام. کلت دستم بود! به هرحال، مصطفي رفته بود و من نمي‌دانستم چه کار کنم. در ستاد قدم مي‌زدم، مي‌رفتم بالا، مي‌رفتم پايين و فکر مي‌کردم چرا مصطفي اين حرف‌ها را به من مي‌زد. آيا مي‌توانم تحمل کنم که او شهيد شود و برنگردد.
    خيلي گريه مي‌کردم، گريه سخت. تنها زن ستاد من بودم. خانمي در اهواز بود به نام «خراساني» که دوستم بود. با هم کر مي‌کرديم. يک دفعه خدا آرامشي به من داد. فکر کردم «خب، ظهر قرار است جسد مصطفي بيايد. بايد خودم را آماده کنم براي اين صحنه.» مانتو شلوار قهوه‌اي سيري داشتم. آنها را پوشيدم و رفتم پيش خانم خراساني. حالم خيلي منقلب بود. برايش تعريف کردم که ديشب چه شد و اين که مصطفي امروز ديگر شهيد مي‌شود. او عصباني شد، «چرا اين حرف‌ها را مي‌زني؟ مصطفي هر روز در جبهه است. چرا اين‌طور مي‌گويي؟ چرا مدام مي‌گوييد مصطفي بود، بود؟ مصطفي هست!» مي‌گفتم! اما امروز ظهر ديگر تمام مي‌شود.»
    هنوز خانه‌اش بودم که تلفن زنگ زد، گفتم «برو برادر که مي‌خواهند بگويند مصطفي تمام شد.» او گفت: «حالا مي‌بيني اين‌طور نيست. تو داري تخيل مي‌کني.» گوشي را برداشت و من نزديکش بودم، با همه وجودم گوش مي‌دادم که چه مي‌گويد و او فقط مي‌گفت «نه! نه!» بعد بچه‌ها آمدند که ما را ببرند بيمارستان گفتند «دکتر زخمي شده.» من بيمارستان را مي‌شناختم. آنجا کار مي‌کردم وارد حياط که شديم من دور زدم سمت سردخانه، خودم مي‌دانستم مصطفي شهيد شده و در سردخانه است، زخمي نيست، به من آگاه بود که مصطفي ديگر تمام شد.
    رفتم سردخانه و يادم هست آن لحظه که جسدش را ديدم گفتم «اللهم تقبل مناهذاالقربان.» آن لحظه ديگر همه چيز براي من تمام شد، آن نگراني که نکند مصطفي شهيد، نکند مصطفي زخمي … نکند، نکند.
    او را بغل کردم و خدا را قسم دادم به همين خون مصطفي، به همين جسد مصطفي- که در آنجا تنها نبود، خيلي جسدها بود- که به رفتن مصطفي رحمتش را از اين ملت نگيرد. احساس مي‌کردم خدا خطرات زيادي رفع کرد به خاطر مرد صالحي که يک روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص.
    وقتي ديدم مصطفي در سردخانه خوابيده، و آرامش کامل داشت احساس کردم که او ديگر استراحت کرد. مصطفي ظاهر زندگيش همه سختي بود. واقعاً توي درد بود مصطفي خيلي اذيت شد. آن روزهاي آخر، مساله بني‌صدر و خيلي فشار آمده بود روي او شب‌ها گريه مي‌کرد، راه مي‌رفت، بيدار مي‌ماند. احساس مي‌کردم مصطفي ديگر نمي‌‌تواند تحمل کند دوري خدا را.
    آن‌قدر عشق در وجودش بود که مثل يک روح لطيف مي‌خواست در پرواز باشد. تحمل شهادت بهترين جوان‌ها برايش سخت بود. آن لحظه در سردخانه وقتي ديدم مصطفي با آن سکينه خوابيده، آرامش گرفتم. بعد ديگران آمدند و نگذاشتند پيش او بمانم.

    ویرایش توسط یوسف : ۱۳۹۴/۰۳/۳۱ در ساعت ۱۴:۲۷

    سه چیز همیشه تو قلبمه!!!

    1_خدا

    2_پدر
    3_مادر
    تکواندو نیست نه..
    تکواندو ضربان قلبمه..

    نباشه میمیرم

  6. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود