صفحه 1 از 6 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ≧ معرفی کتاب ≦

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90

    ≧ معرفی کتاب ≦




    ≧ معرفی کتاب ≦





    ≧ معرفی کتاب ≦



    «رفاقت به سبک تانک» عنوان مجموعه طنزهای نویسنده معاصر داوود امیریان است که اخیرا انتشارات سوره مهر روانه بازار کتاب کرده است. کتاب حاضر شامل 47 قطعه طنز پیرامون حوادث جنگ است.
    درنگاه اول به نظر می رسد که این کتاب مجموعه ای پراکنده از طنز های جبهه است ولی در نگاه بهتر به آن یک سیر کلی در این مجموعه به چشم می خورد. نویسنده سعی کرده برای کتاب خود شروع و پایانی مناسب داشته باشد. کتاب با داستانواره «می روم حلیم بخرم» شروع می شود که در آن نوجوانی شوق رفتن به جبهه را دارد. داستانواره هایی که در ادامه روایت می شوند به نوعی روند تکمیلی این طرح داستانی هستند. با توجه به تعدد روایتهای مختلف، آدم های مختلفی در کتاب حاضر حضور دارند که همگی در روایت های جداگانه ای ایفای نقش می کنند . همگی این آدم ها به ظاهر استقلال شخصیت دارند، اما با پیشروی مخاطب در صفحات میانی کتاب، مخاطب به طور غیرمستقیم درمی یابد که این آدم ها هر کدام به نوعی مکمل شخصیت دیگری هستند. این آدم های به ظاهر پراکنده در کلیت اثر به سمت وجه های مشترکی حرکت می کنند.
    اشتراک آرمان، اشتراک موقعیت زمانی و مکانی، اشتراکات عقیدتی، اشتراک انگیزه مبارزه و... با عث شده که همگی در حالات روحی هماهنگ جلوه های متفاوتی پیدا کنند.
    بذله گویی و شوخ طبعی در موقعیت های امن و مفرح امری عادی است اما میدانهای جنگ که در آن اضطراب و دلهره از هر سو در حال باریدن است، این خنده ها و شوخ طبعی ها در واقع هنری است که فقط از عهده آدم های خاصی برمی آید که نشان از آرامش عجیب و مثال زدنی آنان دارد که از جنس بشر معمولی نیست. امیریان نمونه هایی از این انسان ها را در کتاب خود به تصویر کشده است.

    با هم داستان کوتاه «موشک جواب موشک» از این کتاب را مرور می کنیم:
    «مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسانهای گناهکار، به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد. شده بود مسؤول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذله شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هر چی مهمات داشتند سر مای بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله به مثل زدند و آن ها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسؤول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار «کربلا، کربلا، ما داریم می آییم» را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نعره خری از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: «آمدی، آمدی، خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!» تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند و مسؤول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه کوزه اش را جمع کرد و رفت.» (ص 20)



    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    ≧ معرفی کتاب ≦




    مجموعه «منوچهر به روایت همسر شهید» با عنوان اینک شوکران 1 به قلم مریم برادران، نگاشته شده است. این کتاب که مشتمل بر 88 صفحه می باشد شرح زندگی شهید منوچهر مدق از زمان اولینآشنایی با او تا زمان شهادت او می باشد.
    نوشته های این کتاب حکایت از رابطه بسیار عمیق بین منوچهر (شهید) و همسرش فرشته دارد. اولین آشنایی منوچهر با همسرش هنگامی است که همسرش در تظاهرات توسط گارد رژیم شاهنشاهی مورد حمله قرار می گیرد و او در این زمان همسر آینده خود را از دست آنها نجات داده و این ابتدای آشنایی آن دو است. هنگام ازدواج منوچهر با همسرش مقارن است با شروع جنگ تحمیلی، که علی رغم علاقه شدید فی مابین، منوچهر عازم جبهه های نبرد می شود و تنها درخواست همسرش از او این است که برایش فراوان نامه بنویسد ولی با گذشت مدتی از این جدایی، همسرش بی تابی می کند و سرانجام عازم دزفول می شود تا در آنجا بیشتر منوچهر را ببیند.
    یکی از دغدغه های شهید مدق علاقه بسیار او به همسر و فرزندانش بود و خطاب به همسرش می گفت تنها علاقه و دلبستگی من به این دنیا، شما هستی. او می خواست همسرش از این دلبستگی دست بردارد و اجازه پرواز به او بدهد.
    پس از پذیرش قطع نامه و خاتمه جنگ تحمیلی منوچهر، برای کسب درجه و رتبه نظامی هیچ یک از مدارک جانبازی و سابقه جبهه خود را ارائه نکرد و زندگی او از بابت معیشت به سختی می گذشت.
    با گذشت چندین سال بدن او که مملو از ترکش ها و جراحات زمان جنگ بود ناراحتی های فراوانی برای او به وجود آورد و پس از تحمل سختی های فراوان، سرانجام در سال 1379 به شهادت رسید.
    ارتباط عاطفی این شهید مظلوم با همسر و خانواده اش نمود زیبایی داشته است که در این کتاب به خوبی به تصویر کشیده شده است. برای نمونه به این قسمت از کتاب توجه کنید:
    «گاهی از نمازهاش می فهمید دل تنگ است. دل تنگ که می شد، نماز خواندش زیاد می شد و طولانی. دوست داشت مثل او باشد، مثل او فکر کند، مثل او ببیند، مثل او فقط خوبی ها را ببیند. اما چه طوری؟ منوچهر می گفت «اگر دلت با خدا صاف باشد، اگر خوردنت، خوابیدنت، خنده ها و گریه هات برای خدا باشد، اگر حتی برای او عاشق شوی، آنوقت بدی نمی بینی، بدی هم نمی کنی، همه چیز زیبا می شود.» و او همه ی زیبایی را در منوچهر می دید. با او می خندید و با او گریه می کرد. با او تکرار می کرد
    نردبان این جهان ما و منی ست عاقبت این نردبان بشکستنی ست
    لیک آن کس که بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد شکست
    چرا این را می خواند؟ او که با کسی کاری نداشت، پستی نداشت. پرسید. گفت «برای نفسم می خوانم.» (ص 62)




    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    ≧ معرفی کتاب ≦



    «خورشید شلمچه» عنوان مجموعه خاطرات جمع آوری شده توسط سید علی بنی لوحی از فرمانده حسینی مسلک لشکر امام حسین (ع) است. از فرماندهان بزرگ هشت سال دفاع مقدس، که در این مجموعه خاطراتی از رفتار و مسلک او جمع آوری شده است.
    در این مجموعه خاطرات به صورت پراکنده و فارغ از سیر زمانی به بیان خاطرات می پردازد ولی در انتهای آنها از حالات و فرامین او در لحظات قبل از وصال سخن می گوید. ساعات و روز هایی که در نظر اطرافیان وی به یاد ماندنی تر جلوه می کند زیرا هر چه به آن لحظه نزدیک تر می شدند بیشتر در دلها می نشستند. پس از آن بخشی با عنوان کلام نور، پیام آیت الله خامنه ای به مناسبت شهادت این سردار، گنجانده شده است. سپس کلام یاران او را در مورد او با نام جام لحظه ها دیده می شود و در انتها تعدادی از تصاویر ایشان را مشاهده می کنیم
    چهره این فرمانده توسط همرزمانش به گونه ای ترسیم شده است که یادآور انسانی است که بسیار پایدار و محکم و در عین حال نرم و محبوب است. آن چنان که گویی حساب و کتاب جداگانه ای با خدای خود دارد آنقدر که خستگی ها را از یاد می برد و برای هدفش خستگی نمی شناسد.

    با هم خاطره کوتاهی با نام «فرمانده سپاه سوم» از این کتاب را مرور می کنیم:
    در عملیات والفجر یک، حسین فرمانده سپاه سوم بود و چند لشگر زیر نظر او وارد عملیات شد. صبح روز اول عملیات که وضع خط هنوز رو به راه نشده بود ایشان آمد و پس از کنترل خط، به طرف میدان مین رفت. شب قبل مسئول تخریب، برادر خلیلی، شهید شده بود.
    حسین عادت نداشت عقب منطقه بماند. با بچه های گردان سلام و علیک کرد و از آنها هم جلوتر رفت. توی میدان مین تلفن صحرایی داشتیم. نیروهای تخریب و اطلاعات با نگرانی تلفن کردند که حسین آمده اینجا وآتش دشمن هم سنگین است.اما رسم و عادت حسین این بود که وضع خودی و دشمن را از نزدیک، با چشم خودش ببیند و تصمیم بگیرد. اتفاقاً همان جا هم مجروح شد.
    بعد از عملیات والفجر یک تغییراتی در ساختار سپاه ایجاد شد و حسین دو مرتبه به لشگر باز گشت.(روایت عباس معینی، ص50)




    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    ≧ معرفی کتاب ≦



    «خدا بود و دیگر هیچ نبود» عنوان کتابی است که به کوشش مهدی چمران تهیه شده است که مشتمل بر دستنگاشته ههایی است که در جمع آوری آنها زمان نگارش با تاریخ مشخص است.
    این کتاب با مقدمه گردآورنده یعنی مهدی چمران آغاز می شود که در آن خلاصه ای از زندگانی شهید مصطفی چمران گنجانده شده است. در قسمت های بعد یادداشت های آمریکا، یعنی یادداشت هایی که در زمان تحصیل در آمریکا داشته است، دیده می شود. اولین نوشته این قسمت در اوایل تابستان 1959 نگاشته شده است که در آن تصمیم شهید بر پرهیز از گناه و تسلیم در برابر خدا مشاهده می شود. در قسمت های بعدی یادداشتهای لبنان درج شده است که بخش اعظم این کتاب را در بر دارد و در انتهای آنها یادداشتهای ایران گرد آمده است. در این قسمت تاریخ ها به صورت هجری شمسی استو تاریخ قسمت های گذشته همگی مطابق با تاریخ میلادی بوده است.
    دو دست نوشته نیز به خط خود شهید در انتهای کتاب وجود دارد که اولین دست نوشته با عبارت "خدا بود و دیگر هیچ نبود" آغاز می شود و گردآورنده بر اساس این دست نوشته نام کتاب را انتخاب کرده است و پس از این دو دست نوشته عکس هایی از شهید چمران در حالات نماز، رزم، تحصیل و .. وجود دارد.
    در تعدای از یادداشتهای لبنان احیاناً کلمات و لغات نامانوس عربی (نام مناطقی در لبنان و اصطلاحات عربی) وجود دارند که در پاورقی توضیح لازم ارائه شده است.
    نوشته های آن شهید بزرگوار بسیار پر شور است و او گاه خداوند را و گاه امام حسین(ع) و ائمه اطهار را و گاه نفس خویش را مخاطب قرار می دهد که همگی حکایت از دل پر درد و روح مشتاق او دارد. در زیر قسمتی از نوشته او را که پس از شب قدر به قلم درآمده می خوانیم:
    چه فرخنده شبی بود شب قدر من. شب معراج من به آسمان ها.
    از طغیان عشق شنیده بودم و قدرت معجزه آسای عشق را می دانستم، اما چیزی که در آن شب مهم بود، این بود که وجود من، روح شده بود و روح من آتشفشان کرده بود. می خواست، همچون نور از زمین خاکی جدا شود و به کهکشان پرواز کند... آن گاه آتش عشق به کمک آمده بود و جسم خاکیم را سوزانده بود و از من فقط دود مانده بود و این دود همراه با روح من به آسمان ها اوج می گرفت...
    شب قدر من، شبی که سلول های وجودم، در آتش عشق، تغییر ماهیت داده بود و من چیزی جز عشق گویا نبودم. دل من، کعبه عالم شده بود، می سوخت، نور می داد و وحی الهی بر آن نازل می شد و مقدس ترین پرستش گاه خدا شده بود. امواج خروشان عشق از آن سرچشمه می گرفت و به همه اطراف منتشر می شد. از برخورد احساسات رقیق و لطیف با کوه های غم و صحراهای تنهایی و آتش عشق، طوفان های سهمگین به وجود می آمد که همه وجود مرا تا صحرای عدم به دیار نیستی می کشانید و مرا از زندان هستی آزاد می کرد.
    ای کاش می توانستم همه خاطرات الهام بخش این شب قدر را به یاد آورم. افسوس که شیرازه فکر و طغیان احساس و آتشفشان روح من، آن قدر سریع و سوزان پیش می رفت که هیچ چیز قادر به ضبط آن نبود....
    نوری بود که در آن شب مقدس، بر قلبم تابید، بر زبانم جاری شد و به صوررت اشک، بر رخسارم چکید. من همه زندگی خود را به یک شب قدر نمی فروشم و به خاطر شب های قدر زنده ام. و تعالای شب قدر عبادت من و کمال من و هدف حیات من است.*




    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    ≧ معرفی کتاب ≦


    مجموعه بابایی به روایت همسر تحت عنوان آسمان توسط علی مرج به نگارش در آمده است در این کتاب گوینده، همسر شهید بابایی صدیقه حکمت ، است که در آن از رابطه خود با شهید بابایی و دلبستگی هایشان سخت به میان می آورد. تثر این کتاب بسیار روان و صمیمی است و علاقه فی ما بین بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است.
    اولین ماجرایی که در کتاب روایت می شود و نقطه عطف ها نیز هست، ماجرای سفر همسفرش به حج است که در ابتدا قرار بوده هر دو راهی شوند ولی در آخر شهید بابایی منصرف می شود و همسرش به تنهایی راهی خانه خدا می شود. پس از بیان این ماجرا، خانم حکمت از سابقه آشنایی خود با عباس بابایی سخن به میان می آورد.
    عباس بابایی پسر عمه او بوده که هقت سال از او بزرگتر است و با خانواره ایشان رابطه نزدیک دارد. پسر عمه اش عباس دانشجوی رشته خلبانی است که برای آموزش خلبانی 2 سال به آمریکا اعزام شده است.وقتی که می فهمد عباس برای خواستگاریش آمده، خیلی ناراحت می شود و از او نفرتی در دل می گیرد. به مادرش شکایت می کند که در 16 سالگی از او خسته شده اند ولی با گذشت چند ساعت با صحبت های مادر، آرام می شود و رضایت خودش را اعلام می کند.
    عباس از قبل، یعنی هنگامی که در امریکا بوده او را همسر خود می دانسته است و حتی وقتی که دختری آمریکایی با او صحبتی می کند عکس همسر آینده اش را نشان او می دهد و می گوید که زن دارد.
    هنگام خواستگاری به تنهایی با دایی و زن دایی اش صحبت می کند ولی زندایی اش به خاطر سن کم دخترش و به خاطر ازدواج خانوادگی با او مخالفت می کند ولی عباس بسیار سماجت به خرج میدهد. او که خلبان است تهدید میکند که خود را از هواپیما پرت می کند حتی اگر خودش هم نخواهد بایستی شوهر آینده اش را او انتخاب کند و جهیزیه اش را هم او تقبل می کند و بعد از آن ناپدید می شود .
    در هر حال عباس 23 ساله طی مراسم هفت روزه با صدیقه در سال 1354 ازدواج می کند. سختی و شادی های این زوج جوان حکایت بسیار دارد همسر شهید تنهاییهای بسیاری را تحمل می کند ولی همیشه از همسرش رضایت دارد.
    مطالعه سرگذشت این دو جوان نمونه را پس از ازدواج به شما می سپاریم تا با مطالعه این نوشتارها که سرشار از محبت های الهی هستند بیشتر با شهدایمان آشنا شوید و بتوانید راه و رسم آنها را ادمه دهید

    «زن می دانست که مرد دوباره مجابش می کند برایش منطق و استدلال می کند. قربان صدقه اش می رود و می خنداندش. این بار اما خنده به لب هایش نمی آمد. مرد داشت می گفت که او که این مدت این همه زجر کشیده، قدرت تحملش برای پذیرفتن این یکی هم زیاد شده. می گفت وقتی تابوتش را دید گریه و زاری نکند. از خدا خواسته بود که اول صبر به زن بدهد و بعد شهادت به خودش. به زن می گفت که می رود حج و صبر از خدا می گیرد و بعد... قبولش مشکل بود. همه عمر یازده ساله زندگی مشترکشان از این ترسیده بود و حالا مرد داشت دقیقاً راجع به همین صحبت می کرد. هر چه قدر هم مرد برایش حرف می زد این یکی را نمی توانست بپذیرد.»(صفحه 40)

    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    ≧ معرفی کتاب ≦



    «دوره ی درهای بسته» عنوان کتابهایی است که اسارت را از زبان آزادگان روایت می کند و در این کتابها سعی بر آن بوده که به صورت روایی فضای اسارت ترسیم شود به گونه ای که واقعیت به درستی عنوان شود. دوره ی درهای بسته 2 به روایت اسیر شماره 15533، یعنی فاطمه ناهیدی نقل می شود. مریم برادران نگارنده این کتاب، از آغاز جنگ، وضعیت اعزام به جبهه فاطمه ناهیدی را ترسیم می کند.
    فاطمه ناهیدی فارغ التحصیل رشته مامایی بیست و چهار ساله با گروهی از پزشکان برای امداد به جبهه های دفاع مقدس اعزام می شود.
    سه روز به غرب می روند ولی بنابر احتیاج به امدادرسانی در جبهه های جنوب، عازم دزفول می شوند و سپس به خرمشهر می روند و در خانه ای در خرمشهر مستقر می شوند. فردای آن روز برای درمان و امداد رسانی به خط می روند در حالیکه آن خط توسط دشمن اشغال شده بود. بدین ترتیب یک روز پس از اعزام جبهه جنوب یعنی 20 مهر 1359 اسیر می شود. در ابتدا او را به آسایشگاه درجه دارها می برند در آنجا سه زن دیگر هم که همزمان اسیر شده بودند، به او ملحق می شوند که تا پایان اسارت همراه هم بودند.
    از آنجا به آسایشگاه بسیجی ها و سپس به زندان سیاسی الرشید منتقل می شوند و دوران مشقت باری را در زندان سپری می کنند. شپش، موش، سرد کردن سلول توسط عراقی ها، صدای وحشتناک شکنجه زندانی ها و بسیاری مشکلات دیگر، در این ایام که گریبانگیر آنان بوده است.چند تن از فرماندهان و مقامات جمهوری اسلامی که در جنگ به اسارت در آمده بودند نیز در همان زندان حبس بوده اند شهید تندگویان و تیمسار محمدی از جمله اشخاصی هستند که خانم ناهیدی در آن کتاب از آنها اسم می برد ولی ارتباط با زندانیان به هیچ طریقی میسر نبوده، مگر با سلول های مجاور، که از طریقه ضربه به دیوار با همدیگر صحبت می کردند و بعدها اشخاصی را در اردوگاه ها می بینند که در همان زندان اسیر بوده اند و صدایشان را شنیده اند ولی یکدیگر را ندیده بودند.
    سرانجام با اعتصاب غذای 20 روزه به اردوگاه اسرای جنگی در موصل منتقل می شوند. و پس از آن به اردوگاه الاماره منتقل می شوند وتا پایان اسارت در آن اردوگاه به سر می برند.
    در این کتاب حالات روحی و وصف سختی های دوران اسارت، مخصوصاً برای یک زن، به خوبی به تصویر کشیده شده و مخاطب را ناخود آگاه تا پایان ماجرا به دنبال خود می کشاند. در این قسمت نمونه ای از این حالات که همزمان با ورود به زندان الرشید است را می خوانیم:
    «در سلول که بسته شد، چند لحظه ایستادند. جا خورده بودند. از بصره که راه افتاده بودند، فکر می کردند می خواهند برشان گردانند ایران. چرا باید آن جا نگهشان می داشتند؟ حتا اسم خیلی از اسرا را گرفته بودند که با خودشان ببرند ایران. حالا سر از آن جا درآورده بودند، یک سلول چهار متری. کف و دیوارها کاشی قهوه ای پر رنگ بود. داخل سوراخی نزدیک سقف، لامپ کم سویی بود. با دو تا دیوار هفتاد هشتاد سانتی کوتاه، کنج سلول را جدا کرده بودند. پشت آن توالت فرنگی با شیر مخلوط کن آب سرد و گرم بود. در آهنی دریچه ی کوچکی داشت که فقط از بیرون باز می شد. دور در را نوار لاستیکی گرفته بودند. هیچ صدایی نه بیرون می رفت، نه تو می آمد. جای کوچک کثیفی بود. اما برای چند روز قابل تحمل بود. به گوشه و کنار سرک می کشیدند و هر چه می دیدند برای هم می گفتند. فاطمه خم شد و حلیمه روی پشتش رفت. تو سوراخی که لامپ بود، یک مداد پیدا کرد و آن را برداشت. روی دیوار، بین کاشی ها چیزهایی نوشته شده بود. بعضی نوشته بودند فردا قرار است اعدام شوند و وصیت نامه هاشان را روی دیوار کنده بودند. حلیمه آن ها را برایشان می خواند. نوشته ها عربی بودند. بعضی جاها فقط اسم و تاریخ بود.» (ص 23)


    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    ≧ معرفی کتاب ≦



    حماسه یاسین عنوان كتابی است كه توسط حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد به نگارش درآمده است. نویسنده در پیشگفتار این كتاب كه تاریخ نگارشش به سال 1374 برمی گردد، هدف خود را انتقال فرهنگ دفاع مقدس عنوان می كند تا انتقال این فرهنگ با ارزش به دست ابوهریره های زمان نیافتد.
    در جلد داخلی این كتاب مختصری از زندگانی نویسنده، درج شده است. این كتاب حائز رتبه اول چهارمین دوره انتخاب بهترین كتاب دفاع مقدس است و هم چنین از سوی جشنواره « ایثار، ادب و پایداری» 1379 به عنوان اثر ممتاز ادبیات دفاع مقدس انتخاب شده است.
    نویسنده این كتاب كه ساكن مشهد بوده است، در دوران دفاع مقدس، عضو لشكر 21 امام رضا(ع) است. شروع این كتاب، زمانی را توصیف می كند كه نویسنده و عده ای از اعضای گردان تخریب لشكر كه در مشهد به سر می برند، از سوی مسئولان لشكر احضار می شوند و به خاطر مأموریتی جدی و فوری مرخصی ها را لغو می كنند زیرا كه باید به منطقه اعزام شوند.
    او و دوستان همرزمش پس از وداع بسیار پر سوز با امام رضا (ع)، راهی منطقه می شوند و همگی از امام رضا (ع) در خواست شهادت، و به گفته خودشان میان بری به سوی خدا،‌ دارند. پس از استقرار در مقر تخریب،‌ یك گروه 50 نفری از آنها برای آموزش غواصی در محلی (كه در گذشته مرغدانی بوده است) در كنار رود كارون مستقر می كنند و تمرینات بسیار طاقت فرسایی در آب برای غواصی انجام می دهند. از میان این 50 نفر و بقیه زبدگان لشكر، 2 گردان منتخب برای آموزش های پایانی انتخاب می شوند. گردان های یاسین و نوح.
    بیشتر مطالب این كتاب مربوط به وصف تمرینات و حالات روحانی و تفریح ها و بگو بخندهای رزمندگان گردان یاسین است. سید محمد انجوی نژاد از معدود كسانی است كه از این گردان در عملیات های كربلای 4 و كربلای 5 زنده می ماند و باقی یا اسیر و یا شهید می شوند.
    نویسنده لحظه لحظه آن دوران شیرین خود را به تصویر می كشد و دوستی ها و عبادت ها و تمرین های خود و بچه های گردان را به تصویر می كشد.
    آنها اكثر شب ها در آب های كارون مشغول تمرین غواصی و پيمودن مسافت های طولانی می شوند و بعضی شب ها هم كه از تمرینات غواصی خبری نیست با وجود همه خستگی های خود از عبادت شبانگاهی و راز و نیاز دست بر نمی دارند.
    نویسنده در خاطر آتش می نویسد كه من از خستگی تمرینات به خواب سنگینی می رفتم ولی یك شب وقتی به طور اتفاقی از خواب بلند می شود می بیند هیچ كس در كنار او نیست و همه برای عبادت رفته اند. پس از پرس و جوهای مكرر یك شب با راهنمایی یكی از بچه ها در نیمه های شب، دوستانش را می بیند كه قبرهایی را خارج از محوطه برای خود حفر كرده اند و هر كس مشغول دعا و راز و نیاز است. او بسیار منقلب می شود و خدا را بسیار شكر می كند كه او را در میان این انسان ها قرار داده است. در این كتاب حالات و گفته های هر شخص قبل از عملیات و در زمان تمرینات از سوی نویسنده نقل می شود و به قرینه در عملیات نحوه شهادت هر كدام از دوستانش به زیبائی به تصویر كشیده می شود. خداحافظی های با معنای دوستانش،‌ سخنان با حكمت هر كدام قبل از شهادت لبخندهای جانسوز شهدا در هنگام شهادت،‌ همگی حالاتی است كه واقعاً‌ زنده و زیبا توصیف می شود.
    خواننده این كتاب در حین مطالعه باید اسامی را دنبال كند زیرا هر كس برای خود ماجرایی مثال زدنی و زیبا به دنبال دارد. در پایان این كتاب عكس چند تن از شخصیت های گردان یاسین گنجانده شده است كه سن و سال هر كدام انسان را به تعجب وا می دارد.
    سید محمد انجوی نژاد در پایان این كتاب این چنین با خدا حرف می زند ؛
    خدایا‌! به حق شهدایی كه با هم نان و نمك خورده ایم،‌ به حق شهدایی كه خونهایمان با هم مخلوط شد،‌ به حق شهدایی كه دستهایشان در دست ما بی رمق شد،‌ ما را در ادامه راه شهدا موفق و پیروز بدار.


    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    ≧ معرفی کتاب ≦




    كتاب «ریشه های تهاجم» جلد اول از سری كتب پنج جلدی تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق است كه به همت مركز مطالعات و تحقیقات جنگ تالیف و منتشر گردیده است.
    تالیف این مجموعه پنج جلدی به زمانی بر می گردد كه مسئولان دوره عالی جنگ سپاه پاسداران، یعنی عالی ترین مقطع آموزشی دراین نهاد از آقای محسن رضایی - در زمانی كه فرماندهی سپاه را عهده داشتند- دعوت كردند تا بحث تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق را برای دانشجویان دكتری مطالعات جنگ تدریس كنند. در همین راستا به پیشنهاد ایشان گروهی تحقیقی تشكیل شد تا متون مورد نیاز این درس تهیه گردد.
    ویژگی این كتاب آن است كه به دست كسانی تالیف و تنظیم گردیده كه خود در طول هشت سال دفاع مقدس نقش موثر و مستمری در جنگ ایفا كرده و بر این اساس درك درست و همه جانبه ای از جنگ داشته اند و به جنگ به صورت استراتژیك و نه به صورت توصیفی و تبلیغی پرداخته اند. البته جنبه توصيفي و تبليغي جنگ نيز به نوبه خود با ارزش و لازم است.
    دیباچه كتاب توسط محسن رضایی، فرمانده پیشین سپاه پاسداران، نگاشته شده است. ایشان در این قسمت توضیحاتی درباره این مجموعه و هدف از جمع آوری آن داده اند.
    كتاب شامل شش فصل است. هر فصل توسط گروهی از اساتید و محققان رشته های نظامی نگاشته شده است و پس از پایان فصل مآخذ مربوطه به دقت درج گردیده است.
    در این قسمت، خلاصه ای از اول كتاب كه به بررسی علل وقوع جنگ ایران و عراق می پردازد، اشاره می كنیم.



    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    ≧ معرفی کتاب ≦



    در روزهای آغازین سال 83 کتابی راهی بازار شد با نام "زندانی فاو" که می توان آن را نقطه شروع حرکتی بدیع و جسورانه دانست.
    در زندانی فاو به مرور خاطرات یک شهروند عراقی می پردازیم که او را نه زور سرنیزه که حسی ناسیونالیستی به جبهه های جنگ کشانده. "عماد زعلان الکنعانی" سربازی است که از دیدگاهش، جبهه ایرانی ها را زیر نظر دارد و آتش توپخانه را بر سر دشمن هدایت می کند. او به قول خودش آمده تا انتقامش را از مجوسها که ما باشیم بگیرد. این تازی تندرو در شهر خود صحنه هایی را از بمباران جنگنده های ایرانی دیده که او را مکلف به انتقام کرده و تا پای جان برای کشتن عجمهای آتش پرست بر سر این تکلیف می ماند.
    این افکار به همراه شور و احساس جوانی، از الکنعانی که تا آن روز محصلی ساده بود، سربازی می سازد که سر بلندی و استقلال کشور، بلکه دنیای عرب را در پیروزی نظامی ببینید و جز این نیندیشد.
    این اثر در حیطه ناگفته های جنگ اثری بحث برانگیز و قابل تأمل است. چرا که تا به حال هیچ یک از اسراء دشمن تا این حد واقع نگاری و واقع گویی نکرده است.
    الکنعانی در این میان حرفی تازه می زند. او آنقدر به حقیقت وفادار است که حتی از بازگو کردن کشتن ایرانی ها در سرزمینی که اسیر آنها است ابایی ندارد.
    وقایع در کتاب زندانی فاو پی در پی و بی وقفه حادث می شوند. آنقدر که به خواننده مجالی برای تازه کردن نفس نمی دهند.
    هنگامی که رزمندگان کشور عزیزمان، آبهای خروشان و سنگین اروند را پشت سر گذاشتند و در آن سوی رودخانه پای به ساحل جزیره فاو نهادند، الکنعانی در سنگرش باقی ماند تا از دست ایرانیان فرار نکرده باشد و به نظر خودش چنین ننگی در پیشینه و خاطراتش به ثبت نرسد. اما او به تنهایی کاری جز پنهان شدن نمی توانست انجام دهد و در مقابل یورش بی امان سپاه ایران چیزی جز کشته ها و زخمی ها از یگان کوچک آنها باقی نمی ماند.
    الکنعانی شاید زودتر از بقیه متوجه رخنه ایرانی ها در مواضع و استحکامات خط فاو می شود. اما وقتی می خواهد این مهم را به عقب گزارش کند، در می یابد که سیم های تلفن صحرایی قطع شده و این نشان دهنده آن است که ایرانی ها از مواضع آنها گذشته اند.
    در آن شب وحشت انگیز او در میان نخلها و نیزارها پنهان می شود تا سپیده صبح بدمد اما ایرانی ها میان او و دیگر همرزمانش فاصله می اندازند و عملاً، الکنعانی هیچ وقت نمی تواند خود را به عقبه عراق برساند.
    دوران چهار ماه زندگی او در شهر فاو، شهری که کمتر کسی در آن تردد دارد، در زیر فشار گرسنگی و تنهایی برای این سرباز عراقی از همان روز آغاز می شود.
    او چهار ماه را با دلهره و وحشت در حالی که اشباح در خواب و بیداری همراه او هستند و ترس از اسارت که البته از جهل او ناشی می شود و لحظه ای او را رها نمی کند، می گذراند.
    زندانی فاو از 17 فصل تشکیل یافته است. و مطالب کتاب به صورت پی در پی در این فصول گردهم آمده اند به گونه ای که خواننده را تا پایان داستان به دنبال خویش می کشاند.
    الکنعانی هوش و ذکاوتی خاصی در تشریح شرایط شرایط جغرافیایی از خود به خرج داده و همه چیز را به خوبی در دور و برش دیده و در اثر آورده. آنقدر که آدم احساس می کند در فاو است.
    دیگر از مسائلی که الکنعانی با آن دست به گریبان بوده، جدال بر سر یافتن غذاست. او از هر فرصتی برای سیر کردن خود استفاده می کرده اما هر بار که به سراغ یافتن غذا می رفته، چیز زیادی به دست نمی آورده و تقریباً جز چند مورد تمام این چهار ماه را با گرسنگی سپری کرده است.
    دیگر از مسائل جالب توجه در این کتاب، گزارش مستند الکنعانی، در تایید پیروزی های رزمندگان ایران است. او که گه گاه موقعیت و روند عملیات را از دور پی می گیرد و یا به نظاره آن می نشیند، بی کم و کاست به تشریح آنچه در منطقه می گذرد می پردازد و این گزارش گونه ها از جبهه خودی آن هم توسط فردی از دشمن در نوع خود بی بدلیل است.
    الکنعانی در مدت چهار ماهی که زندانی فاو است، ذهنیت و شخصیتش مدام تحت تاثیر و آزمایش قرار می گیرد و او رفته رفته تغییر می کند، این تغییر ابتداً در افکار او مشهود می شود و این گروهبان دوم عراقی کم کم از گریختن منصرف شده و به اسارت می اندیشد. تا آنجا که دیگر از نیروهای ایرانی نمی هراسد و خود را تسلیم آنها می کند.

    «... از خاکریزی که نیروهای ایرانی ساخته بودند، بالا رفتم و به سنگرهای اطراف آن چشم دوختم. ارتفاع این خاکریز در حدود چهار تا پنج متر بود. در پشت آن سنگرهای اجتماعی، نیروهای ایرانی قرار داشت. در حالی که به هیچ چیز جز نجات از از این ورطه مرگبار فکر نمی کردم، بر روی خاکریز به پیش می رفتم. دیگر از حضور نیروهای ایرانی و احتمال دیده شدن هراسی نداشتم. خسته شده بودم . این قائم باشک بازی را باید تا کی ادامه می دادم؟ به دنبال معبری می گشتم که نیروهای ایرانی برای نفوذ به خط عراق ایجاد کرده باشند....
    ...چند متر جلوتر یک سرباز ایرانی را دیدم که داخل یک طشت، در کنار تانکر آب مشغول شستن لباس هایش بود. به آرامی از خاکریز پایین آمدم و به کنار تانکر آب رفتم. سرباز ایرانی چهره نورانی و مهربانی داشت. به دلم نشست. دستم را روی شانه اش گذاشتم و به عربی گفتم "من سرباز عراقی هستم" در حالی که لبخند ملیحی بر لبانش نقش بسته بود، رو به من کرد و به زبان عربی گفت: "نترس، تو میهمان ما هستی.»
    و بدین ترتیب او پس از تحمل چهار ماه زندگی پر مخاطره بالاخره به اسارت نیروهای خودی در می آید.
    خواندن این اثر زیبا را به همه کتاب خوانها و علی الخصوص دوستداران ادبیات جنگ توصیه می کنم مطمئن هستم از مرور خاطرات این سرباز گمنام عراقی بهره خواهند برد.


    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    7,960
    مورد تشکر
    48 پست
    حضور
    34 روز 9 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    90



    ≧ معرفی کتاب ≦



    آقای شهردار عنوان اولین کتاب از سری مجموعه قصه فرماندهان می باشد که بر اساس زندگی شهید مهدی باکری تنظیم یافته است. کتاب حاضر در قالب 11 بخش توصیف داستان وار زندگی شهید باکری پرداخته است.
    این کتاب 87 صفحه ای در اولین بخش خود با عنوان "تولد یک پروانه" به تشریح خلاصه ای از سیر کلی زندگانی شهید مهدی باکری می پردازد. مهدی باکری فرمانده لشکر عاشورا می باشد و از این جهت در اولین کتاب قصه فرماندهان به زندگانی او پرداخته شده است.
    در بخش دوم این کتاب به ماجرای دوران کودکی مهدی اشاره می کند. ایوب دوست دبستانی مهدی بضاعت مالی اندکی دارد و نمی تواند در سرمای زمستان لباس گرم مناسب تهیه کند از این جهت مهدی هم به خاطر دوستش لباس گرم نمی پوشد.
    پدر و مادر مهدی برای متقاعد کردن او از ترفند جالبی استفاده می کنند و با خریداری دو کاپشن به دو دانش آموز ممتاز یعنی ایوب و مهدی به واسطه مدرسه جایزه می دهند.
    حکایت های زیبا بر اساس سیر زندگانی مهدی باکری در این کتاب روایت می شود دو حکایت بعدی مربوط به مبارزات مهدی و برادرش حمید علیه رژیم طاغوت است. در بخش "ساواکی" جریان بسیار جالبی نقل می شود. در ابتدا از چگونگی تدارک سلاح توسط حمید باکری سخن گفته می شود و در قسمتی از این ماجرا حمید باکری به خاطر شک بر یکی از همسفرانش، کاروان را رها می کند و تا مرز کشور را همراه با سلاح های سنگین پیاده طی می کند و با تاخیر فراوان به محل قرار که مهدی در آنجا انتظارش را می کشید می رسد. پس از بیان این ماجرا ناگهان نویسنده به زمان جنگ می پردازد و یک جلسه ای را به تصویر می کشد که در آن فرماندهان جنگ از شهید خرازی، همت، حمید و مهدی باکری در آن جلسه شرکت خواهند داشت.
    حمید باکری که اولین بار است که در جلسه فرماندهان حضور می یابد از دیدن شهید همت بسیار تعجب می کند و پس از اتمام جلسه مشخص می شود که آن ساواکی که در مرز کشور به او مظنون شده بود، کسی جز ابراهیم همت نبوده است كه اتفاقا او نیز با شك بر ساواكی بودن حمید از كاروان جدا شده و تا مرز را پیاده پیموده است.
    مهدی باکری و برادرش حمید ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند. پس از شهادت حمید در عملیات خیبر، بچه های لشکر در پشت بیسیم به مهدی خبر شهادت او را می دهند و همه درصدد بودند که پیكر او را به عقب بر گردانند ولی مهدی پشت بیسیم اعلام می کند اگر بقیه شهدا را برگراندید حمید را هم برگردانید.
    پس از شهادت حمید، بچه های لشکر قرار گذاشته بودند كه کلمه "حمید" را در حضور مهدی استفاده نكنند. زیرا با شنیدن این کلمه مهدی باکری لبخند تلخی می زد و در چشمانش اشک حلقه می زد.

    قصه فرماندهان مجموعه ای است كه توسط دفتر ادبیات و هنر دفاع مقدس تهیه می گردد و پس از شهید باكری به فرماندهان دیگر از قبیل شهید همت، بروجردی، خرازی، زین الدین، متوسلیان و ... می پردازد.

    دغدغه روزمره ام ، بودن توست !
    نفس کشیدنت ..
    ایستادنت ..
    خندیدنت ..

    مــــــــــادرم
    تو باشی و خدا ، دنیا برایم بس است ...


صفحه 1 از 6 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود